خط فارسی با بحران تازهای روبهرو شده. در عرض پنج سال، شمار بزرگی از فارسیزبانان با کسرههایشان درگیر شدهاند و ناگهان هیچ کس نمیداند «دوست من» درست است یا «دوسته من». گاهی «مثل این» مینویسند و گاهی «مثله این». چشمگیری این پدیده در این است که گریبان کسانی را گرفته که سالها درست مینوشتهاند. ده سال پیش از این، هیچ کدام از این آدمها هرگز چنین اشتباهی نمیکردند. به این پدیده بحران میگویم نه چون اصرار دارم متعصبانه از آنچه از کودکی به عنوان درست آموختهام دفاع کنم، بلکه چون دودستگی در شیوهی نگارش برای رسمالخط را مضر میدانم. در ادامه دربارهی علل مضر بودنش خواهم نوشت اما پیش از آن، ببینیم که علت این پدیده چیست.
علت بروز بحران فارسی تعداد زیادی تکواژ با صدای e دارد. اگر فرض کنیم نقشنمای اضافه که هم متصلکنندهی صفت و موصوف است، هم متصلکنندهی مالک و مملوک است، هم اضافهی تشبیهی میسازد، و هم نام و نام خانوادگی را به هم متصل میکند در واقع همواره یک چیز است، فارسی باز هم دستکم چهار تکواژ مختلف با صدای e دارد:
۱- اضافه: «دوست من»، «روز خوب»، «داس مرگ»، «میدان آزادی»، «حسن روحانی».
۲- پسوند «ه» در انتهای اسمها و صفتها: «دسته»، «دهنه»، «انگیزه»، «روزنه»
۳- معادل محاورهای فعل ربطی «است»: «حالم خوبه»، «اینجا تهرونه».
۴- حرف تعریف معرفه در فارسی محاورهای: «خونهی مادربزرگه»، «لوستر بزرگه رو دیدم»، «این دختره کو؟»
همان طور که در این فهرست مشخص است موارد سوم و چهارم تنها در فارسی گفتاری وجود دارند. اینجاست که مشخص میشود که چرا پدیدهی نوشتن کسرهی اضافه به شکل «ه» این قدر تازه است. در سالهای اخیر نوشتن فارسی محاورهای با سرعتی بینظیر رشد کرده. ماجرا از وبلاگ و پیامک شروع شده، با فیسبوک و بخشهای نظرات سایتهای خبری گستردهتر شده، و تا جایی پیش رفته که در تلویزیون رسمی کشور هم زیرنویس فارسی فیلم به زبان محاورهای دیده میشود. حالا دیگر عجیب نیست اگر کتابی را باز کنیم که در آن گفتگوها به فارسی محاورهای آورده شده، اتفاقی که بیست سال پیش بسیار نادر بود. در اینجا جا دارد به موضوع مهم ترانه هم اشاره کنیم. جدی گرفته شدن ترانهسرایی و نوشته شدن و دستبهدست شدن متن ترانهها (به صورت نوشته نه به صورت صوتی و با موسیقی) در دهههای اخیر مقام فارسی محاورهای را جدیتر کرده است.
با گسترش سنت نوشتن به فارسی محاورهای (عموما از نوع تهرانی)، مردم شروع کردهاند به نوشتن «هوا سرده» و «لوستر بزرگه». قطعا ایرادی به این کار نیست چون راه آسان دیگری برای نوشتن این تکواژها وجود ندارد. اما نتیجهی طبیعی این روند این است که آدمها عادت میکنند در انتهای کلماتی که هرگز «ه» ندیده بودند «ه» بگذارند. توجه کنید که از ابتدای دبستان تا پنج شش سال پیش، بیشتر ما ترکیب «پسره» را ندیده بودیم چون چنین ترکیبی در فارسی کتابی وجود ندارد. در نتیجه، ناگهان آموختههای قبلی سست میشوند و مغز ما که در حالت ناخودآگاه لزوما قادر به تفکیک دادن این چهار تکواژ نیست، گاهی آنها را در هم میریزد و به جای «دوست خوب» هم بر خلاف آنچه تمام عمر به آن عمل میکرد ناگهان مینویسد «دوسته خوب». نکتهی جالب توجه این است که این خلط تنها در جاهای خاصی رخ میدهد و قربانیاش هم عموما کسانی هستند که خودآگاهی زبانی بالایی ندارند. برای مثال، اشتباهکنندهترین اشتباهکنندگان یا خودآگاهترین طرفداران این بدعت جدید هم حاضر نیستند به جای «محسن مهدوی» بنویسند «محسنه مهدوی».
چه ایرادی دارد؟ بهتر نیست دست از نگرانی برداریم و تجویز را بگذاریم برای در کوزه؟
حقیقت آن است که من اگرچه در گفتار با تجویز درست و نادرست میانهی خوبی ندارم اما در نوشتار دلم به این همه دموکراسی رضا نمیدهد. در کل نظر قطعیای ندارم. اما اعتراف میکنم که دیدن چنین اشتباهی از دیگران، آنها را از لحاظ فرهیختگی تا درجهای از چشمم میاندازد. اما جدا از این بیان احساس شخصی، به نظرم نوشتن نقشنمای اضافه به شکل «ه» مشکلات ویژهای به دنبال دارد. عمدهی این مشکلات ناشی از این هستند که این شیوهی جدید هرگز نمیتواند به طور کلی جایگزین شیوهی سنتی بشود، بلکه تنها به شکل روشی «دیگر» موازی روش قبلی به زیست خود ادامه خواهد داد و تنها اثرش دوگانه کردن استاندارد خط فارسی است. دربارهی دوگانه شدن استاندارد خط، خوب است به نکتههای زیر توجه کنیم:
۱- عقل جمعی در طول تاریخ به این حکم کرده که بهتر است که خط استاندارد یکتا داشته باشد. در تمام جهان متولیان رسمالخط در این راستا تلاش میکنند.
۲- دوگانه شدن رسمالخط باعث کند و دشوار شدن خواندن میشود. از این به بعد نمیدانیم در عبارت «روزه سخت» منظور روز است یا روزه. در برخی موارد ماجرا از کندی و دشواری میگذرد و جملات را گرفتار ابهامی ابدی میکند.
۳- دوگانه شدن رسمالخط انواع پردازش خودکار روی زبان را مشکلتر میکند و فارسی را بیش از پیش به قعر جدول گزینههای معقول برای کارهای کامپیوتری میفرستد. اگر ضعیف شدن ترجمهی ماشینی به نظرتان موضوع مهمی نیست، حد اقل پایین آمدن کیفیت جستجوهای اینترنتی فارسی فکر میکنم از نظر همه مهم باشد.
۴- دوگانگی در رسمالخط آموختن فارسی را برای نوآموزان (چه ایرانی و چه خارجی) سخت میکند.
۵- به این فرض محال هم که رسمالخط جدید به کلی جایگزین سنت قبلی شود، نتیجه آن است که در خواندن صدها هزار کتابی که تا به امروز به فارسی چاپ شدهاند دچار مشکل میشویم.
پینوشت: تصویر این نوشته تیتر فاجعهبار روزنامهی مردمسالاری را نشان میدهد. این نمونه هم همان طور که اشاره کردم با خودش ناسازگار است، مثلا نمیگوید «اعتراضه ایران» اما میگوید «سلاحه هستهای». اما غیر از این موضوع، این صفحهی روزنامه یک شاهکار دیگر هم در بر دارد. بالای عنوان اصلی خبر، با قلم ریزتری نوشته شده «نقض آشکار ام.پی.تی». درست مثل ماجرای معروف نمایندهی اصولگرای مجلس، اینجا هم به جای «ان.پی.تی» از عبارت «ام.پی.تی» استفاده شده. به هر حال nasal place assimilation سالهاست که از میان کمسوادان جهان قربانی میگیرد! (برای عکس از سعید مهدوی عزیز متشکرم)
اسم در فارسی، دستکم آن طور که در تهران به کار میرود، دستگاه تکیهای بسیار سادهای دارد. تکیه (stress) در تمام اسمها روی هجای آخر است. این موضوع برای من که به تکیه علاقهمندم البته غمانگیز است، چون جا برای پژوهش و سوال باقی نمیگذارد. اما در یک حوزهی بهخصوص تکلیف تکیه در فارسی روشن نیست، و آن نامهای خارجی است. البته ماجرا نیاز به توضیح دارد. در جملات معمولی فارسی، نامهای خارجی هم تسلیم دستگاه تکیهای فارسی میشوند. اما فرض کنید قرار است در محیطی فارسیزبان فهرستی از نامهای خارجی را بلند بخوانید. دیدهام که بسیاری از فارسیزبانها در چنین شرایطی تکیهها را روی هجای آخر نمیگذارند. مثلا در ابتدای فیلمهای دوبله شده در تلویزیون ایران وقتی نام بازیگران گفته میشود، معمولا تکیههای نامها روی هجای آخر نیستند. مثلا «پیتر جکسون» به شکل «پیتر جکسون» تلفظ میشود (هجاهای تکیهدار را ضخیم کردهام). نمونهی دیگر گزارش گزارشگران فوتبال است. گزارشگران تقریبا همیشه تکیه را روی هجایی غیر از هجای آخر قرار میدهند. برای نمونه این تکه فیلم را ببینید که در آن گزارشگر نام بازیکی برزیلی «نیمار» را به شکل «نیمار» تلفظ میکند نه نیمار.
اگر فکر میکنید ماجرا ربطی به واژگان خارجی ندارد و صرفا مربوط به سنت گزارشگری در ایران است، فقط تصور کنید که مثلا تلفظ «دایی» به شکل «دایی» چهقدر خندهدار و عجیب است. به هر حال، برای من جالب است که بفهمم تکیهی نامهای خارجی در این موارد از چه الگویی پیروی میکنند.
مهمترین نکته دربارهی این الگو این است که تمایل شدیدی به گذاشتن تکیه روی هجای یکی مانده به آخر وجود دارد. مثل استیون اسپیلبرگ (انگلیسی)، روبرتو کارلوس (پرتغالی)، تییهری آنری (فرانسوی). ماجرا محدود به زبانهای اروپایی نیست. حتی نامهای عربی هم اغلب به همین منوال تلفظ میشوند. مثلا محمود به شکل محمود تلفظ میشود در حالی که هم در عربی و هم در فارسی تلفظ آن به شکل محمود است. در ثانیههای ابتدایی این ویدئو میبینید که هم نامهای عربی و هم نامهای کرهای (مانند ژینسو) به همین شکل تلفظ میشوند.
از همین مثالهای بالا مشخص میشود که این الگو عموما وفادار به زبان مبدا نیست. در فرانسوی تکیه (اگر تکیهای در کار باشد) روی هجای آخر است در نتیجه تکیهی فارسیزبانها در «فابیان بارتز» و «تییهری آنری» هیچ ربطی به تلفظ فرانسوی آنها ندارد. موضوع دربارهی فرانسوی و عربی بسیار مهم است چون ارتباط فارسیزبانها با این دو زبان در طول تاریخ زیاد بوده (و با دومی هنوز هم زیاد است. این که فارسیزبانها به تلفظ اصلی نامهای این زبانها هم وفادار نمیمانند، نشان میدهد که این الگو به شدت جا افتاده.
با این حال، ظاهرا تکیهی زبان مبدا هم در بسیاری از موارد اثرگذار است. مواردی مثل اندرسون، آلفهرد، و مارگارت مثالهایی هستند که در آنها فارسیزبانها تکیه را (باز هم تاکید میکنم که نه در جملات، بلکه در اداهای منفرد) روی هجایی غیر از هجای یکی مانده به آخر میگذارند.
بررسی دقیقتر این الگوها میتواند موضوع پژوهشی جالبی باشد. جز این که جزئیات دقیق ماجرا به شکل است، سوال دیگری که در این زمینه برای من جالب است این است که ریشهی آن گرایش کذایی به تکیهی یکی مانده به آخر چیست. آیا ریشه در تماس با نامهای دوهجایی انگلیسی دارد که تکیهشان معمولا روی هجای اول است؟ یا ریشه در تماس با زبانهایی مثل ایتالیایی و اسپانیایی دارد که تکیه درشان واقعا روی هجای یکی مانده به آخر است؟
زبانشناسی نظری (theoretical) یا فرمال، که بیشتر در نحو (syntax) و واجشناسی (phonology) مصداق پیدا میکند، برای من جذابیتی فراتر از ارتباطش با زبان دارد. این جذابیت مضاعف، ریشه در وضعیت زبانشناسی نظری از لحاظ ارتباطش با دادهها و همچنین فرآیندهای تولید علم دارد. در میان رشتههای تحصیلی، زبانشناسی نظری جزو معدود رشتههایی است که فرایند تولید علم در آن مرتبط با موضوع، دادهمحور، و تحلیلمحور است. میخواهم در این نوشته این سه ویژگی را شرح دهم و توضیح دهم که چرا مطالعهی نحو و واجشناسی نظری میتواند انتخابی جذاب باشد، حتی برای کسانی که علاقهی خاصی به زبانها ندارند.
بیشتر علوم از دو مؤلفهی مهم برخوردارند: ۱- جمعآوری داده ۲- تحلیل داده
همچنین، هر علمی دو جنبه دارد که نباید با هم اشتباه گرفته شوند: ۱- خروجیهای علم، که همان چیزی است که ما در دورهی کارشناسی عمدتا با آن مواجهیم. (مانند قضایای ریاضی اثباتشده، دانش ما دربارهی ویژگیهای زیستی بدن، دانش ما دربارهی ساختار زبانها) ۲- فرآیندهای تولید علم، که همان چیزی است که در دورهی دکترا ایام صرف آن میشود. (مانند تلاش برای اثبات یک قضیهی ریاضی جدید، انجام آزمایش برای یافتن درک بهتر از نحوهی کارکرد بدن موجودات زنده، مقایسهی دادههای زبانی برای یافتن نکتههای تازه دربارهی نظم کلی حاکم بر ساختار زبانها)
با این مقدمه، در ادامه سعی میکنم توضیح دهم که چرا به گمان من وضعیت زبانشناسی نظری از لحاظ رابطهاش با جمعآوری و تحلیل داده در فرآیند تولید علم میتواند جذاب باشد.
تولید علم مرتبط با موضوع
یاد گرفتن دربارهی یک دانش، با تولید آن دانش تفاوتهای اساسی دارد و مستلزم فعالیتهای متفاوتی است. من در مقام توصیه نیستم، اما اگر بخواهم یک توصیه برای کسانی داشته باشم که میخواهند پس از دورهی کارشناسی برای تحصیلات تکمیلی رشته یا گرایش جدیدی انتخاب کنند، آن توصیه این است که به تفاوت اساسی بین فرآیند کسب یک دانش و فرآیند تولید آن دانش توجه داشته باشند. ترجمهی تجربی این تفاوت، همان تفاوتی است که میان دورهی کارشناسی و دورهی دکترا وجود دارد. برای مثال، آموختن دربارهی تاریخ باستان (چنان که در دورههای کارشناسی تاریخ رخ میدهد) برای بسیاری از ما شیرین است، اما سفر اکتشافی و عملیات حفر در شرایط هوایی نامساعد و کنارهمچینی قطعات زیرخاکی (چنان که در دورههای تحصیلات تکمیلی باستانشناسی رخ میدهد) لزوما دلچسب همهکس نیست. به همین ترتیب، آموختن دربارهی کارکرد مغز و اعصاب از طریق کتابهای درسی کارشناسی، داستانی کاملا متفاوت است از زندگی روزمرهی دانشجویان دکترای علوم اعصاب که از صبح تا شب در آزمایشگاه وقتشان را با موشها و سرنگها میگذرانند تا یک همبستگی معنادار تازه میان یک عامل بیرونی و یک نشانهی بالینی بیابند. قطعا نمیگویم این فرآیندها لزوما غیرجذابند، اما تاکید میکنم که کسی که بدون داشتن تصور درست از زندگی روزمرهی یک دانشجوی دکترا صرفا به خاطر علاقه به آموختن در یک رشته به سراغ آن رشته میرود، ممکن است سرخورده شود. مثال دیگر دانشجویی دکترا در برخی گرایشهای فیزیک است، که در آنها عمر دانشجو به تنظیم مدارها و طراحی آزمایش و بررسی علل شکست آزمایشها میگذرد، نه تعمق در پیچیدگیهای نظری فیزیک که ابتدائا عامل جذبش به آن رشته بوده.
نکتهی کلیدی این است که در تمام دانشهای نامبرده، گلوگاه فرآیند تولید علم جمعآوری داده است نه تحلیل داده. تحلیل داده به خروجی علم و آنچه که در دوران کارشناسی ما را به آن علم علاقهمند کرده بسیار شبیهتر است. در مقابل، جمعآوری داده به اندازهی کافی مرتبط با خروجی دانش مربوطه نیست. از این زاویه، زبانشناسی نظری برای من که به تحلیل داده بیش از جمعآوری آن علاقهمندم جذاب است چرا که عمدهی کار نحوشناس و واجشناس، بالا و پایین کردن دادهها و تلاش برای کشف نظم حاکم بر آنهاست، نه یافتن دادههای تازه. در موارد نیاز به دادهی تازه نیز، در بیشتر موارد دسترسی به دادهی تازه خرجی بیش از مراجعه به کتابهای توصیفی زبانها ندارد.
تولید علم دادهمحور
رشتههای تحصیلی دیگری هم وجود دارند که نه تنها گلوگاه کارشان جمعآوری داده نیست، بلکه اصولا داده در آنها جایگاهی ندارد. بارزترین مثال از این گروه، فلسفه است. در گرایشهای زبانشناسی نیز گرایشهای نزدیک به نشانهشناسی چنین وضعیتی دارند. در این دانشها، تحلیل همهچیز است. این رشتهها به خاطر جداییشان از «داده» بعضا حتی زیرمجموعهی science در معنای خاص آن قلمداد نمیشوند. نکتهی مثبت دربارهی این رشتهها این است که یکسره به سراغ اصل مطلب میروند، و وقت دانشمند تماما مصروف چیزی است که مستقیما به خروجی علم تبدیل میشود. در مقابل، نکتهای که دستکم به سلیقهی من منفی است این است که استغنا از داده به نسبیگرایی دامن میزند، مرز درست و غلط را گنگتر میکند، و دستاوردهای علم را در فرآیندها قرار میدهد نه در نتایج. به همین جهت است که نظرات سقراط بعد از هزاران سال هنوز در فلسفه موضوع داغ گفتگویند اما دانش دادهمحور زیستشناسی هر پنجاه سال زیر و زبر میشود.
در زبانشناسی نظری، داده اگرچه سهلالوصول است اما اهمیت نظری پررنگی دارد. یک مثال نقض از یک زبان کمگویشور برای سست کردن پایههای یک نظریهی زبانشناختی کافیست، و همین ابطالپذیری نظریات به معنادارتر شدن «پیشرفت» در این علم کمک میکند.
تولید علم تحلیلمحور
در طرف دیگر طیف، علومی قرار دارند که سهم تحلیل در آنها اندک است و بخش عمدهای از فرآیند تولید علم همان تولید داده است. البته دانش بیتحلیل معنا ندارد، اما فکر میکنم باید پذیرفت که در علومی مانند جانورشناسی، زمینشناسی، و گرایشهای میدانی در زبانشناسی، اولویت با کشف داده است نه با تحلیل آن. در چنین علومی، لحظههای «یافتم یافتم» ناشی از تفکر پیچیده و شبانهروزی کمتر رخ میدهد، و پدیدههایی که حتی وقتی توضیحشان را میشنویم درک پیچیدگیشان برایمان دشوار است کمتر دیده میشوند.
مؤخره
توضیحات واضحات: غرض من از این نوشته صرفا نشان دادن جنبههایی از تحصیل و تولید دانش است که ممکن است به چشم برخی نیامده باشد، و قطعا بخشهای ارزشگذارانهی این نوشته از آغشتگی به سلیقهی شخصی من رنج میبرند. همچنین، اعتراف میکنم که علیرغم تمام آنچه میگویم مطمئن نیستم که زبانشناسی نظری جذابترین دانشی است که میشناسم. چه فعالیتهای زبانی میدانی، و چه دانشهای نامرتبطی مثل زیستشناسی و ریاضی و مهندسی کامپیوتر، همه برای من جذابند. خلاصه این که جان کلام، طبقهبندی علوم بر مبنایی که اشاره کردم است، نه ارزشگذاری آنها.
چرا عربی؟
یکی از آزاردهندهترین بخشهای نظام آموزشی ایران این است که دانشآموزان ایرانی دبیرستان و این همه سال آموزش عربی را به پایان میرسانند، حتی بعضا در کنکور هم نمرهی خوبی در عربی کسب میکنند، و در انتهای کار نه میتوانند نیم صفحه کتاب به عربی بخوانند، نه میتوانند یک جملهی درست به عربی بنویسند. از آن بدتر آن که نه تنها از عربی محاورهای سر در نمیآورند (که شاید قابل پذیرش باشد)، بلکه حتی خبر ندارند که تفاوت عربی نوشتاری و گفتاری در چه حد است و نمیدانند که زبانی که در حال آموختن آن هستند زبان مادری هیچ کس در جهان نیست!
با توجه به نزدیکی واژگانی و الفبایی فارسی و عربی و سالهای طولانی آموزش عربی در مدارس، تمام ایرانیانی که در درسهای مدرسهی خود تا حدی موفق بودهاند، هفتاد درصد راه را برای این که بتوانند یک فیلم عربی به زبان فصیح (یعنی مانند زبان نوشتاری و رسمی، آنچه در مدرسه به ما آموختهاند) را متوجه شوند طی کردهاند. هرچند ممکن است الان با تماشای یکی از این کارتونها کمتر از ۵۰ درصد واژگان را تشخیص دهند، اما با کمتر از یک ماه تمرین میتوانند به هفتاد درصد برسند! (برای آزمایش، میتوانید عربیدانیتان را با این قسمت از کارتون آنشرلی با موهای قرمز امتحان کنید!) به نظر من هر ایرانیای که به زبانآموزی علاقه دارد، عاقلانه است که مدتی وقت صرف عربی کند. زبانی که اولا از قبل هفتاد درصد راه را برایش پیموده، و ثانیا پر استفاده است.
گرایشهای مدرن ایرانیها را به این فکر سوق داده که زبانهایی مثل فرانسه و آلمانی مفیدترند. اعتراف میکنم که من خود از شنیدن فرانسه بیشتر لذت میبرم، اما فایده جای دیگر نشیند. متون فارسی به عربی آغشتهترند یا فرانسه؟ گردشگران خارجی در ایران بیشتر عربند یا فرانسهزبان؟ مقصد گردشگری ایرانیها بیشتر کشورهای عربی است یا فرانسه؟ اخبار جهانیای که ایرانیان دنبال میکنند بیشتر مربوط به سوریه و لبنان و فلسطین و عراق است یا فرانسه و بلژیک و کبک؟ اگر شرکت خصوصیای در ایران داشته باشیم، احتمال قرارداد بستن با مشتری عرب انگلیسینابلد بیشتر است یا با مشتری (یا فروشندهی) فرانسهزبان انگلیسینابلد؟ حتی ایرانیانی که به آمریکا سفر میکنند، بیشتر دوستان عربزبان پیدا میکنند یا دوستان فرانسهزبان؟ در بازار کار ایران، با توجه به تدریس عربی در مدارس و فضای دیپلماتیک ایران و موقعیت جغرافیایی، عربی دانستن مفیدتر است یا فرانسه دانستن؟
پدیدهی زبان زرگری: عربی گفتاری هم متفاوت است هم آسان
اما غرضم از این نوشته این است که نه فقط بر مفید بودن و آسانی یاد گرفتن عربی تاکید کنم، بلکه بگویم که حتی یاد گرفتن گویشهای محلی عربی هم چندان سخت نیست. ادعای من این است که عربی گفتاری با عربی نوشتاری بسیار متفاوت است، اما یاد گرفتن آن برای کسی که عربی نوشتاری میداند به غایت ساده است! من به این پدیدهی ظاهرا متناقض میگویم پدیدهی زبان زرگری. زبان زرگری را تصور کنید که برای کسی که با آن ناآشناست چهقدر ممکن است غریب و فهمناپذیر باشد. در عین حال، با فهم قاعدهی پشت آن و اندکی تمرین، ناگهان فهم و تولید زبان زرگری برای فارسیزبانان آسان میشود. نه نیاز به یادگیری واژهی جدید هست، نه قاعدهی دستوری جدید، و نه آواهای جدید.
نسبت عربی گفتاری به نوشتاری هم تا حدی (نه کاملا!) مثل ماجرای نسبت زبان زرگری به فارسی معمولی است. یاد میگیرید که به جای قاف همزه بگذارید، به جای جیم «ژ» بگذارید، انتهای فعلها را را ساکن کنید، فعل مضارع را با پیشوند «بـ» شروع کنید، و ناگهان میبینید که بیشتر راه را برای یاد گرفتن زبان تازهای پیمودهاید که صدایش هیچ شبیه به عربی فصحه نیست. تجربهی من در عربیآموزی (با لهجهی شامی) این بوده که اگر درکتان در عربی فصیح خوب باشد، با یاد گرفتن ده بیست قاعده و کمتر از صد کلمه و کمتر از ده ساعت تمرین گوش دادن، میتوانید به مرحلهای برسید که بیش از هفتاد درصد یک مکالمهی ساده با لهجهی شامی را متوجه شوید.به نظر من این پدیده عجیب و در عین حال هیجانانگیز است که میتوان با صرف زمان کم ناگهان زبانی را فهمید که تا به حال هیچ چیز از آن نمیفهمیدم.
به نظر من این پدیده باعث میشود درک گویشوارن زبانهای مختلف از زبان یکدیگر (mutual intelligibility) معیار خوبی از نزدیکی این زبانها به هم نباشد. گفتنیست که با یاد گرفتن هر کدام از گویشهای عربی، باقی گویشها هم آسانتر میشوند. تعداد واژگانی که بین گویشهای گفتاری مشترک است اما در نوشتار اثری ازشان نیست قابل توجه است.
مقدمهای کوتاه بر عربی شامی تجربهی من این بوده که عربی شامی (گویش سوریه، لبنان، فلسطین و اردن) بهترین گزینه برای یادگیری است. از لحاظ منابع آموزشی موجود (به خصوص به انگلیسی) گویش مصری جایگاه بهتری دارد و گویش شامی در جایگاه دوم است. اما برتری شامی در این زمینه این است که بیشتر سریالهای دوبله شده در جهان عرب به گویش شامی دوبله میشوند، و از آنجا که برای تمرین عربی تماشای سریالهای دوبله شده بسیار سادهتر از سریالهای اصالتا عربی هستند، منابع برای تمرین شامی دردسترسترند. در سریالهای اصالتا عربی، لهجههای شامی و مصری در تعداد و کیفیت سریالها رقابت میکنند، و در زمینهی موسیقی نیز پیشتازی با لهجهی مصری است تا جایی که خوانندگانی مانند نانسی عجرم علیرغم اصالت لبنانی با لهجهی مصری آواز میخوانند. در مقابل، برای ما ایرانیها شامی این برتری را دارد که زبان تکلم کشورهای متعددی است و معمولا هم سر و کار ما با لبنان و سوریه بیشتر است تا با مصر. نکتهی مهم دیگر این است که بر خلاف لهجههای عراقی، عربستانی، خلیجی، مراکشی، تونسی، و غیره، دو لهجهی شامی و مصری این امتیاز را دارند که تا حد خوبی در نقاط مختلف جهان عرب فهمیده میشوند. به عبارت دیگر، سوری دانستن در مراکش بسیار مفیدتر از مراکشی دانستن در سوریه است!
منابع انگلیسی بد نیستند (در انتهای این نوشته فهرستی از منابع مفیدی که از آنها استفاده کردهام را میآورم) اما منابع فارسی برای آموزش گویشهای عربی، دستکم در اینترنت، تقریبا ناموجودند. در نتیجه فکر کردم که شاید قرار دادن آموزش مقدماتی کوتاهی برای گویش شامی در این نوشته میتواند برای کسانی مفید (یا دستکم انگیزهبخش) باشد. در آغاز مهمترین وجوه تمایز گویش شامی را بیان میکنم و سپس تکه فیلمی با لهجهی شامی را به انضمام متن ترجمه شده در اختیار قرار خواهم داد.
تذکر: من برای راحتی خوانندهی فارسی زبان برای آوانویسی مصوتهای کوتاه عربی در مثالهای زیر از o و e استفاده کردهام، هرچند صدای واقعی این واجها به u و i در انگلیسی نزدیکترند و معمولا عربها و انگلیسیزبانها این دو حرف را به عنوان جایگزین آن واجها ترجیح میدهند.
تفاوتهای آوایی مهم در گویش شامی
۱- همزه به جای قاف: بیشتر موارد قاف، به خصوص در واژههای پر کاربرد، در لهجههای شامی قاف با همزه جایگزین میشود. مثلا «قالوا» مثل «آلو» تلفظ میشود و «معقول» مثل «معئول» تلفظ میشود. این پدیده (که در مصری هم وجود دارد) به تنهایی نقش بهسزایی در غیر قابل فهم شدن عربی گفتاری برای گوش ناآشنا دارد.
۲- «ز» به جای «ذ»: این تغییر کار را برای ما فارسیزبانها راحتتر میکند، چون دقیقا همان بلایی است که ما هم بر سر عربی آوردهایم و به خاطر آن «لذیذ» را مثل «لزیز» تلفظ میکنیم.
۳: «س» یا «ت» به جای «ث»: مجددا، این تغییر هم باب طبع فارسیزبانان است. ما در فارسی «ث»های عربی را «س» تلفظ میکنیم اما همین صدا را در واژگان دخیل انگلیسی گاهی «ت» تلفظ میکنیم (مانند «سیم ارت» برای earth). در عربی شامی هر دو کار رایج است، اما در نود درصد موارد اولویت با «ت» است. در نتیجه «ثانی» را «تانی» تلفظ میکنند و «کثیر» را «کتیر».
۴- «ow» به جای «aw»: باز هم مثل فارسی، مثلا برای واژهی ترس، به جای «خَوف» از تلفظی مانند تلفظ فارسی «خوف» استفاده میشود.
۵- «ei» یا «e» به جای «ai»: مثل فارسی، واژهی «بَیت» شبیه تلفظ فارسی «بیت» بیان میشود. گاهی هم (ظاهرا در همهجای شام غیر از لبنان) مصوت این کلمه چیزی جز یک e بلند نیست.
تفاوتهای صرفی و نحوی مهم در گویش شامی
۱- انتهای فعل همیشه ساکن است. مثلا کتبتُ (katabto) به شکل (katabt) تلفظ میشود.
۲- به ابتدای فعل مضارع اخباری پیشوند «بـ» اضافه میشود. این ویژگی که در گویش مصری هم وجود دارد، بارزترین ویژگی صرفی این گویشهاست و کشف آن گام بزرگی در رمزگشایی محاورههاست. در زیر چند مثال آمده است:
بتحب (betheb) به جای تحب (toheb)، به معنی «دوست داری».
بنخرج (benakhroj) به جای نخرج (nakhroj) به معنی «خارج میشویم».
باکتب (baktob) به جای أکتب (aktob) به معنی «نگاه میکنم».
بیقول (be’ool) به جای یقول (yaghool) به معنی «میگوید».
۳- فعل مضارع اگر التزامی باشد، یعنی خبر از واقعهای حتمی ندهد، یا به زبان عربی فصیح حالت منصوب داشته باشد، پیشوند «بـ» را نمیگیرد. مثلا «بتخرج» به معنای «خارج میشوی» است و «تخرج» به معنای «خارج بشوی».
۴- فعل مضارع هم مانند فعل ماضی با پیشوند «ما» منفی میشود. «ما بعرف» یعنی «نمیدانم». «ما بحب» یعنی دوست ندارم.
۵- برای استمرار به فعل پیشوند «عم» چسبانده میشود. «عم بتقول» یعنی «داری میگویی».
۴- مصوت پایانی اسمها (اِعراب) تلفظ نمیشود.
۵- کلمات جمع همواره به شکلی که در عربی فصیح «منصوب» خوانده میشد ظاهر میشوند. در نتیجه به جای «معلمون» «رجع المعلمون» میگوییم «معلمین».
تفاوتهای واژگانی مهم در گویش شامی
در زیر تعدادی از مهمترین واژگان گویش شامی که با عربی فصیح تفاوت دارند را میبینیم.
شاف/یشوف به جای رأی/یرا (دیدن)
راح/یروح به جای ذهب/یذهب (رفتن)
حکی/يحکی به جای تکلم/یتکلم (حرف زدن)
بصّ/یبصّ به جای نظر/ینظر (نگاه کردن)
کمان به جای ایضا (همچنین)
شو به جای ماذا (چه)
لش به جای لماذا (چرا)
قدّیش (addesh) به جای «کم» (چهقدر)
قدّام (oddaam) به جای «أمام» (جلوی)
«مو» به جای «ما» (ادات نفی)
واژهی «بد» با ضمیر ملکی به جای فعل اراد/یرید به معنی «خواستن» به کار میرود. مثلا: «بدّی اروح» یعنی «میخواهم بروم». توجه داریم که چون «بروم» ماضی التزامی است، به جای «بروح» از «اروح» استفاده شده. مثالهای دیگر: «بدّک تروح» یعنی «میخواهی بروی». «بدنا نشوف» یعنی «میخواهیم ببینیم».
«بس» به جای «ولکن» (اما، ولی)
عرف/یعرف به جای علم/یعلم (دانستن)
هون به جای «هنا» (اینجا)
هیک به جای «هکذا» (چنین، این طور)
ها/هی به جای هذا/هذه (این)
لسّة به معنای هنوز
هلّق (‘halla) به جای الآن
ون به جای «أین»
راح در ابتدای فعل مضارع برای ساختن آینده (شبیه going to انگلیسی)
برّة: بیرون
جُوّة: داخل
نمونهای از گویش شامی این تکه فیلم متعلق به فیلم ترکی «benim dünyam» (دنیای من) است که با نام «ایلا» به عربی ترجمه شده. علت انتخاب این قطعه این بود که جملهها کوتاه، ساده، و با مکث زیادند و شمرده ادا میشوند. صحنه مربوط به مصاحبهی ورودی یک دختر کور و لال در یک دانشگاه است. در پایین متن جملات را به همراه ترجمه و توضیحات آوردهام. احتمالا خطاهای ریزی در پیادهسازیام از جملات پیدا میشود. پیشاپیش از این بابت عذر میخواهم.
(اگر احیانا زمان ویدئو در مرورگر شما درست نمایش داده نمیشود، متن گفتگو متعلق به دقیقهی ۴۵:۴۵ تا ۴۸:۰۰ است.)
انت جاهزه للمقابله؟
برای مصاحبه آمادهای؟ (تنها نکتهی قابل ذکر این است که تای تانیث مثل کسره تلفظ میشود. باز هم مثل فارسی. «ه» در واژهی «جاهزه» هم تقریبا ساکن است. این میزان از تفاوتهای مصوتی فراوان است و باید به آن عادت کرد!)
جاهزین للإجابة.
برای جواب دادن آمادهایم.
با این که «جاهزین» خبر است و مرفوع، به شکل «جاهزون» نیامده. در قانون صرف و نحوی ۵ به این موضوع اشاره کردیم.
خبری هم از «نحن» نیست، بر خلاف عربی فصحه که میطلبد بگوییم «نحن جاهزون للأجابة».
لش بدها تتعلم هون؟
چرا میخواهد اینجا درس بخواند؟
هر سه واژه به غیر از «تتعلم» در بالا توضیح داده شدهاند. باز هم شاهدیم که چون «تتعلم» التزامی است پیشوند «بـ» را ندارد.
لش بدک تتعلمی عندهم؟
چرا میخواهی نزد آنها درس بخوانی؟
لأنی حابة اعیش بکرامة.
چون میخواهم با کرامت زندگی کنم.
«حابة» از ریشهی حب به معنی دوستدار است.
و استمر بها الحیاة.
و به این زندگی ادامه دهم.
فراموش نکردهایم که «ها» به معنای «این» است. این «ها» ربطی به ضمیر متصل «ها» مثل «کتابها» ندارد.
لها السبب، بدّی ادرس بجامعتکم.
به این دلیل، میخواهم در دانشگاهتان درس بخوانم.
قدیش عدد المحیطات؟
تعداد اقیانوسها چندتاست؟
بالدنیا، قدیش عدد المحیطات؟
در دنیا تعداد اقیانوسها چندتاست؟
بالنسبه الی، کل نقطة مای احسه عبارة عن محیط.
در نظر من، هر ذرهی آبی که احساسش کنم عبارت است از یک اقیانوس.
عبارت «بالنسبة الی» بسیار رایج است و معمولا در ابتدای اظهار نظرها به عنوان «به نظر من» به کار میرود.
مثل بیشتر گویشهای عربی، به جای «ماء» از «مای» استفاده میشود.
بدنا جواب واضح و مفهوم.
جواب واضح و مفهوم میخواهیم.
الأسئله لازم اتجوبی علیها بطریقة واضح.
سوالها، لازم است که به شکل واضحی به آنها پاسخ دهی.
واژهی «لازم» به جای «یجب أن» فصیح به کار میرود. به شکلی مشابه، واژهی «ممکن» به جای «من الممکن أن» فصیح به کار میرود.
باب تفعّل در گویش شامی یک الف در ابتدا اضافه دارد. به همین دلیل «تجوّبی» به «اتجوّبی» تبدیل میشود. به همین ترتیب به جای «تفضل» (بفرمایید) میگویند «اتفضل».
اذا هلّق کنّا بترکیا، أمریکا ون بتصیر؟
اگر الان در ترکیه باشیم (تحتاللفظی: بودیم)، آمریکا کجا خواهد بود؟ (تحتاللفظی: میشود)
فعل صار/یصیر در عربی شامی بسیار پرکاربرد است. اگر این جمله به عربی فصیح بود احتمالا از فعل «وقع» یا حالت مفعولی فعل «وجد» استفاده میشد.
نحن بترکیا. امرکا ون بتصیر؟
ما در ترکیهایم. آمریکا کجاست؟ (تحتاللفظی: کجا میشود؟)
الارض کرویّة. لها السبب أمریکا ممکن تکون بالشمال الغربی.
زمین گرد است. به این دلیل آمریکا میتواند در شمال غربی باشد.
دربارهی «ممکن» در مثالهای قبلی حرف زدیم.
و عن المعرفة شو راح تقول؟
و دربارهی معرفت چه میگویی؟ (تحتاللفظی: چه خواهی گفت؟)
جدا از این که این سوال را از رابعهی عدویه باید پرسید نه از این دختر بینوا، این جمله با توجه به آنچه در بالا گفته شده نیازمند توضیح تازهای نیست.
المعرفة بالنسبة الک، شو؟ قولی رأیک.
معرفت به نظر تو چیست؟ نظرت را بگو.
المعرفة کل شی. المعرفة روح، قوّة، نور، و صوت. المعرفة هی استاذی ماهر.
معرفت همهچیز است. معرفت روح، نیرو، نور و صداست. معرفت استاد من «ماهر» است. (ماهر نام استاد است)
تلفظ «کل» با کسره و شی (shi) به جای شیء ممکن است کمی آزاردهنده باشد. ترکیب «کلشی» بسیار رایج است و قطعا ارزش به خاطر سپردن را دارد.
براوو. براوو.
آفرین. آفرین.
آیلا من هلّق و رایح طالبة بجامعتنا. استاذ ماهر! الف مبروک!
آیلا از الان به بعد دانشجوی دانشگاه ماست. استاد ماهر! هزار بار مبارک!
«رایح» از ریشهی راح/یروح یعنی «رونده» و معنایش در اینجا شبیه به «آینده»ی فارسی است. «من هلّق و رایح» یعنی از الان و بعد از آن، یا همان «از الآن به بعد». معادل فصیحش میشود «من الآن فصاعدا». عبارات مشابهی مانند «من الیوم و رایح» به معنای «از امروز به بعد» هم پرکاربردند.
منابع مفید برای یادگیری گویشهای عربی: LangMedia: یک منبع بینظیر برای کسی که انگلیسی بداند. این سایت مملو از ویدئوهایی به زبان عربی با لهجههای مختلف در موضوعات مختلف به همراه متن سخنان و ترجمهی انگلیسیشان است.
theArabicStudent: یک وبلاگ عالی برای آموزش. باز هم به انگلیسی. ایدهی گذاشتن ویدئو و نوشتن توضیحات را از این وبلاگ گرفتم. این وبلاگ دربارهی گویشهای مختلف مینویسد اما تمرکزش بر گویش شامی است.
لینگافون مصری: اگر کتاب لینگافون آموزش عربی (یا نسخهی الکترونیکش) که سالها پیش در ایران چاپ شده (به فارسی) را پیدا کنید، منبع بسیار خوبی برای آموزش مصری است. کتاب فایلهای صوتی خوبی هم دارد.
این مجموعه ویدئوها در یوتیوب را هم توصیه میکنم چون زیرنویس انگلیسی دارند. ویدئوها مربوط به یک برنامهی طنز اردنیاند. فضای برنامه مدرن است، سرعت حرف زدن زیاد است و بسیاری از کلمهها سختند.
احتمالا خیلیها میدانند «فارسی باستان» زبانی است که در دوران هخامنشیان رایج بود، و کمابیش میدانند که این زبان با خط میخی نوشته میشد. افراد کمتری حضور ذهن دارند که «فارسی میانه» زبانی بود که در دوران ساسانیان رایج بود، و بیشتر ایرانیان نمیدانند که زبان فارسی در این مرحله با خط پهلوی نوشته میشد.
برای من همیشه جالبترین موضوع دربارهی زبان فارسی میانه (یا زبان پهلوی) این بوده که نزدیکیاش به فارسی امروز بسیار بیشتر از آنچه تصور میکنیم است. کافی بود فارسی امروز و فارسی میانه با الفبای مشابهی نوشته میشدند و پدیدهی املای تاریخی تا حدی برقرار بود، تا هر ایرانی باسوادی با قدری تلاش بتواند متنهای فارسی میانه را متوجه شود. کافی بود الفبای مورد استفادهی ما چیزی بود که در آن «د» و «ت» گاهی یکسان نوشته میشدند، همچنین «ب» و «پ» گاهی یکسان نوشته میشدند و در آن طبیعی بود که در پایان برخی کلمات «گ» نوشته شود اما خوانده نشود، و چیزهایی از این دست. در آن صورت، خواندن متون پهلوی آن قدرها هم سخت نبود! برای حس کردن این نزدیکی، متن پهلوی زیر از کتاب «کارنامهی اردشیر بابکان» را ببینید. در این متن صرفا در برخی کلمات «ت» را با «د» جایگزین کردهام.
«پاپک ندانست که ساسان هچ (=از) تخمگ دارای دارایان زاد ایستاد. بابک شبی پد (=به) خوامن (=خواب) دید چگون که خورشید هچ (=از) سر ساسان بتافت و همگ (=همه) گیهان روشنیه گرفت. ان (=دیگر) شب ایدون دید چگون که ساسان پد پیل آراستگ (=آراسته) سپید نشست ایستاد و هر که اندر کشور پیرامون ساسان ایستند، نماچ (=نماز) اویش (=بر او) برند و ستایشن (=ستایش) و آفرین همی کنند.»
(بابک نمیدانست که ساسان از تخمهی دارای دارایان زاده است. بابک شبی به خواب چونان دید که خورشید از سر ساسان تافت و همه جهان روشنی گرفت. شبی دیگر این گونه دید که ساسان بر یک فیل آراستهی سفید نشسته است و همهی مردم کشور پیرامون ساسان ایستادهاند، نماز بر او میبرند و ستایش و آفرین میکنند.)
همان طور که میبینید فهم این متن فارسی متعلق به ۱۵۰۰ سال پیش (دورهی ساسانی) کار دشواری نیست. نکتهی جالب برای من تاثیر عمیق الفبا و مسائل سیاسی-اجتماعی در شکلگیری هویت زبانی ماست. ما زبان دورهی ساسانی را زبان خود نمیدانیم، و در کتابهای ادبیاتمان خبری از نمونههای متن پهلوی نیست. حال آن که میتوانست باشد.
قطعا حرفم صرفا توصیفی است و آرزوی زنده کردن فارسی میانه یا خیالاتی از این دست را ندارم. بزرگی این شکاف الفبایی/تاریخی اما حقیقتا چشمگیر است. برای این که ابعاد آن روشنتر شود، مثال «انگلیسی میانه» در برابر انگلیسی مدرن بسیار مفید است. در دنیای ادبیات انگلیسی نام شاعری مثل چاسر (Chaucer) که به انگلیسی میانه شعر میگفت کاملا زنده و مطرح است. دانشجویان علوم انسانی در کشورهای انگلیسی زبان اشعار او را میشناسند و دیدن متون انگلیسی میانه برایشان غریب نیست. متن زیر به انگلیسی میانه (از Wycliffe’s Bible از طریق صفحهی ویکیپدیای انگلیسی میانه) را با ترجمهی آن به انگلیسی نو مقایسه کنید:
man com & se how schal alle ded li: wen yolk comes bad & bare
moth have ben ve awaẏ fare: All ẏs wermēs yt ve for care:—
bot yt ve do for god ẏs luf ve haue nothyng yare:
yis graue lẏs John ye smẏth god yif his soule hewn grit
Man, come and see how all dead men shall lie: when that comes bad and bare,
we have nothing when we away fare: all that we care for is worms:—
except for that which we do for God’s sake, we have nothing ready:
under this grave lies John the smith, God give his soul heavenly peace
وضعیت آثاری مثل آثار چاسر که به انگلیسی میانهاند در دنیای انگلیسیزبان قابل مقایسه با وضعیت کتابهای پهلوی در میان فارسیزبانان نیست. نوشتههای چاسر همچنان «انگلیسی» محسوب میشوند، نه متعلق به یک زبان کاملا متفاوت و منسوخ شده. به گمان من، علت این تفاوت عمیق، زبانی نیست بلکه فرازبانی است. به عبارت دیگر فارسی میانه آن قدرها از فارسی نو دور نیست که بخواهیم به کلی آن را بیگانه تلقی کنیم و آثار مربوط به آن زبان را متعلق به محدودهی تنگ حوزهی کار باستانشناسان و زبانشناسان تاریخی بدانیم. در واقع دور نیست اگر بگوییم تفاوت دو زبان فارسی میانه و فارسی نو به همان اندازهی تفاوت انگلیسی میانه و انگلیسی نو است. آنچه فارسی میانه و آثار مربوط به آن را تقریبا به زبالهدان تاریخ فرستاده، دلایل فرازبانی (مانند الفبا، تفاوتهای فرهنگی و سیاسی، کیفیت و اهمیت آثار، و شکاف زمانی بسیار زیاد) است.
به عنوان تفریح، اگر دوست دارید بدانید صدای حرف زدن به انگلیسی میانه تقریبا چگونه بوده، این ویدیو را از دست ندهید.