وزن شعر در زبان‌های ایرانی

چند ماه پیش مقاله‌ای که درباره وزن شعر در زبان‌های ایرانی نوشته بودم بعد از مدت‌ها منتشر شد. هرچند در این مقاله چند استدلال تازه و دادهٔ جدید دیده می‌شود، در نهایت مقاله جنبهٔ ترویجی ومروری دارد تا پژوهشی. از آن‌جا که مقاله به انگلیسی است، گزارشی ساده‌سازی‌شده از محتوای آن را در این‌جا به فارسی عرضه می‌کنم. اصل مقاله انگلیسی به شکل رایگان در این‌جا در دسترس است (در قالب فصلی از یک کتاب). تأکید می‌کنم که متن پیش رو ترجمه یا حتی خلاصه‌ای از مقالهٔ اصلی نیست، بلکه متنی مستقل است که مبتنی بر مقالهٔ اصلی است.

عبارت «زبان‌های ایرانی» اصطلاحی فنی است برای اشاره به زبان‌هایی با تبار مشترک که شامل فارسی، کردی، پشتو، بلوچی، و ده‌ها زبان دیگر می‌شود. این زبان‌ها همه منشعب از زبانی واحد هستند که چندهزار سال پیش تکلم می‌شده است. واژهٔ «ایرانی» در این کاربرد فنی دال بر مجموعه‌ای از اقوام باستانی است، نه کشور مدرن ایران. از قضا زبان‌های ایرانی‌ای وجود دارند که دارای جامعه‌ای از گویشوران در ایران نیستند. دو مورد از بارزترین مثال‌ها عبارتند از زبان زازاکی که در ترکیه تکلم می‌شود و زبان آسی که در روسیه و بخش‌هایی از سرزمین‌های مورد مناقشهٔ جداشده از گرجستان تکلم می‌شود. جمعیت گویشوران پشتو در ایران نیز بسیار کوچک است. همچنین، زبان‌هایی وجود دارند که در ایران دارای جمعیت گویشور بومی هستند اما به لحاظ فنی زبان ایرانی محسوب نمی‌شوند. بارزترین نمونه‌ها از این دسته عبارتند از عربی، آشوری، ترکی آذربایجانی، ترکمنی، ارمنی، و گرجی.

سنت‌های مربوط به وزن شعر معمولاً چندان با خانواده‌های زبانی انطباق ندارند. به طور کلی، بر خلاف تصوری رایج، سنت وزنی یک زبان بازتاب مستقیمی از نظام واجی آن زبان نیست. هرچند ساختار واجی زبان در چگونگی نظام وزنی شعر در آن زبان نقش‌هایی دارد، در نهایت رابطهٔ میان زبان و نظام وزنی نسبتاً سست است. مثلاً نظام وزنی شعر فارسی متکی بر این ویژگی زبان فارسی است که میان هجاهای کوتاه و بلند (و کشیده) تفاوت قائل است، اما وابستگی نظام وزنی بر ویژگی‌های فارسی تقریبا در همین‌جا به پایان می‌رسد. این که «لن مفتعلن مفاعلن فع» در شعر فارسی محبوب‌تر از «متفاعلن متفاعلن» است حال آن که در شعر عربی ماجرا برعکس است هیچ ارتباطی به نظام واجی زبان‌های فارسی و عربی ندارد. شاهد روشن ماجرا هم این است که زبان‌های متفاوتی از جمله ترکی و اردو هم به راحتی همین الگوهای وزنی که در شعر فارسی مشاهده می‌شود را در سنت‌های شعری خود به کار می‌برند.

در میان زبان‌های ایرانی تنوع نظام‌های وزنی چشمگیر است. در این خانوادهٔ زبانی، هم نظام‌های وزنی کمّی به چشم می‌خورند، هم نظام‌های وزنی تکیه‌ای، و هم نظام‌های وزنی هجایی. وزن کمّی وزن متکی بر طول هجاهاست (مثلا فاعلن در حقیقت یعنی بلند کوتاه بلند). وزن تکیه‌ای متکی بر تکیهٔ زبانی است (مثلاً در انگلیسی عبارت to be or not to be توانسته به عنوان بخشی از یک مصراع موزون شکسپیر ظاهر شود چرا که درجه تکیهٔ هجاهای آن به خوبی با قالب تکرار الگوی «ضعیف قوی» که الگویی مطلوب در وزن انگلیسی است منطبق است). وزن هجایی مبتنی بر تعداد هجاها در هر سطر (یا واحدهای کوچک‌تر از سطر) است. آن‌چه عملاً واحدهای جداشونده در نظام‌های هجایی را معنادار می‌کند مرز کلمات یا عبارات است. در حقیقت اگر مرز کلمات و عبارات را نادیده بگیریم، هر متنی (گاهی با صرف نظر از چند هجای آخرش) قابل تقسیم به واحدهایی با تعداد هجای یکسان است. بدیهی است که وزن هجایی ساده‌ترین نوع وزن است، هم برای تشخیص و هم برای سرایش.

شاخص‌ترین نظام وزنی کمّی در زبان‌های ایرانی متعلق به فارسی است. اگر نظام‌های عروضی‌ای که تحت تأثیر سنت شعری فارسی شکل گرفته‌اند (مانند ترکی، کردی، و اردو) را به کناری بگذاریم، نظام وزنی فارسی در میان نظام‌های وزنی کمّی (مانند سانسکریت و یونانی و ژاپنی) بیش از همه به نظام وزنی شعر عربی فصیح شباهت دارد. عمق ارتباط تاریخی سنت‌های مکتوب فارسی نو و عربی نیز امری معلوم است. در نتیجه بسیاری از پژوهشگران ریشهٔ وزن شعر فارسی را در وزن شعر عربی جستجو کرده‌اند. در عین حال، وزن شعر فارسی با وزن شعر عربی تفاوت‌های چشمگیر دارد (حال آن که وزن کمّی در شعر ترکی و کردی و اردو تفاوت خاصی با وزن شعر فارسی ندارد). در نتیجه هرچه‌قدر هم وزن عربی را ریشهٔ وزن فارسی بدانیم، روشن است که نظام وزنی شعر فارسی دارای ویژگی‌هایی است که وارداتی نیستند.

در شعر فارسی رسمی ده‌ها بحر (خانوادهٔ وزنی) مجاز وجود دارند. دانشمندان قرن‌ها کوشیده‌اند به این سؤال پاسخ دهند که چه چیز این جایگاه ویژه را به این بحور بخشیده است، مثلاً چرا تکرار «مفتعلن مفاعلن» اوزانی مجاز می‌سازد اما تکرار ««مستفعلن مفاعیلن» نه. برخی از نظریه‌های مدرنی که کوشیده‌اند مدل نسبتاً جامع و مانعی از مجموعهٔ اوزان فارسی عرضه کنند عبارتند از نظریه‌های لورنس الول‌ساتن، مسعود فرزاد، پرویز ناتل خانلری، بروس هیز، ابوالحسن نجفی، و محسن مهدوی مزده. بر خلاف مدل‌های سنتی، هیچ‌یک از این نظریات اوزان فارسی را بر اساس اوزان عربی تحلیل نمی‌کنند.

نظریه‌های الول‌ساتن، خانلری، و نجفی همگی متکی بر الگوهایی دایره‌مانندند که اوزان فارسی در حقیقت زیررشته‌هایی از آنها هستند. مثلاً اگر هجاهای «مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن» را پشت سر هم در دایره‌ای بنویسیم، بنا بر این که از کجای دایره شروع کنیم، در این دایره نه‌تنها «مفتعلن مفاعلن» که می‌توانیم مثلاً «فعلاتُ فاعلاتن» را نیز تولید کنیم. بدین ترتیب، این نظریات مجموعهٔ نسبتاً بزرگ و ظاهراً ناهمگن بحور شعر فارسی را به مجموعه‌ای کوچک‌تر از الگوهای پایه‌ای تقلیل می‌دهند.

نظریه‌های فرزاد، هیز، و مهدوی مزده بر ارتباط میان هجاها در هر وزن مجزا تمرکز دارند، اما مسیرهای بسیار متفاوتی را پیش می‌گیرند. نظریهٔ فرزاد بر تعداد هجاها متمرکز است. نظریهٔ هیز در قلمرو سنت واج‌شناسی زایشی (generative phonology) است و با اتکا بر چند الگوی بسیار کوتاه پایه (مثلا «بلند بلند بلند») و اجرای چند عملیات پایه‌ای مانند تکرار، قلب (جابه‌جایی «بلند کوتاه» با «کوتاه بلند») و عکس تسکین (جابه‌جایی «بلند» با «کوتاه کوتاه») بر روی این الگو، اوزان اصلی فارسی را تولید می‌کند. نظریهٔ مهدوی مزده بر سنت پژوهشی‌ای استوار است که بر رابطهٔ اوزان شعر با الگوهای وزنی موسیقایی متمرکزند (از جمله آثار حسین جلی، حسین دهلوی، ساسان فاطمی، مهدی آذرسینا، و اثر مشترک مسعود راستی‌پور و بهراد بنائی) و ارکان اوزان را نمودی از میزان‌های موسیقایی می‌داند. در این نظریه، مثلاً وزن مشهور به «مستفعلُ فاعلاتُ فعلن» به شکل «لن مفتعلن مفاعلن مف» تحلیل می‌شود که در آن آغاز هر رکن محل یک ضرب قوی است. در این مدل، درجهٔ بالای خوش‌ساختی این وزن حاصل برآورده‌ شدن چند شرط است، از جمله این که مفتعلن و مفاعلن هردو شش مورا طول دارند، هردو منتهی به هجای بلند هستند، و به اندازهٔ تنها یک عملیات «قلب» با یکدیگر فاصله دارند.

اگر فارسی گفتاری را گونهٔ زبانی جداگانه‌ای بدانیم، می‌توانیم از شعر فارسی گفتاری به عنوان نمونهٔ دیگری از وزن کمّی در زبان‌های ایرانی یاد کنیم. به استثنای دکتر امید طبیب‌زاده وبرخی از شاگردان ایشان، تقریباً تمامی کسانی که در چند دههٔ اخیر در آثار پژوهشی خود دربارهً وزن شعر در فارسی گفتاری سخن گفته‌اند دربارهٔ کمّی بودن آن اتفاق نظر داشته‌اند (از جمله علی‌اشرف صادقی، تقی وحیدیان کامیار، ایرج کابلی، ساسان فاطمی، عبدالخالق پرهیزی، محسن مهدوی مزده، و علی‌اکبر مصورفر). حتی دکتر طبیب‌زاده نیز در ویراست دوم کتابشان دربارهٔ وزن شعر عامیانهٔ فارسی، هرچند آن را کمّی نخوانده‌اند بر اهمیت طول هجا در آن اذعان داشته‌اند. چنان که دکتر وحیدیان کامیار سال‌ها پیش خاطرنشان کرده‌اند، تفاوت اصلی شعر فارسی گفتاری با شعر فارسی رسمی در این است که اجازه می‌دهد مصوت‌های بلند گاهی به شکل کوتاه تلفظ شوند. در شعر عامیانه (که صرفاً زیرمجموعه‌ای از شعر فارسی گفتاری است)، تقریباً تمامی اوزان ارکان شش‌مورایی دارند. اما در اشعار حرفه‌ای فارسی گفتاری وضعیت چنین نیست. گفتنی‌ست که چنان که در کتاب مهدوی مزده (۱۴۰۳) در فصل مربوط به فارسی گفتاری شرح داده شده است، کوتاه شدن مصوت بلند در شعر فارسی گفتاری در همهٔ کلمات با بسامد یکسان رخ نمی‌دهد، بلکه در کلمات رسمی‌تر به مراتب رایج‌تر است.

در میان زبان‌های ایرانی، بعد از فارسی، کُردی دارای غنی‌ترین سنت شعری با وزن کمّی است. چگونگی نسبت نظام واجی کردی سورانی با وزن کمّی به خوبی در کتاب دکتر عبدالخالق پرهیزی شرح داده شده است. مهم‌ترین محل تفاوت میان نظام‌های وزنی فارسی و کردی هجاهای کشیده هستند. در شعر کردی، بر خلاف شعر فارسی، رایج (اما نه ضروری) است که در شعر با هجاهای کشیده مانند هجاهای بلند برخورد شود.

در بسیاری از زبان‌های ایرانی دیگر نیز، به‌خصوص آن‌ها که در مرزهای ایران امروزی تکلم می‌شوند، شعر با وزن کمّی رایج است. مثلاً وزن کمّی در شعر بلوچی کاملاً جاافتاده است. جزئیات این نظام وزنی به خوبی در کتاب دکتر عبدالغفور جهاندیده شرح داده شده است. گیلکی یکی دیگر از نمونه‌های بارز است. بر خلاف آن‌چه در برخی منابع ذکر شده، کمّی بودن وزن شعر گیلکی نیز روشن به نظر می‌رسد. مثلاً این ابیات گیلکی از محمدعلی افراشته را در نظر بگیرید: «برار ای برار خلقه جا الامان/ نه شا پیش دکفتن نه شا پس ایسان / اگر تند تن راه بیشی بیج گیدی / اگر آرام آرام بیشی گیج گیدی» (منقول از مجموعهٔ ابراهیم فخرائی). وزن این مصراع‌ها همان وزن مشهور به «فعولن فعولن فعولن فعَل» (وزن شاهنامه) است، اما برای مشاهدهٔ نگاشت هجاها به قالب وزن لازم است برخی هجاهای «بلند» را کوتاه در نظر بگیریم. (جهت مشاهدهٔ تقطیع این ابیات، نمونه‌های دیگر از شعر گیلکی، و توضیح دربارهٔ نظریات جایگزین، اصل مقالهٔ انگلیسی Poetic Meter in Iranian Languages را ملاحظه بفرمایید).

احتمالاً غنی‌ترین سنت شعر هجایی در زبان‌های ایرانی متعلق به شعر گورانی است. متون مقدس یارسان مبتنی بر سطور ده‌هجایی (متشکل از دو واحد پنج‌هجایی) هستند. چنان‌که پیشتر گفته شد، مرز کلمات و عبارات در شعر هجایی نقشی اساسی ایفا می‌کند.

شعر هجایی در زبان‌های کردی سورانی و کرمانجی نیز رایج است. به طور ویژه، پس از رشد همپای تجددخواهی و ملی‌گرایی در منطقه، بسیاری شاعران کُرد نیز مانند شاعران ترک تصمیم گرفتند وزن کمّی را به عنوان نمادی از سنت کهنه، فارسی‌زده، و عربی‌زده به کناری بنهند و به شعر هجایی به عنوان پدیده‌ای «بومی‌تر» روی خوش نشان دهند. رواج همزمان شعر با وزن هجایی و شعر با وزن کمّی در این زبان‌ها شاهد قدرتمندی برای استقلال نظام واجی از نظام وزنی است. اگر قرار بود سنت‌های وزنی به شکل انعطاف‌ناپذیری توسط ساختارهای زبانی تعیین شوند، رواج دو نظام وزنی تا این حد متفاوت در یک جامعهٔ زبانی ممکن نمی‌بود. لازم به یادآوری است که این گسست میان نظام واجی و نظام وزنی در جهت دیگر نیز قابل مشاهده است، یعنی یک نظام وزنی می‌تواند در دو زبان متفاوت به کار رود. نمونهٔ بارز این امر که پیش از این مورد اشاره قرار گرفت، سنت وزنی مشترک میان فارسی، کردی، ترکی، اردو، و چند زبان دیگر است.

مهم‌ترین زبان ایرانی که وزن تکیه‌ای در آن مورد پژوهش قرار گرفته پشتو است (چنان که از یکی از متخصصان زبان آسی شنیده‌ام، به نظر می‌رسد وزن شعر آسی نیز تکیه‌ای است اما متأسفانه پژوهش جدی‌ای در این باره صورت نگرفته است). رایج‌ترین نوع وزن پشتو به این صورت است که پس از هر سه هجای بی‌تکیه یک هجای تکیه‌بر ظاهر می‌شود. این مقاله را با نمونه‌ای از شعر پشتو با وزن تکیه‌ای به پایان می‌بریم (ترجمه و تحلیل وزنی بر اساس مکنزی). در نسخهٔ آوانگاری‌شده هجاهای تکیه‌دار با قلم ضحیم مشخص شده‌اند. توجه کنید که نظام واجی پشتو ترکیب‌های پیچیده‌ای را در ابتدای هجاها مجاز می‌شمارد. مثلاً کل کلمه xwdāy یک هجاست و سه صدای xwd هرسه صامت‌های ابتدایی آن هستند.

په لوړو غرو د خدای نظر دی
پر سر يې واورې اوروي چا پېر گلونه
غنچه د ګلو مې په لاس ده
که څوک ګلونه بویوي نو را دې شینه

pa lo.yo ɣro da xwdāy na.ẕar day
par sar ye wāw.re o.ra. čā.per gu..na
ğun.ča da gu.lo me pa lās da
ka cok gu..na bo.ya. no rā-de-šīna

ترجمه:

بر کوه‌ها جلوهٔ خداست
بر سرشان برف می‌بارد و اطرافشان گل
در دستم غنچه‌ایست
هرکه بوی گل را دوست دارد نزد من بیاید

پرهیزی، عبدالخالق (۱۳۹۹). وزن شعر کردی. فردوس.
جهاندیده، عبدالغفور (۱۳۹۹). وزن و قافیهٔ شعر بلوچی. معین.
دهلوی، حسین (۱۳۷۹). پیوند شعر و موسیقی آوازی. ماهور.
راستی‌پور، مسعود و بهراد بنائی (۱۳۹۸). میزان‌بندی و سکوت: مقدمه‌ای بر تحلیل موسیقایی وزن شعر فارسی، در جشن‌نامهٔ دکتر سیروس شمیسا، صص ۴۴۱–۴۶۴.
صادقی، علی‌اشرف (۱۳۵۷). تکوین زبان فارسی. دانشگاه آزاد ایران.
طبیب‌زاده، امید (۱۴۰۰). تحلیل وزن شعر عامیانهٔ فارسی. ویراست دوم. بهار.
فاطمی، ساسان (۱۳۸۲). ریتم کودکانه در ایران: پژوهشی پیرامون وزن شعر عامیانۀ فارسی. ماهور.
فخرائی، ابراهیم (۱۳۵۸). گزیدهٔ ادبیات گیلکی. کتابفروشی طاعتی رشت.
کابلی، ایرج (۱۳۷۶). وزن‌شناسی و عروض. آگاه.
مصورفر، علی‌اکبر (۱۳۹۹). وزن ضربی شعر عامیانه و رابطهٔ آن با عروض سنتی. شورآفرین.
ناتل خانلری، پرویز (۱۳۲۷). تحقیق انتقادی در عروض فارسی. انتشارات دانشگاه تهران.
نجفی، ابوالحسن (۱۳۹۴). دربارهٔ طبقه‌بندی وزن‌های شعر فارسی. نیلوفر.
وحیدیان کامیار، تقی (۱۳۵۷). بررسی وزن شعر عامیانه. آگاه.


Elwell-Sutton, Laurence (1976). The Persian metres. Cambridge University Press.
Farzad, Masoud (1967). Persian Poetic Meters; a Synthetic Study with 94 Tables. Leiden: Printed for the author by (E. J. Brill, Ed.).
Hayes, B. (1979). The Rhythmic Structure of Persian Verse. Edebiyat: Journal of ME Literatures, 11, 193–242.
Mackenzie, D. N. (1958). Pashto Verse. Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 21(2).


ترجمه موزون ایلیاد

مرحوم آشیل (آخیل) طبق تخیل یونانیان باستان

ایلیاد و ادیسه در اصل اشعاری موزون اما بدون قافیه‌اند. وزن شعر یونانی باستان کمّی است، یعنی به وزن عروضی فارسی بسیار شبیه است و در نتیجه فهم آن برای مای فارسی‌زبان سخت نیست. از قضا اروپاییان که امروز خود را میراث‌داران یونان باستان می‌دانند به زبان‌هایی تکلم نمی‌کنند که سنت وزن کمّی داشته باشند و در نتیجه درک ریتم شعر یونانی باستان برایشان به راحتی در دسترس نیست. در مقابل فارسی‌زبانان و عربی‌زبانان می‌توانند به راحتی تجربه ریتمی‌ای مشابه تجربه ریتمی یونانیان باستان از ایلیاد و اودیسه و سایر اشعار یونانی باستان داشته باشند.

به نظرم معقول می‌آید که این شعر روزی به شکل موزون به فارسی ترجمه شود. طبعا جنبه‌هایی از چنین ترجمه‌ای به گوش فارسی‌زبانان ناآشناست. احتمالا از همه مهم‌تر از این جهت که دیدن نام‌های شخصیت‌های یونانی در شعر موزون فارسی تجربه نامأنوسی است. به هر حال، سطور زیر حاصل تلاش منند برای ترجمه موزون هفت سطر اول ایلیاد. بر خلاف شعر اصلی، من به شعر قافیه هم افزوده‌ام چرا که به گمانم عادت‌های شعری ما طوری‌ست که شعر موزون بی‌قافیه را بسیار غیرجذاب می‌یابیم. در مقابل، برای این که کار قدری ساده شود، در وزن به خودم اختیارت بیشتری داده ام و واحدهای چهارمورایی فاعلُ، فع‌لن، فعولُ و فعَلن را آزادانه به جای هم به کار برده‌ام. گمان می‌کنم نتیجه همچنان به گوش فارسی‌زبانان موزون است.

قصهٔ خشم آخیل پله ای ایزد برخوان
آن خشم بلاگستر که بسی جان دلیران
از فتنهٔ او در کام هادس قربان گردید
پیکرهاشان سفرهٔ مرغان و سگان گردید
زیرا که چنان بُد حکم زئوس و چنان گردید
زان دم برخوان قصه که بگسستند از هم مهر
آگاممنونِ شاه و آخیلِ گرامی ایزدچهر

وزن این ترجمه تا حد زیادی به وزن شعر اصلی وفادار است. وزن شعر در نسخه اصلی یونانی باستان داکتیلی شش‌تایی (Dactylic hexameter) است. یعنی هر مصراع متشکل از شش فاعلُ یا فع‌لن است. اگر بخواهیم به شیوه قدما نام‌گذاری کنیم به گمانم می‌توان گفت وزن ایلیاد و ادیسه در واقع «متدارک مسدس مکفوف» است (البته اگر تعداد ارکان مصراع را بشماریم نه بیت را). بخشی از هدفم از آزمودن این نوع ترجمه این بود که بتوانیم در فارسی تجربه‌ای مشابه تجربه گویشوران یونانی باستان از وزن ایلیاد داشته باشیم. در پایان، برای این که وزن شعر اصلی هم تا حدی درک شود، دو مصراع اول را با املای لاتین‌شده می‌آورم. رکن‌های فاعلُ (یا گاهی فع‌لن) با خطوط عمودی جدا شده‌اند.

Mēnin a|eide, the|a, Pē|lēia|deō Achi|lēos
oulome|nēn, hē | muri’ A|khaioi|s algea e|thēke

ترجمه موزون غزلواره ۱۸ شکسپیر

تلاشی کردم برای ترجمه موزون غزلواره ۱۸ شکسپیر به فارسی، که مشهورترین غزلواره (sonnet) او در جهان انگلیسی‌زبان است. وزن شعر شکسپیر آیمبیک پنج‌تایی (iambic pentameter) است که رایج‌ترین وزن در شعر انگلیسی است. وزن ترجمهٔ من وزن مشهور به «مفعول فاعلاتُ مفاعیل فاعلن» است (یا «لن فاعلاتُ مفعتعلن فاعلاتُ مف») که یکی از رایج‌ترین اوزان شعر فارسی است. در قافیه‌بندی سعی کردم تا حدی به چینش اصلی پایبند باشم اما سلیقه فارسی‌زبان قافیه‌های درهم‌رفته را نمی‌پسنند و قصد تهور نداشتم در نتیجه نظم قافیه‌ها را برای مخاطب فارسی‌زبان عادی‌سازی کردم. شعر متشکل از سه بخش چهارسطری است به علاوه یک بخش پایانی دوسطری. هم در اصل انگلیسی و هم در ترجمه فارسی، نظم قافیه‌ها این تقسیم‌بندی را بازتاب می‌دهد.

در انتخاب کلمات هم سعی کردم لحن کهن را تا حدی حفظ کنم. نهایتا همچنان لحن شعر تا حدی غریب است، دست‌کم به خاطر حضور تصویرسازی‌های شعر سنتی انگلیسی و کلمات مربوط به آن (مثلاً تشبیه خورشید به چشم آسمان). البته در دو قرن اخیر فارسی‌زبانان به شعر ترجمه هم خو گرفته‌اند و از تصویرهای تازه تعجب نمی‌کنند، اما معمولاً انتظار داریم این تصویرهای تازه همراه با زبانی مدرن (و شاید قالبی بی‌وزن یا آزادتر) باشند. در نتیجه گمان می‌کنم ترجمهٔ من همچنان ناآشنایی‌ای با گوش دارد. گویا مثلاً انتظار نداریم ترکیب تازه‌ای چون «چشم گنبد گردون» در کنار واژه کهن‌آوای «تموز» و با وزن عروضی ظاهر شود. در عین حال، از این تجربه جدید نسبتاً خرسندم، تا حدی به خاطر همین ویژگی‌هایش. اینک ترجمه و اصل شعر:

(پیش از این نسخه‌ای از این ترجمه را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده بودم، اما نسخه فعلی تغییر یافته است و مقفاتر شده است.)

گویم که با تموز دل‌افروز هم‌سری؟
حاشا! که دلرباتری و معتدل‌تری
لطف گل ایمن از غم باد ایار نیست
عهد تموز دیر نپاییده بر دری
امروز چشم گنبد گردون چو آذر است
فردا فروغ زر به جمالش مکدّر است
از تیر فتنه روی نکو را چه زینهار
وز گردش فلک که قضای مقدّر است
لیکن تموز مهر رخت را زوال نیست
ای حسن جاودانه که هیچش مثال نیست
در دور سال و ماه، عدم را چه جای لاف
پیش گلی که رونقش از ماه و سال نیست؟
تا هست دور دهر و کلام سخنوران
می‌ماند این حدیث و تو می‌مانی اندر آن
?Shall I compare thee to a summer’s day
Thou art more lovely and more temperate
Rough winds do shake the darling buds of May
And summer’s lease hath all too short a date
Sometime too hot the eye of heaven shines
And often is his gold complexion dimm’d
And every fair from fair sometime declines
By chance or nature’s changing course untrimm’d
But thy eternal summer shall not fade
Nor lose possession of that fair thou ow’st
Nor shall death brag thou wander’st in his shade
When in eternal lines to time thou grow’st
So long as men can breathe or eyes can see
So long lives this, and this gives life to thee

تکیهٔ جمله و ترتیب کلمات در فارسی

اصطلاحات و نظریه‌های زبان‌شناسی در دهه‌های اخیر آن‌قدر پیچیده شده‌اند که فهم متون این رشته برای غیرمتخصصان تقریباً غیرممکن شده است. در عین حال، فکر می‌کنم سخن اصلی بسیاری از این متون چندان پیچیده نیست و هرچند درک جزئیات آن نیاز به آشنایی با رشته دارد، کلیات آن اگر به شکل دیگری عرضه شود برای غیرزبان‌شناسان نیز قابل‌درک و البته جالب است. اخیراً مقاله‌ای به انگلیسی منتشر کردم که فکر می‌کنم محتوایش می‌تواند برای غیرزبان‌شناسانی که با زبان فارسی آشنایند جذابیتی داشته باشد. سعی می‌کنم در این‌جا خلاصه‌ای از سخن اصلی این مقاله را به فارسی بیان کنم.

تکیهٔ جمله چیست؟

در هر جملهٔ سادهٔ فارسی، معمولاً یکی از کلمات جمله با تکیه‌ای شدیدتر از سایر کلمات جمله درک می‌شود. در جملات زیر، کلمهٔ دارای تکیهٔ اصلی جمله با قلم ضخیم مشخص شده است.

۱. مریم خندید.

۲. مریم غذا خورد.

۳. مریم به مدرسه رفت.

۴. مریم بلند می‌خنده.

۵. مریم همیشه می‌خنده.

طبعاً هنگامی که قصد تأکید ویژه روی یکی از کلمات داشته باشیم، محل تکیهٔ اصلی را تغییر می‌دهیم. مثلا در جملهٔ اول اگر موضوع اصلی تأکید ما «مریم» باشد، تکیهٔ اصلی را روی «مریم» قرار می‌دهیم نه روی «خندید». اما نکتهٔ مهم این است که اگر تأکید ویژه‌ای روی هیچ‌یک از اجزای جمله نداشته باشیم و صرفاً بخواهیم کل محتوای جمله را در یک بافت گفتمانی خنثی بیان کنیم، تکیه‌ها را به شکلی که در بالا مشخص شده قرار می‌دهیم. مثلا اگر کسی بپرسد «چه اتقافی افتاد؟» و پاسخ ما «مریم به مدرسه رفت» باشد، تکیه را روی کلمهٔ «مدرسه» قرار می‌دهیم. به این تکیه‌گذاری که مشتمل بر تأکید خاصی روی هیچ‌یک از اجزای جمله نیست «تکیه‌گذاری خنثی» می‌گوییم. به‌عنوان نکته‌ای حاشیه‌ای اشاره می‌کنم که در تاریخ زبان‌شناسی کسانی بوده‌اند که معنادار بودن و خوش‌تعریف بودن مفهوم «تکیه‌گذاری خنثی» را نپذیرفته‌اند. از نظر آنها، حتی در این مثال نیز به دلایلی در واقع تأکیدی روی «مدرسه» وجود دارد. به نظر من و بیشتر پژوهشگران این حوزه، دلایل خوبی در رد این نگرانی وجود دارد. اما جای رفع این نگرانی این‌جا نیست.

نکتهٔ مقدماتی دیگری که باید به آن اشاره کنم این است که از لحاظ آوایی کلمه‌ای که تکیهٔ اصلی جمله را دارد واقعاً از حیث زیروبمی شاخص‌تر از همهٔ کلمات دیگر جمله نیست. آن‌چه دربارهٔ این کلمه شاخص است این است که آخرین کلمهٔ جمله است که دارای تکیه است. مثلاً در «مریم دیروز غذا خورد»، واقعیت این است که سه کلمهٔ «مریم»، «دیروز» و «غذا» هرسه از لحاظ زیروبمی دارای تکیه هستند و کلمهٔ «خورد» فاقد تکیه است. اما سوگیری‌های ذهنی ما چنانند که با شنیدن جمله‌ای با چنین تلفظی، حس می‌کنیم «غذا» شاخص‌ترین کلمهٔ جمله است. در نتیجه از لحاظ فیزیکی و آوایی، اگر بخواهیم دقیق‌تر سخن بگوییم به‌جای عبارت «تکیهٔ اصلی» باید از لفظ «تکیهٔ نهایی» استفاده کنیم. اما سوگیری‌های ذهنی ما چنان است که این تکیهٔ نهایی را قوی‌تر از سایر تکیه‌های جمله حس می‌کنیم. در نتیجه بنا بر سنت رایج در میان زبان‌شناسان، می‌گوییم کلمهٔ «غذا» دارای تکیهٔ اصلی در جمله است.

تکیهٔ جمله در کجا قرار می‌گیرد؟

حال به سؤال اصلی پژوهش می‌پردازیم. چه‌چیز محل تکیهٔ اصلی را در حالت خنثی تعیین می‌کند؟ مثلاً چرا در «مریم به مدرسه رفت» تکیه روی گروه متممی «به مدرسه» است اما در «مریم از مدرسه آمد» تکیه روی فعل است؟ لازم به تذکر است که برخی از الگوهایی که در تکیه‌گذاری فارسی مشاهده می‌کنیم در زبان‌های دیگر نیز قابل مشاهده است. مثلاً به نظر می‌رسد ترجیج تکیه روی مفعول (به جای فعل) ترجیحی جهانی یا تقریباً جهان‌شمول است (نک. مثال ۲). در نتیجه سؤال جنبه‌های جالب‌تری پیدا می‌کند. چرا محل تکیه در زبان‌های مختلف مشابه است؟ آیا ماجرا نهایتاً به نوعی به معنای کلمات و نقش گفتمانی‌شان بستگی دارد، یا به ترتیبشان، یا به نسبتشان در درخت نحو، یا به مجموعه‌ای از این موارد؟

نظریه‌های متعددی دربارهٔ این پدیده در زبان‌های مختلف وجود دارند، و تقریباً‌ همهٔ آنها به طور مستقیم یا غیرمستقیم جایگاه تکیه را از روی ساختار نحوی مشخص می‌کنند. پیشنهاد من برای توضیح این پدیده نیز چنین است. یکی از مشاهدات بنیادی‌ای که پیشنهاد من بر آن استوار است این است که اگر ترتیب کلمات جمله را تغییر دهیم محل تکیهٔ جمله تغییر نمی‌کند:

۶.الف. مریم دیشب آب خورد.

۶.ب. دیشب آب خورد مریم.

۶.پ. مریم آب خورد دیشب.

۶.ت. مریم دیشب خورد آب.   (این مثال فقط در زبان شعر ممکن است)

من بر اساس چنین مثال‌هایی نتیجه می‌گیرم که محل تکیهٔ اصلی در جملهْ مستقل از ترتیب ظاهری کلمات است. این بخش از استدلال جزئیاتی دارد که در این معرفی از آن‌ها صرف‌نظر می‌کنم، اما خلاصهٔ سخن این است که کلمه‌ای که باید تکیهٔ اصلی جمله را جذب کند مستقل از ترتیب ظاهری کلمات همواره این تکیه را دریافت می‌کند.

نکتهٔ مهم دیگری که بر آن اتکا می‌کنم این است که به طور کلی می‌توان چنین استدلال کرد که تکیه داشتن حالت طبیعی کلمات است و تکیه نداشتن حالت غیرعادی. ما در تلفظ منفرد کلمات همواره هجای تکیه‌بر آنها را با تکیه تلفظ می‌کنیم. مثلاً در «حتی» تکیه را روی هجای نخست می‌گذاریم و در «دیشب» تکیه را روی هجای دوم می‌گذاریم. کلماتی که در یک جمله بعد از واژهٔ دارای تکیهٔ اصلی می‌آیند از این جهت در وضعیتی غیرعادی هستند چون بی‌تکیه ادا می‌شوند و محل هجای تکیه‌بر در آنها نامعلوم می‌شود. بدین ترتیب اگر بگوییم «نشد گویا» از آن‌جا که کلمهٔ «گویا» بی‌تکیه شده است نمی‌توان تشخیص داد که منظور کلمهٔ «گویا» به معنای سخن‌گو بوده است یا «گویا» به معنای «ظاهراً». این محو شدن تفاوت دو کلمه، شاهدی است بر این که بی‌تکیه بودن وضعیتی غیرعادی است.

غیرعادی بودن وضعیت بی‌تکیه برای ما اهمیت نظری دارد. می‌توان گفت که در حالت ایدئال تمام کلمات جمله می‌خواهند تکیه داشته باشند. اگر این وضعیت ایدئال برآورده شود عملاً می‌گوییم تکیهٔ اصلی روی آخرین کلمهٔ جمله قرار گرفته است. مثلاً در «مریم از مدرسه آمد» همهٔ کلمات تکیه دارند و در نتیجه می‌گوییم تکیهٔ اصلی روی کلمهٔ «آمد» است. در برخی زبان‌ها از جمله انگلیسی، اکثریت بزرگ جملات چنین وضعیتی دارند، یعنی تکیهٔ اصلی‌شان در انتهای جمله قرار دارد. در زبانی مثل فارسی که دائم شاهد تخطی از این وضعیت هستیم، ترتیب کلمات از وضعیت ایدئال خارج شده است (در معنای انتزاعی و استعاری‌ای که گفتیم، نه به این معنا که واقعا زبان فارسی ضعفی یا مشکلی دارد).

حال به استدلال اصلی مقاله می‌رسیم. پیش‌تر دیدیم که کلمهٔ تکیه‌بر مستقل از ترتیب کلماتْ تکیه را دریافت می‌کند. اگر دوباره به جمله‌های مثال ۶ نگاه کنیم می‌توانیم بگوییم که به یک معنا جملهٔ آخر (۶ت) تا آن‌جا که به تکیه مربوط است بهترین ساختار را دارد، یعنی در آن هیچ کلمه‌ای بی‌تکیه نشده است. من از این مشاهده به عنوان سرنخی شهودی برای تقریب ذهن (نه اثباتی متقن) استفاده می‌کنم تا پیشنهاد دهم که شاید ترتیب «اصلی» و «پنهان» کلمات جمله در فارسی همان ترتیب ۶ت است، یعنی «مریم دیشب خورد آب»، و آن‌چه ما در ظاهر مشاهده می‌کنیم (یعنی «مریم دیشب آب خورد») حاصل جابه‌جایی اجزای جمله است. بدین ترتیب به قانونی برای تعیین محل تکیه در جمله می‌رسیم:

تکیهٔ جمله روی عضوی قرار می‌گیرد که در ترتیب زیرین اجزای جمله، آخرین جزو باشد.

طبق این پیشنهاد، در «مریم دیشب آب خورد» تکیه روی «آب» قرار می‌گیرد چرا که در ترتیب زیرین اجزای این جمله «آب» آخرین کلمه است. اما این سناریو عجیب و پرپیچ‌وخم به نظر می‌رسد. گذشته از آن، هنوز معلوم نکرده‌ایم که ترتیب زیرین اجزای جمله از کجا مشخص می‌شود. آیا مسیری برای تعیین این ترتیب که مستقل از ماجرای تکیه باشد در اختیار داریم؟ در این‌جا باید به سراغ نظریهٔ کین (Kayne) برویم.

تکیه روی مفعول

نظریهٔ مهمی در نحو وجود دارد که صورتی مانند ۶ت را ترتیب واقعی کلمات در تمام زبان‌ها می‌داند. طبق نظریهٔ کین، ساختار نحوی به گونه‌ای ساخته می‌شود که در آن همواره در تمام گروه‌های اسمی و فعلی و غیره، هسته قبل از آرگومان‌هایش ظاهر شود. یعنی مثلا همیشه فعل قبل از مفعول است (مثلاً «خورد آب» و نه «آب خورد») و حرف اضافه قبل از اسم است (مثلاً «از مریم» و نه «مریم از») و زمان فعل قبل از خود فعل است (مثلاً «خواهد رفت» و نه «رفت خواهد»). طبق این نظریه، هرجا در زبانی ظاهراً ترتیب جز این بود، باید فرض کنیم ترتیب زیرین همان بوده و این ترتیب ظاهری حاصل جابه‌جایی‌هایی بعدی اجزای جمله است. بنا بر این، نظریهٔ کین ادعا می‌کند که ترتیب زیرین در مثال ۶ همان «خورد آب» است. از آن‌جا که «آب» در ترتیب زیرین جمله آخرین جزو جمله است، نظریهٔ ما به درستی پیش‌بینی می‌کند که تکیهٔ جمله روی «آب» قرار گیرد، حتی وقتی ترتیب ظاهری چیزی جز این باشد.

بد نیست اشاره شود که حتی در فارسی هم گاهی آرگومان مستقیم فعل پس از فعل قرار می‌گیرد، مثلاً می‌گوییم «اسمشو گذاشتم مریم». در این جمله حتی ترتیب ظاهری هم همانی است که کین ادعا می‌کند، و البته تکیه همان طور که انتظار می‌رود روی آخرین کلمه یعنی «مریم» است.

در مقاله توضیحات مفصلی هم دربارهٔ حالتی که در آن مفعول دارای «را» باشد داده‌ام، اما به دلیل پیچیده‌تر بودن مطلب از ذکر آن در این‌جا اجتناب می‌کنم.

تکیهٔ قید

نظریات زبان‌شناسی همچنین به دلایل مستقل ادعا کرده‌اند که قیدِ حالت همواره آرگومان فعل است و در نتیجه طبق نظریهٔ کین باید بعد از فعل قرار بگیرد. بدین ترتیب باز هم نظریهٔ ما به درستی پیش‌بینی می‌کند که در «مریم بلند می‌خنده» از آن‌جا که جایگاه واقعی قید «بلند» پس از فعل است تکیه روی «بلند‌» قرار گیرد. در مقابل، قیدهای زمان مانند «همیشه» آرگومان فعل نیستند در نتیجه طبق نظریهٔ کین جایگاهشان پیش از فعل است. بدین ترتیب، در «مریم همیشه می‌خنده» نظریهٔ ما به درستی پیش‌بینی می‌کند تکیه روی خود فعل باشد. برای درک قدرت نظریه می‌توانیم همین جملات را در انگلیسی مقایسه کنیم.

۷.الف. Maryam laughs loudly

۷.ب. Maryam always laughs

در انگلیسی تکیه به دلایل واجی معمولاً روی آخرین کلمهٔ جمله است و نقش ترتیب زیرین در آن معمولاً قابل تشخیص نیست. اما موضوع توجه ما در این مثال تکیه در انگلیسی نیست، بلکه ترتیب کلمات در انگلیسی است. مشاهده می‌کنیم که در انگلیسی قید حالت پس از فعل می‌آید و قید زمان قبل از فعل. این تفاوت رفتار میان این دو قید در انگلیسی، کاملاً متناظر است با تفاوت رفتار تکیه‌ای آنها در فارسی. آن‌چه در انگلیسی در انتهای جمله می‌آید (قید حالت) همان است که ما ادعا می‌کنیم در فارسی هم در ترتیب زیرین در انتهای جمله می‌آید.

تکیهٔ گروه‌های متممی

تفاوت گروه‌های متممی «به مدرسه» و «از مدرسه» هم توضیح مشابهی دارد. مثال‌ها را در زیر تکرار می‌کنیم:

۸.الف. مریم از مدرسه اومد.

۸.ب. مریم به مدرسه رفت.

در این‌جا نیز ادعا این است که «به مدرسه» آرگومان فعل است (در نتیجه جایگاه زیرینش پس از فعل است و به همین سبب تکیه می‌گیرد) حال آن که «از مدرسه» آرگومان فعل نیست. اما چگونه می‌توان صحت این ادعا را نشان داد؟ تفاوت ساخت نحوی این جملات برای نحوشناسان موضوع تازه‌ای نیست. اما برای نشان دادن شاهدی ساده برای این تفاوت به شکلی که برای مخاطب غیرزبان‌شناس تا حدی قانع‌کننده باشد، می‌توانیم توجه خوانندگان را به ترتیب رایج کلمات در فارسی گفتاری جلب کنیم:

۹.الف. مریم از مدرسه اومد.

۹.ب. مریم رفت (به) مدرسه.

مشاهده می‌کنیم که گروه متممی «به مدرسه» رفتار متفاوتی دارد و در فارسی گفتاری می‌تواند (و ترجیح می‌دهد) پس از فعل قرار گیرد. از قضا این تفاوت در ترتیب دقیقاً به‌یادآورندهٔ همان چیزی است که ما می‌خواستیم به نفع آن استدلال کنیم. پیشنهاد من این است که جملات ۹الف و ۹ب ترتیب زیرین را نشان می‌دهند. در جملات ۸ با این که ترتیب‌ها عیناً یکسان نیستند تکیهٔ کلمات تابع همان ترتیبی است که در جملات ۹ می‌بینیم.

مؤخره

به طور خلاصه، ادعا این است که تکیهٔ جمله در فارسی و زبان‌های مشابه معمولاً روی همان کلمه‌ای است که در زبان‌های هسته-اول (از جمله، تا حدی، انگلیسی) در انتهای جمله می‌آیند. صحت این پیش‌بینی تا حد خوبی قابل سنجش است، و به گمان من مشاهدات اولیه مساعدند.

هرچند در ابتدا گفتم که این متن برای غیرمتخصصان نوشته شده است، می‌دانم که همچنان خواندنش برای غیرمتخصصان به هیچ وجه آسان نیست. در عین حال، گمان می‌کنم که بر خلاف متن اصلی مقاله، خواندنش برای غیرمتخصصان شدنی است. همچنین، گمان می‌کنم که ادعاهای نظری این مقاله (مثل تقریبا تمام مقالات نحو نظری) به قدری در نگاه اول خلاف شهودند که برای بسیاری از خوانندگان بیش از هر چیز برانگیزندهٔ شکند. در عین حال، فکر می‌کنم عرضه کردن این گونه سخنان به گسترهٔ بزرگ‌تری از مخاطبان برای من (و شاید برای ایشان) مفید است.

حِسَن، حَسِن، و ناهمگونی واکه‌ای در مازندرانی

زبان مازندرانی وقتی واژه‌ای را از فارسی می‌گیرد، در بسیاری از موارد مصوت‌های آن را تغییر می‌دهد. در لهجه مازندرانی آمل، یکی از توجه‌برانگیزترین نمونه‌های این تغییر تبدیل صدای ضمه به صدای «شوا» است (صدای شوا schwa مصوتی میانی است که برای بسیاری از فارسی‌زبانان نزدیک به صدای کسره به گوش می‌رسد).  مثلا در تلفظ «مردم» به جای mærdom می‌گوییم mærdəm.

اما در زبان مازندرانی تبدیل مصوتی دیگری هم اتفاق می‌افتد که الگوی پیچیده‌تر و ناواضح‌تری دارد اما به شدت رایج است. در این تبدیل، مصوت فتحه (æ) در کلمات دخیل از فارسی (و عربی) به مصوت شوا (ə) تبدیل می‌شود. مثلاً در مازندرانی در تلفظ «قطار» به جای ɢætɑr می‌گوییم ɢətɑr و در تلفظ «آدم» به جای ɑdæm می‌گوییم ɑdəm. اما آن‌چه این تبدیل را پیچیده می‌کند این است که صدای فتحه (æ) در تمام کلمات دخیل دچار چنین تغییری نمی‌شود. مثلا مازندرانی‌زبانان در تلفظ «مریض» به جای mæriz نمی‌گویند məriz. در نتیجه سؤال بدیهی این است که الگوی این تبدیل چیست، یعنی در چه کلماتی رخ می‌دهد.

تبدیلی که در بالا توصیف کردم موضوع مقالهٔ اخیرم با همکاری خانم سارا نهضتی است (مقاله به انگلیسی است و از این‌جا قابل‌دسترسی است). در این مقاله ادعا می‌کنیم که این تبدیل نمودی از فرآیند ناهمگونی واکه‌ای (vowel dissimilation) است. به طور خلاصه، سخن این است که مصوت‌های مازندرانی به وضعیت مصوت‌های هجاهای مجاور حساسند و ترجیح در نظام واجی مازندرانی (دست‌کم در لهجه‌هایی از این زبان که ما بررسی کردیم) بر این است که دو هجای مجاور هردو دارای مصوت افتاده (low) — یعنی مصوت‌های «آ» ɑ یا فتحه æ — نباشند. بدین ترتیب، واژه‌ای مثل ɑdæm از لحاظ واجی در این زبان نامطلوب است چرا که دو هجای مجور در آن هردو دارای مصوت افتاده هستند. تبدیل فتحه به شوا در چنین کلماتی رخ می‌دهد تا از این مجاورت جلوگیری کند.

پدیده‌ای که در بالا مختصرا معرفی کردم نوع خاصی از ناهمگونی واکه‌ای است که به افتاده بودن مصوت‌ها حساس است. این پدیده در زبان‌های جهان نادر است و اکثریت قریب‌به‌اتفاق موارد مشابهی که تا امروز از این پدیده گزارش شده‌اند مربوط به زبان‌های اقیانوسیه هستند. در نتیجه وجود این پدیده در زبان مازندرانی از حیث رده‌شناختی اهمیت دارد.

به عنوان نکته‌ای پایانی، اضافه می‌کنم که لهجه‌های مختلف مازندرانی بعضا استراتژی‌های متفاوتی برای اِعمال محدودیتی که ذکر کردم دارند. مثلا در کلمهٔ «حسن» دو هجای مجاور مصوت فتحه دارند و در نتیجه کلمه محتاج اصلاح است. در لهجه آمل این اصلاح به شکل «حِسَن» صورت می‌گیرد و در لهجه بابل به شکل «حَسِن». در هر دو لهجه یکی از فتحه‌ها تغییر کرده است اما انتخاب هجایی که دستخوش تغییر می‌شود بین دو لهجه متفاوت بوده است. این تفاوت میان لهجه آمل و بابل نظام‌مند است و در کلمات دیگری از جمله «بلد»، «غلط»، «نظر»، و «قدم» نیز عینا مشاهده می‌شود. این «اصرار» زبان مازندرانی بر از بین برده فتحه (یعنی مصوت æ) در بعضی کلمات، مورد توجه برخی از گویشوران مازندرانی نیز بوده است و تفاوت میان «حِسَن» و «حَسِن» در آمل و بابل نیز گاه دستمایهٔ شوخی قرار می‌گیرد، اما این مقالهٔ تازه نخستین جایی است که در آن توضیح نظام‌مندی از این تغییر عرضه می‌شود.