بایگانی برچسب: s

ظهور و افول شعر عروضی ترکی

ترکی صاحب یکی از بزرگ‌ترین گنجینه‌های میراث شعر موزون «کمّی» در جهان است. وزن «کمّی» نوعی از وزن است که بر مبنای طول هجاها ساخته شود. سنت‌های شعری اصلی منطقه ما یعنی عربی، فارسی، اردو، و  زبان‌های مختلف خانواده‌های کردی و ترکی همگی وزن «کمّی» دارند. خارج از منطقه ما، مهم‌ترین سنت‌های وزنی کمّی عبارتند از سنت‌های شعری یونانی باستان، لاتین، سانسکریت، و ژاپنی. در سنت ادبی فارسی گاهی به وزن کمّی «وزن عروضی» هم می‌گویند هرچند کاربرد این اصطلاح با گنگی‌ها و کژتابی‌هایی نیز همراه است. مهم‌ترین سنت‌های وزنی غیرکمی، سنت‌های وزنی مبتنی بر تعداد هجاها (مانند شعر فرانسوی) و سنت‌های وزنی تکیه‌ای (مانند شعر انگلیسی و شعر پشتو) هستند. در این مقاله تمرکز ما بر وزن کمّی در شعر ترکی است.

کلمه «ترکی» گاهی به مجموعه گسترده‌ای از زبان‌ها (از ازبکی گرفته تا ترکی آذربایجانی) اطلاق می‌شود. در انگلیسی امروز به این خانواده از زبان‌ها Turkic می‌گویند تا تفاوت آن با کلمه Turkish که منحصراً به زبان رایج در ترکیهٔ امروز اطلاق می‌شود مشخص باشد. زبان‌های مختلفی از این خانوادهٔ زبانی — از ازبکی گرفته تا ترکی آذربایجانی — دارای سنت شعری با وزن کمّی هستند. از آن‌جا که در قرون گذشته شکاف بین این زبان‌ها تنگ‌تر و مرزهای میانشان گنگ‌تر بوده، گاهی به جای این که سنت‌های شعری آنها را در قالب سنت‌هایی مجزا بررسی کنند به آنها به چشم توده‌ای از جریان‌های شعری به‌هم‌پیوسته نگریسته و از کلیت این مجموعه با عنوان «سنت شعری ترکی» یاد می‌کنند. در این‌جا تمرکز من بر آن بخش از این سنت است که در قلمرو عثمانی و سپس کشور ترکیه جریان داشته است. در ادامه این متن خاستگاه این سنت شعری را بررسی می‌کنم و سپس به بحث اصلی یعنی افول این سنت در دوران معاصر در ترکیه و دلایل احتمالی زبانی و اجتماعی آن می‌پردازم.

پیروی از سنت فارسی به جای عربی

درست مثل شعر عروضی اردو و کردی، سنت شعر عروضی ترکی نیز برآمده از شعر عروضی فارسی است. نه تنها نظام وزن و قافیه در این سنت‌ها پیرو نظام فارسی است بلکه حتی مضامین و کلمات و تصویرسازی‌ها نیز متأثر از شعر فارسی هستند. شباهت شعر عروضی فارسی و ترکی البته بدیهی است و هرکس به هردو نگریسته باشد آن را در یافته است. اما آن‌چه ممکن است فارسی‌زبانان و ترک‌زبانان ایرانی کمتر از آن باخبر باشند این است که چنین اشتراکاتی میان این سنت‌ها و سنت شعری عربی وجود ندارد. همان طور که شعر فارسی از دل شعر عربی بر آمده، شعر عروضی ترکی و اردو و کردی نیز از دل شعر فارسی بر آمده‌اند. اما در این میان تفاوت مهمی نیز وجود دارد، و آن این است که شعر فارسی در صورت و معنا مملو از بدعت‌هایی است که آن را از شعر عربی جدا می‌کند و به آن هویتی متفاوت می‌بخشد حال آن که شعر عروضی ترکی و اردو و کردی چنین جدایی‌ای از شعر فارسی ندارند.

پیش از ادامه، لازم به تأکید است که طبعاً این‌ها نشانه ضعف و قوتی برای این زبان‌ها یا حتی سنت‌ها نیست، بلکه بازتاب‌دهنده ترجیحات و تعلقات فرهنگی اهل زبان است. اگر ترکان می‌خواستند سنت شعری‌ای مستقل از شعر فارسی داشته باشند، کار دشواری در پیش نداشتند. به طور کلی ایجاد سنت شعری‌ای که متأثر از یک سنت همسایه نباشد در صورتی که اراده‌اش وجود داشته باشد سخت نیست. اتفاقا در دوران مدرن که انگیزه برای برجسته‌سازی تفاوت‌های فرهنگی میان اقوام و ملل بیشتر شده، شاعران ترک و کرد نیز قدم‌هایی در مسیر جدایی از سنت تاریخی متأثر از فارسی برداشته‌اند و موفق نیز بوده‌اند. اما از قضا هرچند در اثر این قدم‌ها مسیر شعر ترکی و کردی به طور کلی از شعر فارسی جدا شده، این جدایی تغییر چندانی در سنت شعر عروضی ترکی و کردی به وجود نیاورده. علت آن است که در این زبان‌ها، بیشتر کسانی که به دنبال مسیرهای منفصل از تأثیرات شعر فارسی بودند معمولاً وزن عروضی را به‌کل به کنار نهادند و شاعری را به شیوه‌هایی دیگر ادامه دادند. این جریان‌های فرهنگی بومی یا بومی‌گرای ترک و کرد به سراغ شعر با وزن هجایی و شعر بی‌وزن رفتند. ماجرا در شبه‌قاره متفاوت بود؛ جریان‌های شعری‌ای در شبه‌قاره که به دنبال جدایی از میراث اسلامی و فارسی بودند عملاً عمدتاً هندیان غیرمسلمانی بودند که زبان استاندارد خود را نه با عنوان «اردو» که با عنوان «هندی» می‌شناسند (این دو عملاً دو گونه بسیار نزدیک از یک زبانند). در نتیجه تبلور جریان‌های شعری واگرا از شعر فارسی در شبه‌قاره عبارت بود از تدوام شعر سنتی هندی (به جای اردو) که بیشتر متأثر از اشعار سانسکریت و پراکریت است و چارچوب‌های وزنی‌ای متفاوت با شعر اردو دارد اما همچنان یک نظام وزنی کمّی است. در شعر اردو، اتکا بر سنتی که شعر فارسی نشأت گرفته بود ادامه پیدا کرد.

اما به بحث خودمان و شباهت شعر عروضی ترکی و فارسی برگردیم. وقتی می‌گوییم شعر فارسی و ترکی نزدیکی چشمگیری دارند مقصودمان چیست؟ شباهت‌های شعر ترکی با شعر فارسی و تفاوت‌های این دو با شعر عربی را می‌توان در ابیات ترکی زیر از فضولی (قرن ۱۰ هجری) به خوبی مشاهده کرد. وزن شعر «مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع‌لن» است (طبق رکن‌بندی میزان‌محور: «لن مفتعلن مفتعلن مفتعلن مف»).

کؤنلـۆم آچیلیر زلف پريشانینی گؤرگج                /     نطقـۆم توتولور، غنچه خندانینی گؤرگج
(با دیدن زلف پریشانت دلم باز می‌شود. با دیدن غنچه خندانت نطقم بسته می‌شود)

باخدیقجا سنا، قان ساچیلیر ديده‌لريمدن           /     باغریم دلينير، ناوك مژگانینی گؤرگج
(چون به تو می‌نگرم از دیدگانم خون می‌چکد. بادیدن ناوک مژگانت سینه‌ام شکافته می‌شود)

رعنالیق ايله قامت شمشادی قیلان ياد            /     اۏلمازمی خجل، سروِ خرامانینی گؤرگج
(آن که قامت شمشاد را به رعنایی یاد می‌کند آیا با دیدن سرو خرامان تو خجل نمی‌شود؟)

چـۏخ عشقه هوس ائده‌نی گؤردۆم کی هواسین /   ترك ائتدی، سنين عاشقِ نالانینی گؤرگج
(بسیار کسان را دیدم که هوس عشق داشتند و با دیدن عاشق نالان تو منصرف شدند)

کافر کی، دگيل معترفِ نار جهنم                      /   ايمانا گلير، آتشِ هجرانینی گؤرگج
(کافر که معترف آتش جهنم نیست با دیدن آتش هجران تو ایمان می‌آورد)

نازكليك ايله غنچه خندانی ائدن ياد                  /   ائتمزمی حيا لعل درافشانینی گؤرگج
(آن که غنچه خندان را به نازکی یاد می‌کند با دیدن لعل درافشان تو حیا نمی‌کند؟)

سن حالِ دلين سؤيله‌مه‌سن نولا فضولی          /  ائل فهم قیلیر چاك گريبانینی گؤرگج
(اگر حال دلت را بازنگویی چه میشود فضولی؟ مردم بادیدن چاک گریبانت به آن پی می‌برند.)

(متن شعر از دیوان فضولی به تصحیح حسین محمدزاده صدیق ص ۳۰۰)

لفظ و محتوا: گذشته از حضور الفاظ و ترکیب‌های فارسی مانند «زلف پریشان»، «ناوک مژگان»، «سرو خرامان»، «آتش هجران» و «چاک گریبان»، فضای کلی شعر نیز مشابه غزل‌های فارسی است. برای بیشتر ما درک شدت این شباهت محتوایی سخت است چرا که با شعر در زبان‌های دیگر آشنا نبوده‌ایم تا متوجه شویم محتوای این شعر و سایر اشعار ترکی تا چه اندازه متأثر از سنت شعری فارسی و متفاوت با سنت عربی است. برای درک عمق ماجرا، ذکر این نکته مفید است که خود مفهوم «غزل عاشقانه» حضور پررنگی که در شعر فارسی (و سنت‌های متأثر از آن) دارد را در شعر عربی ندارد. تقریباً تمامی بزرگان شعر عربی در درجهٔ اول قصیده‌سرا هستند. مهم‌تر از آن، ترکیب عشق و عرفان نیز تقریباً مخصوص شعر فارسی و فارسی‌زده است. در شعر عربی تقریبا با استثنای ابن فارض می‌توان گفت که این شیوه شاعری هرگز در قله‌های شعر عربی جایگاهی نداشته است.

وزن و قافیه: هم نظام قافیه و هم نظام ردیف در شعر ترکی و فارسی یکسان و متفاوت با سنت عربی هستند. ردیف، یعنی کلمه‌ای که پس از کلمه قافیه تکرار می‌شود ( مانند «گؤرگج» در شعر بالا)، پدیده‌ای منحصر به شعر فارسی و سنت‌های متأثر از آن است و نه تنها در عربی که در هیچ‌یک از سنت‌های شعری بزرگ جهان از سانسکریت گرفته تا انگلیسی جایگاهی ندارد. وزن این شعر نیز در شعر عربی وجود ندارد. به طور کلی، مجموعه اوزان رایج شعر ترکی تقریباً با مجموعه اوزان رایج فارسی تطابق نعل‌به‌نعل دارد حال آن که نظام وزنی عربی هم برخی از این اوزان را نمی‌پذیرد و هم در مقابل اوزان دیگری مخصوص به خود دارد.

افول شعر عروضی در ترکیه

در شرح مختصر بالا، اتصال فرهنگی شعر عروضی ترکی و فارسی را تا قدری نشان دادیم. حال می‌توانیم بپرسیم چه اتفاقی افتاد که شعر عروضی از اوایل قرن پیش در ترکیه ناپدید شد. فرآیند افول شعر عروضی در ترکیه بخشی از یک جریان اجتماعی بزرگ‌تر بود و تا حد زیادی به جای آن که به شکل طبیعی و تدریجی رخ دهد به شکل خودآگاه و سریع رخ داد. برای درک ماجرا، باید توجه داشت که این تغییرْ همزمان بود با سایر تغییرات زبانی بزرگ ترکیه در ابتدای قرن بیستم، یعنی تغییر خط و تغییر بسیاری از کلمات. گاهی چنین پنداشته می‌شود که این تغییرات صرفاً حاصل تصمیم شخصی و برنامه‌های مهندسی زبانی مصطفی کمال (معروف به «آتاترک») بود. اما واقعیت آن است که این تغییرات بیشتر معلول جریان اجتماعی‌ای بود که تصمیمات مصطفی کمال هم خود متأثر از آن بودند. همان طور که در ایران امثال لاهوتی و نیما به این نتیجه رسیده بودند که نظم و زبان کهنه پاسخگوی نیازهای نو نیست و همان طور که در عراق نازک الملائکه و بدر شاکر السیاب به نتایج مشابهی رسیده بودند، نوگرایان عثمانی نیز از مدتی پیش‌تر (قرن نوزده) متأثر از ادبیات اروپایی بودند و به فکر انفکاک از قالب‌های کهن افتاده بودند. البته شکی نیست که در نهایت موفقیت چشمگیر این جریان در ایجاد تغییراتی که در پی‌اش بود حاصل تلاش‌ها و تحمیل‌های دولت ترکیه بود. اما چرا این جریان فکری در ایران (خوشبختانه؟) به چنین نتیجه‌ای منجر نشد؟ اگر بخواهیم بحث را به مسألهٔ شعر موزون محدود کنیم، پرسش ما این است که چرا شعر موزون در فارسی از میان نرفت اما در ترکیه چنین شد، و چرا حتی بسیاری از رادیکال‌ترین نوگرایان فارسی‌زبان (از جمله لاهوتی، تندر کیا، و نیما) هم به اَشکالی از وزن عروضی پایبند ماندند اما در ترکیه چنین نشد. به طور خلاصه، به نظر می‌رسد ماجرا دلایل فرهنگی دارد نه زبانی. به عبارت دیگر، سبب این تفاوت مسیر در تاریخ معاصر شعر فارسی و ترکی این است که احساسات در ایران و ترکیه نسبت به سنت‌های زبانی و ادبی پیشین یکسان نبود.

نگاه منفی به سنت شعر عروضی کلاسیک ترکی (که در ترکی اصطلاحاً «شعر دیوان» خوانده می‌شود) در میان ترکان عثمانی شدیدتر از نگاه منفی مشابهی بود که میان نوگرایان ایرانی به شعر سنتی فارسی وجود داشت. این امر چند دلیل داشت. اولاً، شعر عروضی ترکی سابقه‌اش نسبتاً کمتر بود و در نتیجه به چشم ترکان کمتر تنیده با عمق تاریخشان به نظر می‌آمد. ثانیاً، این سنت شعری هرچند بسیار دلنشین و چشمگیر است کارنامه‌اش به اندازه شعر سنتی فارسی درخشان نبود (یا دست‌کم احساس غالب چنین بود) در نتیجه عبور از شعر سنتی برای جامعه ترک هزینه فرهنگی سبک‌تری داشت. مقام فضولی و نسیمی نزد ترک‌زبانان هیچ‌گاه مانند مقام حافظ و سعدی در میان فارسی‌زبانان نبوده است. ثالثاً، عرصه نفوذ شعر عروضی ترکی عملاً محدود به طبقه باسواد بود و در بدنه مردم این نوع شعر حضور چندانی نداشت. رواج بی‌حساب کلمات و ترکیب‌های فارسی و عربی در این اشعار فهمشان را برای مردم بی‌سواد تقریباً ناممکن می‌کرد. از سوی دیگر، نوع دیگری از شعر یعنی شعر با وزن هجایی در فرهنگ بومی مردم ترک حضور داشت و در نتیجه برای نوگرایان ترک ساده بود که شعر عروضی را غیرخودی بدانند و در مقابل شعر با وزن هجایی را اصیل و متعلق به خویش بدانند. بدین ترتیب شعر عروضی ترکی با سه مفهوم گره خورده بود: سنت، اشراف، و غیرترکان. از قضا در آن دوران سنت‌شکنی، برابری طبقاتی، و ملی‌گرایی هر سه ایده‌هایی به‌شدت محبوب بودند (در شعر فارسی عصر مشروطه و پس از آن نیز هر سه عنصر حضور بسیار پررنگی دارند). با توجه به این‌ها، روی گرداندن از شعر عروضی در عثمانی و سپس ترکیه از لحاظ فرهنگی اتفاق عجیبی نبود.

اما شاید آن‌چه بیش از تمام عناصر فرهنگی‌ای که گفتیم در عمل به عنوان دلیل کنار گذاشتن شعر عروضی از سوی نوگرایان ترک مطرح می‌شد دلیلی عملی و فنّی بود: به نظر آنها شعر عروضی مناسب ساختار هجاها در زبان ترکی نبود. قضاوت درباره صحت این ادعا آسان نیست، اما من به آن مشکوکم. مشهورترین شاهد به نفع ادعای آنها این است که در ترکی اصیل خبری از تفکیک طول مصوت‌ها نیست. یعنی بر خلاف فارسی که در آن مثلاً مصوت کلمه «در» کوتاه است اما مصوت کلمه «دار» بلند است، در تلفظ اصیل کلمات اصیل ترکی چنین تفکیکی در طول مصوت‌ها به چشم نمی‌خورد. این ایده بسیار رایج است که وجود تفکیک میان مصوت‌های کوتاه و بلند شرط لازم برای رواج شعر با وزن کمّی است (ابوالحسن نجفی در بحث درباره وزن فارسی نیز چنین ادعایی کرده است). البته وجود وجود چنین تلازمی در سطح نظری روشن نیست. آن‌چه شعر عروضی به آن نیاز قطعی دارد تفکیکی میان هجاهای کوتاه و بلند است نه مصوت‌های کوتاه و بلند. در مقام نظر، تفکیک طول میان دو هجای bo و bor برای تولید شعر عروضی کافی است حتی اگر همه مصوت‌ها هم‌طول باشند. اما در عمل به نظر می‌رسد که چنین تلازمی دست‌کم در سطح آماری برقرار است. متیو گوردون در کتاب Syllable Weight با بررسی نمونه‌ای تصادفی از ۱۷ زبان دارای وزن کمّی نشان می‌دهد که در ۱۶ مورد از آنها (از جمله فارسی) تفکیک طول مصوت‌ها نیز به چشم می‌خورد. تنها استثنا در این میانه زبان بربر است که در آن تفکیک طول مصوت غایب است اما وزن کمّی رونق دارد. بنا بر این اگر تفکیک طول مصوت واقعاً در ترکی غایب باشد عجیب نیست که کسی وزن کمّی را صورت «طبیعی» شاعری در این زبان نداند.

آیا با توجه به آن‌چه گفتیم می‌توان پذیرفت که زبان ترکی مناسب وزن کمّی نیست؟ پاسخ به این سادگی نیست. نکته مهمی که ماجرا را قدری پیچیده‌تر می‌کند این است که خود این ادعا که زبان ترکی دارای تفکیک طول مصوت نیست ادعای دقیقی نیست. در ترکی امروز ترکیه، در کلمات دخیل فارسی و عربی، طول مصوت‌های بلند عمدتاً حفظ شده است. در واقع این تفاوت را ترک‌ها بهتر در کلمات دخیل فارسی رعایت می‌کنند تا فارس‌ها در گفتار عادی فارسی عامیانه. در ترکی امروز ترکیه، مثلاً مصوت اول کلمه dahil («داخل») بلند است اما مصوت اول کلمه dal («شاخه») کوتاه است. این کلمات بخشی از زبان ترکی هستند و نمی‌توان به دلیل این که کلمه «داخل» از عربی وارد ترکی شده است مصوت بلند آن را بخشی از نظام واجی ترکی ندانست. گذشته از این، حتی در کلمات ترکی اصیل گاهی فرآیند کشش جبرانی (compensatory lengthening) موجب به وجود آمدن مصوت‌های بلند شده. مثلاً در لهجه استاندارد استانبولی تلفظ نشدن «غ» در «یاغمور» با بلند شدن الف جبران می‌شود. این موارد البته محدودند اما همچنان اهمیت نظری دارند. به طور خلاصه، در ترکی نه تنها هجاهای کوتاه و بلند وجود دارند بلکه مصوت‌های کوتاه و بلند نیز (هرچند با توزیعی محدود) وجود دارند.

حال شاید بخواهیم نتیجه بگیریم که نوگرایان ترک در استدلالشان برای رد وزن کمّی برخطا بوده‌اند. اما همچنان نباید عجله کرد. در تحلیل این مسأله نکته مهم سومی نیز وجود دارد. به طور کلی وضعیت ایدئال برای تولید وزن کمّی این است که نظام واجی زبان میان هجاهای بلند و کوتاه تفکیک قائل شود و با هجاهای بلند طوری رفتار کند که گویا طولی دقیقا دوبرابر هجاهای کوتاه دارند. این وضعیت در عربی کلاسیک کاملاً برقرار است. در زبان(های) ترکی (چه در آذربایجان چه در ترکیه و چه در بسیاری گونه‌های دیگر ترکی)، علاوه بر هجاهای کوتاه و بلند، هجای کشیده نیز وجود دارد (مثل کلمه dört به معنی «چهار»). این هجاها معمولاً شعر عروضی را دچار مشکل می‌کنند. در فارسی هجای کشیده وجود دارد اما عروض فارسی تا حدی مشکل را برای خود حل کرده است. در عروض فارسی، این هجاها در حالت عادی در قالب توالی یک هجای بلند و یک هجای کوتاه تحلیل می‌شوند (یعنی طولشان سه‌برابر طول هجای کوتاه شمرده می‌شود). مثلاً در شعر فارسی از لحاظ وزنی می‌توان عبارت «مست شدم» را با عبارت «خسته شدم» جایگزین کرد. به نظر می‌رسد شهود زبانی کسانی که با فارسی رسمی الفت زیادی دارند این تناظر را تا حد بسیار زیادی می‌پذیرد. اما علی‌رغم این امر، واقعیت این است که حتی در فارسی هم هجای کشیده همچنان تا حدی مشکل‌ساز است. دست‌کم در دوران معاصر، حضور هجاهای کشیده درک ریتم شعر فارسی را برای بسیاری از فارسی‌زبانان سخت می‌کند. خطا در کاربرد هجاهای کشیده یکی از رایج‌ترین انواع خطای وزنی در میان شاعران غیرحرفه‌ای فارسی‌زبان است.

به شعر ترکی برگردیم. در شعر ترکی (و کردی) نیز هجاهای کشیده مشکل‌آفرینند. مشکل در این زبان‌ها جدی‌تر است، چرا که گویا نه استفاده‌شان در قالب توالی‌ای از بلند و کشیده به اندازه کافی به گوش اهل زبان خوشایند است و نه استفاده‌شان به مثابه هجای بلند. ظن من این است که حضور این هجاها مانع بزرگ‌تری برای برای شعر عروضی ترکی باشد تا مسأله طول مصوت‌ها. نظر نهایی در این باره را باید از متخصصان ترک‌زبان شنید، شاید به‌خصوص آنانی که فارسی نمی‌دانند و تسلطشان به فارسی در شکل درکشان از هجاهای ترکی اثر نمی‌گذارد.

در مقابل همه آن‌چه در بالا گفتیم، خود این امر که شعر ترکی چند قرن در امپراتوری عثمانی رواج داشت شاهدی به نفع مناسب بودن نسبی وزن عروضی برای ترکی است. در برخی زبان‌های ترکی دیگر از جمله ترکی آذربایجانی نیز شعر عروضی همچنان دارای سنتی نسبتاً پویاست. با احتساب این شواهد متعارض، برای من روشن نیست که ادعای نوگرایان عثمانی (و بعدها ترکیه) درباره نامناسب بودن وزن کمّی برای زبان ترکی را چه اندازه باید پذیرفت. اما این قدر هست که اگر انگیزه‌های فرهنگی‌ای که در بالا ذکر کردیم نبودند احتمالاً وزن عروضی به این راحتی از فضای فرهنگی ترکیه پاک نمی‌شد.

«توانستن» به معنای «ممکن بودن»

غلط ننویسیم - ابوالحسن نجفی

کتابی که در دست نشر دارم به دست ویراستار دانا و تیزبینی افتاد که اصلاحات مفید بسیاری در آن صورت داد. بر خلاف آن‌چه در فضای ویرایش ایران رایج است، بسیاری از تغییرات یا واقعاً به شفافیت معنایی کمک می‌کردند یا به سازگاری رسم‌الخطی. کار ویراستاران معمولاً مملو است از تحمیل سلیقه‌های زبانی و تضییق ظرفیت‌های زبان فارسی از طریق منع ساختارها و کلمات تازه‌وارد. خوشبختانه ویرایشی که نصیب کار من شد چنین نبود، هرچند اعتراف می‌کنم که اگر چیزها به سلیقه من بود، در همین مورد هم از ویراستار صرفاً زحمت ویرایش‌های معنایی و ویرایش‌های بدیهی املایی و جمله‌سازی را می‌خواستم، نه زیباسازی و استانداردسازی و دستکاری علایم سجاوندی (که گمان می‌کنم وقتی در تعداد بالا صورت می‌گیرند عملاً خطر ایجاد مشکل در آنها بیشتر از احتمال رفع مشکل است).

بگذریم. هرچند ویراستار کتاب را تحسین کردم، در میانهٔ ویرایش‌ها، دو سه مورد بودند که به چشمم عجیب بودند. همان طور که انتظار می‌رود همه در «غلط ننویسیم» مرحوم ابوالحسن نجفی قابل ردیابی بودند (نمی‌دانم این موارد ابتکارات ایشان بودند یا تکرار سخن پیشینیان). در این‌جا فقط دربارهٔ یکی از آنها سخن می‌گویم: استفاده از «توانستن» به جای «ممکن بودن».

ابوالحسن نجفی در «غلط ننویسیم» در مدخل «توانستن» می‌گوید این فعل در فارسی دو معنای رایج دارد:

۱- قادر بودن: «فقط او می‌تواند این وزنه را بلند کند.»

۲- اجازه داشتن: «همه می‌توانند از این نمایشگاه دیدن کنند

در ادامه می‌گوید که معنای رایج سومی هم در سال‌های اخیر اضافه شده است و آن معنای «احتمال داشتن» و «ممکن بودن» است. او مثال‌هایی از جمله سه مثال زیر را عرضه می‌کند:

این آشوب می‌تواند باز هم مدت‌ها طول بکشد.

خوردن این غذا می‌تواند به معده آسیب برساند.

کسانی که در معرض گرمای شدید و طولانی قرار گیرند می‌توانند دچار ناراحتی‌های متعدد بشوند.

نجفی دربارهٔ این کاربرد سوم چند ادعای مهم مطرح می‌کند. به نظر او این کاربرد در فارسی سابقه نداشته است، بر اثر گرته‌برداری از فرانسه و انگلیسی وارد فارسی شده است، غلط است، و با روح زبان فارسی مغایرت دارد.

مشاهدهٔ ابوالحسن نجفی برای من جالب توجه بود. من به این نکته دقت نکرده بودم که این نوع کاربرد کلمهٔ «توانستن» در گذشته این قدر رایج نبوده است. احتمالاً حق با اوست که این کاربرد تحت تأثیر زبان‌های اروپایی این قدر رواج یافته است. در عربی هم چنین کاربردی از فعل استطاع/یستطیع برای من یادآور متون مدرن است. طبعاً ادعای او دربارهٔ «غلط» بودن این ترکیب تازه‌وارد برای من قابل قبول نیست. به طور کلی ایشان در به‌کارگیری کلمهٔ «غلط» جرأت عجیبی دارد. ادعایش دربارهٔ روح زبان فارسی هم نه معنای روشنی دارد نه آن‌قدر که معنا دارد به نظر من قابل دفاع است. شخصاً با گرته‌برداری هم مشکلی ندارم و آن را یکی از بی‌آسیب‌ترین روش‌های زبان‌ها برای دستیابی به ابزارهای بیان تازه می‌دانم. اما آن‌چه موضوع اصلی توجه من بود ادعای دیگر او بود. آیا واقعاً این کاربرد در فارسی سابقه نداشته است؟ شمّ من این بود که این کاربرد همواره وجود داشته و در قرون اخیر صرفاً رایج‌تر شده. در نتیجه مشغول جستجو شدم. در یک جستجوی سادهٔ اولیه به موارد زیر برخوردم (گمان می‌کنم در این زمانه برای چنین جملاتی دیگر نیازی به نشانی دقیق دادن نیست چرا که احتمالاً همه این موارد در گوگل یا در یک پیکره دیجیتال به راحتی قابل یافتنند).

اگر به‌هدیه استعطاف کنی، تواند بود که مهربان گردد. (مرزبان‌نامه)

سود مر آن را تواند بودن و مر آن را شاید بودن که او را زیان تواند بودن. (ناصرخسرو)

از آفتاب هیچ شعاعی نصیب او نتواند بودن. (عین القضات)

می اندیشیدند کی این چه حالت تواند بودن. (اسرار التوحید)

همه گویند که آیا که تواند بودن / که جهان روشن از آن طلعت غرا بینند (عراقی)

این شادی از سه وجه تواند بود. (غزّالی)

یکی آن که بدعتی باطل اعتقاد کند و عمر بر آن بگذارد و گمان نبرد که آن خود خطا تواند بود. (غزّالی)

دگر به مملکت تن ز سیل اشک دمادم/عمارتی که تواند شدن خراب ندارم (قصاب کاشانی)

قوّت سرما اندر وى بيشتر تواند شدن. (ابن سینا – دانشنامهٔ علایی)

فکر می‌کنم روشن است که در این مثال‌ها فعل توانستن به معنای ممکن بودن به کار رفته است و نیازی به توضیح و تفصیل نیست. در عین حال، قابل توجه است که اکثر مثال‌ها با فعل بودن هستند و یکی دو مورد هم با فعل شدن. من با فعل‌های دیگر هم جستجو کردم و به نتایج زیادی نرسیدم. علاوه بر این، ساختار نحوی این جمله‌ها تفاوتی با کاربرد امروزی فعل توانستن دارد. در این مثال‌ها فعل دوم به جای آن که صرف شود به شکل مصدری آمده است (یا به شکل «تواند بود که» بدون فاعل). مثلاً در آخرین مثال ابن سینا به جای آن که بگوید «می‌تواند بیشتر شود» می‌گوید «بیشتر تواند شدن».

باید توجه داشت که در حالت کلی در فارسی قدیم فعل پس از «توانستن» به شکل صرف‌شده هم می‌آمده. مثلاً سعدی می‌گوید «توانم من ای نامور شهریار / که اسبی برون آورم از هزار» و می‌گوید «مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی». این کاربرد نارایج هم نبوده. اما من نتوانستم مثال‌های زیادی از «توانستن» در متون قرون ماضی بیابم که به معنای «ممکن بودن» باشند و فاعلی داشته باشند و فعل بعدی‌شان صرف شده باشد. شمّ زبانی خودم از زبان آن دوره هم این است که چنین چیزی نباید در آن قرون رایج بوده باشد. در عین حال، باز گمان می‌کنم باید بشود مثال‌هایی هرچند معدود یافت. این‌ها نزدیک‌ترین نمونه‌هایی بودند که در جستجوی مختصر خود یافتم. برخی همان چیزی هستند که می‌خواهیم و برخی صرفاً شباهت‌هایی دارند. (برای یافتن برخی از شاهدها از پیکرهٔ آنلاین بی‌نظیر فرهنگستان استفاده کردم.)

 

گوش تواند که همه عمر وی / نشنود آواز دف و چنگ و نی (سعدی)

آتش او چو شعله زد از من / سخن پیر شد مرا روشن / که تواند که حالت دگری / کند اندر کس دگر اثری (جامی)

که تواند که بود از تو مسلمان‌تر؟ (ناصر خسرو)

آنکه نزدیکتر از جان عزیزست به من / کی تواند که نیاید نفسی یادم ازو (بابا فغانی)

در عید سرور خلق از دولت تو / گر عید تواند که مجسم گردد (وحشی بافقی)

تجلی: مقام صنایع الهی را گویند که پیش نظر سالک باشد؛ و آن تجلّی می‌تواند که عالم کبری باشد که محبوب است، و می‌تواند که عالم صغری باشد که این عالم محسوس است. (رشف الالحاظ قرن ۸ ص ۶۵)

چندان‌که علم فطری بیش‌تر و به‌قوّت‌تر، علم مکتسبی زیادت‌تر حاصل می‌تواند شد. (رشیدالدین فضل‌الله. بیان الحقایق. قرن ۸. ص۱۰۵)

کسی‌که لایق امانت نگاه داشتن باشد،… هم او محلّ اعتماد تواند بود. (رشیدالدین فضل الله، لطائف الحقایق ج ۱ ص ۱۶۷)

این سه مفصل به انواع می‌تواند بود و به تمامی اقسام آن مشغول شدن سبب تطویل کتاب شود. (عبدالقادر مراغی. جامع الالحان. قرن ۹. ص ۲۳۶)

شیر را بر وی افشانند… و اگر میسّر نشود و ضرورت باشد سفیدة تخم‌مرغ هم می‌تواند بود. (ارشاد الزراعة قرن ۱۰)

اکثر نسخه‌های آن الی‌ماشاءالله‌تعالی از پیرایة صحت عاری مانده و به‌همه‌حال اهلِ‌کمال را موجب افاده و استفاده می‌تواند شد. توضیح الملل. (قرن ۱۱. ج ۱ ص ۴.)

خواهش آموختن ساز حرم راجه را بی غرض نیست، موجب بدنامی می‌تواند شد. (دریای اسمار. قرن ۱۱. ص ۴۴۳.)

هر یک از این سه امر باعث سرعت براز می‌تواند شد. خلاصة الحکمة العقیلی. (قرن ۱۲. ج ۱ ص ۷۷۱.)

می‌تواند از دروغی عالمی ویران شود. تأثیر تبریزی. قرن ۱۲. ص ۵۹۶

ادله اجمالیه یا برهانیه … اگر چه می تواند که از بعضی مراتب جزم حاصل شود اما… (ملا احمد نراقی)

دو نکته دربارهٔ این مثال‌ها مهم است. اول این که برخی از این مثال‌ها مشکوکند و دوم این که بسیاری از این مثال‌ها متأخرترند (قرن ۸ و پس از آن). مشکوک بودن مثال‌ها ما را به این حقیقت رهنمون می‌شود که مرز بین «قادر بودن» و «امکان داشتن» آن‌قدرها هم روشن نیست. این به نظر من در بحث اهمیت دارد چرا که نزدیک بودن این دو معنا به ما یادآوری می‌کند که شیفت معنایی فعل «توانستن» فرآیندی قابل انتظار و طبیعی است و حتی در غیاب نفوذ زبان‌های خارجی هم می‌تواند رخ دهد. این که بیشتر مثال‌های بالا مربوط به قرون جدیدترند هم (اگر ناشی از خطایی سیستماتیک در جستجوی سردستی من نبوده باشد) می‌تواند حاکی از این باشد که این توسیع معنایی در طول قرون در فارسی در جریان بوده. همهٔ این مثال‌ها، حتی متن ملا احمد نراقی، پیش از آغاز نفوذ فرانسه و انگلیسی نوشته شده‌اند. در نتیجه اگر این مثال‌ها را جدی بگیریم می‌توانیم بگوییم این توسیع معنایی مستقلاً در فارسی در جریان بوده است (هرچند حتی در این سناریو هم احتمالاً زبان‌های اروپایی بعدها تسریعش کرده‌اند). همچنین جالب توجه است که استفاده‌هایی از «توانستن» که به کاربرد مورد بحث در فارسی امروز شبیه‌ترند از حدود قرن ۱۲ بیشتر می‌شوند. قرن ۱۲ قبل از آغاز نفوذ انگلیسی و فرانسه در ایران است (پایان قرن ۱۲ تقریباً آغاز حکومت قاجار است). اگر مصر باشیم ماجرا را به انگلیسی ارتباط دهیم، سناریوی معقول برای ارتباط دادن ماجرا به انگلیسی این است که معتقد باشیم تغییرات از مجرای فارسی هند صورت گرفته‌اند و فرض کنیم که فارسی هند در آن دوره متأثر از انگلیسی بوده است. اما به هر حال مسیر پیشرفت این کاربرد «توانستن» هرچه بوده باشد، این قدر می‌شود فهمید که «توانستن» به معنای «ممکن بودن» دست‌کم در برخی اشکالش سابقه‌ای طولانی در فارسی دارد. بعضی از شاهدها (مثل نمونه‌های «تواند بودن» که در مجموعهٔ نخست مثال‌ها دیدیم) رایج‌تر و قدیم‌ترند و برخی دیگر نادرتر و متأخرترند.

کتاب‌های اخیرتر (که معمولاً هم ادبی نیستند و محتوای علمی یا فلسفی دارند) از این جهت مهمند که غالباً توسط ادبای امروزی ما خوانده نمی‌شوند. ادیب ایرانی چه شفیعی کدکنی باشد چه ابوالحسن نجفی اولاً بیشتر به ادبیات علاقه‌مند است تا علم و فلسفه و ثانیاً بیشتر به قرون اولیهٔ نظم و نثر فارسی توجه دارد تا دوران پس از مغول. نتیجه این می‌شود که روندهای زبانی‌ای که باید در آثار امثال خواجه رشیدالدین فضل‌الله و ملا احمد نراقی جستجو شوند به راحتی می‌توانند از چشم ادبا پنهان بمانند. به طور کلی اگر فارسی قدیم را صرفاً از روی متون قبل از قرن ۹ بشناسیم و با فارسی امروز مقایسه کنیم و قرون بین این دو دوره را فراموش کنیم، این خطر وجود دارد که هرچه که جدید است را حاصل بدعت‌های لحظه‌ای یا تأثیرات غربیان بدانیم.

آیا با مجموعهٔ آن‌چه در بالا دیدیم باید بگوییم مرحوم ابوالحسن نجفی اشتباه کرده است؟ به گمان من دست‌کم تا حدی بله. در سهل‌گیرانه‌ترین روایت ممکن، می‌توانیم بگوییم روایت ایشان نادقیق بوده. البته که در نبود اینترنت و جستجوی آسان و پیکره‌های بزرگ از ایشان انتظار نمی‌رفته این موارد را شناسایی کنند. خطایی اگر به کار ایشان هست (که به نظر من هست) این است که کاربرد رایج اهل زبان را «غلط» دانسته‌اند و با این توصیه و کثیری از توصیه‌های مشابه هم دست‌اندازهای نشر فارسی را بیشتر کرده‌اند و هم ظرفیت‌های زبان را محدود. زبان در مسیر تغییراتش برخی ترکیب‌ها را از دست می‌دهد و ترکیب‌هایی تازه نیز به دست می‌آورد. فرآیند اول که قابل جلوگیری نیست. اگر فرآیند دوم را هم با چنین تجویزهایی مختل کنیم صرفاً موجب می‌شویم ظرفیت‌های موجود برای فارسی نوشتن روز به روز محدودتر شوند.

فارسی و لهجه‌های نداشته‌اش

Screen Shot 2018-04-26 at 12.29.57 AMعلی یونسی، دستیار ویژه رئیس جمهور در امور اقوام، اخیرا در مصاحبه با روزنامه قانون سخنانی بر زبان رانده (متن کامل مصاحبه را در این‌جا ببینید) که مایه جنجال شده. چون بسیاری از سخنان به رابطه بین زبان‌های مختلف مورد تکلم در ایران مربوط است، قصد دارم توضیحاتی درباره علت و شدت مساله‌دار بودن سخنان او بدهم. با توجه به این که مقام رسمی ایشان مرتبط با اقوام است، این اشتباه‌ها را حمل بر ناآگاهی تصادفی یکی از مقامات درباره مسائل زبانی (که به خودی خود طبیعی و بی‌عیب است) نمی‌کنم بلکه آنها را بازتابی از سایه‌افکنی رویکردهای خاص سیاسی بر بدیهیات علمی می‌بینم، و فکر می‌کنم روشن است که اشتباهات فاحش و دقت پایین ایشان به هیچ وجه متناسب با مقامشان و سطح اعتماد به نفسی که در بیان جزئیات از خود نشان می‌دهند نیست. از یک جهت پرداختن به چنین سخنان آشکارا مغلوطی کمی بی‌مورد به نظر می‌رسد، اما از طرف دیگر به نظرم می‌رسد که ذکر مورد به مورد مشکلات سخنانی که تا این حد جلب توجه کرده‌اند می‌تواند مفید باشد.

تاکید می‌کنم که ذکر مشکلات سخنان ایشان در این‌جا از جهت مته‌به‌خشخاش‌گذاری سخت‌گیرانه آکادمیک درباره جزئیات امور زبان‌شناسانه نیست، بلکه اشاره به اشتباهاتی است که با رجوع به ساده‌ترین و بدیهی‌ترین منابع علمی (حتی دانشنامه‌های عمومی) هم قابل جلوگیری هستند و به نظر من خوب است که حتی در مدارس هم در سطح راهنمایی یا دبیرستان به نوجوانان آموخته شوند. همچنین معتقدم لازم است که از منظر زبان‌شناختی و به دور از حساسیت‌های قومی اغلاط سخنان ایشان ذکر شوند تا قضاوت برای غیرمتخصصان آسان‌تر شود. در ادامه، به برخی از سخنان آقای یونسی اشاره می‌کنم و توضیحاتی می‌آورم. تاکید می‌کنم که فهرست زیر شامل تمام موارد مساله‌دار در سخنان آقای یونسی نیست.

۱- «لهجه‌های فارسی مانند گیلکی، مازنی، خراسانی، تالشی، لری، کردی، لکی و … که در حدود 250 تا 300 تا هستند، همه از یک ریشه و نژاد زبانی هستند.»

آقای یونسی در انتهای این جمله همریشگی این گونه‌های زبانی را به درستی خاطرنشان می‌شوند، اما به عادت رایج فارسی‌گرایان افراطی، چند زبان مختلف ایرانی را به راحتی لهجه‌هایی از فارسی می‌خوانند. ماجرای گُم بودن مرز زبان و لهجه ماجرای دامنه‌داری است و من قصد ندارم در این‌جا به ابعاد مختلف آن بپردازم. اما سخن آقای یونسی مستقل از معیاری که انتخاب کنیم غلط است. اگر بنا بر تقسیم‌بندی‌های علمی زبان‌شناسان باشد، هر منبع معتبری در جهان در عرصه زبان‌شناسی (حقیقتا بدون استثنا) مازندرانی و گیلکی و تالشی و لری و کردی را زبان‌هایی مستقل از فارسی می‌داند، و زبان‌شناسان سالانه ده‌ها مقاله درباره این زبان‌ها می‌نویسند و از آنها به عنوان زبان‌های جداگانه یاد می‌کنند.

اما از نظرات زبان‌شناسان هم اگر بگذریم، انتظار حداقلی این است که آقای یونسی دست‌کم به معیارهای عرفی و عوامانه برای تشخیص این که چه چیز را یک زبان می‌خوانیم پایبند باشند، و اگر می‌خواهند گیلکی و مازندرانی را با معیارهای عرفی لهجه‌های فارسی بدانند، دست‌کم این اشتباه فاحش را درباره زبان‌های دورتری مثل زبان‌های کردی مرتکب نشوند (انواع کردی نه تنها از فارسی بسیار دورند، بلکه خود به قدری متفاوتند که بیشتر زبان‌شناسان آنها را چند زبان هم‌خانواده می‌دانند، نه یک زبان). اگر معیار این است که گویشوران فارسی و کردی سخن یکدیگر را متوجه شوند، باید عرض کنم که فهم بیش از ده بیست درصد از یک گفتگوی معمولی کردی (حتی کردی سورانی، چه برسد به کردی کرمانجی) برای یک فارسی‌زبان غیرممکن است (هر فارسی‌زبانی می‌تواند با مشاهده یک ویدئوی کردی در اینترنت صحت ادعای مرا تخمین بزند). اگر معیار ساختارهای زبانی است، زبانی مثل کردی کرمانجی که مذکر و مونث در آن جدایند و صرف فعل ارگاتیو دارد و صداهای ناموجود در فارسی دارد و حرف اضافه‌هایش به شکل پیرااضافه (سرکامپزیشن) اند با کدام منطق لهجه‌ای از فارسی است؟ واقعیت این است که تفاوت میان کردی (چه سورانی چه کرمانجی) با فارسی در واژگان و نحو و آواها، به مراتب بیش از تفاوت میان اسپانیایی و ایتالیایی است. حتی اگر بدترین معیار ممکن یعنی معیار استقلال و قدرت سیاسی را به عنوان محک تشخیص استقلال زبان‌ها از هم انتخاب کنیم، زبان کردی سورانی که در جایی خارج از ایران زبان روزنامه و کتاب و شعر و تحصیل و مدرسه و تلویزیون و غیره است، چرا باید لهجه‌ای از فارسی محسوب شود؟

۲- «براي مثال زبان مازندرانی ها با لکی ها بسيار نزدیک است. لکی می‌گوید بچو و مازندرانی می‌گوید بشو؛ هردوی آن‌ها به معنای آمد و شد است.»

البته در بیشتر گونه‌های زبان مازندرانی خبری از «بشو» نیست، و منظور ایشان قاعدتا گیلانی و گونه‌های نزدیک به آن است. اما مشکل اصلی این‌جاست که لکی واقعا به مازندرانی نزدیکی ویژه‌ای ندارد. همواره بین زبان‌شناسان درباره رابطه لکی با لری و کردی ابهاماتی وجود داشته چون لکی به لری و کردی شباهت‌هایی دارد. اما انگیزه اشاره به مازندرانی (آن هم با یک مثال نامناسب) به عنوان نمونه شباهت زبانی با لکی، از فهم بنده خارج است.

۳- (در ادامه بحث قبلی) « ریشه این‌ها به فارسی دری یا به فارسی میانه و گاهي هم به فارسی دوره اول برمی گردد.»

این جمله به قدری مغشوش و نادرست است که حتی ذکر یک به یک مشکلاتش هم برای من آسان نیست. نکته اول این است که گویا ایشان گمان می‌کنند این زبان‌ها به نوعی از فارسی منشعب شده‌اند و «ریشه»شان آن جایی است که به فارسی وصل می‌شوند. انگار که به نظر ایشان فارسی همواره اصل بوده و زبان‌های دیگر از میانه راه از آن جدا می‌شده‌اند. با کمی فکر (حتی بدون دانش زبان‌شناسانه) می‌توان پی برد که اگر دو زبان یا دو گونه زبانی از میانه راه از یکدیگر منشعب شوند، معیاری برای اصل دانستن یکی و فرع دانستن دیگری نداریم، و در نتیجه عجیب است که یکی از این نوادگان را خود فارسی بدانیم و آن دیگری را لهجه‌ای از این یکی بدانیم (هرچند اذعان می‌کنم که گاهی در موارد نادر  در عمل به دلایل سیاسی این اشتباه در نام‌گذاری در جهان رخ می‌دهد). نکته دوم این که جدایی مسیر تکاملی این زبان‌ها از فارسی، بسیار قدیمی‌تر از آن‌چه ایشان می‌فرمایند است. اصلا حرف زدن از زبان‌هایی با این حد فاصله ساختاری و ذکر زبان اخیری مثل «فارسی دری» یا حتی فارسی میانه به عنوان ریشه مشترک بیشتر شبیه شوخی است. انشعاب این زبان‌ها از یکدیگر مربوط به دورانی بسیار بسیار قدیم‌تر از فارسی دری (که متعلق به پس از اسلام است) است. منظور ایشان از فارسی دوره اول بر من روشن نیست، اما حتی اگر منظورشان فارسی باستان (زبان شاهان هخامنشی) باشد هم جمله ایشان صادق نیست. البته کسی زمان دقیق جدا شدن مسیر تکاملی این زبان‌ها از یکدیگر را نمی‌داند، اما این قدر می‌دانیم که فارسی از زمانی که به نام فارسی شناخته می‌شده (یعنی دوره هخامنشیان) مدتی بوده که مسیرش از زبان‌هایی مثل مازندرانی و گیلکی و تالشی و کردی جدا شده بوده (در تقسیم‌بندی زبانی، فارسی باستان یک زبان «ایرانی جنوب غربی» محسوب می‌شود اما این زبان‌ها همگی زبان‌های «ایرانی شمال غربی» هستند).

(برای خوانندگان ناآشنا به عالم زبان‌شناسی، ذکر این توضیح را ضروری می‌دانم که عبارت «زبان‌های ایرانی» در این متن به عنوان یک عبارت تخصصی با معنایی به‌خصوص به کار می‌رود. در زبان‌شناسی به گروه خاصی از زبان‌های همریشه که شامل فارسی و پشتو و کردی و بلوچی و غیره است «زبان‌های ایرانی» می‌گویند. برخی از زبان‌های ایرانی (مثل آسی) در ایران کنونی تکلم نمی‌شوند. همچنین، زبان‌هایی مثل ترکی آذربایجانی و عربی در ایران کنونی تکلم می‌شوند اما از خانواده زبان‌های ایرانی نیستند.)

۴- «باید بین ترک و آذری فرق گذاشت. آذری‌ها، هم زبان فارسی و هم تبار فارسی دارند و فارس تر از خیلی مناطق هستند. آذری ها برادر دوقلوی کردها هستند. این دو همان قوم ماد هستند که قبل از هخامنشیان این سرزمین را گرفتند با همدیگر درگیری داشتند اما همه از یک خانواده بودند. یک بخش زیادی از آذری ها زبان ترکی را گرفتند و فارسی کردند. بعضی از آن‌ها مانند تالشی‌ها همچنان به فارسی قدیم صحبت می کنند.»

از این‌جا ماجرا عجیب‌تر می‌شود. اول این که من دقیقا متوجه نشدم منظور ایشان از آذری‌ها کیست. اگر منظورشان مردم ترک‌زبان آذربایجان است، عبارت «زبان فارسی دارند» خنده‌دار است. اگر منظورشان از آذری صرفا اقلیت‌هایی در منطقه آذربایجان است که به زبان‌های هم‌ریشه فارسی سخن می‌گویند، آن وقت عجیب است که چرا در ادامه سخنانشان به زبان ترکی آذربایجانی می‌گویند «آذری». دوم این که ربط دادن اقوام منطقه آذربایجان و کردستان به قوم ماد یک گمانه‌زنی مشکوک است که هیچ گواه قابل اعتنایی برای آن وجود ندارد. مساله سوم در این‌جا این عبارت است: «بخش زیادی از آذری‌ها زبان ترکی را گرفتند و فارسی کردند» که درباره مدعای آن در ادامه بیشتر حرف خواهیم زد.

اما در نهایت آقای یونسی می‌فرمایند که تالشی‌ها به فارسی قدیم صحبت می‌کنند. باز هم اشتباه فاحش در درک نسبت تاریخ و زبان. زبان تالشی یک زبان ایرانی است و با فارسی همریشه است. مثل همه زبان‌های ایرانی دیگر، این دو زبان یک نیای مشترک دارند (که به این نیای مشترک را نه فارسی می‌نامیم نه تالشی). این دو زبان هردو در طول زمان متحول شده‌اند و هردو کمابیش به یک اندازه از نیای مشترکشان دور شده‌اند. این تصور که تالشی نسخه قدیم‌تر فارسی است نه تنها از نظر زبان‌شناسان صددرصد نادرست و خنده‌دار است، بلکه منطقا هم چندان معنا نمی‌دهد.

۵- «زبان ترکی که در آذربایجان رسم شده است، حدود ۴۰۰-۳۰۰ سال بیشتر سابقه ندارد که زبانی عارضی است و درگذشته همه آن‌ها مانند تالشی ها صحبت می‌کردند.»

زبان ترکی دست‌کم از دوره سلجوقی (حدود ۹۰۰ سال پیش) در آذربایجان وجود داشته. اگر نگاه به دوره سلجوقی مشکل است و به نظرشان مشکوک می‌نماید، آقای یونسی دست‌کم می‌توانند این نکته بدیهی را به خاطر بیاورند که خاندان صفوی که ترک‌زبان و ساکن منطقه آذربایجان و اردبیل بودند بیش از پانصد سال پیش به حکومت رسیدند (و سکونتشان در آن منطقه مربوط به پیش از آن زمان است).

ادعای دوم ایشان در این جمله را با ارفاق می‌توان نادیده گرفت. زبان مردم آذربایجان پیش از ظهور ترکی به احتمال زیاد از خانواده زبان‌های ایرانی بوده (این نظر مورد اجماع آکادمی در غرب است ، اما برخی از هویت‌خواهان قومی ترک در ایران آن را نمی‌پذیرند) اما نه فارسی بوده و نه تالشی. همچنان گفتن این که آنها «مانند تالشی‌ها صحبت می‌کردند» عجیب است، مگر این که منظور ایشان از «مانند تالشی‌ها» را «به زبانی از خانواده زبان‌های ایرانی» بگیریم.

۶- «[دکتر مرتضوی] ثابت کردند که زبان اصلی آذربایجان، فارسی بوده و همچنان در خیلی از مناطق آذربایجان به فارسی صحبت می‌کنند. البته پان‌ترکیست ها او را منزوی و طرد کردند»

من این دکتر مرتضوی را نمی‌شناسم اما اگر چنان که جناب یونسی فرموده‌اند ایشان ایران‌شناس متبحری بوده باشند، احتمالا ادعای ایشان این بوده که زبان پیشین آذربایجان از خانواده زبان‌های ایرانی بوده. نه فارسی! همچنین، گفتن «زبان اصلی آذربایجان» به زبانی که نزدیک به هزار سال است کنار گذاشته شده، جز قومیت‌گرایی و فارس‌پرستی معنایی ندارد. اگر کسی گمان می‌کند که هزار سال زمان کمی است برای این که ترکی را زبان «اصلی» و واقعی آذربایجان بدانیم، باید خاطرنشان کنم که قبل از ترکی هم عمر زبان‌های ایرانی در منطقه آذربایجان بیش از حدود ۱۵۰۰ سال نبود چون اقوام آریایی تازه در حدود ۲۵۰۰ سال پیش پایشان به آن مناطق رسید.

۷- «در واقع زبان آذری یک لهجه از زبان فارسی محسوب مي‌شود و البته یک قسمت از آن هم ترکی است که بخش زیادی از آن فارسی شده است. بنابراين فارسی زبانان ترکی را از گیلکی راحت‌تر متوجه می‌شوند. در حقیقت می‌توان نام آن را ترکیِ فارسی یا ترکیِ ایرانی گذاشت.»

عمق فاجعه در این جملات رخ می‌دهد. در بالا توضیح دادم که چرا اطلاق عبارت «لهجه‌ای از فارسی» به زبان‌هایی مثل مازندرانی و گیلانی (و به خصوص کردی) غلط است. درباره ترکی آذربایجانی، این غلط هزار برابر فاحش‌تر است.

ترکی آذربایجانی حتی همان همریشگی دور چندهزارساله را هم با فارسی ندارد و اصولا جزو خانواده زبان‌های ایرانی نیست. ترکی همان‌قدر با فارسی هم‌خانواده است که چینی و ژاپنی. ساختار نحوی و آوایی ترکی هم طبعا ربطی به فارسی ندارد. ترکی آذربایجانی (مثل ترکی استانبولی و ازبکی و قرقیزی و قزاقی و ترکمنی و سایر زبان‌های هم‌خانواده‌اش) یک زبان التصاقی با هماهنگی واکه‌ای است. آقای یونسی لابد به اعتبار واژه‌های مشترک می‌خواهند ترکی را لهجه‌ای از فارسی بدانند، اما نباید فراموش کنند که با چنین استدلال بی‌پایه‌ای فارسی هم چیزی جز لهجه‌ای از عربی نخواهد بود، و انگلیسی هم چیزی بیش از لهجه‌ای از فرانسه نخواهد بود. گذشته از این، بیشتر واژگان مشترک بین فارسی و ترکی در واقع عربی هستند! نه تنها هر زبان‌شناسی در دنیا به این ادعا که ترکی آذربایجانی لهجه‌ای از فارسی است می‌خندد (اگر عصبانی نشود)، بلکه هیچ انسان عامی‌ای هم اگر گرایش‌های سیاسی-اجتماعی قضاوتش را تحت تاثیر نداده باشند با دیدن این دو زبان به چنین نتیجه‌ای نمی‌رسد.

این توضیح را هم بدهم، که کسی را دیدم که متن مصاحبه را دیده بود و امیدوارانه احتمال داده بود که منظور ایشان در جمله «زبان آذری یک لهجه از زبان فارسی محسوب مي‌شود» اشاره به زبان ترکی مستعمل در ایران نباشد، بلکه اشاره‌اش به زبان ایرانی‌ای باشد که معتقدند پیش از ترکی در آذربایجان رایج بوده. از سیاق سخنان آقای یونسی من اصلا چنین برداشتی نمی‌کنم (به خصوص که در همان پاراگراف از مصاحبه مکررا کلمه «آذری» را برای اشاره به زبان ترکی فعلی رایج در آذربایجان به کار برده‌اند.) اما اگر احیانا این برداشت درست باشد، جای شکرش باقی است، هرچند همچنان اصرار عجیب و غریب ایشان برای اطلاق واژه «آذری» به زبان ترکی آذربایجانی و بعد اطلاق همین واژه به زبان ایرانی‌ای که قرن‌هاست با ترکی جایگزین شده، نه تنها عقلانی نیست بلکه مشخصا تلاش ناصادقانه‌ای برای تحریف تاریخ و هویت این زبان است.

ایشان در ادامه می‌فرمایند که «فارسی‌زبانان ترکی را راحت‌تر از گیلکی متوجه می‌شوند». حقیقت این است که این ادعا هم به نظر من به طرز باورنکردنی‌ای دور از واقع است، اما قضاوت درباره آن را به عهده سایر فارسی‌زبانان می‌گذارم.

مؤخره

مجددا تاکید می‌کنم که من معتقد نیستم مقامات باید اطلاعات زبانی داشته باشند، و فکر نمی‌کنم هر اشتباهی باید به رخ اشتباه‌کننده کشیده شود. در عین حال، فکر می‌کنم بزرگی اشتباهات علمی آقای یونسی در کنار حساسیت اجتماعی ماجرا و جایگاه سیاسی ایشان، مساله را غیر قابل چشم‌پوشی می‌کند. امید بلندپروازانه من این است که چنین متن‌هایی احتمال بروز مجدد چنین اشتباهاتی را به اندازه اپسیلونی کاهش دهند.

موقعیت اجتماعی زبان‌های اقلیت در ایران

kurdishهر کسی که اندکی با مسائل مربوط به زبان‌ها در ایران آشنا باشد می‌داند که در میان زبان‌های غیر فارسی زبان‌هایی مثل کُردی و ترکی عموما جایگاه اجتماعی بسیار بالاتری در مقایسه با مازندرانی، گیلکی، لری و امثال آنها دارند، به این معنا که گویشوران این زبان‌ها عموما با اعتماد به نفس بیشتری از زبان خود استفاده می‌کنند، بیشتر ممکن است به سراغ خواندن و نوشتن به این زبان‌ها بروند، و از این زبان‌ها در حوزه‌های گسترده‌تری (از جمله سیاست، علم، و ادبیات فاخر) استفاده می‌کنند.

این موقعیت اجتماعی برتر چیزی درباره برتری ذاتی و ساختاری این زبان‌ها نشان نمی‌دهد، بلکه نتیجه عوامل سیاسی و فرهنگی و موقعیت اجتماعی گویشوران این زبان‌ها (و نه خود این‌زبان‌ها) است. البته ناگفته پیداست که این زبان‌ها هم خود زیر سایه سنگین فارسی در ایران در تنگنا هستند، اما همچنان موقعیتشان قابل مقایسه با مازندرانی و گیلکی و لری و تالشی و مانند این‌ها نیست، و بیم انقراضشان در عرض چند نسل نمی‌رود.

گاهی در توجیه این تفاوت موقعیت بین زبان‌های محلی، به عواملی مثل حمایت حکومتی، احساسات گویشوران، وجود رسم‌الخط، و وجود ادبیات غنی و رسانه در این زبان‌ها اشاره می‌شود. این عوامل اگرچه کاملا موثرند، اما به عقیده من خود عوامل ثانویه‌ای هستند که تحت تاثیر عوامل ریشه‌ای‌تری هستند. در زیر به عمده‌ترین عواملی که به نظر می‌رسد به این موقعیت نسبتا موفق برای زبان‌هایی مثل ترکی و کردی کمک کرده‌اند اشاره می‌کنم.

۱- جمعیت: بدیهی‌ترین عامل جمعیت است. تعداد بالای گویشوران یک زبان کمک می‌کند که ساخت محصولات فرهنگی به آن زبان چه از لحاظ مالی و چه از لحاظ شأن‌آوری یا فایده‌رسانی مقرون به صرفه باشد. اثر انباشتی چنین عاملی در طول تاریخ چشمگیر است.

۲- فاصله زبانی از فارسی: شباهت یا دوری ساختار یک زبان نسبت به فارسی احتمالا تنها عامل درون‌زبانی مهمی است که در تعیین سرنوشت زبان‌های مورد استفاده در ایران اثر جدی دارد. هرچه ساختار زبانی به فارسی شبیه‌تر باشد، گویشورانش بیشتر در معرض این خطر قرار دارند که زبان خود را صرفا لهجه‌ای غیر استاندارد از فارسی بپندارند و در نتیجه آن را برای کارکردهای جدی‌تر نامناسب بدانند.

به طور کلی وقتی عاملی ترغیب‌کننده برای استفاده از زبان محلی وجود ندارد، اگر فارسی با شأن اجتماعی بالاتر گره بخورد در جامعه‌ای که همه فارسی می‌دانند پیروزی نهایی فارسی و حذف کامل زبان‌های دیگر تقریبا قطعی است. آن عامل ترغیب‌کننده‌ای که در جهت عکس عمل می‌کند و زبان محلی را زنده نگه می‌دارد معمولا یا از جنس وجود گویشورانی است که با فارسی راحت نیستند و تعامل با آنها محتاج استفاده از زبان محلی است، یا از جنس احساس هویت قومی و پرهیز از یکی شدن کامل با مرکز است. با گسترش سواد در جامعه (باسوادی در چهل سال اخیر از پنجاه درصد به نود درصد رسیده) در حقیقت فارسی‌دانی در جامعه زیاد می‌شود و عامل ترغیب‌کننده اول را از بین می‌برد. در نتیجه تنها راه نجات زبان‌های محلی عامل دوم (احساس هویت قومی) خواهد بود، وگرنه یک جوان کُرد (که قطعا فارسی هم می‌داند) هیچ انگیزه‌ای برای استفاده از کُردی به جای فارسی نخواهد داشت. فاصله زبانی یکی از عوامل مهمی است که باعث می‌شود گویشوران زبان خود را به عنوان یک زبان مجزا که زیر سایه فارسی نیست جدی بگیرند.

زبان‌های ترکی، ترکمنی، و عربی حتی با فارسی هم‌ریشه نیز نیستند. زبان‌های کردی نیز اگرچه از خانواده زبان‌های ایرانی (در مفهوم رده‌شناختی آن، و نه به معنی هم‌مرزی جغرافیایی) هستند اما فاصله‌شان از فارسی چشم‌گیر است. در مقابل، زبان‌هایی مثل مازندرانی و لری بسیار به فارسی شبیه‌ترند و حتی گاهی در برخی موضوعات فهم جملاتشان برای یک فارسی زبان چندان مشکل نیست.

۳- وجود گویشوران برون‌مرزی: یکی از مهم‌ترین عوامل تاثیرگذار این است که زبان‌هایی مثل لُری و مازندرانی صرفا در یک کشور تکلم می‌شوند و به همین دلیل یک گروه بزرگ از گویشوران این زبان وجود ندارند که هیچ وابستگی‌ای به ایران نداشته باشند و بتوانند در ذهن ایرانیانی که به این زبان‌ها صحبت می‌کنند اثر بگذارند و باعث شوند که این افراد هویت زبانی‌شان را در کنار (یا بالاتر از) هویت ملی‌شان جدی بگیرند. بر خلاف بسیاری از سخنان رایج، مقصود این‌جا اصلا مقصر دانستن هجمه تبلیغاتی توطئه‌آمیز از آن سوی مرزها نیست. نیازی به توطئه‌انگاری نیست. این یک فرآیند کاملا طبیعی است که شما اگر هم‌زبانانی داشته باشید که اشتراک فرهنگی‌تان با آنها (دست‌کم در برخی زمینه‌ها، از جمله همان زبان) بیشتر از عمده هموطنان داخلی‌تان باشد، خودبه‌خود هویت زبانی خود را بیشتر از کسی که چنین شرایطی ندارد جدی می‌گیرید.

۴- قدرت سیاسی گویشوران برون‌مرزی: گفتیم که وجود همزبانان غیرایرانی در شکل‌گیری احساس هویت زبانی موثر است، اما اگر این همزبانان غیرایرانی در خارج از ایران دارای حکومت قدرتمندی از آن خود نیز باشند قطعا این اثر دوچندان می‌شود. گذشته از کارکرد روانی این وضعیت، وجود یک کشور همسایه که در آن مثلا ترکی آذری زبان رسمی است باعث می‌شود که محصولات فرهنگی (شعر، اخبار، موسیقی، سریال، و غیره) به این زبان تولید شوند. وجود این کالاهای فرهنگی هم اثر روانی مضاعف دارد (مثلا باعث می‌شود یک ترک‌زبان احساس کند به ترکی درباره سیاست حرف زدن خنده‌دار نیست)، هم به شکل‌گیری واژگان تخصصی کمک می‌کند (مثلا حرف زدن درباره سیاست به ترکی برای ترک‌زبانی که به رسانه‌های جمهوری آذربایجان یا حتی ترکیه دسترسی دارد آسان‌تر می‌شود)، و هم واقعا سود ملموس و مادی دانستن این زبان‌ها را بیشتر می‌کند (مثلا شما اگر ترکی بلد باشید به مجموعه‌ای از وسایل علم و تفریح و خبر دسترسی دارید که هموطنان تک‌زبانه‌تان از آنها محرومند). طبعا این عوامل معمولا در سطحی ناخودآگاه عمل می‌کنند، اما به نظر می‌رسد که شدت عملکردشان بسیار جدی است. از این لحاظ، تحولات اخیر منطقه که به شکل‌گیری و قدرت‌گیری دولت کُرد در شمال عراق منجر شده تاثیر مستقیمی بر موقعیت زبان کُردی گذاشته است، و قاعدتا این امر که تلویزیون رسمی ایران هم در شبکه استانی‌اش از رسم‌الخط کُردی استفاده می‌کند (و در نتیجه موقعیت کُردی به عنوان یک زبان مکتوب را می‌پذیرد) متاثر از همین تحولات است.

۵- عوامل هویتی مستقل از زبان: تاثیر عوامل هویتی‌ای که ریشه در سیاست و تاریخ دارند روشن است. در ایران به طور خاص احتمالا جدی‌ترین این عوامل مذهب است. زبان‌های غیرفارسی که در ایران توسط جمعیت‌های سنی‌مذهب تکلم می‌شوند پتانسیل بسیار بالاتری برای بقا دارند چرا که گویشوران این زبان‌ها دلیل بزرگی غیر از زبان هم برای احساس تفاوت با اکثریت جمعیت کشور دارند، و همان طور که گفتیم احساس هویت قومیتی، حتی اگر ناشی از عاملی غیر از زبان باشد، در استفاده از زبان هم بازتاب می‌یابد. در جامعه‌ای که به دلایل مذهبی نسبت به مرکز احساس تفاوت می‌کند قطعا در گفتار شبیه تهرانی‌ها شدن کمتر مطلوب است تا جامعه‌ای که چنین عاملی در آن حاضر نیست.

چرا ایران عرب نشد، یا: آیا فردوسی فارسی را زنده نگه داشت؟

ferdowsi-chaucerمقدمه‌ای درباره گذشته زبان انگلیسی

حدود هزار سال پیش در سال ۱۰۶۶ میلادی، سپاه فرانسوی‌زبان ویلیام فاتح در نبرد تاریخی هیستینگز (Hastings) بر سپاه آنگلوساکسون‌های جزیره بریتانیا پیروز شد و سرنوشت بریتانیا یا دست‌کم زبان انگلیسی را برای همیشه دگرگون کرد. فتح انگلستان توسط ویلیام فاتح آغاز موجی از مهاجرت‌ها از فرانسه به انگلیس و جایگزینی انگلیسی با فرانسه به عنوان زبان رسمی درباری در بریتانیا بود. در مدت‌زمان کوتاهی زبان انگلیسی باستان (Old English) به قهقرا رفت و فرانسه و لاتین تبدیل به یکه‌تازان عرصه مکتوبات سیاسی، حقوقی، علمی، مذهبی، و ادبی در بریتانیا شدند. از تمام آن دوران (تا حدود سیصد سال بعد) تقریبا هرچه نوشته از آن دوران در بریتانیا موجود است به فرانسه یا لاتین است، و آثار به‌جا مانده چنان است که گویی زبانی به نام انگلیسی هرگز در آن دیار تکلم نمی‌شده. اگر کسی با ذوق و سلیقه عبدالحسین زرین‌کوب می‌خواست درباره انگلیس سال ۱۱۰۰ تا ۱۳۰۰ کتابی بنویسد، شاید نامش را «دو قرن سکوت» می‌گذاشت.

وقتی سرانجام در قرن چهاردهم (سال‌های ۱۳۰۰) سر و کله انگلیسی در متون رسمی دوباره پیدا شد، همه چیز عوض شده بود. زبان انگلیسی تازه (که با نام Middle English شناخته می‌شود) آن قدر از انگلیسی‌ای که پیش از حمله ویلیام فاتح تکلم می‌شد فاصله داشت که احتمالا اگر یک انگلیسی‌زبان آن بازه دویست سیصد ساله را با ماشین زمان طی می‌کرد در فهم سخنان این انگلیسی تازه به شدت دچار مشکل می‌شد. تمام عناصر مربوط به زبان از املا گرفته تا آواها و نحو عوض شده بودند، و مهم‌تر از همه این که آن قدر واژگان فرانسوی و لاتین به زبان اضافه شده بود که مسافر زمان ما احتمالا خیال می‌کرد آن‌چه می‌شنود لهجه غریبی از فرانسه است، نه انگلیسی. زبان انگلیسی امروز ادامه همین موجود دگردیسی‌یافته است، و وفور واژگان فرانسوی و لاتین در انگلیسی امروز یادگار نبرد Hastings و پیامدهای آن است. به عنوان نمونه‌ای از بقای نفوذ فرانسه و لاتین در انگلیسی عادی امروز، به کلمات فرانسوی و لاتین که در متن زیر پررنگ شده‌اند دقت کنید. متن، بند نخست از جلد نخست کتاب‌های هری پاتر است. فراموش نمی‌کنیم که شمار واژه‌های فرانسوی در متون تخصصی‌تر انگلیسی به مراتب از این مقدار نیز بیشتر است.

Mr. and Mrs. Dursley, of number four, Privet Drive, were proud to say that they were perfectly normal, thank you very much.  They were the last people you’d expect to be involved in anything strange or mysterious, because they just didn’t hold with such nonsense.

داستان ورود این حجم از واژگان بیگانه به زبان پس از اشغال توسط سپاه خارجی، برای ایرانیان داستان آشنایی است. کمی قبل از دو قرن سکوت انگلیسی، فرسنگ‌ها آن سوتر در ایران زبان فارسی تجربه مشابهی را پشت سر گذاشته بود که عبدالحسین زرین‌کوب (این بار واقعا) از آن با عنوان دو قرن سکوت یاد کرد. وقتی پس از دو قرن فارسی به عرصه بازگشت، دیگر هیچ چیزش به فارسی سابق شبیه نبود. تغییرات آوایی (مثل از بین رفتن خوشه‌های صامتی در ابتدای واژه‌ها)، تغییرات نحوی (از بین رفتن ارگاتیویته در فعل ماضی)، و هجوم باورنکردنی واژگان عربی از فارسی زبان دیگری ساخته بود. درباره فارسی، بر خلاف انگلیسی، خط نیز به کلی عوض شده بود. برای مثال و مقایسه، کلمات عربی در این بند از نوشته با قلم پررنگ نوشته شده‌اند.

اولین درسی که از این مقایسه بین سرنوشت فارسی و انگلیسی می‌توان گرفت این است که آن‌چه در ایران رخ داد لزوما اتفاق غریبی نبود. در سایه این مقایسه، می‌توان ادعا کرد که چه آن سکوت نسبی دویست ساله، چه حجم ورود واژه‌ها، و چه این که نهایتا علی‌رغم تمام این وقایع زبان‌های ایرانی زنده ماندند آن قدرها هم حادثه عجیبی نبوده، و حد اقل یک مورد مشابه دیگر در تاریخ دارد. اما درس‌هایی که می‌شود از این مقایسه گرفت از این هم بیشترند. به طور خاص، قصد داریم به بررسی این سوال بپردازیم که چرا فارسی زنده ماند. در ذهن عموم ایرانیان پاسخ به این سوال بدون اشاره به شاهنامه فردوسی تقریبا غیر ممکن است. اما پیش از حرف زدن از فردوسی، به برخی از عواملی که از نگاه زبان‌شناسانه می‌توانند در بقای فارسی تاثیرگذار شمرده شوند اشاره می‌کنیم.

چرا ایران عرب نشد

یک: عوامل خالص زبانی. زبان‌هایی که پیش از ظهور اسلام در عراق و شام و شمال آفریقا تکلم می‌شدند، عمدتا زبان‌های سامی، یا دست‌کم آفریقا-آسیایی (Afro-Asiatic) بودند، یعنی خویشاوندان دور یا نزدیک عربی بودند، در حالی که زبان‌های ایرانی (از جمله فارسی) هندو اروپایی هستند. این امر می‌تواند در مقاومت بیشتر زبان‌های ایرانی اثرگذار بوده باشد. در دوران تمدن اسلامی صاحبان قدرت و قلم عربی را به عنوان زبان اصیل و درست و کامل معرفی می‌کردند و تمام زبان‌های دیگر را دون و ضعیف و غیر استاندارد می‌شمردند. طبیعی است که در چنین فضایی کسی که زبان مادری‌اش به عربی شبیه است اما به اندازه عربی مکتوب و مورد تبلیغ نیست به راحتی بپذیرد که زبان مادری‌اش لهجه‌ای مخدوش از آن زبان اصلی است (درست به همان ترتیب که امروز در ایران بسیاری از مازندرانی‌زبانان زبان خود را یک لهجه کم‌ارزش از فارسی می‌دانند اما ترک‌زبانان چنین تصوری ندارند). گذشته از این، یادگیری عربی برای گویشوران زبان‌های سامی قطعا ساده‌تر از گویشوران زبان‌های ایرانی بوده.

دو: میراث زبانی غنی. یکی از پاسخ‌های مورد علاقه ایرانیان در برابر سوال «چرا ایران عرب نشد» این است که فارسی دارای میراث مکتوب غنی‌ای بود که کنار گذاشتنش را دشوار می‌کرد. این پاسخ احتمالا تا حدی درست است. برای مقایسه می‌توان به مصر نگاه کرد که به شکلی مشابه توسط اعراب مسلمان فتح شد و زبان‌های بومی‌اش (عمدتا زبان قبطی) توسط عربی جایگزین شدند. احتمالا می‌توان ادعا کرد که تفاوت اصلی وضعیت قبطی با فارسی این بود که قبطی حتی پیش از حمله اعراب هم زبان رسمی حکومت بیزانس در مصر نبود (زبان حکومتی در مصر در دوره بیزانس یونانی بود) و در نتیجه جایگاهی مشابه فارسی نداشت، و به همین دلیل حذفش بسیار راحت‌تر بود.

این استدلال اگرچه ممکن است بهره‌ای از حقیقت داشته باشد، اما نباید فراموش کرد که در پاسخ به سوال «چرا ایران عرب نشد» تمرکز روی فارسی به تنهایی گمراه کننده است. به هر حال، درصد بسیار بزرگی از ایرانیان زبان مادری‌ای به جز فارسی داشتند، و عاقبت تنها فارسی نبود که حفظ شد، بلکه کُردی و بلوچی و پشتو و غیره هم حفظ شدند. اگر میراث مکتوب بود که حافظ فارسی بود باید پرسید که این زبان‌ها که میراث مکتوب قابل توجهی (یا شاید هیچ میراث مکتوبی) نداشتند چرا به حیات خود ادامه دادند. برخی ادعا کرده‌اند که این زبان‌ها به برکت دوام فارسی مستدام شدند. این ادعا هم ممکن است بهره‌ای از حقیقت داشته باشد اما چگونگی چنین فرآیندی به هیچ وجه روشن نیست، و این ادعا در بهترین حالت یک گمان کلی است.

سه: عوامل سیاسی-فرهنگی. شاید عنصر اصلی‌ای که وضعیت زبان‌های ایران را از سرزمین‌هایی مثل مصر و شام و عراق و مغرب متمایز می‌کرد وضعیت سیاسی ایران بود، نه هویت زبانی فارسی. به نظر می‌رسد که استقلال سیاسی نسبی (یا طلبش)  در سرزمین‌های ایرانی (در معنای تاریخی آن) و هویت فرهنگی مستقل این منطقه مهم‌تر از میراث مکتوب فارسی بودند. در منابع سخنی از بزرگداشت مکتوبات پهلوی از سوی عموم ایرانیان دیده نمی‌شود اما جای پای عوامل سیاسی در میدان دادن به فارسی به راحتی قابل مشاهده است (از جمله در اشعار و کتاب‌هایی که زیر چتر حمایتی حکومت‌های نیمه‌مستقل ایرانی در آن دوران به فارسی نوشته شدند). تحلیل علت این استقلال نسبی سیاسی خود ده‌ها جلد کتاب می‌طلبد، اما لازم می‌دانم اشاره کنم که علل این استقلال می‌توانند لزوما فرهنگی-اجتماعی نبوده باشند. به عنوان مثال گسترده بودن سرزمین‌های ایرانی و دوری ماوراءالنهر از قلب اسلام می‌تواند عامل مهمی در حفظ سنگر زبان‌های ایرانی بوده باشد. شاید تصادفی نباشد که نخستین حکومت ایرانی که فارسی نو را به طور جدی وارد بازار کرد سامانیان بودند که در ماوراءالنهر حکومت می‌کردند. از جهت مقایسه قابل ذکر است که زبان‌های بربر در شمال غربی آفریقا نیز مثل زبان‌های ایرانی (هرچند با قوتی بسیار کمتر) فتوحات اسلام را تاب آوردند و هنوز به حیات خود ادامه می‌دهند، و چه بسا که راز ماندگاری‌شان در مقایسه با زبان‌های بومی شام و مصر، دوری‌شان از قلب حکومت اسلامی باشد.

استقلال نسبی حکومت‌هایی مثل طاهریان و سامانیان به استقلال زبانی کمک می‌کرد. ایرانیان با کشمکش‌های مذهبی-سیاسی دست‌کم در سه برهه نشان دادند که از جریان اصلی حکومت عربی ناراضی هستند (قیام عباسیان و ابومسلم، شورش‌های محلی امثال بابک و مازیار و المقنع، و انتقال خلافت به مامون). اگر فارسی کمکی به حفظ زبان‌های ایرانی دیگر کرده، احتمالا عمدتا از طریق کمک به هویت‌بخشی‌ای بوده که در شکل‌گیری این استقلال‌خواهی فرهنگی-سیاسی موثر بوده، نه از طریق میراث مکتوب. البته که این استدلال هم مشکوک است. به راحتی می‌توان تصور کرد که در درگیری‌های میان ایرانیان و حکومت‌های عرب آن زمان هم مسائل اقتصادی و طبقاتی حرف اول را می‌زدند، و آن‌چه تمام زبان‌های ایرانی را نجات داده صرفا عوامل سیاسی بوده. رای قطعی دادن در چنین موضوعی مشکل است.

در ذیل عوامل سیاسی-فرهنگی از این نکته مهم نیز نباید غفلت کرد که دست‌کم در ابتدای فتح ایران (و احتمالا تا مدت‌ها بعد)، بخشی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های انسانی بلاد اسلامی ایرانیانی بودند که به یکی از زبان‌های فارسی و خوارزمی و کردی و امثال این‌ها به عنوان زبان مادری سخن می‌گفتند و عموما حتی اگر در خانه فارسی‌زبان نبودند نیز فارسی می‌دانستند. حضور این طبقه دبیران فارسی‌دان برجسته که به زودی به تاریخ‌نگاران و دبیران و دانشمندان تمدن اسلامی بدل شدند به اعتبار زبان کمک می‌کرد. به هر حال اگر این تعداد از بزرگان تمدن اسلامی فارسی‌دان نبودند و امثال ابن سینا و غزالی و بیرونی به فارسی کتاب نمی‌نوشتند و دیوانسالاری محلی بلاد فارس تا چندین دهه پس از فتح به زبان فارسی اداره نمی‌شد، شاید موقعیت فارسی به یک زبان محلی پایین‌دستی که کتابتش منحصر به زرتشتیان است تبدیل می‌شد، همان طور که قبطی در مصر تبدیل به زبانی متعلق به طبقه عوام شد که عمدتا نامکتوب بود و کتابتش تقریبا منحصر به تالیفات دینی مسیحی بود، که این امر خود به دوری گزیدن عموم مسلمانان مصر از آن منجر شد. اگر فارسی با خط عربی سازش نمی‌کرد و از طریق آشتی دبیران ایرانی با فاتحان به حیاتش ادامه نمی‌داد، چه بسا که فارسی مکتوب همان فارسی میانه می‌ماند و با خط پهلوی نوشته می‌شد و به نمادی از دین کنارگذاشته‌شده تبدیل می‌شد و درست مثل قبطی همراه با آن دین به حاشیه می‌رفت.

چهار: عوامل جمعیتی. یکی از مهم‌ترین اتفاقات پس از فتوحات اسلامی مهاجرت جمعیت‌های بزرگ عرب‌زبان به سرزمین‌های تازه فتح‌شده بود. این مهاجرت‌ها عامل بزرگی در تغییر ویژگی‌های فرهنگی مناطق فتح شده بودند. حضور عرب‌های مهاجر هم به عادی شدن چهره اسلام در سرزمین‌های تازه کمک می‌کرد و هم زبان عربی را جا می‌انداخت. این مهاجران از شمال آفریقا تا قلب ایران پراکنده شدند و آثار فرهنگی‌شان را با خودشان حمل کردند، و نهایتا در برخی مناطق از لحاظ زبانی غالب شدند و در برخی مناطق مغلوب. درباره حجم این مهاجرت‌ها و مقایسه‌شان از لحاظ شدت و تعداد منبعی نیافتم، اما می‌توان تصور کرد که این مهاجرت‌ها به سمت سرزمین‌های نزدیک به خاستگاه اعراب بیشتر بوده، و در نتیجه جای شگفتی نیست که عراق و شام و مصر (و حتی از مناطقی از سواحل خلیج فارس در ایران) عرب‌زبان شده باشند اما این موج به خراسان نرسیده باشد. خراسان از این جهت مهم است که به نوعی دژی بود که سرانجام استقلال فرهنگی ایرانی از آن‌جا بازخاست و چه بسا که به جهت وجود خراسان بزرگ بود که عراق عجم یک سرزمین ایرانی باقی ماند و از طریق هم‌مرزی خراسان با ترکان شمال شرقی بود که حاکمان ترکی که در قرون چهار تا هفت هجری بر ایران حکومت کردند زبان مکتوبشان فارسی بود.

جای فردوسی کجاست؟

باز می‌گردیم به انگلیسی میانه که از خاکستر انگلیسی باستان سر بر افراشت در حالی که تا می‌شد آغشته به رنگ فرانسه و لاتین شده بود. امروز با شنیدن عبارت «انگلیسی میانه» اولین نامی که در جهان انگلیسی‌زبان به ذهن متبادر می‌شود چاسر (Chaucer) است. جفری چاسر شاعری بود که در سال‌های هزار و سیصد میلادی مجموعه‌ای از داستان‌های شفاهی انگلیسی را در کتاب «داستان‌های کانتربری» به زبان انگلیسی میانه به نظم در آورد. کار او شجاعانه بود از این جهت که پیش از او انگلیسی سال‌ها بود که به عنوان یک زبان مکتوب ادبی جدی گرفته نمی‌شد، و اثرش ماندگار بود چون شاعری متبحرانه‌اش نه تنها داستان‌هایش را جاودانه کرد بلکه به عقیده بسیاری منجر به شکل‌گیری حرکتی شد که به تولد دوباره انگلیسی پس از دو قرن سکوت انجامید. شباهت مقامی که برای جفری چاسر و ابوالقاسم فردوسی در نظر گرفته می‌شود چشمگیر است.

کسانی که می‌گویند اگر فردوسی نبود فارسی به این شکل زنده نمی‌ماند احتمالا درباره چاسر هم معتقدند که بدون او انگلیسی به این شکلی که ماند باقی نمی‌ماند، و مدعی‌اند که این دو شاعر هردو اتفاقاتی خوش بودند که برای زبان متبوعشان افتادند. اما احتمالا برای این شباهت چشمگیر و این روندهای تا این حد همشکل توضیح بهتری وجود دارد.

می‌پذیرم که می‌شود احتمال داد که آثار چاسر و فردوسی اثرات معناداری روی آیندگانشان گذاشته‌اند، اما از طرف دیگر می‌شود با اطمینان خوبی ادعا کرد که بزرگانی مثل فردوسی و چاسر نقطه‌هایی از روندهایی بودند که به صدها دلیل عمیق‌تر و نظام‌مندتر و غیرتصادفی‌تر (از جمله آن‌چه در بالا گفتیم) در جریان بودند. اگر فردوسی نبود، و حتی اگر شاهنامه هرگز با این کیفیت نوشته نمی‌شد، صد البته که میراث فرهنگی ایران چیزی کم می‌داشت اما جریان‌های اجتماعی‌ای که به تولید شاهنامه و حوادث پس از آن منجر شده بودند قاعدتا قوی‌تر از آن بودند که با حذف این کتاب از بین بروند و سرنوشت سراپا متفاوتی را برای فارسی رقم بزنند، و احتمالا می‌ماندند و به طریقی دیگر و با تفاوتی نه‌چندان فاحش به عاقبت مشابهی منتهی می‌شدند.

از این‌جای بحث حواله است به فلسفه تاریخ و نظریه آشوب و شرطی‌های خلاف واقع، و نمی‌شود با اطمینان کامل گفت که کدام نقطه‌ها در تاریخ نقاط بحرانی‌ای بوده‌اند که با کمی گردش به این طرف یا آن طرف به اثر پروانه‌ای منجر می‌شده‌اند. اما تا جایی که تحلیل علمی ممکن و معنادار است، برای یک زبانشناس همیشه مشکل است که سرنوشت یک زبان را به یک فرد گره بزند. مجموعه موارد و مثال‌هایی که در بالا گفته شد تا حدی عوامل کلان تاثیرگذار را معرفی می‌کند و به نفعشان استدلال می‌کند، اما جای ادعاهایی از جنس اثر پروانه‌ای همیشه باز است، و برای پاسخ به سوال فلسفی نهایی شاید واقعا هیچ چیز مساله را بهتر از این شوخی رایج خلاصه نمی‌کند که اگر ادیسون لامپ را اختراع نمی‌کرد، کس دیگری آن را اختراع می‌کرد.