آینده فارسی نوشتاری، فارسی گفتاری است!

panapa
تصویر از سایت hamnasl.com

همه می‌دانند که حتی در همین تهران، ما حد اقل دو زبان فارسی داریم. یا دو گونه از زبان فارسی داریم. آن که می‌گوید «می‌خوام برم خونه» و آن که می‌گوید «می‌خواهم به خانه بروم.» اولی زبان واقعی مردم است، از نویسنده و وکیل گرفته تا فوتبالیست و آرایشگر. دومی زبان مکتوب است. زبانی که تقریبا تمام کتاب‌ها و روزنامه‌ها (و همین متن) به آن نوشته می‌شوند اما کسی آن را صحبت نمی‌کند. زبانی که بعضی وقت‌ها تعجب می‌کنم که اصلا در کودکی چه‌طور یاد می‌گیریمش. زبانی که در طول روز صورت آوایی‌اش را نمی‌شنویم، مگر از دهان محمدرضا حیاتی در اخبار سراسری یا در صورتی که کسی برایمان بلند بلند متنی را بخواند، یا چند دقیقه یک بار وسط معدودی از سخنرانی‌های رسمی. زبانی که تفاوتش با فارسی گفتاری بیشتر از تفاوتش با فارسی شاهنامه است.

پیش‌بینی من این است که به احتمال زیادی فارسی نوشتاری در آینده نه چندان دور (که البته در مقیاس عمر زبان‌ها همچنان یعنی چندصد سال) در ایران خواهد مرد. این زبان به عنوان زبان گفتگوی روزمره مردم که پیش از این (آلردی؟) مرده است. اما پیش‌بینی من این است که حتی به عنوان زبان رایج نوشتار هم خواهد مرد. پیش‌بینی من این است که پانصد سال بعد، بر خلاف تمام هزار سال گذشته، فارسی‌زبانان ایرانی هنگام کتاب نوشتن و بیانیه سیاسی دادن و مقاله علمی نوشتن از جمله‌هایی شبیه به «پسره نمی‌خواد بره خونه» استفاده خواهند کرد، نه «پسر نمی‌خواهد به خانه برود». پیش‌بینی این دست امور ذاتا مشکوک است. اما برای حدسم دلایل و شواهدی دارم، که یکی یکی مطرحشان می‌کنم:

۱- شکاف زبانی ناپایدار است
این که مردم به یک زبان حرف بزنند و به زبان دیگری بنویسند ذاتا پدیده ناپایداری است. نظرا انتظار می‌رود چنین وضعیتی پس از مدتی شکست بخورد. مثال عملی بارز لاتین است. می‌دانیم که چگونه لهجه‌های محلی مختلف لاتین با لاتین نوشتاری متفاوت بودند و عاقبت این دوگانگی را تاب نیاوردند و مسیر خود را جدا کردند و به نوبه خود مکتوب شدند و تبدیل شدند به زبان‌هایی که امروز به نام فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی و غیره می‌شناسیم، و لاتین با تمام شکوه و اهمیت علمی و ادبی و سیاسی و دینی‌اش مُرد. مثال دیگر فارسی باستان است، که در اواخر عمرش کارش به جایی رسیده بود که کاتبان در نوشتنش مرتکب خطاهای نحوی می‌شدند چون دیگر هیچ کس به دستور فارسی باستان تسلط نداشت، و عاقبت جای خود را به فارسی میانه داد. در واقع، همان طور که می‌دانیم، دستور تمام زبان‌های جهان روزی مجموعه غلط‌های نحوی زبان دیگری بوده است.

شاید بزرگ‌ترین مثال از پایداری دوگانگی گفتار و نوشتار، عربی است. دلایل عمر دیرپای عربی کلاسیک در شکل نوشتاری هم تا حد خوبی روشن است: نقش دینی آن (مثل لاتین) و نقش اتحادبخش آن بین ملل عرب.  کافی است یک کشور عربی سیاست زبانی‌اش را عوض کند تا عربی نوشتاری از آن کشور عمدتا رخت بربندد. همین حالا هم عربی نوشتاری برای عرب‌ها یک زبان بدیهی نیست. سخنرانی‌های بشار اسد در جاهایی که به عربی فصحه است اشتباه‌های نحوی خنده‌دار دارد، و دوست عراقی من (که درس‌خوانده و ادب‌دان است) وقتی با من به فصحه حرف می‌زند ایراد نحوی دارد (منظورم از ایراد نحوی، مواردی مثل مته به خشخاش گذاشتن‌های ادیبان تجویزگرا نیست، منظورم اشتباهات واضحی مثل جمع بستن خبر فعل «کان» با پسوند «ون» است). همین حالا هم به زبان عربی «محاوره‌ای» مصر ویکی‌پدیای جداگانه وجود دارد. یعنی آدم‌ها می‌روند و درباره مسائل علمی و اجتماعی به «زبان مصری» مقاله می‌نویسند.

شاید با خودمان بگوییم اما تفاوت فارسی نوشتاری با گفتاری آن قدر زیاد نیست، و هنوز همزیستی‌شان کار سختی نیست. اما مساله این است که فارسی گفتاری به سرعت تغییر می‌کند اما فارسی نوشتاری بنا به ذاتش بسیار محافظه‌کار است، و این شکاف روز به روز بیشتر خواهد شد.

۲- فارسی گفتاری مزایایی دارد
ساختارهای نحوی‌ای در فارسی گفتاری وجود دارند که باعث می‌شوند گفتن بعضی حرف‌ها به فارسی گفتاری راحت‌تر باشد. تا جایی که من می‌دانم فارسی نوشتاری در مقابل مزایای زیادی ندارد. یک مثال جالب قابلیت الصاق ضمیر متصل به حرف اضافه است. در گفتار می‌گوییم «اونا رو دیدم و باهاشون حرف زدم» اما در فارسی نوشتاری باید بگوییم «آنها را دیدم و با آنها حرف زدم». حشو موجود در مثال دوم آزارنده است، و معمولا فارسی‌زبان‌ها در نوشتن چنین ساختاری را دور می‌زنند. مثال دوم حرف تعریف معرفه است. در فارسی گفتاری می‌توانیم بگوییم «کلید پیش دخترهس». در فارسی نوشتاری باید بگوییم «کلید پیش دختر است» یا «کلید پیش آن دختر است»، که هیچ‌کدام برای رساندن منظور مورد نظر به قدر کافی ارضاکننده نیستند. مثال سوم و مهم‌تر، کوتاهی است. ساختارهای فارسی گفتاری کوتاه‌ترند. «می‌گم» از «می‌گویم» و «بچه‌ش» از «بچه‌اش» و «سرده» از «سرد است» و «کتابو بده» از «کتاب را بده» کوتاه‌ترند. در زبان چیزها بی‌جهت به طور سیستماتیک کوتاه نمی‌شوند. اقتضای بهینگی از منظر نظریه اطلاعات این کوتاه شدن‌ها بوده، و می‌توان حدس زد که زبانی که با آن همراه نشود احتمالا ناپایدارتر است. (درباره تبعیت طول در زبان از بهینگی اطلاعاتی مقاله سال ۲۰۰۸ Frank و Jaeger خواندنی است). وقتی زبان گفتاری این مزایا را داشته باشد، احتمال این که موقع وبلاگ نوشتن و نوشتن در فیس‌بوک از این زبان استفاده کنیم بیشتر می‌شود، و در درازمدت می‌تواند به پیروزی این زبان بر زبان نوشتار بینجامد.

۳- نشانه‌ها هویدا هستند
نشانه‌های نفوذ فارسی گفتاری (سابقا-گفتاری!) به نوشتار فراوان است. در چند دهه اخیر، کتاب‌هایی به فارسی گفتاری چاپ شده‌اند (یک مورد که یادم می‌آید ترجمه «بازگشت به آینده» است. اگر اشتباه نکنم بعضی کتاب‌های شل سیلور استاین هم این طور ترجمه شدند). زیرنویس فیلم‌ها به طور گسترده به زبان گفتاری نوشته شده‌اند (و حتی از شبکه پنج سیما پخش شده‌اند). ده‌ها هزار وبلاگ مطالب جدی و غیر جدی را به فارسی گفتاری نوشته‌اند، و ده‌ها هزار وبلاگ دیگر ملغمه‌ای از فارسی نوشتاری و گفتاری آفریده‌اند. در تبلیغات خیابانی محصولات تجاری عبارت‌های محاوره‌ای بیش از پیش به چشم می‌خورند، و موارد زیاد از این دست. همچنین، ادبیات فارسی محاوره‌ای رشد کرده و کسانی به فارسی محاوره‌ای شعر فاخر یا نیمه‌فاخر می‌گویند (تحت عنوان ترانه برای خوانندگان پاپ، اما در واقع بسیار گسترده‌تر و فراتر از آن). این مورد آخر بسیار مهم است چون وارد شدن زبان محاوره‌ای به حوزه ادبیات فاخر (به خصوص مضامین سیاسی و لحن‌های حماسی. مثل ترانه‌های شهیار قنبری) خبر از تغییر مهمی در جایگاه زبان محاوره در ذهن فارسی‌زبانان می‌دهد. همچنین، اخبارگویان و خبرنگاران تلویزیونی هم به سمت زبان گفتاری رفته‌اند. اصلا همین حجت کافی است که بیست سال پیش اگر به آدم‌ها گفته می‌شد فارسی گفتاری را بنویسند نمی‌دانستند چه‌طور این کار را بکنند (مثلا بنویسند «کتابو خوندم» یا «کتابُ خوندم» یا «کتاب رو خوندم») اما حالا به تدریج و به شکل خودجوش استانداردی برای این نوع نوشتن آشکارا در حال شکل گرفتن است. اگر در نظر بگیریم که عمده (و بلکه همه) این تغییرات چشمگیر در عرض بیست سی سال اخیر رخ داده‌اند، قبول این ادعا که پانصد سال بعد فارسی گفتاری امروز زبان کتابت فارسی‌زبانان هم خواهد بود چندان دشوار نیست.

۴- کتابت همگانی می‌شود
در آستانه انقلاب اسلامی، بیش از نیمی از مردم ایران خواندن و نوشتن بلد نبودند. یک بار دیگر به این جمله دقت کنید.  کمتر از چهل سال پیش بیشتر فارسی‌زبانان خواندن و نوشتن نمی‌دانستند. کمی عقب‌تر، صد سال پیش، کمتر از ده درصد مردم ایران خواندن و نوشتن بلد بودند (به نقل از «تاریخ ایران مدرن» یرواند آبراهامیان). یعنی فارسی تا همین یکی دو نسل قبل از ما برای اکثریت قریب به اتفاق گویشورانش صرفا یک زبان شفاهی بوده. وقتی خواندن و نوشتن محدود به قشری کوچک است، نگه داشتن شکاف بین زبان گفتار و نوشتار آسان است چون این دوزبانگی بودن برای قشر فرهیخته‌ای که دغدغه اصلی‌اش علم و سواد است بسیار راحت‌تر قابل هضم است. به همین ترتیب است که طبقه تحصیل‌کرده در حدود قرن سوم هجری در ایران عمدتا عربی‌دان بوده‌اند (به نقل از «چالش میان عربی و فارسی» آذرتاش آذرنوش) و زبان علم عربی بوده و چنین شکافی شدنی بوده. همچنین به همین دلیل است که در قرون یازده تا چهارده در انگلستان زبان فرهیختگان و زبان علم فرانسه بوده اما زبان مردم انگلیسی بوده، و چنین شکافی شدنی بوده. ادعای من این است که وقتی سواد همگانی می‌شود، حفظ شکاف زبان گفتار و نوشتار دشوارتر می‌شود. شاید به همین دلیل باشد که زبان‌های اروپایی که عمر باسوادی همگانی در آنها طولانی‌تر است شکاف کمتری میان گفتار و نوشتار وجود دارد. مثلا در انگلیس، در سال ۱۷۰۰ نزدیک نصف مردان و یک‌سوم زنان خواندن و نوشتن می‌دانستند (به نقل از Brown Concise Encyclopedia of Languages of the World). این را مقایسه کنید با آمار ۱۹۰۰ ایران در ابتدای پاراگراف! یعنی انگلیسی صدها سال است که یک زبان عمدتا مکتوب است، به این معنی که بخش عمده‌ای از گویشورانش تصور کتبی هم از زبان دارند. تحقیقات زبانشناسی درباره اثر عمیق سواد خواندن و نوشتن در کارکرد زبانی مغز گویشوران چشمگیرند. (مثلا نگاه کنید به مقاله ۱۹۹۸ Ziegler و Ferrand)

پدیده مهم دهه اخیر اما فقط همه‌گیر شدن سواد نیست، بلکه همه‌گیر شدن کتابت است. عمده باسوادان جهان قدیم به ندرت دست به نوشتن می‌بردند و فعالیت اصلی‌شان خواندن بوده. کتابت محدود بوده به قشر فرهیخته‌ای که عموما جز سواد خواندن و نوشتن به هنرهای دیگر هم مزین بودند و بسیار شعر می‌دانستند و منزلت اجتماعی‌شان از سوادشان می‌آمد و خود را نماینده فرهنگ در میان اطرافیان خود می‌دانستند. (مثلا آخوند مکتبخانه، میرزابنویس فلان اداره، و مانند این‌ها). چنین قشری کمتر ممکن است دست به نوشتن به زبان نافاخر ببرند، و گذشته از آن اصولا هم در گذشته آدم‌ها زیاد نمی‌نوشتند.امروز اما همه باسوادند و کاغذ ارزان است و کامپیوتر فراوان است و مردم علاوه بر خواندن می‌نویسند. اگر در فیس‌بوک و وبلاگ هم ننویسند حد اقل برای دوستشان پیامک می‌فرستند. میلیون‌ها نفر تنها تجربه نوشتن روزانه‌شان در پیامک‌هاست. به این ترتیب قشر فوتبالیست و آرایشگر و بازاری بیشتر نوشتن‌هایشان به فارسی محاوره‌ای است نه فارسی نوشتاری. زبانی که چه بسا که همین الآن هم بیشتر نوشتن‌های فارسی روزانه به آن انجام می‌شود، آیا عجیب است که در پانصد سال به زبان اصلی نوشتار تبدیل شود؟

آیا باید نگران باشیم؟
برای من که قهرمانانم در این جهان شیخ اجل سعدی و فروغ فرخزاد و امثال ایشانند، قطعا خبر خوشایندی نیست که فکر کنم در آینده نه چندان دور ممکن است رساله قشیریه و تذکرة الاولیا و غیره جایگاه فعلی شکندگمانیک وزار و بندهشن را پیدا کنند. راستش فکر نمی‌کنم گسست در این حد شدید باشد. احتمالا تا قرن‌ها کسان زیادی آثار سعدی را با سختی هم که شده خواهند خواند (مثل خواندن چاسر در جهان انگلیسی‌زبان). اما اگر روزی برسد که تمام گمان‌ها به حقیقت بپیوندند و سعدی واقعا نامفهوم و ناخوانا شود، کمینه آرزوی من این است که تا آن زمان سعدی‌های دیگری ظهور کرده باشند که زبان تازه را درخشان و باطراوت و شایسته آموختن کنند.

توصیه‌هایی برای یادگیری زبان

babylon
بی‌شرمانه از کلیشه تمام مقالاتی که درباره زبان‌ها نوشته می‌شوند پیروی می‌کنم و متن را به تصویر برج بابل مزین می‌کنم

توصیه‌هایی که در زیر می‌نویسم عمدتا بر اساس تجربه شخصی‌ام هستند نه مطالعات علمی. البته تجربه شخصی‌ام شامل تلاش برای یادگیری بیش از ده زبان و لهجه مختلف در سطوح دشواری متفاوت و با چالش‌های متفاوت (و البته یاد دادن دو زبان مختلف) می‌شود در نتیجه آن قدرها هم غیر قابل اعتماد نیست. علاوه بر این، بسیاری از این توصیه‌ها و روش‌ها مبتنی بر راهنمایی دیگران است و ابداع من نیست، و به چیزی که بر شانه غول‌ها سوار شده می‌شود تا حدی خوبی اعتماد کرد.

۱- کتاب‌هایی که دوست دارید را به زبان مقصد بخوانید.
اگر عاشق هری پاتر هستید، هیچ چیز مثل خواندن هری پاتر به زبانی که دارید یاد می‌گیرید (چه ترکی استانبولی باشد چه عربی چه انگلیسی) شما را با زبان مقصد آشتی نمی‌دهد. شخصا تجربه‌ام این بوده که کتاب برای نهادینه کردن ساختارهای نحوی در ذهن بسیار بسیار موثرتر از فیلم و سریال است. موقع کتاب خواندن تنها راه شما برای فهم محتوا کلماتند و نمی‌توانید از سرنخ‌های بصری‌ای که در فیلم موجودند کمک بگیرید. موقع کتاب خواندن مجبورید از هیچ جمله‌ای از کتاب نگذرید مگر این که ساختار نحوی آن جمله تا حدی در ذهنتان معلوم شود (وگرنه نمی‌توانید چیزی از جمله بفهمید و متوقف می‌شوید). این در حالیست که معمولا فهممان از فیلم با اتکای شدید بر کلیدواژه‌هاست، و حتی گاهی می‌شود هیچ چیز از جمله‌های فیلم نفهمید و صرفا با دیدن فریادها و گلوله‌ها و بوسه‌ها فهمید که داستان فیلم به کجا رسید. در نتیجه کتاب خواندن به زبان بیگانه عمل زبان‌آموزانه بسیار جدی‌تری است. گذشته از آن، ساختارها و واژه‌هایی که در کتاب‌ها استفاده می‌شوند به طرز چشم‌گیری پیشرفته‌تر و همچنین برای اکثر کاربردهایی که در نظر ماست مفیدترند.
یک سوال مهم این است که آیا باید موقع خواندن کتاب (یا تماشا کردن فیلم) به کلمات و ساختارها توجه کنیم یا صرف فهم کلی کافی است. توصیه بعدی جواب این سوال است:

۲- زبان‌آموزی موفق زبان‌آموزی فعالانه است!
کم نیستند کسانی که ساعت‌ها سریال به زبان خارجی می‌بینند و پیشرفت چندانی هم نمی‌کنند. از آن بدتر، اصلا کم نیستند کسانی که سال‌هاست در کشورهای انگلیسی‌زبان زندگی می‌کنند و هنوز یک پست انگلیسی بی‌غلط در فیس‌بوکشان پیدا نمی‌شود. راستش چه بسا که اکثر ایرانیان ساکن کشورهای انگلیسی‌زبان همین وضع را دارند. نتیجه اخلاقی اول این است که به مرحله تولید بی‌غلط رسیدن در زبان خارجی بسیار مشکل است. نتیجه اخلاقی دوم، و مهم‌تر، این است که صرفا در معرض زبان خارجی قرار گرفتن به هیچ وجه کافی نیست! یعنی صرفا خواندن کتاب یا دیدن فیلم یا حتی حضور در کشور خارجی و معاشرت با گویشوران بومی کفایت نمی‌کند. زبان‌آموزی موفق زبان‌آموزی فعالانه است!
البته، در این‌جا به نظرم باید یک تفکیک مهم صورت دهیم. اگر هنوز مبتدی هستید، یعنی اگر هنوز در مرحله‌ای هستید که خواندن متن به زبان خارجی به نظرتان عذاب است و آرزو می‌کنید که کاش معادل فارسی‌اش موجود بود، خیلی هم لازم نیست زبان‌آموز فعالی باشید. صرف خواندن کتاب به زبان خارجی برای شما بسیار مفید است حتی اگر به کلمات و ساختارها دقت نکنید و از آن‌چه نمی‌فهمید سهل‌انگارانه بگذرید. در این مرحله هدف صرفا آشتی با ساختار کلی زبان خارجی و خو گرفتن به شش هفت هزار کلمه اول پرکاربرد آن زبان است. این مرحله همان مرحله‌ای است که فرآیندهای ناخودآگاه مغز در آن توانایی ویژه‌ای دارند.
اما اگر در مرحله‌ای هستید که با خواندن متن یا دیدن فیلم به زبان خارجی مشکل خاصی ندارید، این‌جاست که اگر زبان‌آموزی‌تان را فعالانه نکنید نرخ یادگیری آن قدر کند می‌شود که ناامیدتان می‌کند. در این مرحله، اگر همچنان می‌خواهید پیشرفت کنید، لازم است که به واژه‌ها و ساختارها و تلفظ‌ها دقت کنید، چیزهای جدید را ارزیابی کنید و اگر لازم است فعالانه سعی کنید به خاطر بسپاریدشان، و آن‌چه یاد می‌گیرید را یادداشت کنید، و هر وقت دیدید درباره تلفظ یا معنی دقیق واژه‌ای شک دارید به لغتنامه رجوع کنید، و خلاصه با زبان‌آموزی مثل یک فرآیند جدی یادگیری برخورد کنید. در این مرحله فرآیندهای ناخودآگاه مغز کمتر می‌توانند به کمک شما بیایند، و به خصوص با این مشکل مواجهید که اشتباهاتتان در ذهنتان نهادینه شده‌اند و به راحتی بیرون نمی‌روند. همچنین، اگر در بند تلفظ صحیح باشید متاسفانه تلفظ یکی از آن چیزهایی است که به نظر می‌رسد زبان‌آموزان بزرگسال توانایی چندانی در یادگیری خودکار و غیرفعالانه آن ندارند.

۳- اگر کلمه حفظ می‌کنید، هرگز تمام کلمات را حفظ نکنید.
یک اشتباه وحشتناک این است که یک کتاب به زبان مقصد را به دست بگیریم و شروع به خواندن کنیم و هر کلمه‌ای که بلد نبودیم را یادداشت کنیم یا زیرش خط بکشیم. تمام کلمات زبان برای یاد گرفتن نیستند! جدی می‌گویم. به خصوص در زبان‌های پرواژه‌ای مثل انگلیسی، تعداد کلمات کم‌کاربرد به طرز وحشتناکی زیاد است. حتی برای همکلاسی‌های آمریکایی زبان‌شناس من هم که در بخش وربال امتحان GRE نمره کامل می‌آورند، بسیار (واقعا بسیار!) پیش می‌آید که کلماتی در مجله‌ها و کتاب‌ها ببینند که معنیشان را نمی‌دانند. بسیار مهم است که فقط کلمات به درد بخور را یاد بگیرید و به ترتیب و با نظمی معقول پیشروی کنید! یکی از مشکلات موسساتی مثل کانون زبان این است که زبان‌آموزانش روی واژه‌های متون کتاب‌های موسسه تمرکز می‌کنند در حالی که این واژه‌ها واقعا پراولویت‌ترین واژه‌هایی که باید یاد گرفته شوند نیستند. راستش را بخواهید در دفترچه لغات انگلیسی‌ام که متعلق به دوره راهنمایی‌ام است هنوز کلماتی هستند که معنایشان را یاد نگرفته‌ام. کلماتی هم هستند که مثلا دوازده سال پیش یاد گرفته‌ام و در این دوازده سال تنها یکی دو بار بهشان بر خورده‌ام (مثالی که الآن در ذهنم است کلمه stiletto است!) و تازه حالا می‌فهمم که یادداشت کردن آنها چه اشتباهی بوده، و چه‌قدر باعث شده که آن دفترچه برایم کم‌فایده‌تر از انتظارم باشد. اگر درباره بسامد کاربرد یک کلمه شک دارید، Google NGrams دوست شماست!

۴- جمله‌ها را یادداشت کنید٬ نه کلمه‌ها را!
به نظر من حالت ایده‌آل این است که به جای این که دفترچه‌ای از کلمات خارجی با معنایشان داشته باشیم، دفترچه‌ای (یا فایلی!) از جملاتی داشته باشیم که شامل کلمات خارجی خوبی که بهشان بر خورده‌ایم است. هر سطر یک جمله یا عبارت که شامل کلمه‌ای که دیده‌ایم است. این کار هم به خاطر سپردن کلمه را راحت‌تر می‌کند، و هم باعث می‌شود کلمه‌ها را با معنا و کاربرد دقیقشان یاد بگیریم. اگر در دفترمان فقط  خود کلمه‌ها را بنویسیم، و مثلا جلوی کلمه انگلیسی long بنویسیم «بلند»، و بعد در کاربرد مثلا بگوییم که she is long (به جای tall)، خنده‌ای که نصیبمان می‌شود تا حدی حقمان است!

۵- در ابتدای کار، جملات زبان مقصد را حفظ کنید!
واقعیت این است که زبان‌آموزی ذاتا تا حد بسیار زیادی فرآیندی خودبه‌خود و غیرارادی است و ابعاد دقیقش نامعلوم است. بر خلاف یادگیری عموم علوم، در یادگیری زبان‌ها زبان‌آموز مکررا لحظات هیجان‌انگیزی را تجربه می‌کند که متوجه می‌شود می‌داند که فلان کلمه یا تلفظ یا جمله در زبان مقصد غلط است، بدون این که بداند چرا. (یک مثال جالب این است که بسیاری از ایرانی‌هایی که مقداری عربی خوانده‌اند جایگاه تکیه در کلمات عربی را تا حد خوبی درست حدس می‌زنند اما هرگز نمی‌دانند چرا!) بخش ناخودآگاه مغز ما بهتر از اراده خودآگاه ما از پس بسیاری از جنبه‌های زبان‌آموزی بر می‌آید. اگرچه یادگیری قواعد ریاضی‌وار کمک مناسبی است، اما فراهم کردن خوراک برای فرآیندهای ناخودآگاه یادگیری هم همیشه لازم است. در نتیجه، در ابتدای زبان‌‌آموزی، هیچ چیز مثل حفظ کردن جملات یا متن‌های کامل تسلط زبان‌آموز را بر همه جنبه‌های زبان مقصد زیاد نمی‌کند. چیزی که حفظ می‌کنید می‌تواند یک مکالمه مسخره درباره آب و هوا باشد که در یک کتاب آموزش زبان خوش آب و رنگ دیده‌اید، و می‌تواند متن یک قطعه موسیقی پاپ از نظر شما جالب (و از نظر من احتمالا بی‌مزه) باشد. اما مهم است که متن را از طریق شنیدنش (طبعا با تلفظ بومی درست) حفظ کنید نه با خواندن متنش. همچنین واضح است که بهتر آن است که آن قدر بشنوید که خود به خود حفظ شوید نه این که جدول ضرب یاد گرفتن مجید را الگو قرار دهید و به قصد حفظ کردن دور اتاق قدم بزنید و با خود متن را تکرار کنید. شخصا فکر می‌کنم بزرگ‌ترین سرمایه‌ام در یادگیری عربی (همان میزان محدودی که یاد گرفته‌ام) حفظ بودن بخش‌هایی از قرآن به علاوه معنی دقیقشان بود.

۶- اگر زبان مقصد و مبدا واژگان مشترک دارند، حواستان به هر دو طرف رابطه باشد!
فارسی‌دانی که عربی می‌آموزد یا انگلیسی‌دانی که فرانسه می‌آموزد، متن زبان مقصد را نسبتا راحت می‌فهمد چون معنی کلمه‌ها قابل حدس است اما وقتی می‌خواهد خودش جمله‌سازی کند کلمه درست را به خاطر نمی‌آورد. مثلا هر فارسی‌زبان زیرکی با دیدن کلمه «مزدحم» در عربی می‌تواند حدس بزند که معنی کلمه «شلوغ» است اما اگر از او بپرسند که معادل «شلوغ» در عربی چیست کار سخت‌تری در پیش دارد. راه چاره این است که ترجمه از زبان خودمان به زبان مقصد را هم به طور جداگانه تمرین کنیم.

۷- بدیهیات قواعد زبان را بیاموزید!
این توصیه مخصوص کسانی است که در مراحل اولیه یادگیری یک زبان خارجی هستند. وگرنه انگلیسی‌آموزان ایرانی معمولا به اندازه کافی قواعد به گوششان خورده. به هر حال، تاکید من این است که هیچ وقت قواعد زبان مقصد را نادیده نگیرید. روش‌های مدرن تدریس زبان تاکید ویژه‌ای بر روی یادگیری زبان در محیط کاربردی دارد. آموزش زبان مدرن با احوالپرسی و یادگیری عبارات کامل در زبان مقصد شروع می‌شود نه قواعد دستوری و آوایی. اما بخش مهمی از حکمت استفاده از این روش‌ها ایجاد انگیزه و جذابیت در فرآیند زبان‌آموزی و جلوگیری از وحشت زبان‌آموز است. اگر یک زبان‌آموز حرفه‌ای هستید و فکر می‌کنید لازم نیست کسی مراقب حال روانی‌تان باشد، به نظر من در همان ابتدا به دل ماجرا شیرجه بزنید و دست‌کم یک بار به قواعد بدیهی زبان مقصد نگاه کنید. هر عربی‌آموزی باید در همان مراحل ابتدایی بداند که عربی تعدادی باب دارد، و هر انگلیسی‌آموزی باید خیلی زود یاد بگیرد که نحوه تلفظ یک حرف مصوت تابع حرف مصوتی است که دو حرف بعد از آن می‌آید!
(یعنی مثلا حرف i در bite تلفظ متفاوتی با حرف i در  bit دارد و علت این تفاوت حضور حرف e در انتهای bite است.)

۸- به کلاس زبان محتاج نباشید
کلاس زبان مثل کمپ ترک اعتیاد است. بزرگ‌ترین فایده‌اش این است که شما را مجبور به اراده‌ورزی می‌کند. وگرنه از لحاظ کیفیت آموزش، کلاس برتری بزرگی به یادگیری شخصی ندارد. قطعا شرط آن‌چه می‌گویم این است که حد اقل کمی اهل مطالعه شخصی و یادگیری مستقل باشید. اما اگر در دوران دانشجویی به طرز موفقی از پس این بر آمده‌اید که بدون گوش دادن به حرف استاد سر کلاس صرفا با خواندن کتاب یا جزوه یک درس نمره معقولی بگیرید، مطمئن باشید که از پس زبان‌آموزی مستقل هم به خوبی بر خواهید آمد! با این تفاوت که به دلایل متعدد، در زبان‌آموزی فواید جدی‌ای هم برای مطالعه شخصی در مقایسه با یادگیری در کلاس وجود دارد، از جمله این که می‌توانید به سراغ منابعی که برایتان جذاب‌ترند بروید (مثلا کتاب‌هایی که دوست دارید) و روی مهارت‌هایی که برایتان مهم‌تر است تمرکز کنید (مثلا شاید مکالمه برایتان مهم نباشد).
(اضافه می‌کنم که در هر حال احتمالا کلاس در مجموع برتری‌هایی به یادگیری شخصی دارد، ولی معلوم نیست به پول و وقتش بیارزد. همچنین، آن‌چه می‌گویم در رد کلاس‌های جمعی‌ای است که در آنها معلم وقت مخصوص زیادی برای شما نمی‌گذارد. کلاس‌های خصوصی به نظر من مفیدند.)

۹- از یادگیری همزمان چند زبان نترسید!
هیچ آدم چندزبانه‌ای صبر نکرده خدای یک زبان بشود تا به سراغ بعدی برود. مطالعه همزمان چند زبان باعث نمی‌شود چیزها در ذهنتان در حد آزاردهنده‌ای قاطی شوند. نترسید! اگر منتظرید انگلیسی را «به جایی برسانید» تا بعد اسپانیولی را شروع کنید، پیام من برای شما صرفا «موفق باشید» است.می‌دانم که این بیشتر شبیه توصیه‌های مجله موفقیت است، اما شدیدا معتقدم که اگر در هر لحظه سر یادگیری هر زبانی که دوست دارید وقت بگذارید در مجموع چیزهای بسیار بیشتری خواهید آموخت. تجربه نشان داده که در عموم موارد (مگر این که از بزرگان عرصه جزم و اراده باشید) کسانی که به خاطر این که انگلیسی در اولویت است به سراغ اسپانیولی نرفته‌اند، مدت زمانی که ممکن بود صرف اسپانیولی کنند را صرف وقت‌گذرانی در فیس‌بوک کرده‌اند نه یادگیری انگلیسی. اما مهم‌تر از این حکمت‌های کلی، نکته جدی‌تر این است که زبان‌آموزی نیاز به زمان طولانی و منفصل دارد. اگر یادگیری انگلیسی مثلا به ۷۰۰ ساعت وقت نیاز دارد، نمی‌توانید تمام این ۷۰۰ ساعت را در چند ماه فشرده کنید و انتظار نتیجه ایده‌آل داشته باشید. زمان یادگیری باید تا حدی پخش باشد. در نتیجه اگر دوست دارید زبان‌های زیادی یاد بگیرید نمی‌توانید صبر کنید یکی تمام شود تا سراغ بعدی بروید.

۱۰- زیاد DuoLingo را جدی نگیرید.
برای این مورد آخر توضیح تحلیلی خاصی ندارم، اما تجربه‌ام می‌گوید که ساعت‌ها وقتی که صرف یادگیری زبان با DuoLingo کردم تقریبا تلف شدند، و حجم یادگیری‌ام بسیار بسیار اندک بوده. اگر وقت‌های مرده را به استفاده از DuoLingo می‌گذرانید و برایتان نقش تفریحی دارد، قطعا کاچی بهتر از هیچ است. خودم هم هنوز گاهی در ایستگاه اتوبوس آخرین پناهگاهم دولینگو است. اما در غیر این صورت، اگر جدی هستید تقریبا برای هر زبانی که فکرش را بکنید روش‌هایی بسیار بهتر از دولینگو وجود دارند!

 

آیا خط عربی برای زبان عربی مناسب‌تر است؟ به هیچ وجه!

arabic script vowelsدعواها درباره استفاده از خط عربی برای فارسی زیاد است. حتی دعواها درباره این که این خط واقعا باید «خط عربی» نامیده شود یا نه هم زیاد است. این دعواها به کنار، یک ادعای عجیب اما پربسامد این است که خط عربی مناسب زبان عربی است و به آن اندازه به درد فارسی نمی‌خورد. ادعای من این است که اتفاقا این خط قطعا برای فارسی مناسب‌تر است تا عربی. (این که ممکن است برای هیچ کدام مناسب نباشد داستان دیگریست)

مهم‌ترین ویژگی خط عربی که دشمنانش به آن می‌تازند، نوشته نشدن سه مصوت کوتاه (فتحه، کسره، ضمه) در آن است، و ادعا این است که این ویژگی باعث ایجاد ابهام می‌شود. مثال معروفش هم کَرَم و کُرُم و کِرم و کِر ِم است. به دلایل نامعلومی، در ادامه ادعا می‌شود که چون عربی مبتنی بر صامت‌هاست نه مصوت‌ها، این خط برای عربی مناسب‌تر است. اما در واقع داستان کاملا برعکس است. در عربی ریشه عمدتا متکی بر صامت‌هاست اما صَرف عمدتا متکی بر مصوت‌هاست. در نتیجه با حذف شدن مصوت‌های کوتاه بخش بزرگی از ویژگی‌های صرفی نامرئی می‌شوند. بر خلاف فارسی که در آن ابهام‌های ناشی از ننوشتن مصوت‌ها تصادفی و پراکنده هستند، در عربی این ابهام‌ها گسترده و پربسامد و همچنین نظام‌مندند، به این معنا که ابهام‌های مشابه برای تقریبا تک‌تک ریشه‌های عربی رخ می‌دهند. مثال‌های زیر تنها چند موردند که به طور سردستی به ذهن من می‌رسند:

۱- سوم شخص غایب مونث و اول شخص مفرد در فعل ماضی: ذهبت (الف: آن زن رفت. ب: من رفتم)
۲- ضمیر متصل مفعولی و فاعلی در فعل ماضی برای متکلم مع‌الغیر: قتلنا (الف: کشتیم. ب: کشتمان)
۳- اسم فاعل و اسم مفعول در تمام باب‌ها: منعم (الف: انعام شونده. ب: انعام کننده)
۴- جمع مکسر بر وزن افعال و مصدر باب افعال: اشکال (الف: شکل‌ها. ب: ایراد)
۵- جمع مکسر بر وزن مفاعل و اسم فاعل باب مفاعله: مبادی (الف: سرآغازها. ب: شروع‌کننده)
۶- فعل معلوم و مجهول در تمام زمان‌ها و باب‌ها و صیغه‌ها (!): قتل (الف: کشت. ب: کشته شد)
۷- اگر تشدید را ننویسیم، باب تفعیل و افعال ثلاثی مجرد در تمام صیغه‌های ماضی: قبلَ (الف: قبول کرد. ب: بوسید)
۸- اسم فاعل باب افعال با اسم زمان و مکان: مخرج (الف: اخراج کننده. ب: محل خروج)
۹- نقش دستوری در عربی کلاسیک (این که اسم یا فعل مرفوع است یا منصوب است یا غیر از این‌ها)

در مقابل، صرف فارسی تماما مبتنی بر پسوند و پیشوند است و از قضا فارسی وندهای متفاوتی ندارد که تفاوتشان تنها در مصوت‌های کوتاهشان باشد. در نتیجه عمده جاهایی که در فارسی ابهام پیش می‌آید هم در همان کلمات دخیل عربی است (مثل «اشکال»). خلاصه آن که این خط در عربی بسیار بیشتر به مشکل منجر می‌شود تا در فارسی.

عامل آزاردهنده دوم  در این خط دندانه‌ها و نقطه‌ها هستند که در هم می‌شوند و خواندن را مشکل می‌کنند. مجددا، این مساله برای عربی جدی‌تر است. در عربی رایج‌ترین حروفی که در صرف کلمات استفاده می‌شوند «تـ» و «یـ» و «نـ» و «سـ» هستند، یعنی دقیقا همان حروفی که دندانه و نقطه‌های گیج‌کننده دارند! در نتیجه مثلا فاعل فعل باید از روی تفاوت بین «نفعل» و «يفعل»‌و «تفعل» معلوم شود که تنها در نقطه‌ها فرق می‌کنند. اما مهم‌تر از آن، در موارد زیادی این‌ها کنار هم به کار می‌روند و شکل‌های زشتی مثل «تستفعل» و «تتفعل» را به وجود می‌آورند.

نکته خاص سومی هم درباره خط عربی وجود دارد، و آن این است که شکل هر حرف در آخر کلمه متفاوت‌ترین و گویاترین شکل آن است. مثلا «تـ» و «یـ» و «نـ» و «سـ» اگرچه به هم شبیهند اما «ت» و «ی» و «ن» و «س» تا حد خوبی با هم متفاوتند. در نتیجه چنین خطی برای زبانی مثل فارسی که در آن شناسه‌ها به شکل پشوند می‌آیند بسیار مناسب‌تر است، و تشخیص سریع «می‌رویم» از «می‌روی» و «می‌رود» بسیار ساده‌تر از تشخیص بین «نذهب» و «تذهب» و «یذهب» است.

احتمالا ریشه این ادعای عجیب که این خط برای عربی مناسب‌تر است این است که خلق به طور ناخودآگاه گمان می‌کنند که یک روز عده‌ای نشسته‌اند و این خط را برای زبان عربی اختراع کرده‌اند. حال آن که خط عربی (مثل هر خط دیگری) هم به نوبه خود وارداتی است و هم ویژگی‌هایش بیش از آن که حاصل تصمیمات عاقلانه تصمیم‌گیرندگان بوده باشد، میراث تاریخ سیر نوشتار از اندیشه‌نگاری به الفباست.

سخن «تازه»

alreadyیاد گرفتن زبان دوم باعث می‌شود با ساختارها و کلمه‌هایی آشنا شویم که نه تنها در زبان اولمان معادلی ندارند، بلکه قبلا حتی به امکان وجودشان به این شکل هم فکر نکرده‌ایم. به وضوح به یاد دارم که در اوایل آشنایی‌ام با زبان انگلیسی از کسی پرسیدم «رساندن» به انگلیسی چه می‌شود (منظورم مثلا رساندن کسی با خودرو به خانه‌اش بود) و از اصطلاح give a ride که در جواب شنیدم خوشم نیامد. یعنی احساس کردم معادل واقعی رساندن نیست. مثلا وقتی بخواهیم بگوییم «اول منو برسون» یا «متاسفانه تا در بیمارستان نرسوندمون» نمی‌توانیم از این ترکیب استفاده کنیم. اما سال‌ها بعد مچ خودم را در حالی گرفتم که وسوسه شده بودم در مکالمه فارسی هم از ride دادن استفاده کنم. واقعیت این است که در بسیاری از موقعیت‌ها هم «رساندن» کار give a ride را نمی‌کند. مثلا جمله Those of you who need a ride please contact me را نمی‌شود به این تر و تمیزی به فارسی برگرداند (باید از ساختار مجهول «رسانده شدن» استفاده کرد و نتیجه هم چیز نچسبی است). نتیجه اخلاقی ساده این است که هر زبانی سوراخ‌های خودش را دارد. (انکار نمی‌کنم که احتمالا فارسی بیشتر از این مشکلات دارد. اما این‌جا بحثم چیز دیگری‌ست.)

استفاده از انگلیسی ما را به ساختارها و واژه‌های انگلیسی عادت داده. وقتی هم فارسی حرف می‌زنیم دنبال همان‌ها می‌گردیم، اما پیدا نمی‌کنیم و احساس می‌کنیم که فارسی جایی از کارش می‌لنگد. اما واقعیت این است که موقع انگلیسی حرف زدن هم همین تجربه را داریم. خیلی وقت‌ها فارسی چیزهایی دارد که در انگلیسی پیدایشان نمی‌کنیم. اما چرا احساس نمی‌کنیم انگلیسی جایی از کارش می‌لنگد؟ جواب قطعی من این است که چون در انگلیسی اعتماد به نفس نداریم، و می‌توانیم (در بسیاری از موارد به حق) پیدا نکردن معادل را به گردن انگلیسی‌ندانی خود بیندازیم نه سوراخی در زبان انگلیسی. به هر حال اما باید بدانیم که بعضی وقت‌ها تقصیر از انگلیسی (یا هر زبان دیگری) است نه سواد ما. عجالتا این مثال‌ها از چیزهایی که در انگلیسی معادل تر و تمیز ندارند به یادم می‌آیند:

۱- هم راه رفتم، هم غذا خوردم، و هم استراحت کردم. (اگر دو مورد بود both به جای «هم» کار می‌کرد اما برای سه تا انگلیسی کم می‌آورد.)
۲- نـمی‌توانم باور نـکنم.
۳- مگه ماشین داری؟ (کار کلمه «مگه» در رساندن این پیش‌فرض گوینده که مخاطب ماشین ندارد را در انگلیسی هیچ واژه‌ای نمی‌تواند انجام دهد. در نتیجه وظیفه به لحن محول می‌شود که در بسیاری از موارد کژتاب و نارساست.)
۴- دگمه چندم رو بزنم؟ (اعداد ترتیبی مثل first و fifteenth و غیره در انگلیسی حالت سوالی ندارند.)

مثال از این دست زیاد است. البته تاکید می‌کنم که حرف بر سر این زبان یا آن زبان نیست. حرف بر سر کارکرد مغز کسی است که زبان تازه‌ای یاد می‌گیرد. وقتی صحبت از ناتوانی فارسی در انتقال بعضی منظورهاست، یکی از رایج‌ترین مثال‌هایی که دیده‌ام که زده می‌شود واژه آلردی (already) است. این کلمه انگلیسی واقعا به‌دردبخور است و نبودش در فارسی مرا هم آزار می‌دهد. اما با یک مثال توضیح می‌دهم که این‌جا هم امتیازی به نفع انگلیسی نوشته نمی‌شود.

فرض کنید با دوستتان در دو ماشین دارید از تهران به سمت بوشهر حرکت می‌کنید. هفت ساعت بعد از حرکت، انتظار می‌رود که جایی بین اصفهان و شیراز باشید. به دوستتان زنگ می‌زنید. دوستتان اما آن‌قدر سریع رانده که در همین هفت ساعت خودش را به شیراز رسانده! اگر دوستتان انگلیسی‌زبان باشد می‌تواند بگوید I’m already in Shiraz اما اگر فارسی‌زبان باشد چیزی به جای آلردی ندارد که بگوید تا نشان بدهد که واقعیت از انتظار سریع‌تر پیش رفته.

اما شما کجایید؟ فرض کنید برای شما واقعیت از انتظار کندتر پیش رفته و در نتیجه شما علی‌رغم هفت ساعت رانندگی آن‌قدر کند رانده‌اید که الان به جای آن که بین اصفهان و شیراز باشید در خود اصفهانید. حالا شمای فارسی‌زبان می‌توانید بگویید «من تازه اصفهانم.» این بار، اگر شما انگلیسی‌زبان بودید هیچ راهی برای ترجمه کلمه «تازه» نداشتید. درست همان طور که already بیانگر چیزی است که زودتر از انتظار رخ داده، واژه «تازه» هم بیانگر چیزی است که دیرتر از انتظار رخ داده. این دو واژه دقیقا قرینه هم هستند و به یک میزان کاربردی‌اند. البته، قاعدتا این که بسیاری از ما از نبود آلردی در فارسی رنج می‌بریم اما یک بار هم به ذهنمان نرسیده که چرا انگلیسی چیزی شبیه «تازه» ندارد، به خاطر شیوه کارکرد ذهن کسی‌ست که زبان جدیدی می‌آموزد، نه به خاطر غرب‌زدگی یا خودباختگی. علاوه بر آن‌چه گفته شد، یک عامل هم این است که آشنایی نسبی مخاطب فارسی‌زبان با انگلیسی باعث می‌شود ذهن ما به طور ناخودآگاه یاد بگیرد که موقع فارسی حرف زدن اگر لازم شد میان واژه‌های انگلیسی هم بگردد. در حالی که هیچ وقت موقع انگلیسی حرف زدن به دنبال واژه‌های فارسی مناسب گشتن سودی نخواهد داشت.

پنج ایراد رایج در انگلیسی

persia tmپیش از این یک بار درباره‌ی چند اشتباه رایج در تلفظ انگلیسی نوشته بودم. آن اشتباهات مختص کلمات خاص یا املاهای خاص نبودند، بلکه مسائلی عمومی درباره‌ی تلفظ صداهای انگلیسی بوند. اما در این نوشته،‌ به مواردی اشاره خواهم کرد که به گروه‌های محدودتر کلمات مربوطند و به اصطلاح فنی‌تر، بیش از آن که آواشناختی باشند، واج‌شناختی و مرتبط با املا هستند. نکته‌ی مهم درباره‌ی این موارد این است که تلفظ اشتباهشان از سوی ایرانیان، بر خلاف موارد قبلی، هیچ ارتباطی به ناتوانی‌های آنان در تلفظ صداها ندارد بلکه تنها نتیجه‌ی آموزش غلط است.

۱- «شیا» به جای «شا»
شاید رایج‌ترین اشتباه در تلفظ واژه‌های انگلیسی بین ایرانیان، که ریشه‌ای در زبان اولشان هم ندارد، در تلفظ ترکیب‌هایی مثل انتهای کلمات social، official، initial، و potential است. بسیاری از ایرانیان هجای انتهایی این کلمات را به جای «شال» به شکل «شیال» تلفظ می‌کنند. این اشتباه بین کسانی که به طور حرفه‌ای انگلیسی خوانده‌اند رایج نیست اما در مقابل گریبان تقریبا همه‌ی افراد دیگر را گرفته است. در اشتباهی مشابه اما متفاوت، واژه‌های Persian و Persia هم به جای پرژن و پرژا، به شکل پرشین و پرشیا تلفظ می‌شوند. این تلفظ حتی در نام‌های تجاری‌ای مثل پرشین‌بلاگ و پژو پرشیا تثبیت هم شده است. مثل همیشه تاکید می‌کنم که سر هیچ جسارتی به خلق ندارم، آن هم به خاطر تلفظ متفاوت نام‌های دخیل هنگام فارسی حرف زدن. این نکته‌ها فقط جهت توجه کسانی است که دوست دارند انگلیسی را درست‌تر صحبت کنند.

۲- هجای منتهی به ar
در این‌جا خبری از یک اشتباه یکسان رایج نیست، اما دانستن یک قاعده‌ی کلی می‌تواند مواجهه با واژه‌های تازه‌ی انگلیسی را ساده‌تر کند. در انگلیسی، در تمام هجاهای منتهی به ar، حرف a شبیه الف تلفظ می‌شود نه شبیه فتحه. در نتیجه carbon کاربن تلفظ می‌شود و Armenia به شکل آرمینیا تلفظ می‌شود و varsity وارسیتی تلفظ می‌شود و marred مارد تلفظ می‌شود و on a par «آن ا پار» تلفظ می‌شود.

لازم به ذکر است که در کلماتی مثل parent ترکیب ar در انتهای یک هجا نیست، بلکه r متعلق به هجای دوم است. در نتیجه مشمول این قانون نمی‌شود. در عین حال، در نیمی از ایالات متحده (و در استاندارد مورد رعایت بسیاری از فرهنگ‌های لغت) حتی در این موارد نیز a قبل از r به شکل شبیه فتحه تلفظ نمی‌شود بلکه این بار شبیه به کسره تلفظ می‌شود. بدین ترتیب در این لهجه‌ی بسیار رایج از انگلیسی آمریکایی، اصولا ترکیب صدای شبیه به فتحه و r وجود ندارد. در نتیجه arrow اِرو است و Sarah سِرا است و Caroline کِرولاین است و تلفظ marry هیچ تفاوتی با merry و Mary ندارد.

۳- موبایل به جای موبل
این مورد هم عموما یک غلط آشکار نیست، اما خلاف تلفظ رایج است. در انگلیسی آمریکایی (و چه بسا که صرفا در انگلیسی آمریکایی) ترکیب ile در انتهای بیشتر کلمات «آیل» تلفظ نمی‌شود بلکه تقریبا به شکل یک «ل» تنها تلفظ می‌شود. در نتیجه تلفظ رایج در آمریکا برای mobile موبل (moʊbəl) است و برای missile میسل است و برای fragile فرجل است. همان طور که گفتم نمی‌توان تلفظ رایج میان ایرانیان (مثلا میسایل) را رسما غلط دانست، اما به هر جال در آمریکا نسبتا عجیب و کم‌کاربرد است. این در حالیست که تا به حال در آمریکای شمالی ایرانی‌ای را ندیده‌ام که برای این کلمات از تلفظ رایج استفاده کند.

۴- ریکامند به جای رکامند (recommend)
پیشوند رایج re در انگلیسی، تلفظ ثابتی ندارد. در برخی موارد مثل rewrite «ری» تلفظ می‌شود، در برخی موارد مثل receive به شکل یک «ر» با یک مصوت کوتاه حد اقلی (شوا) تلفظ می‌شود، و در برخی موارد هم مثل recommend به شکل «ره» تلفظ می‌شود. ایرانیان تمایل دارند هر سه مورد را «ری» بخوانند و به‌خصوص در حق مورد سوم جفا می‌کنند. به همین دلیل است که همه‌ی دانشجویان ایرانی در دانشگاه شریف در سال‌های آخر کارشناسی به دنبال گرفتن «ریکام» (کوتاه‌شده‌ی نادرست recommendation) از استادانشان هستند در حالی که دوست عزیز درآمریکابزرگ‌شده‌ی من در همان شرایط به دنبال «ره‌کام» بود. به طریق مشابه، represent و renovate و resonate هم با «ره» شروع می‌شوند. (با کمی دقت، می‌توان الگوهای ارتباط بین تلفظ re و ساختار تکیه‌ای این واژه‌ها را پیدا کرد.)

۵- تکیه (stress)
تلفظ نادرست تکیه‌ی کلمات یکی از بدیهی‌ترین اشتباهات هر کسی‌ست که انگلیسی زبان دومش است. از موارد پراکنده که بگذریم، دو قاعده‌ی تکیه‌ای وجود دارد که گروهی از پیش‌بینی‌ناپذیرترین تکیه‌ها در انگلیسی را پیش‌بینی‌پذیر می‌کنند و در نتیجه ما را از دام گروهی از محتمل‌ترین اشتباهات می‌رهاند.

قاعده‌ی اول: در واژه‌های منتهی به پسوند ic، تکیه در هجای ماقبل ic قرار می‌گیرد.
مثال: academic, epidemic, economic, titanic, harmonic. به طور خاص بسیار دیده‌ایم که هم‌زبانان ما در تکیه‌ی واژه‌های economic و academic اشتباه می‌کنند.

قاعده‌ی دوم: در واژه‌های منتهی به پسوند tory، تکیه در هجای سه‌ تا مانده به آخر قرار می‌گیرد.
مثال: mandatory, obligatory, compensatory, inventory.

درباره‌ی این قاعده، ماجرای واژه‌ی laboratory جالب توجه است. در انگلیسی آمریکایی حرف o بعد از lab تلفظ نمی‌شود. در نتیجه کلمه چهار هجا دارد و تکیه روی هجای اول می‌افتد (lab-ra-to-ry). در مقابل،‌ در انگلیسی بریتانیایی حرف o به صراحت تلفظ می‌شود. در نتیجه کلمه پنج هجا دارد و تکیه مجبور است روی هجای دوم بیفتد (la-bo-ra-to-ry). مشاهده می‌کنیم که جایگاه تکیه در این کلمه به هر حال تابع فاصله‌اش از هجای آخر است و نه به فاصله‌اش از آغاز کلمه اهمیت می‌دهد، نه به کیفیت هجایی که روی آن قرار می‌گیرد.

غیر از این دو قاعده، در ادامه محل تکیه در چند واژه که معمولا اشتباه تلفظ می‌شوند را می‌آورم. مشاهده‌ی برخی از آن‌ها خودبه‌خود می‌تواند تا حدودی قواعد کلی‌تری را در ذهن سامان دهد.
European
professor
semester
military
committee
current
develop
Britain
analysis
event
eclipse

پی‌نوشت: شاید این‌جا جای مناسبی باشد که بگویم که اگر به آموزش مکاتبه‌ای انگلیسی (برای تقویت مهارت نوشتن) علاقه‌مند بودید، با نشانی ادمین ات persiandee دات کام تماس بگیرید. شیوه‌ی کارم این است که به طور منظم متن‌های انگلیسی شما را می‌گیرم و با بازخورد و توضیحات نسبتا مفصل و اصلاحات مربوطه به شما بر می‌گردانم.