خون گشته مرا ز هجر یاران، دیده
زین غم، شده چون سیل بهاران، دیده
گر دست به من زنند، میریزد اشک
مانند درختهای باران دیده!
(قبلان بیگ – قرن یازدهم – به نقل از کانال تلگرام بینظیر «چهار خطی»)
به چشم من مدرن بودن از تصویرسازی و شیوه بیان این شعر میبارد. مثل خیلی از شعرهای صفوی.
چیزی درباره شعر صفوی هست که من نمیفهمم. چیزی که دوست دارم «مدرن» بناممش. زبان نظمش به نثر نزدیکتر شده (نثر همان دوره، در مقایسه با نزدیکی شعر قرون قبلی به نثر قرون قبلی)، مضمونسازیهایش انگار مسابقه نوآوری است. انگار در عصر صفوی مثل امروز هر تصویر و عبارتی زود کهنه میشود و شاعری بیش از آن که فن فصاحت باشد فن نوآوری است. بر خلاف شعر قرون قبلی که در آن شعرا تا حد زیادی همگی از نمادها و استعارههای مشترکی استفاده میکردند و قرار نبود هر شاعری بیاید و عنصر دیگری از زندگی روزمره را در شعرش مشبهبه قرار دهد. در شعر صفوی مثل شعر معاصر امروز صحبت از اشیای ساده و اتفاقات ساده و استفاده از بازیهای معنایی طنزآمیز فراوان است، بر خلاف دورههای قبلی.
حتی معانی اصلی اشعار در شعر صفوی زمینی و ملموس میشوند و به راحتی میشود بازتاب زندگی روزمره شاعر را در آنها دید. ویژگیهایی که در شعر مدرن چه در ایران و چه در جهان فراوانند. گله و حتی بدگویی نسبت به معشوق در مکتب وقوع زیاد میشود، و شعر صفوی پر است از شرح جزئیاتی درباره روابط عاشق با معشوق که زمینی بودن شعرها را دوچندان میکنند، مثل ترانههای موسیقی پاپ معاصر! (بعضی از شعرهای کلاسیک که از این سیاقند با آلبوم نسیم وصل همایون شجریان در این سالها معروف شدهاند).
خلاصه آن که به چشم من همه چیز درباره شعر صفوی بوی مدرن شدن میدهد. انگار شعر صفوی از همه لحاظ دارد مسیری را میرود که منتهی به شعر معاصر میشود. انگار فرآیندی که شعر امروز را برای همیشه از شعر کلاسیک متفاوت کرده، و آن را به شعر معاصر غربی هم بسیار شبیه میکند، از دوره صفوی شروع شده بوده. انگار آن چیزی که من فکر میکردم در شعر معاصر تحت تاثیر ارتباط با غرب و جهان جدیدی که غرب معرفی کرده ایجاد شده، از دوره صفوی هم زمزمههایش به گوش میرسیده.
معمای ماجرا برای من غرب است. اگر بپذیریم که این روح جدید (مدرن؟) را غرب در شعر ما دمیده (چه به طور مستقیم از طریق ادبیات مدرن غربی و چه به طور غیرمستقیم از طریق تغییر دادن جامعه) آن وقت سوال میشود که در دوره صفوی که هنوز از حضور غرب خبر جدیای نبوده چرا باید حرکت در این مسیر با این قوت شروع شده باشد؟
همه میدانند که حتی در همین تهران، ما حد اقل دو زبان فارسی داریم. یا دو گونه از زبان فارسی داریم. آن که میگوید «میخوام برم خونه» و آن که میگوید «میخواهم به خانه بروم.» اولی زبان واقعی مردم است، از نویسنده و وکیل گرفته تا فوتبالیست و آرایشگر. دومی زبان مکتوب است. زبانی که تقریبا تمام کتابها و روزنامهها (و همین متن) به آن نوشته میشوند اما کسی آن را صحبت نمیکند. زبانی که بعضی وقتها تعجب میکنم که اصلا در کودکی چهطور یاد میگیریمش. زبانی که در طول روز صورت آواییاش را نمیشنویم، مگر از دهان محمدرضا حیاتی در اخبار سراسری یا در صورتی که کسی برایمان بلند بلند متنی را بخواند، یا چند دقیقه یک بار وسط معدودی از سخنرانیهای رسمی. زبانی که تفاوتش با فارسی گفتاری بیشتر از تفاوتش با فارسی شاهنامه است.
پیشبینی من این است که به احتمال زیادی فارسی نوشتاری در آینده نه چندان دور (که البته در مقیاس عمر زبانها همچنان یعنی چندصد سال) در ایران خواهد مرد. این زبان به عنوان زبان گفتگوی روزمره مردم که پیش از این (آلردی؟) مرده است. اما پیشبینی من این است که حتی به عنوان زبان رایج نوشتار هم خواهد مرد. پیشبینی من این است که پانصد سال بعد، بر خلاف تمام هزار سال گذشته، فارسیزبانان ایرانی هنگام کتاب نوشتن و بیانیه سیاسی دادن و مقاله علمی نوشتن از جملههایی شبیه به «پسره نمیخواد بره خونه» استفاده خواهند کرد، نه «پسر نمیخواهد به خانه برود». پیشبینی این دست امور ذاتا مشکوک است. اما برای حدسم دلایل و شواهدی دارم، که یکی یکی مطرحشان میکنم:
۱- شکاف زبانی ناپایدار است این که مردم به یک زبان حرف بزنند و به زبان دیگری بنویسند ذاتا پدیده ناپایداری است. نظرا انتظار میرود چنین وضعیتی پس از مدتی شکست بخورد. مثال عملی بارز لاتین است. میدانیم که چگونه لهجههای محلی مختلف لاتین با لاتین نوشتاری متفاوت بودند و عاقبت این دوگانگی را تاب نیاوردند و مسیر خود را جدا کردند و به نوبه خود مکتوب شدند و تبدیل شدند به زبانهایی که امروز به نام فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی و غیره میشناسیم، و لاتین با تمام شکوه و اهمیت علمی و ادبی و سیاسی و دینیاش مُرد. مثال دیگر فارسی باستان است، که در اواخر عمرش کارش به جایی رسیده بود که کاتبان در نوشتنش مرتکب خطاهای نحوی میشدند چون دیگر هیچ کس به دستور فارسی باستان تسلط نداشت، و عاقبت جای خود را به فارسی میانه داد. در واقع، همان طور که میدانیم، دستور تمام زبانهای جهان روزی مجموعه غلطهای نحوی زبان دیگری بوده است.
شاید بزرگترین مثال از پایداری دوگانگی گفتار و نوشتار، عربی است. دلایل عمر دیرپای عربی کلاسیک در شکل نوشتاری هم تا حد خوبی روشن است: نقش دینی آن (مثل لاتین) و نقش اتحادبخش آن بین ملل عرب. کافی است یک کشور عربی سیاست زبانیاش را عوض کند تا عربی نوشتاری از آن کشور عمدتا رخت بربندد. همین حالا هم عربی نوشتاری برای عربها یک زبان بدیهی نیست. سخنرانیهای بشار اسد در جاهایی که به عربی فصیح است اشتباههای نحوی خندهدار دارد، و دوست عراقی من (که درسخوانده و ادبدان است) وقتی با من به عربی فصیح حرف میزند ایراد نحوی دارد (منظورم از ایراد نحوی، مواردی مثل مته به خشخاش گذاشتنهای ادیبان تجویزگرا نیست، منظورم اشتباهات واضحی مثل جمع بستن خبر فعل «کان» با پسوند «ون» است). همین حالا هم به زبان عربی «محاورهای» مصر ویکیپدیای جداگانه وجود دارد. یعنی آدمها میروند و درباره مسائل علمی و اجتماعی به «زبان مصری» مقاله مینویسند.
شاید با خودمان بگوییم اما تفاوت فارسی نوشتاری با گفتاری آن قدر زیاد نیست، و هنوز همزیستیشان کار سختی نیست. اما مساله این است که فارسی گفتاری به سرعت تغییر میکند اما فارسی نوشتاری بنا به ذاتش بسیار محافظهکار است، و این شکاف روز به روز بیشتر خواهد شد.
{یک بند از این متن در ویرایشی که بعدتر انجام شد حذف شد}
۲- نشانهها هویدا هستند نشانههای نفوذ فارسی گفتاری (سابقا-گفتاری!) به نوشتار فراوان است. در چند دهه اخیر، کتابهایی به فارسی گفتاری چاپ شدهاند (یک مورد که یادم میآید ترجمه «بازگشت به آینده» است. اگر اشتباه نکنم بعضی کتابهای شل سیلور استاین هم این طور ترجمه شدند). زیرنویس فیلمها به طور گسترده به زبان گفتاری نوشته شدهاند (و حتی از شبکه پنج سیما پخش شدهاند). دهها هزار وبلاگ مطالب جدی و غیر جدی را به فارسی گفتاری نوشتهاند، و دهها هزار وبلاگ دیگر ملغمهای از فارسی نوشتاری و گفتاری آفریدهاند. در تبلیغات خیابانی محصولات تجاری عبارتهای محاورهای بیش از پیش به چشم میخورند، و موارد زیاد از این دست. همچنین، ادبیات فارسی محاورهای رشد کرده و کسانی به فارسی محاورهای شعر فاخر یا نیمهفاخر میگویند (تحت عنوان ترانه برای خوانندگان پاپ، اما در واقع بسیار گستردهتر و فراتر از آن). این مورد آخر بسیار مهم است چون وارد شدن زبان محاورهای به حوزه ادبیات فاخر (به خصوص مضامین سیاسی و لحنهای حماسی. مثل ترانههای شهیار قنبری) خبر از تغییر مهمی در جایگاه زبان محاوره در ذهن فارسیزبانان میدهد. همچنین، اخبارگویان و خبرنگاران تلویزیونی هم به سمت زبان گفتاری رفتهاند. اصلا همین حجت کافی است که بیست سال پیش اگر به آدمها گفته میشد فارسی گفتاری را بنویسند نمیدانستند چهطور این کار را بکنند (مثلا بنویسند «کتابو خوندم» یا «کتابُ خوندم» یا «کتاب رو خوندم») اما حالا به تدریج و به شکل خودجوش استانداردی برای این نوع نوشتن آشکارا در حال شکل گرفتن است. اگر در نظر بگیریم که عمده (و بلکه همه) این تغییرات چشمگیر در عرض بیست سی سال اخیر رخ دادهاند، قبول این ادعا که پانصد سال بعد فارسی گفتاری امروز زبان کتابت فارسیزبانان هم خواهد بود چندان دشوار نیست.
۳- کتابت همگانی میشود در آستانه انقلاب اسلامی، بیش از نیمی از مردم ایران خواندن و نوشتن بلد نبودند. یک بار دیگر به این جمله دقت کنید. کمتر از چهل سال پیش بیشتر فارسیزبانان خواندن و نوشتن نمیدانستند. کمی عقبتر، صد سال پیش، کمتر از ده درصد مردم ایران خواندن و نوشتن بلد بودند (به نقل از «تاریخ ایران مدرن» یرواند آبراهامیان). یعنی فارسی تا همین یکی دو نسل قبل از ما برای اکثریت قریب به اتفاق گویشورانش صرفا یک زبان شفاهی بوده. وقتی خواندن و نوشتن محدود به قشری کوچک است، نگه داشتن شکاف بین زبان گفتار و نوشتار آسان است چون این دوزبانگی بودن برای قشر فرهیختهای که دغدغه اصلیاش علم و سواد است بسیار راحتتر قابل هضم است. به همین ترتیب است که طبقه تحصیلکرده در حدود قرن سوم هجری در ایران عمدتا عربیدان بودهاند (به نقل از «چالش میان عربی و فارسی» آذرتاش آذرنوش) و زبان علم عربی بوده و چنین شکافی شدنی بوده. همچنین به همین دلیل است که در قرون یازده تا چهارده در انگلستان زبان فرهیختگان و زبان علم فرانسه بوده اما زبان مردم انگلیسی بوده، و چنین شکافی شدنی بوده. ادعای من این است که وقتی سواد همگانی میشود، حفظ شکاف زبان گفتار و نوشتار دشوارتر میشود. شاید به همین دلیل باشد که زبانهای اروپایی که عمر باسوادی همگانی در آنها طولانیتر است شکاف کمتری میان گفتار و نوشتار وجود دارد. مثلا در انگلیس، در سال ۱۷۰۰ نزدیک نصف مردان و یکسوم زنان خواندن و نوشتن میدانستند (به نقل از Brown Concise Encyclopedia of Languages of the World). این را مقایسه کنید با آمار ۱۹۰۰ ایران در ابتدای پاراگراف! یعنی انگلیسی صدها سال است که یک زبان عمدتا مکتوب است، به این معنی که بخش عمدهای از گویشورانش تصور کتبی هم از زبان دارند. تحقیقات زبانشناسی درباره اثر عمیق سواد خواندن و نوشتن در کارکرد زبانی مغز گویشوران چشمگیرند. (مثلا نگاه کنید به مقاله ۱۹۹۸ Ziegler و Ferrand)
پدیده مهم دهه اخیر اما فقط همهگیر شدن سواد نیست، بلکه همهگیر شدن کتابت است. عمده باسوادان جهان قدیم به ندرت دست به نوشتن میبردند و فعالیت اصلیشان خواندن بوده. کتابت محدود بوده به قشر فرهیختهای که عموما جز سواد خواندن و نوشتن به هنرهای دیگر هم مزین بودند و بسیار شعر میدانستند و منزلت اجتماعیشان از سوادشان میآمد و خود را نماینده فرهنگ در میان اطرافیان خود میدانستند. (مثلا آخوند مکتبخانه، میرزابنویس فلان اداره، و مانند اینها). چنین قشری کمتر ممکن است دست به نوشتن به زبان نافاخر ببرند، و گذشته از آن اصولا هم در گذشته آدمها زیاد نمینوشتند.امروز اما همه باسوادند و کاغذ ارزان است و کامپیوتر فراوان است و مردم علاوه بر خواندن مینویسند. اگر در فیسبوک و وبلاگ هم ننویسند حد اقل برای دوستشان پیامک میفرستند. میلیونها نفر تنها تجربه نوشتن روزانهشان در پیامکهاست. به این ترتیب قشر فوتبالیست و آرایشگر و بازاری بیشتر نوشتنهایشان به فارسی محاورهای است نه فارسی نوشتاری. زبانی که چه بسا که همین الآن هم بیشتر نوشتنهای فارسی روزانه به آن انجام میشود، آیا عجیب است که در پانصد سال به زبان اصلی نوشتار تبدیل شود؟
آیا باید نگران باشیم؟ برای من که قهرمانانم در این جهان شیخ اجل سعدی و فروغ فرخزاد و امثال ایشانند، قطعا خبر خوشایندی نیست که فکر کنم در آینده نه چندان دور ممکن است رساله قشیریه و تذکرة الاولیا و غیره جایگاه فعلی شکندگمانیک وزار و بندهشن را پیدا کنند. راستش فکر نمیکنم گسست در این حد شدید باشد. احتمالا تا قرنها کسان زیادی آثار سعدی را با سختی هم که شده خواهند خواند (مثل خواندن چاسر در جهان انگلیسیزبان). اما اگر روزی برسد که تمام گمانها به حقیقت بپیوندند و سعدی واقعا نامفهوم و ناخوانا شود، کمینه آرزوی من این است که تا آن زمان سعدیهای دیگری ظهور کرده باشند که زبان تازه را درخشان و باطراوت و شایسته آموختن کنند.
دعواها درباره استفاده از خط عربی برای فارسی زیاد است. حتی دعواها درباره این که این خط واقعا باید «خط عربی» نامیده شود یا نه هم زیاد است. این دعواها به کنار، یک ادعای عجیب اما پربسامد این است که خط عربی مناسب زبان عربی است و به آن اندازه به درد فارسی نمیخورد. ادعای من این است که اتفاقا این خط قطعا برای فارسی مناسبتر است تا عربی. (این که ممکن است برای هیچ کدام مناسب نباشد داستان دیگریست)
مهمترین ویژگی خط عربی که دشمنانش به آن میتازند، نوشته نشدن سه مصوت کوتاه (فتحه، کسره، ضمه) در آن است، و ادعا این است که این ویژگی باعث ایجاد ابهام میشود. مثال معروفش هم کَرَم و کُرُم و کِرم و کِر ِم است. به دلایل نامعلومی، در ادامه ادعا میشود که چون عربی مبتنی بر صامتهاست نه مصوتها، این خط برای عربی مناسبتر است. اما در واقع داستان کاملا برعکس است. در عربی ریشه عمدتا متکی بر صامتهاست اما صَرف عمدتا متکی بر مصوتهاست. در نتیجه با حذف شدن مصوتهای کوتاه بخش بزرگی از ویژگیهای صرفی نامرئی میشوند. بر خلاف فارسی که در آن ابهامهای ناشی از ننوشتن مصوتها تصادفی و پراکنده هستند، در عربی این ابهامها گسترده و پربسامد و همچنین نظاممندند، به این معنا که ابهامهای مشابه برای تقریبا تکتک ریشههای عربی رخ میدهند. مثالهای زیر تنها چند موردند که به طور سردستی به ذهن من میرسند:
۱- سوم شخص غایب مونث و اول شخص مفرد در فعل ماضی: ذهبت (الف: آن زن رفت. ب: من رفتم)
۲- ضمیر متصل مفعولی و فاعلی در فعل ماضی برای متکلم معالغیر: قتلنا (الف: کشتیم. ب: کشتمان)
۳- اسم فاعل و اسم مفعول در تمام بابها: منعم (الف: انعام شونده. ب: انعام کننده)
۴- جمع مکسر بر وزن افعال و مصدر باب افعال: اشکال (الف: شکلها. ب: ایراد)
۵- جمع مکسر بر وزن مفاعل و اسم فاعل باب مفاعله: مبادی (الف: سرآغازها. ب: شروعکننده)
۶- فعل معلوم و مجهول در تمام زمانها و بابها و صیغهها (!): قتل (الف: کشت. ب: کشته شد)
۷- اگر تشدید را ننویسیم، باب تفعیل و افعال ثلاثی مجرد در تمام صیغههای ماضی: قبلَ (الف: قبول کرد. ب: بوسید)
۸- اسم فاعل باب افعال با اسم زمان و مکان: مخرج (الف: اخراج کننده. ب: محل خروج)
۹- نقش دستوری در عربی کلاسیک (این که اسم یا فعل مرفوع است یا منصوب است یا غیر از اینها)
در مقابل، صرف فارسی تماما مبتنی بر پسوند و پیشوند است و از قضا فارسی وندهای متفاوتی ندارد که تفاوتشان تنها در مصوتهای کوتاهشان باشد. در نتیجه عمده جاهایی که در فارسی ابهام پیش میآید هم در همان کلمات دخیل عربی است (مثل «اشکال»). خلاصه آن که این خط در عربی بسیار بیشتر به مشکل منجر میشود تا در فارسی.
عامل آزاردهنده دوم در این خط دندانهها و نقطهها هستند که در هم میشوند و خواندن را مشکل میکنند. مجددا، این مساله برای عربی جدیتر است. در عربی رایجترین حروفی که در صرف کلمات استفاده میشوند «تـ» و «یـ» و «نـ» و «سـ» هستند، یعنی دقیقا همان حروفی که دندانه و نقطههای گیجکننده دارند! در نتیجه مثلا فاعل فعل باید از روی تفاوت بین «نفعل» و «يفعل»و «تفعل» معلوم شود که تنها در نقطهها فرق میکنند. اما مهمتر از آن، در موارد زیادی اینها کنار هم به کار میروند و شکلهای زشتی مثل «تستفعل» و «تتفعل» را به وجود میآورند.
نکته خاص سومی هم درباره خط عربی وجود دارد، و آن این است که شکل هر حرف در آخر کلمه متفاوتترین و گویاترین شکل آن است. مثلا «تـ» و «یـ» و «نـ» و «سـ» اگرچه به هم شبیهند اما «ت» و «ی» و «ن» و «س» تا حد خوبی با هم متفاوتند. در نتیجه چنین خطی برای زبانی مثل فارسی که در آن شناسهها به شکل پشوند میآیند بسیار مناسبتر است، و تشخیص سریع «میرویم» از «میروی» و «میرود» بسیار سادهتر از تشخیص بین «نذهب» و «تذهب» و «یذهب» است.
احتمالا ریشه این ادعای عجیب که این خط برای عربی مناسبتر است این است که خلق به طور ناخودآگاه گمان میکنند که یک روز عدهای نشستهاند و این خط را برای زبان عربی اختراع کردهاند. حال آن که خط عربی (مثل هر خط دیگری) هم به نوبه خود وارداتی است و هم ویژگیهایش بیش از آن که حاصل تصمیمات عاقلانه تصمیمگیرندگان بوده باشد، میراث تاریخ سیر نوشتار از اندیشهنگاری به الفباست.
یاد گرفتن زبان دوم باعث میشود با ساختارها و کلمههایی آشنا شویم که نه تنها در زبان اولمان معادلی ندارند، بلکه قبلا حتی به امکان وجودشان به این شکل هم فکر نکردهایم. به وضوح به یاد دارم که در اوایل آشناییام با زبان انگلیسی از کسی پرسیدم «رساندن» به انگلیسی چه میشود (منظورم مثلا رساندن کسی با خودرو به خانهاش بود) و از اصطلاح give a ride که در جواب شنیدم خوشم نیامد. یعنی احساس کردم معادل واقعی رساندن نیست. مثلا وقتی بخواهیم بگوییم «اول منو برسون» یا «متاسفانه تا در بیمارستان نرسوندمون» نمیتوانیم از این ترکیب استفاده کنیم. اما سالها بعد مچ خودم را در حالی گرفتم که وسوسه شده بودم در مکالمه فارسی هم از ride دادن استفاده کنم. واقعیت این است که در بسیاری از موقعیتها هم «رساندن» کار give a ride را نمیکند. مثلا جمله Those of you who need a ride please contact me را نمیشود به این تر و تمیزی به فارسی برگرداند (باید از ساختار مجهول «رسانده شدن» استفاده کرد و نتیجه هم چیز نچسبی است). نتیجه اخلاقی ساده این است که هر زبانی سوراخهای خودش را دارد. (انکار نمیکنم که احتمالا فارسی بیشتر از این مشکلات دارد. اما اینجا بحثم چیز دیگریست.)
استفاده از انگلیسی ما را به ساختارها و واژههای انگلیسی عادت داده. وقتی هم فارسی حرف میزنیم دنبال همانها میگردیم، اما پیدا نمیکنیم و احساس میکنیم که فارسی جایی از کارش میلنگد. اما واقعیت این است که موقع انگلیسی حرف زدن هم همین تجربه را داریم. خیلی وقتها فارسی چیزهایی دارد که در انگلیسی پیدایشان نمیکنیم. اما چرا احساس نمیکنیم انگلیسی جایی از کارش میلنگد؟ جواب قطعی من این است که چون در انگلیسی اعتماد به نفس نداریم، و میتوانیم (در بسیاری از موارد به حق) پیدا نکردن معادل را به گردن انگلیسیندانی خود بیندازیم نه سوراخی در زبان انگلیسی. به هر حال اما باید بدانیم که بعضی وقتها تقصیر از انگلیسی (یا هر زبان دیگری) است نه سواد ما. عجالتا این مثالها از چیزهایی که در انگلیسی معادل تر و تمیز ندارند به یادم میآیند:
۱- هم راه رفتم، هم غذا خوردم، و هم استراحت کردم. (اگر دو مورد بود both به جای «هم» کار میکرد اما برای سه تا انگلیسی کم میآورد.)
۲- نـمیتوانم باور نـکنم.
۳- مگه ماشین داری؟ (کار کلمه «مگه» در رساندن این پیشفرض گوینده که مخاطب ماشین ندارد را در انگلیسی هیچ واژهای نمیتواند انجام دهد. در نتیجه وظیفه به لحن محول میشود که در بسیاری از موارد کژتاب و نارساست.)
۴- دگمه چندم رو بزنم؟ (اعداد ترتیبی مثل first و fifteenth و غیره در انگلیسی حالت سوالی ندارند.)
مثال از این دست زیاد است. البته تاکید میکنم که حرف بر سر این زبان یا آن زبان نیست. حرف بر سر کارکرد مغز کسی است که زبان تازهای یاد میگیرد. وقتی صحبت از ناتوانی فارسی در انتقال بعضی منظورهاست، یکی از رایجترین مثالهایی که دیدهام که زده میشود واژه آلردی (already) است. این کلمه انگلیسی واقعا بهدردبخور است و نبودش در فارسی مرا هم آزار میدهد. اما با یک مثال توضیح میدهم که اینجا هم امتیازی به نفع انگلیسی نوشته نمیشود.
فرض کنید با دوستتان در دو ماشین دارید از تهران به سمت بوشهر حرکت میکنید. هفت ساعت بعد از حرکت، انتظار میرود که جایی بین اصفهان و شیراز باشید. به دوستتان زنگ میزنید. دوستتان اما آنقدر سریع رانده که در همین هفت ساعت خودش را به شیراز رسانده! اگر دوستتان انگلیسیزبان باشد میتواند بگوید I’m already in Shiraz اما اگر فارسیزبان باشد چیزی به جای آلردی ندارد که بگوید تا نشان بدهد که واقعیت از انتظار سریعتر پیش رفته.
اما شما کجایید؟ فرض کنید برای شما واقعیت از انتظار کندتر پیش رفته و در نتیجه شما علیرغم هفت ساعت رانندگی آنقدر کند راندهاید که الان به جای آن که بین اصفهان و شیراز باشید در خود اصفهانید. حالا شمای فارسیزبان میتوانید بگویید «من تازه اصفهانم.» این بار، اگر شما انگلیسیزبان بودید هیچ راهی برای ترجمه کلمه «تازه» نداشتید. درست همان طور که already بیانگر چیزی است که زودتر از انتظار رخ داده، واژه «تازه» هم بیانگر چیزی است که دیرتر از انتظار رخ داده. این دو واژه دقیقا قرینه هم هستند و به یک میزان کاربردیاند. البته، قاعدتا این که بسیاری از ما از نبود آلردی در فارسی رنج میبریم اما یک بار هم به ذهنمان نرسیده که چرا انگلیسی چیزی شبیه «تازه» ندارد، به خاطر شیوه کارکرد ذهن کسیست که زبان جدیدی میآموزد، نه به خاطر غربزدگی یا خودباختگی. علاوه بر آنچه گفته شد، یک عامل هم این است که آشنایی نسبی مخاطب فارسیزبان با انگلیسی باعث میشود ذهن ما به طور ناخودآگاه یاد بگیرد که موقع فارسی حرف زدن اگر لازم شد میان واژههای انگلیسی هم بگردد. در حالی که هیچ وقت موقع انگلیسی حرف زدن به دنبال واژههای فارسی مناسب گشتن سودی نخواهد داشت.
خط فارسی با بحران تازهای روبهرو شده. در عرض پنج سال، شمار بزرگی از فارسیزبانان با کسرههایشان درگیر شدهاند و ناگهان هیچ کس نمیداند «دوست من» درست است یا «دوسته من». گاهی «مثل این» مینویسند و گاهی «مثله این». چشمگیری این پدیده در این است که گریبان کسانی را گرفته که سالها درست مینوشتهاند. ده سال پیش از این، هیچ کدام از این آدمها هرگز چنین اشتباهی نمیکردند. به این پدیده بحران میگویم نه چون اصرار دارم متعصبانه از آنچه از کودکی به عنوان درست آموختهام دفاع کنم، بلکه چون دودستگی در شیوهی نگارش برای رسمالخط را مضر میدانم. در ادامه دربارهی علل مضر بودنش خواهم نوشت اما پیش از آن، ببینیم که علت این پدیده چیست.
علت بروز بحران فارسی تعداد زیادی تکواژ با صدای e دارد. اگر فرض کنیم نقشنمای اضافه که هم متصلکنندهی صفت و موصوف است، هم متصلکنندهی مالک و مملوک است، هم اضافهی تشبیهی میسازد، و هم نام و نام خانوادگی را به هم متصل میکند در واقع همواره یک چیز است، فارسی باز هم دستکم چهار تکواژ مختلف با صدای e دارد:
۱- اضافه: «دوست من»، «روز خوب»، «داس مرگ»، «میدان آزادی»، «حسن روحانی».
۲- پسوند «ه» در انتهای اسمها و صفتها: «دسته»، «دهنه»، «انگیزه»، «روزنه»
۳- معادل محاورهای فعل ربطی «است»: «حالم خوبه»، «اینجا تهرونه».
۴- حرف تعریف معرفه در فارسی محاورهای: «خونهی مادربزرگه»، «لوستر بزرگه رو دیدم»، «این دختره کو؟»
همان طور که در این فهرست مشخص است موارد سوم و چهارم تنها در فارسی گفتاری وجود دارند. اینجاست که مشخص میشود که چرا پدیدهی نوشتن کسرهی اضافه به شکل «ه» این قدر تازه است. در سالهای اخیر نوشتن فارسی محاورهای با سرعتی بینظیر رشد کرده. ماجرا از وبلاگ و پیامک شروع شده، با فیسبوک و بخشهای نظرات سایتهای خبری گستردهتر شده، و تا جایی پیش رفته که در تلویزیون رسمی کشور هم زیرنویس فارسی فیلم به زبان محاورهای دیده میشود. حالا دیگر عجیب نیست اگر کتابی را باز کنیم که در آن گفتگوها به فارسی محاورهای آورده شده، اتفاقی که بیست سال پیش بسیار نادر بود. در اینجا جا دارد به موضوع مهم ترانه هم اشاره کنیم. جدی گرفته شدن ترانهسرایی و نوشته شدن و دستبهدست شدن متن ترانهها (به صورت نوشته نه به صورت صوتی و با موسیقی) در دهههای اخیر مقام فارسی محاورهای را جدیتر کرده است.
با گسترش سنت نوشتن به فارسی محاورهای (عموما از نوع تهرانی)، مردم شروع کردهاند به نوشتن «هوا سرده» و «لوستر بزرگه». قطعا ایرادی به این کار نیست چون راه آسان دیگری برای نوشتن این تکواژها وجود ندارد. اما نتیجهی طبیعی این روند این است که آدمها عادت میکنند در انتهای کلماتی که هرگز «ه» ندیده بودند «ه» بگذارند. توجه کنید که از ابتدای دبستان تا پنج شش سال پیش، بیشتر ما ترکیب «پسره» را ندیده بودیم چون چنین ترکیبی در فارسی کتابی وجود ندارد. در نتیجه، ناگهان آموختههای قبلی سست میشوند و مغز ما که در حالت ناخودآگاه لزوما قادر به تفکیک دادن این چهار تکواژ نیست، گاهی آنها را در هم میریزد و به جای «دوست خوب» هم بر خلاف آنچه تمام عمر به آن عمل میکرد ناگهان مینویسد «دوسته خوب». نکتهی جالب توجه این است که این خلط تنها در جاهای خاصی رخ میدهد و قربانیاش هم عموما کسانی هستند که خودآگاهی زبانی بالایی ندارند. برای مثال، اشتباهکنندهترین اشتباهکنندگان یا خودآگاهترین طرفداران این بدعت جدید هم حاضر نیستند به جای «محسن مهدوی» بنویسند «محسنه مهدوی».
چه ایرادی دارد؟ بهتر نیست دست از نگرانی برداریم و تجویز را بگذاریم برای در کوزه؟
حقیقت آن است که من اگرچه در گفتار با تجویز درست و نادرست میانهی خوبی ندارم اما در نوشتار دلم به این همه دموکراسی رضا نمیدهد. در کل نظر قطعیای ندارم. اما اعتراف میکنم که دیدن چنین اشتباهی از دیگران، آنها را از لحاظ فرهیختگی تا درجهای از چشمم میاندازد. اما جدا از این بیان احساس شخصی، به نظرم نوشتن نقشنمای اضافه به شکل «ه» مشکلات ویژهای به دنبال دارد. عمدهی این مشکلات ناشی از این هستند که این شیوهی جدید هرگز نمیتواند به طور کلی جایگزین شیوهی سنتی بشود، بلکه تنها به شکل روشی «دیگر» موازی روش قبلی به زیست خود ادامه خواهد داد و تنها اثرش دوگانه کردن استاندارد خط فارسی است. دربارهی دوگانه شدن استاندارد خط، خوب است به نکتههای زیر توجه کنیم:
۱- عقل جمعی در طول تاریخ به این حکم کرده که بهتر است که خط استاندارد یکتا داشته باشد. در تمام جهان متولیان رسمالخط در این راستا تلاش میکنند.
۲- دوگانه شدن رسمالخط باعث کند و دشوار شدن خواندن میشود. از این به بعد نمیدانیم در عبارت «روزه سخت» منظور روز است یا روزه. در برخی موارد ماجرا از کندی و دشواری میگذرد و جملات را گرفتار ابهامی ابدی میکند.
۳- دوگانه شدن رسمالخط انواع پردازش خودکار روی زبان را مشکلتر میکند و فارسی را بیش از پیش به قعر جدول گزینههای معقول برای کارهای کامپیوتری میفرستد. اگر ضعیف شدن ترجمهی ماشینی به نظرتان موضوع مهمی نیست، حد اقل پایین آمدن کیفیت جستجوهای اینترنتی فارسی فکر میکنم از نظر همه مهم باشد.
۴- دوگانگی در رسمالخط آموختن فارسی را برای نوآموزان (چه ایرانی و چه خارجی) سخت میکند.
۵- به این فرض محال هم که رسمالخط جدید به کلی جایگزین سنت قبلی شود، نتیجه آن است که در خواندن صدها هزار کتابی که تا به امروز به فارسی چاپ شدهاند دچار مشکل میشویم.
پینوشت: تصویر این نوشته تیتر فاجعهبار روزنامهی مردمسالاری را نشان میدهد. این نمونه هم همان طور که اشاره کردم با خودش ناسازگار است، مثلا نمیگوید «اعتراضه ایران» اما میگوید «سلاحه هستهای». اما غیر از این موضوع، این صفحهی روزنامه یک شاهکار دیگر هم در بر دارد. بالای عنوان اصلی خبر، با قلم ریزتری نوشته شده «نقض آشکار ام.پی.تی». درست مثل ماجرای معروف نمایندهی اصولگرای مجلس، اینجا هم به جای «ان.پی.تی» از عبارت «ام.پی.تی» استفاده شده. به هر حال nasal place assimilation سالهاست که از میان کمسوادان جهان قربانی میگیرد! (برای عکس از سعید مهدوی عزیز متشکرم)