بایگانی برچسب: s

فارسی و لهجه‌های نداشته‌اش

Screen Shot 2018-04-26 at 12.29.57 AMعلی یونسی، دستیار ویژه رئیس جمهور در امور اقوام، اخیرا در مصاحبه با روزنامه قانون سخنانی بر زبان رانده (متن کامل مصاحبه را در این‌جا ببینید) که مایه جنجال شده. چون بسیاری از سخنان به رابطه بین زبان‌های مختلف مورد تکلم در ایران مربوط است، قصد دارم توضیحاتی درباره علت و شدت مساله‌دار بودن سخنان او بدهم. با توجه به این که مقام رسمی ایشان مرتبط با اقوام است، این اشتباه‌ها را حمل بر ناآگاهی تصادفی یکی از مقامات درباره مسائل زبانی (که به خودی خود طبیعی و بی‌عیب است) نمی‌کنم بلکه آنها را بازتابی از سایه‌افکنی رویکردهای خاص سیاسی بر بدیهیات علمی می‌بینم، و فکر می‌کنم روشن است که اشتباهات فاحش و دقت پایین ایشان به هیچ وجه متناسب با مقامشان و سطح اعتماد به نفسی که در بیان جزئیات از خود نشان می‌دهند نیست. از یک جهت پرداختن به چنین سخنان آشکارا مغلوطی کمی بی‌مورد به نظر می‌رسد، اما از طرف دیگر به نظرم می‌رسد که ذکر مورد به مورد مشکلات سخنانی که تا این حد جلب توجه کرده‌اند می‌تواند مفید باشد.

تاکید می‌کنم که ذکر مشکلات سخنان ایشان در این‌جا از جهت مته‌به‌خشخاش‌گذاری سخت‌گیرانه آکادمیک درباره جزئیات امور زبان‌شناسانه نیست، بلکه اشاره به اشتباهاتی است که با رجوع به ساده‌ترین و بدیهی‌ترین منابع علمی (حتی دانشنامه‌های عمومی) هم قابل جلوگیری هستند و به نظر من خوب است که حتی در مدارس هم در سطح راهنمایی یا دبیرستان به نوجوانان آموخته شوند. همچنین معتقدم لازم است که از منظر زبان‌شناختی و به دور از حساسیت‌های قومی اغلاط سخنان ایشان ذکر شوند تا قضاوت برای غیرمتخصصان آسان‌تر شود. در ادامه، به برخی از سخنان آقای یونسی اشاره می‌کنم و توضیحاتی می‌آورم. تاکید می‌کنم که فهرست زیر شامل تمام موارد مساله‌دار در سخنان آقای یونسی نیست.

۱- «لهجه‌های فارسی مانند گیلکی، مازنی، خراسانی، تالشی، لری، کردی، لکی و … که در حدود 250 تا 300 تا هستند، همه از یک ریشه و نژاد زبانی هستند.»

آقای یونسی در انتهای این جمله همریشگی این گونه‌های زبانی را به درستی خاطرنشان می‌شوند، اما به عادت رایج فارسی‌گرایان افراطی، چند زبان مختلف ایرانی را به راحتی لهجه‌هایی از فارسی می‌خوانند. ماجرای گُم بودن مرز زبان و لهجه ماجرای دامنه‌داری است و من قصد ندارم در این‌جا به ابعاد مختلف آن بپردازم. اما سخن آقای یونسی مستقل از معیاری که انتخاب کنیم غلط است. اگر بنا بر تقسیم‌بندی‌های علمی زبان‌شناسان باشد، هر منبع معتبری در جهان در عرصه زبان‌شناسی (حقیقتا بدون استثنا) مازندرانی و گیلکی و تالشی و لری و کردی را زبان‌هایی مستقل از فارسی می‌داند، و زبان‌شناسان سالانه ده‌ها مقاله درباره این زبان‌ها می‌نویسند و از آنها به عنوان زبان‌های جداگانه یاد می‌کنند.

اما از نظرات زبان‌شناسان هم اگر بگذریم، انتظار حداقلی این است که آقای یونسی دست‌کم به معیارهای عرفی و عوامانه برای تشخیص این که چه چیز را یک زبان می‌خوانیم پایبند باشند، و اگر می‌خواهند گیلکی و مازندرانی را با معیارهای عرفی لهجه‌های فارسی بدانند، دست‌کم این اشتباه فاحش را درباره زبان‌های دورتری مثل زبان‌های کردی مرتکب نشوند (انواع کردی نه تنها از فارسی بسیار دورند، بلکه خود به قدری متفاوتند که بیشتر زبان‌شناسان آنها را چند زبان هم‌خانواده می‌دانند، نه یک زبان). اگر معیار این است که گویشوران فارسی و کردی سخن یکدیگر را متوجه شوند، باید عرض کنم که فهم بیش از ده بیست درصد از یک گفتگوی معمولی کردی (حتی کردی سورانی، چه برسد به کردی کرمانجی) برای یک فارسی‌زبان غیرممکن است (هر فارسی‌زبانی می‌تواند با مشاهده یک ویدئوی کردی در اینترنت صحت ادعای مرا تخمین بزند). اگر معیار ساختارهای زبانی است، زبانی مثل کردی کرمانجی که مذکر و مونث در آن جدایند و صرف فعل ارگاتیو دارد و صداهای ناموجود در فارسی دارد و حرف اضافه‌هایش به شکل پیرااضافه (سرکامپزیشن) اند با کدام منطق لهجه‌ای از فارسی است؟ واقعیت این است که تفاوت میان کردی (چه سورانی چه کرمانجی) با فارسی در واژگان و نحو و آواها، به مراتب بیش از تفاوت میان اسپانیایی و ایتالیایی است. حتی اگر بدترین معیار ممکن یعنی معیار استقلال و قدرت سیاسی را به عنوان محک تشخیص استقلال زبان‌ها از هم انتخاب کنیم، زبان کردی سورانی که در جایی خارج از ایران زبان روزنامه و کتاب و شعر و تحصیل و مدرسه و تلویزیون و غیره است، چرا باید لهجه‌ای از فارسی محسوب شود؟

۲- «براي مثال زبان مازندرانی ها با لکی ها بسيار نزدیک است. لکی می‌گوید بچو و مازندرانی می‌گوید بشو؛ هردوی آن‌ها به معنای آمد و شد است.»

البته در بیشتر گونه‌های زبان مازندرانی خبری از «بشو» نیست، و منظور ایشان قاعدتا گیلانی و گونه‌های نزدیک به آن است. اما مشکل اصلی این‌جاست که لکی واقعا به مازندرانی نزدیکی ویژه‌ای ندارد. همواره بین زبان‌شناسان درباره رابطه لکی با لری و کردی ابهاماتی وجود داشته چون لکی به لری و کردی شباهت‌هایی دارد. اما انگیزه اشاره به مازندرانی (آن هم با یک مثال نامناسب) به عنوان نمونه شباهت زبانی با لکی، از فهم بنده خارج است.

۳- (در ادامه بحث قبلی) « ریشه این‌ها به فارسی دری یا به فارسی میانه و گاهي هم به فارسی دوره اول برمی گردد.»

این جمله به قدری مغشوش و نادرست است که حتی ذکر یک به یک مشکلاتش هم برای من آسان نیست. نکته اول این است که گویا ایشان گمان می‌کنند این زبان‌ها به نوعی از فارسی منشعب شده‌اند و «ریشه»شان آن جایی است که به فارسی وصل می‌شوند. انگار که به نظر ایشان فارسی همواره اصل بوده و زبان‌های دیگر از میانه راه از آن جدا می‌شده‌اند. با کمی فکر (حتی بدون دانش زبان‌شناسانه) می‌توان پی برد که اگر دو زبان یا دو گونه زبانی از میانه راه از یکدیگر منشعب شوند، معیاری برای اصل دانستن یکی و فرع دانستن دیگری نداریم، و در نتیجه عجیب است که یکی از این نوادگان را خود فارسی بدانیم و آن دیگری را لهجه‌ای از این یکی بدانیم (هرچند اذعان می‌کنم که گاهی در موارد نادر  در عمل به دلایل سیاسی این اشتباه در نام‌گذاری در جهان رخ می‌دهد). نکته دوم این که جدایی مسیر تکاملی این زبان‌ها از فارسی، بسیار قدیمی‌تر از آن‌چه ایشان می‌فرمایند است. اصلا حرف زدن از زبان‌هایی با این حد فاصله ساختاری و ذکر زبان اخیری مثل «فارسی دری» یا حتی فارسی میانه به عنوان ریشه مشترک بیشتر شبیه شوخی است. انشعاب این زبان‌ها از یکدیگر مربوط به دورانی بسیار بسیار قدیم‌تر از فارسی دری (که متعلق به پس از اسلام است) است. منظور ایشان از فارسی دوره اول بر من روشن نیست، اما حتی اگر منظورشان فارسی باستان (زبان شاهان هخامنشی) باشد هم جمله ایشان صادق نیست. البته کسی زمان دقیق جدا شدن مسیر تکاملی این زبان‌ها از یکدیگر را نمی‌داند، اما این قدر می‌دانیم که فارسی از زمانی که به نام فارسی شناخته می‌شده (یعنی دوره هخامنشیان) مدتی بوده که مسیرش از زبان‌هایی مثل مازندرانی و گیلکی و تالشی و کردی جدا شده بوده (در تقسیم‌بندی زبانی، فارسی باستان یک زبان «ایرانی جنوب غربی» محسوب می‌شود اما این زبان‌ها همگی زبان‌های «ایرانی شمال غربی» هستند).

(برای خوانندگان ناآشنا به عالم زبان‌شناسی، ذکر این توضیح را ضروری می‌دانم که عبارت «زبان‌های ایرانی» در این متن به عنوان یک عبارت تخصصی با معنایی به‌خصوص به کار می‌رود. در زبان‌شناسی به گروه خاصی از زبان‌های همریشه که شامل فارسی و پشتو و کردی و بلوچی و غیره است «زبان‌های ایرانی» می‌گویند. برخی از زبان‌های ایرانی (مثل آسی) در ایران کنونی تکلم نمی‌شوند. همچنین، زبان‌هایی مثل ترکی آذربایجانی و عربی در ایران کنونی تکلم می‌شوند اما از خانواده زبان‌های ایرانی نیستند.)

۴- «باید بین ترک و آذری فرق گذاشت. آذری‌ها، هم زبان فارسی و هم تبار فارسی دارند و فارس تر از خیلی مناطق هستند. آذری ها برادر دوقلوی کردها هستند. این دو همان قوم ماد هستند که قبل از هخامنشیان این سرزمین را گرفتند با همدیگر درگیری داشتند اما همه از یک خانواده بودند. یک بخش زیادی از آذری ها زبان ترکی را گرفتند و فارسی کردند. بعضی از آن‌ها مانند تالشی‌ها همچنان به فارسی قدیم صحبت می کنند.»

از این‌جا ماجرا عجیب‌تر می‌شود. اول این که من دقیقا متوجه نشدم منظور ایشان از آذری‌ها کیست. اگر منظورشان مردم ترک‌زبان آذربایجان است، عبارت «زبان فارسی دارند» خنده‌دار است. اگر منظورشان از آذری صرفا اقلیت‌هایی در منطقه آذربایجان است که به زبان‌های هم‌ریشه فارسی سخن می‌گویند، آن وقت عجیب است که چرا در ادامه سخنانشان به زبان ترکی آذربایجانی می‌گویند «آذری». دوم این که ربط دادن اقوام منطقه آذربایجان و کردستان به قوم ماد یک گمانه‌زنی مشکوک است که هیچ گواه قابل اعتنایی برای آن وجود ندارد. مساله سوم در این‌جا این عبارت است: «بخش زیادی از آذری‌ها زبان ترکی را گرفتند و فارسی کردند» که درباره مدعای آن در ادامه بیشتر حرف خواهیم زد.

اما در نهایت آقای یونسی می‌فرمایند که تالشی‌ها به فارسی قدیم صحبت می‌کنند. باز هم اشتباه فاحش در درک نسبت تاریخ و زبان. زبان تالشی یک زبان ایرانی است و با فارسی همریشه است. مثل همه زبان‌های ایرانی دیگر، این دو زبان یک نیای مشترک دارند (که به این نیای مشترک را نه فارسی می‌نامیم نه تالشی). این دو زبان هردو در طول زمان متحول شده‌اند و هردو کمابیش به یک اندازه از نیای مشترکشان دور شده‌اند. این تصور که تالشی نسخه قدیم‌تر فارسی است نه تنها از نظر زبان‌شناسان صددرصد نادرست و خنده‌دار است، بلکه منطقا هم چندان معنا نمی‌دهد.

۵- «زبان ترکی که در آذربایجان رسم شده است، حدود ۴۰۰-۳۰۰ سال بیشتر سابقه ندارد که زبانی عارضی است و درگذشته همه آن‌ها مانند تالشی ها صحبت می‌کردند.»

زبان ترکی دست‌کم از دوره سلجوقی (حدود ۹۰۰ سال پیش) در آذربایجان وجود داشته. اگر نگاه به دوره سلجوقی مشکل است و به نظرشان مشکوک می‌نماید، آقای یونسی دست‌کم می‌توانند این نکته بدیهی را به خاطر بیاورند که خاندان صفوی که ترک‌زبان و ساکن منطقه آذربایجان و اردبیل بودند بیش از پانصد سال پیش به حکومت رسیدند (و سکونتشان در آن منطقه مربوط به پیش از آن زمان است).

ادعای دوم ایشان در این جمله را با ارفاق می‌توان نادیده گرفت. زبان مردم آذربایجان پیش از ظهور ترکی به احتمال زیاد از خانواده زبان‌های ایرانی بوده (این نظر مورد اجماع آکادمی در غرب است ، اما برخی از هویت‌خواهان قومی ترک در ایران آن را نمی‌پذیرند) اما نه فارسی بوده و نه تالشی. همچنان گفتن این که آنها «مانند تالشی‌ها صحبت می‌کردند» عجیب است، مگر این که منظور ایشان از «مانند تالشی‌ها» را «به زبانی از خانواده زبان‌های ایرانی» بگیریم.

۶- «[دکتر مرتضوی] ثابت کردند که زبان اصلی آذربایجان، فارسی بوده و همچنان در خیلی از مناطق آذربایجان به فارسی صحبت می‌کنند. البته پان‌ترکیست ها او را منزوی و طرد کردند»

من این دکتر مرتضوی را نمی‌شناسم اما اگر چنان که جناب یونسی فرموده‌اند ایشان ایران‌شناس متبحری بوده باشند، احتمالا ادعای ایشان این بوده که زبان پیشین آذربایجان از خانواده زبان‌های ایرانی بوده. نه فارسی! همچنین، گفتن «زبان اصلی آذربایجان» به زبانی که نزدیک به هزار سال است کنار گذاشته شده، جز قومیت‌گرایی و فارس‌پرستی معنایی ندارد. اگر کسی گمان می‌کند که هزار سال زمان کمی است برای این که ترکی را زبان «اصلی» و واقعی آذربایجان بدانیم، باید خاطرنشان کنم که قبل از ترکی هم عمر زبان‌های ایرانی در منطقه آذربایجان بیش از حدود ۱۵۰۰ سال نبود چون اقوام آریایی تازه در حدود ۲۵۰۰ سال پیش پایشان به آن مناطق رسید.

۷- «در واقع زبان آذری یک لهجه از زبان فارسی محسوب مي‌شود و البته یک قسمت از آن هم ترکی است که بخش زیادی از آن فارسی شده است. بنابراين فارسی زبانان ترکی را از گیلکی راحت‌تر متوجه می‌شوند. در حقیقت می‌توان نام آن را ترکیِ فارسی یا ترکیِ ایرانی گذاشت.»

عمق فاجعه در این جملات رخ می‌دهد. در بالا توضیح دادم که چرا اطلاق عبارت «لهجه‌ای از فارسی» به زبان‌هایی مثل مازندرانی و گیلانی (و به خصوص کردی) غلط است. درباره ترکی آذربایجانی، این غلط هزار برابر فاحش‌تر است.

ترکی آذربایجانی حتی همان همریشگی دور چندهزارساله را هم با فارسی ندارد و اصولا جزو خانواده زبان‌های ایرانی نیست. ترکی همان‌قدر با فارسی هم‌خانواده است که چینی و ژاپنی. ساختار نحوی و آوایی ترکی هم طبعا ربطی به فارسی ندارد. ترکی آذربایجانی (مثل ترکی استانبولی و ازبکی و قرقیزی و قزاقی و ترکمنی و سایر زبان‌های هم‌خانواده‌اش) یک زبان التصاقی با هماهنگی واکه‌ای است. آقای یونسی لابد به اعتبار واژه‌های مشترک می‌خواهند ترکی را لهجه‌ای از فارسی بدانند، اما نباید فراموش کنند که با چنین استدلال بی‌پایه‌ای فارسی هم چیزی جز لهجه‌ای از عربی نخواهد بود، و انگلیسی هم چیزی بیش از لهجه‌ای از فرانسه نخواهد بود. گذشته از این، بیشتر واژگان مشترک بین فارسی و ترکی در واقع عربی هستند! نه تنها هر زبان‌شناسی در دنیا به این ادعا که ترکی آذربایجانی لهجه‌ای از فارسی است می‌خندد (اگر عصبانی نشود)، بلکه هیچ انسان عامی‌ای هم اگر گرایش‌های سیاسی-اجتماعی قضاوتش را تحت تاثیر نداده باشند با دیدن این دو زبان به چنین نتیجه‌ای نمی‌رسد.

این توضیح را هم بدهم، که کسی را دیدم که متن مصاحبه را دیده بود و امیدوارانه احتمال داده بود که منظور ایشان در جمله «زبان آذری یک لهجه از زبان فارسی محسوب مي‌شود» اشاره به زبان ترکی مستعمل در ایران نباشد، بلکه اشاره‌اش به زبان ایرانی‌ای باشد که معتقدند پیش از ترکی در آذربایجان رایج بوده. از سیاق سخنان آقای یونسی من اصلا چنین برداشتی نمی‌کنم (به خصوص که در همان پاراگراف از مصاحبه مکررا کلمه «آذری» را برای اشاره به زبان ترکی فعلی رایج در آذربایجان به کار برده‌اند.) اما اگر احیانا این برداشت درست باشد، جای شکرش باقی است، هرچند همچنان اصرار عجیب و غریب ایشان برای اطلاق واژه «آذری» به زبان ترکی آذربایجانی و بعد اطلاق همین واژه به زبان ایرانی‌ای که قرن‌هاست با ترکی جایگزین شده، نه تنها عقلانی نیست بلکه مشخصا تلاش ناصادقانه‌ای برای تحریف تاریخ و هویت این زبان است.

ایشان در ادامه می‌فرمایند که «فارسی‌زبانان ترکی را راحت‌تر از گیلکی متوجه می‌شوند». حقیقت این است که این ادعا هم به نظر من به طرز باورنکردنی‌ای دور از واقع است، اما قضاوت درباره آن را به عهده سایر فارسی‌زبانان می‌گذارم.

مؤخره

مجددا تاکید می‌کنم که من معتقد نیستم مقامات باید اطلاعات زبانی داشته باشند، و فکر نمی‌کنم هر اشتباهی باید به رخ اشتباه‌کننده کشیده شود. در عین حال، فکر می‌کنم بزرگی اشتباهات علمی آقای یونسی در کنار حساسیت اجتماعی ماجرا و جایگاه سیاسی ایشان، مساله را غیر قابل چشم‌پوشی می‌کند. امید بلندپروازانه من این است که چنین متن‌هایی احتمال بروز مجدد چنین اشتباهاتی را به اندازه اپسیلونی کاهش دهند.

فعل مرکب پیروز می‌شود، چون به آن نیاز داریم

دکتر محمدرضا باطنی
دکتر محمدرضا باطنی

دکتر محمدرضا باطنی مقاله معروفی درباره فعل مرکب دارد، که با عنوان «فارسی، زبانی عقیم» منتشر شده است. خلاصه حرف او در آن مقاله خواندنی این است که فارسی سال‌هاست که به سمت استفاده از فعل مرکب به جای فعل ساده (مثلا «فریب دادن» به جای «فریفتن») حرکت کرده است. در نهایت باطنی تجویز می‌کند که سیاست‌های برنامه‌ریزی زبانی باید بکوشند دوباره فارسی را به سمت فعل ساده برگردانند، چرا که ریشه‌های افعال ساده بزرگ‌ترین سرمایه برای تولید واژگان تازه‌اند. او برای نشان دادن این معنا به فعل نُمودن اشاره می‌کند و مشتقاتش مانند نمایش، نما، نمایه، نمودار، نمونه، و نمود.

در فارسی «رایج» امروز کمتر از صد و پنجاه فعل ساده استفاده می‌شوند و باقی افعال همگی مرکبند، در حالی که به نظر می‌رسد در گذشته‌های دور فارسی این طور نبوده. ادعای این نوشته آن است که مستقل از تصمیم ما، این جریان حرکت به سمت افعال مرکب همچنان با قوت پیش خواهد رفت. من، بر خلاف نظرات رایج، گمان می‌کنم که علت به وجود آمدن این روند یک عامل تصادفی یا یک علت بیرونی مانند هجوم اسم‌های عربی نیست، بلکه ریشه در ساختارهای مخصوص زبان فارسی دارد، و به همین دلیل گویشوران زبان به آن گرایش شدیدی دارند و در نتیجه جلوگیری از آن تقریبا غیر ممکن است.

ساختارهای مهمی در زبان فارسی هستند که بیانشان فقط با افعال مرکب ممکن است. مثلا، جملات زیر که با فعل مرکب «گشت زدن» ساخته شده‌اند، با فعل ساده «گشتن» قابل بیان نیستند.

۱- گشت که حتما می‌زنم، ولی شاید غذا نخورم.

۲- گشت هم زدم، اما غذا نخوردم.

۳- گشتـو می‌زنم، اما غذا رو شاید نخورم.

توجه کنید که در این‌جا تفاوت‌های معنایی دو فعل «گشت زدن» و «گشتن» مد نظر نیست، بلکه نکته این است که ساختارهای ذکر شده در این مثال‌ها محتاج اینند که کلمات به‌خصوصی بین دو جزء فعل مرکب قرار بگیرند، و در نتیجه ساختن این جملات با فعل ساده ممکن نیست، حتی اگر معنی «گشت زدن» و «گشتن» دقیقا یکی باشد. همچنین، در بعضی از این موارد ما وقتی می‌خواهیم از این ساختارها با افعال ساده استفاده کنیم، گاهی این کلمات را (که اصولا به جایگاه ثانویه در جمله علاقه‌مندند) بعد از خود فعل می‌آوریم. مثلا به جای «گشت که می‌زنم!» می‌گوییم «می‌گردم که!» اما حتما شم زبانی شما هم گواهی می‌دهد که این ترکیب‌ها به هیچ وجه دلچسب نیستند. حتی شاید گاهی وسوسه شده باشید جمله‌هایی مانند این تولید کنید: «غذا هم خوردم، درس هم خوندم، خوا هم بیدم

مورد دیگری که در آن گاهی فعل ساده مشکل‌ساز است مربوط به ضمیر متصل مفعولی اول شخص مفرد است (مثل «م» در «کتکـم زدند»). در این موارد در فعل ماضی اگر بخواهیم از فعل ساده استفاده کنیم آوردن ضمیر متصل مفعولی موجب کژتابی می‌شود:

۱- ترسوندم: (منظور این است که «او مرا ترساند» اما برداشت اولیه شنونده این است که «من (کسی را) ترساندم.»

۲- گرفتم: (منظور این است که «او مرا گرفت» اما برداشت اولیه شنونده این است که «من (کسی را) گرفتم.»

توجه کنید که این کژتابی‌ها با فعل مرکب رخ نمی‌دهند، چرا که ضمیر مفعولی می‌تواند به بخش غیرفعلی بچسبد، مثلا برای «او مرا زد» می‌توانیم به جای «زدم» که کژتابی دارد می‌توانیم بگوییم «کتکم زد». همچنین، نکته مهم این است که در فارسی گفتاری استفاده از ضمیر مفعولی متصل در چنین جملاتی صرفا یک انتخاب نیست، بلکه به آن احساس نیاز می‌شود. اگر در فارسی گفتاری به دوستتان بگویید «اول کمکم کرد، بعد نصیحتم کرد، بعد منو رسوند»، احتمالا نسبت به ترکیب «منو» در جمله آخر احساس خوبی ندارید.

گمان من این است که در غیاب عوامل معارض، همین موارد وقتی در زبان فراگیر شوند و گویشوران به آنها عادت کنند کافی‌اند که بتوانند یک زبان را به سمت ترجیح فعل مرکب به فعل ساده بکشانند. اما به نظرم می‌رسد که عملا گرایش به فعل مرکب از این مرحله هم فراتر رفته است، و فارسی‌زبانان از لحاظ ساختار تکیه‌ای جمله هم نسبت به جملاتی که فعل ساده دارند اقبال کمتری دارند. مثلا، به نظر می‌رسد که صرفا از لحاظ آهنگ، فارسی‌زبانان «زدمون» و «ما رو زد» را به اندازه «کتکمون زد» دوست ندارند. این تمایل می‌تواند جایگاه تکیه مربوط باشد یا صرفا بازتاب عادت فارسی‌زبانان به افعال مرکب باشد (چون غالب افعال فارسی مرکبند)، اما علت آن هرچه باشد به نظر می‌رسد مشخص است که وقتی ترجیح گویشوران یک زبان از مرحله واژگانی فراتر رفت و جنبه نحوی و واج‌شناختی پیدا کرد، جنگیدن با آن تقریبا غیرممکن خواهد بود.

ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای

%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1
البته گرایش دکتری من واج‌شناسی است نه زبان‌شناسی رایانشی

دوستان گروه زبان‌شناسی دانشگاه تهران لطف کردند و اجازه دادند که از فرصت حضور کوتاهم در ایران استفاده کنم و یک ارائه چهل و پنج دقیقه‌ای در دانشگاه تهران داشته باشم. عنوان ارائه‌ام «ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای» است. ارائه نسبتا جزئی و فنی است و قاعدتا برای غیر زبان‌شناسان جذاب نیست، در عین حال در این‌جا چکیده کوتاهی از موضوع ارائه‌ام را قرار می‌دهم تا اگر کسی به شرکت در آن علاقه‌مند شد بیاید، و اگر کسی فهمید که علاقه اولیه‌اش بی‌دلیل بوده، از وقتش استفاده بهتری بکند.

به طور خلاصه، ادعایی که در این ارائه پی می‌گیرم این است که در فارسی محاوره‌ای هرچند در سطح آوایی (فونتیک) تفاوت میان مصوت‌های بلند و کوتاه از میان رفته، اما در سطح واجی (فونولوژیک) این تفاوت همچنان پابرجاست و گویشوران زبان بدون آموزش صریح به این تفکیک دسترسی دارند.

می‌دانیم که در فارسی نوشتاری از دیرباز تفکیک روشنی میان مصوت‌های کوتاه (نشان داده شده با فتحه، کسره و ضمه) و مصوت‌های بلند («آ»، «او»، و «ای») وجود دارد. این تفکیک هم در سطح آوایی (یعنی در تلفظ) مشهود است، به این معنی که تلفظ مصوت‌های بلند واقعا بلندتر است، هم در سطح واجی فعال است (مثلا تعداد کلماتی که در آنها در یک هجا بعد از مصوت بلند دو صامت داریم – مثل «خارک» و «دوست» بسیار کمتر از تعداد کلماتیست که در آنها مصوت‌های کوتاه چنین وضعیتی دارند – مثل «برگ» و «پشت»). وزن عروضی شعر فارسی هم اتکای بسیار بر این تفکیک در طول مصوت‌ها دارد.

در این ارائه ادعا می‌کنم که دست‌کم سه پدیده واج‌شناختی متعلق به فارسی محاوره‌ای هستند که در آنها با مصوت‌های کوتاه و بلند رفتار متفاوتی می‌شود، و از این امر نتیجه می‌گیرم که در ذهن گویشوران فارسی محاوره‌ای این مصوت‌ها همچنان متعلق به دو گروه متفاوت هستند و در صورت ژرف‌ساختی طول متفاوتی دارند هرچند که در سطح آوایی این تفکیک شنیده نمی‌شود.

به گمان خودم جالب‌ترین پدیده‌ای که در جهت اثبات مدعای خود به آن می‌پردازم، وزن شعر در فارسی عامیانه است. ادعای من این است که شعر موزون فارسی از لحاظ موسیقایی به دو طبقه اصلی تقسیم می‌شود: شعر موزون فارسی کتابی و شعر فارسی محاوره‌ای. به این ترتیب من شعر نیما و سهراب و حافظ و ایرج‌میرزا را از لحاظ وزنی در یک دسته قرار می‌دهم و اشعار عامیانه (مثل «سلاملکم عذرا خانوم حال شما چه‌طوره» و «پریا چه‌تون شده»)، ترانه‌های پاپ (مثل «جمعه از ابر سیاه خون می‌چکه» و «تو که چشمات خیلی قشنگه»)، اشعار کودکان (مثل «حسنی نگو بلا بگو») و اکثر شعارهای ساخته مردم (مثل «یه هفته دو هفته» و «بازم بگو نواره») و امثال این‌ها را در دسته دوم قرار می‌دهم. ادعای من این است که وجه تمایز اصلی میان این دو گروه اشعار این است که گروه اول زبان سرودنشان فارسی کتابی است و گروه دوم به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند. پس از آن ادعا می‌کنم که در اشعاری که به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند، ذات وزن عروضی است و اوزان عروضی همان‌هایی هستند که در فارسی کتابی می‌شناسیم. یعنی مثلا «مث ابرای بهار گریه می‌کردن پریا» و «من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش» از لحاظ وزنی عینا یکسان هستند. این ادعایی است که دکتر تقی وحیدیان کامیار (و پیش از آن به شکلی ضعیف‌تر پرویز ناتل خانلری) آن را مطرح کرده و دکتر امید طبیب‌زاده به شدت با آن مخالفت کرده است. من در این ارائه نشان می‌دهم که چرا معتقدم حق با دکتر وحیدیان کامیار است، و توضیح می‌دهم که رفتاری که در شعر محاوره‌ای با طول مصوت می‌شود، دقیقا بازتاب نقشی است که در فرآیندهای دیگری که به آنها اشاره می‌کنم هم فارسی محاوره‌ای برای طول مصوت قائل است. به این ترتیب ادعای من درباره طول مصوت و وزن شعر در فارسی عامیانه هریک به مقبولیت دیگری کمک می‌کنند.

چرا ایران عرب نشد، یا: آیا فردوسی فارسی را زنده نگه داشت؟

ferdowsi-chaucerمقدمه‌ای درباره گذشته زبان انگلیسی

حدود هزار سال پیش در سال ۱۰۶۶ میلادی، سپاه فرانسوی‌زبان ویلیام فاتح در نبرد تاریخی هیستینگز (Hastings) بر سپاه آنگلوساکسون‌های جزیره بریتانیا پیروز شد و سرنوشت بریتانیا یا دست‌کم زبان انگلیسی را برای همیشه دگرگون کرد. فتح انگلستان توسط ویلیام فاتح آغاز موجی از مهاجرت‌ها از فرانسه به انگلیس و جایگزینی انگلیسی با فرانسه به عنوان زبان رسمی درباری در بریتانیا بود. در مدت‌زمان کوتاهی زبان انگلیسی باستان (Old English) به قهقرا رفت و فرانسه و لاتین تبدیل به یکه‌تازان عرصه مکتوبات سیاسی، حقوقی، علمی، مذهبی، و ادبی در بریتانیا شدند. از تمام آن دوران (تا حدود سیصد سال بعد) تقریبا هرچه نوشته از آن دوران در بریتانیا موجود است به فرانسه یا لاتین است، و آثار به‌جا مانده چنان است که گویی زبانی به نام انگلیسی هرگز در آن دیار تکلم نمی‌شده. اگر کسی با ذوق و سلیقه عبدالحسین زرین‌کوب می‌خواست درباره انگلیس سال ۱۱۰۰ تا ۱۳۰۰ کتابی بنویسد، شاید نامش را «دو قرن سکوت» می‌گذاشت.

وقتی سرانجام در قرن چهاردهم (سال‌های ۱۳۰۰) سر و کله انگلیسی در متون رسمی دوباره پیدا شد، همه چیز عوض شده بود. زبان انگلیسی تازه (که با نام Middle English شناخته می‌شود) آن قدر از انگلیسی‌ای که پیش از حمله ویلیام فاتح تکلم می‌شد فاصله داشت که احتمالا اگر یک انگلیسی‌زبان آن بازه دویست سیصد ساله را با ماشین زمان طی می‌کرد در فهم سخنان این انگلیسی تازه به شدت دچار مشکل می‌شد. تمام عناصر مربوط به زبان از املا گرفته تا آواها و نحو عوض شده بودند، و مهم‌تر از همه این که آن قدر واژگان فرانسوی و لاتین به زبان اضافه شده بود که مسافر زمان ما احتمالا خیال می‌کرد آن‌چه می‌شنود لهجه غریبی از فرانسه است، نه انگلیسی. زبان انگلیسی امروز ادامه همین موجود دگردیسی‌یافته است، و وفور واژگان فرانسوی و لاتین در انگلیسی امروز یادگار نبرد Hastings و پیامدهای آن است. به عنوان نمونه‌ای از بقای نفوذ فرانسه و لاتین در انگلیسی عادی امروز، به کلمات فرانسوی و لاتین که در متن زیر پررنگ شده‌اند دقت کنید. متن، بند نخست از جلد نخست کتاب‌های هری پاتر است. فراموش نمی‌کنیم که شمار واژه‌های فرانسوی در متون تخصصی‌تر انگلیسی به مراتب از این مقدار نیز بیشتر است.

Mr. and Mrs. Dursley, of number four, Privet Drive, were proud to say that they were perfectly normal, thank you very much.  They were the last people you’d expect to be involved in anything strange or mysterious, because they just didn’t hold with such nonsense.

داستان ورود این حجم از واژگان بیگانه به زبان پس از اشغال توسط سپاه خارجی، برای ایرانیان داستان آشنایی است. کمی قبل از دو قرن سکوت انگلیسی، فرسنگ‌ها آن سوتر در ایران زبان فارسی تجربه مشابهی را پشت سر گذاشته بود که عبدالحسین زرین‌کوب (این بار واقعا) از آن با عنوان دو قرن سکوت یاد کرد. وقتی پس از دو قرن فارسی به عرصه بازگشت، دیگر هیچ چیزش به فارسی سابق شبیه نبود. تغییرات آوایی (مثل از بین رفتن خوشه‌های صامتی در ابتدای واژه‌ها)، تغییرات نحوی (از بین رفتن ارگاتیویته در فعل ماضی)، و هجوم باورنکردنی واژگان عربی از فارسی زبان دیگری ساخته بود. درباره فارسی، بر خلاف انگلیسی، خط نیز به کلی عوض شده بود. برای مثال و مقایسه، کلمات عربی در این بند از نوشته با قلم پررنگ نوشته شده‌اند.

اولین درسی که از این مقایسه بین سرنوشت فارسی و انگلیسی می‌توان گرفت این است که آن‌چه در ایران رخ داد لزوما اتفاق غریبی نبود. در سایه این مقایسه، می‌توان ادعا کرد که چه آن سکوت نسبی دویست ساله، چه حجم ورود واژه‌ها، و چه این که نهایتا علی‌رغم تمام این وقایع زبان‌های ایرانی زنده ماندند آن قدرها هم حادثه عجیبی نبوده، و حد اقل یک مورد مشابه دیگر در تاریخ دارد. اما درس‌هایی که می‌شود از این مقایسه گرفت از این هم بیشترند. به طور خاص، قصد داریم به بررسی این سوال بپردازیم که چرا فارسی زنده ماند. در ذهن عموم ایرانیان پاسخ به این سوال بدون اشاره به شاهنامه فردوسی تقریبا غیر ممکن است. اما پیش از حرف زدن از فردوسی، به برخی از عواملی که از نگاه زبان‌شناسانه می‌توانند در بقای فارسی تاثیرگذار شمرده شوند اشاره می‌کنیم.

چرا ایران عرب نشد

یک: عوامل خالص زبانی. زبان‌هایی که پیش از ظهور اسلام در عراق و شام و شمال آفریقا تکلم می‌شدند، عمدتا زبان‌های سامی، یا دست‌کم آفریقا-آسیایی (Afro-Asiatic) بودند، یعنی خویشاوندان دور یا نزدیک عربی بودند، در حالی که زبان‌های ایرانی (از جمله فارسی) هندو اروپایی هستند. این امر می‌تواند در مقاومت بیشتر زبان‌های ایرانی اثرگذار بوده باشد. در دوران تمدن اسلامی صاحبان قدرت و قلم عربی را به عنوان زبان اصیل و درست و کامل معرفی می‌کردند و تمام زبان‌های دیگر را دون و ضعیف و غیر استاندارد می‌شمردند. طبیعی است که در چنین فضایی کسی که زبان مادری‌اش به عربی شبیه است اما به اندازه عربی مکتوب و مورد تبلیغ نیست به راحتی بپذیرد که زبان مادری‌اش لهجه‌ای مخدوش از آن زبان اصلی است (درست به همان ترتیب که امروز در ایران بسیاری از مازندرانی‌زبانان زبان خود را یک لهجه کم‌ارزش از فارسی می‌دانند اما ترک‌زبانان چنین تصوری ندارند). گذشته از این، یادگیری عربی برای گویشوران زبان‌های سامی قطعا ساده‌تر از گویشوران زبان‌های ایرانی بوده.

دو: میراث زبانی غنی. یکی از پاسخ‌های مورد علاقه ایرانیان در برابر سوال «چرا ایران عرب نشد» این است که فارسی دارای میراث مکتوب غنی‌ای بود که کنار گذاشتنش را دشوار می‌کرد. این پاسخ احتمالا تا حدی درست است. برای مقایسه می‌توان به مصر نگاه کرد که به شکلی مشابه توسط اعراب مسلمان فتح شد و زبان‌های بومی‌اش (عمدتا زبان قبطی) توسط عربی جایگزین شدند. احتمالا می‌توان ادعا کرد که تفاوت اصلی وضعیت قبطی با فارسی این بود که قبطی حتی پیش از حمله اعراب هم زبان رسمی حکومت بیزانس در مصر نبود (زبان حکومتی در مصر در دوره بیزانس یونانی بود) و در نتیجه جایگاهی مشابه فارسی نداشت، و به همین دلیل حذفش بسیار راحت‌تر بود.

این استدلال اگرچه ممکن است بهره‌ای از حقیقت داشته باشد، اما نباید فراموش کرد که در پاسخ به سوال «چرا ایران عرب نشد» تمرکز روی فارسی به تنهایی گمراه کننده است. به هر حال، درصد بسیار بزرگی از ایرانیان زبان مادری‌ای به جز فارسی داشتند، و عاقبت تنها فارسی نبود که حفظ شد، بلکه کُردی و بلوچی و پشتو و غیره هم حفظ شدند. اگر میراث مکتوب بود که حافظ فارسی بود باید پرسید که این زبان‌ها که میراث مکتوب قابل توجهی (یا شاید هیچ میراث مکتوبی) نداشتند چرا به حیات خود ادامه دادند. برخی ادعا کرده‌اند که این زبان‌ها به برکت دوام فارسی مستدام شدند. این ادعا هم ممکن است بهره‌ای از حقیقت داشته باشد اما چگونگی چنین فرآیندی به هیچ وجه روشن نیست، و این ادعا در بهترین حالت یک گمان کلی است.

سه: عوامل سیاسی-فرهنگی. شاید عنصر اصلی‌ای که وضعیت زبان‌های ایران را از سرزمین‌هایی مثل مصر و شام و عراق و مغرب متمایز می‌کرد وضعیت سیاسی ایران بود، نه هویت زبانی فارسی. به نظر می‌رسد که استقلال سیاسی نسبی (یا طلبش)  در سرزمین‌های ایرانی (در معنای تاریخی آن) و هویت فرهنگی مستقل این منطقه مهم‌تر از میراث مکتوب فارسی بودند. در منابع سخنی از بزرگداشت مکتوبات پهلوی از سوی عموم ایرانیان دیده نمی‌شود اما جای پای عوامل سیاسی در میدان دادن به فارسی به راحتی قابل مشاهده است (از جمله در اشعار و کتاب‌هایی که زیر چتر حمایتی حکومت‌های نیمه‌مستقل ایرانی در آن دوران به فارسی نوشته شدند). تحلیل علت این استقلال نسبی سیاسی خود ده‌ها جلد کتاب می‌طلبد، اما لازم می‌دانم اشاره کنم که علل این استقلال می‌توانند لزوما فرهنگی-اجتماعی نبوده باشند. به عنوان مثال گسترده بودن سرزمین‌های ایرانی و دوری ماوراءالنهر از قلب اسلام می‌تواند عامل مهمی در حفظ سنگر زبان‌های ایرانی بوده باشد. شاید تصادفی نباشد که نخستین حکومت ایرانی که فارسی نو را به طور جدی وارد بازار کرد سامانیان بودند که در ماوراءالنهر حکومت می‌کردند. از جهت مقایسه قابل ذکر است که زبان‌های بربر در شمال غربی آفریقا نیز مثل زبان‌های ایرانی (هرچند با قوتی بسیار کمتر) فتوحات اسلام را تاب آوردند و هنوز به حیات خود ادامه می‌دهند، و چه بسا که راز ماندگاری‌شان در مقایسه با زبان‌های بومی شام و مصر، دوری‌شان از قلب حکومت اسلامی باشد.

استقلال نسبی حکومت‌هایی مثل طاهریان و سامانیان به استقلال زبانی کمک می‌کرد. ایرانیان با کشمکش‌های مذهبی-سیاسی دست‌کم در سه برهه نشان دادند که از جریان اصلی حکومت عربی ناراضی هستند (قیام عباسیان و ابومسلم، شورش‌های محلی امثال بابک و مازیار و المقنع، و انتقال خلافت به مامون). اگر فارسی کمکی به حفظ زبان‌های ایرانی دیگر کرده، احتمالا عمدتا از طریق کمک به هویت‌بخشی‌ای بوده که در شکل‌گیری این استقلال‌خواهی فرهنگی-سیاسی موثر بوده، نه از طریق میراث مکتوب. البته که این استدلال هم مشکوک است. به راحتی می‌توان تصور کرد که در درگیری‌های میان ایرانیان و حکومت‌های عرب آن زمان هم مسائل اقتصادی و طبقاتی حرف اول را می‌زدند، و آن‌چه تمام زبان‌های ایرانی را نجات داده صرفا عوامل سیاسی بوده. رای قطعی دادن در چنین موضوعی مشکل است.

در ذیل عوامل سیاسی-فرهنگی از این نکته مهم نیز نباید غفلت کرد که دست‌کم در ابتدای فتح ایران (و احتمالا تا مدت‌ها بعد)، بخشی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های انسانی بلاد اسلامی ایرانیانی بودند که به یکی از زبان‌های فارسی و خوارزمی و کردی و امثال این‌ها به عنوان زبان مادری سخن می‌گفتند و عموما حتی اگر در خانه فارسی‌زبان نبودند نیز فارسی می‌دانستند. حضور این طبقه دبیران فارسی‌دان برجسته که به زودی به تاریخ‌نگاران و دبیران و دانشمندان تمدن اسلامی بدل شدند به اعتبار زبان کمک می‌کرد. به هر حال اگر این تعداد از بزرگان تمدن اسلامی فارسی‌دان نبودند و امثال ابن سینا و غزالی و بیرونی به فارسی کتاب نمی‌نوشتند و دیوانسالاری محلی بلاد فارس تا چندین دهه پس از فتح به زبان فارسی اداره نمی‌شد، شاید موقعیت فارسی به یک زبان محلی پایین‌دستی که کتابتش منحصر به زرتشتیان است تبدیل می‌شد، همان طور که قبطی در مصر تبدیل به زبانی متعلق به طبقه عوام شد که عمدتا نامکتوب بود و کتابتش تقریبا منحصر به تالیفات دینی مسیحی بود، که این امر خود به دوری گزیدن عموم مسلمانان مصر از آن منجر شد. اگر فارسی با خط عربی سازش نمی‌کرد و از طریق آشتی دبیران ایرانی با فاتحان به حیاتش ادامه نمی‌داد، چه بسا که فارسی مکتوب همان فارسی میانه می‌ماند و با خط پهلوی نوشته می‌شد و به نمادی از دین کنارگذاشته‌شده تبدیل می‌شد و درست مثل قبطی همراه با آن دین به حاشیه می‌رفت.

چهار: عوامل جمعیتی. یکی از مهم‌ترین اتفاقات پس از فتوحات اسلامی مهاجرت جمعیت‌های بزرگ عرب‌زبان به سرزمین‌های تازه فتح‌شده بود. این مهاجرت‌ها عامل بزرگی در تغییر ویژگی‌های فرهنگی مناطق فتح شده بودند. حضور عرب‌های مهاجر هم به عادی شدن چهره اسلام در سرزمین‌های تازه کمک می‌کرد و هم زبان عربی را جا می‌انداخت. این مهاجران از شمال آفریقا تا قلب ایران پراکنده شدند و آثار فرهنگی‌شان را با خودشان حمل کردند، و نهایتا در برخی مناطق از لحاظ زبانی غالب شدند و در برخی مناطق مغلوب. درباره حجم این مهاجرت‌ها و مقایسه‌شان از لحاظ شدت و تعداد منبعی نیافتم، اما می‌توان تصور کرد که این مهاجرت‌ها به سمت سرزمین‌های نزدیک به خاستگاه اعراب بیشتر بوده، و در نتیجه جای شگفتی نیست که عراق و شام و مصر (و حتی از مناطقی از سواحل خلیج فارس در ایران) عرب‌زبان شده باشند اما این موج به خراسان نرسیده باشد. خراسان از این جهت مهم است که به نوعی دژی بود که سرانجام استقلال فرهنگی ایرانی از آن‌جا بازخاست و چه بسا که به جهت وجود خراسان بزرگ بود که عراق عجم یک سرزمین ایرانی باقی ماند و از طریق هم‌مرزی خراسان با ترکان شمال شرقی بود که حاکمان ترکی که در قرون چهار تا هفت هجری بر ایران حکومت کردند زبان مکتوبشان فارسی بود.

جای فردوسی کجاست؟

باز می‌گردیم به انگلیسی میانه که از خاکستر انگلیسی باستان سر بر افراشت در حالی که تا می‌شد آغشته به رنگ فرانسه و لاتین شده بود. امروز با شنیدن عبارت «انگلیسی میانه» اولین نامی که در جهان انگلیسی‌زبان به ذهن متبادر می‌شود چاسر (Chaucer) است. جفری چاسر شاعری بود که در سال‌های هزار و سیصد میلادی مجموعه‌ای از داستان‌های شفاهی انگلیسی را در کتاب «داستان‌های کانتربری» به زبان انگلیسی میانه به نظم در آورد. کار او شجاعانه بود از این جهت که پیش از او انگلیسی سال‌ها بود که به عنوان یک زبان مکتوب ادبی جدی گرفته نمی‌شد، و اثرش ماندگار بود چون شاعری متبحرانه‌اش نه تنها داستان‌هایش را جاودانه کرد بلکه به عقیده بسیاری منجر به شکل‌گیری حرکتی شد که به تولد دوباره انگلیسی پس از دو قرن سکوت انجامید. شباهت مقامی که برای جفری چاسر و ابوالقاسم فردوسی در نظر گرفته می‌شود چشمگیر است.

کسانی که می‌گویند اگر فردوسی نبود فارسی به این شکل زنده نمی‌ماند احتمالا درباره چاسر هم معتقدند که بدون او انگلیسی به این شکلی که ماند باقی نمی‌ماند، و مدعی‌اند که این دو شاعر هردو اتفاقاتی خوش بودند که برای زبان متبوعشان افتادند. اما احتمالا برای این شباهت چشمگیر و این روندهای تا این حد همشکل توضیح بهتری وجود دارد.

می‌پذیرم که می‌شود احتمال داد که آثار چاسر و فردوسی اثرات معناداری روی آیندگانشان گذاشته‌اند، اما از طرف دیگر می‌شود با اطمینان خوبی ادعا کرد که بزرگانی مثل فردوسی و چاسر نقطه‌هایی از روندهایی بودند که به صدها دلیل عمیق‌تر و نظام‌مندتر و غیرتصادفی‌تر (از جمله آن‌چه در بالا گفتیم) در جریان بودند. اگر فردوسی نبود، و حتی اگر شاهنامه هرگز با این کیفیت نوشته نمی‌شد، صد البته که میراث فرهنگی ایران چیزی کم می‌داشت اما جریان‌های اجتماعی‌ای که به تولید شاهنامه و حوادث پس از آن منجر شده بودند قاعدتا قوی‌تر از آن بودند که با حذف این کتاب از بین بروند و سرنوشت سراپا متفاوتی را برای فارسی رقم بزنند، و احتمالا می‌ماندند و به طریقی دیگر و با تفاوتی نه‌چندان فاحش به عاقبت مشابهی منتهی می‌شدند.

از این‌جای بحث حواله است به فلسفه تاریخ و نظریه آشوب و شرطی‌های خلاف واقع، و نمی‌شود با اطمینان کامل گفت که کدام نقطه‌ها در تاریخ نقاط بحرانی‌ای بوده‌اند که با کمی گردش به این طرف یا آن طرف به اثر پروانه‌ای منجر می‌شده‌اند. اما تا جایی که تحلیل علمی ممکن و معنادار است، برای یک زبانشناس همیشه مشکل است که سرنوشت یک زبان را به یک فرد گره بزند. مجموعه موارد و مثال‌هایی که در بالا گفته شد تا حدی عوامل کلان تاثیرگذار را معرفی می‌کند و به نفعشان استدلال می‌کند، اما جای ادعاهایی از جنس اثر پروانه‌ای همیشه باز است، و برای پاسخ به سوال فلسفی نهایی شاید واقعا هیچ چیز مساله را بهتر از این شوخی رایج خلاصه نمی‌کند که اگر ادیسون لامپ را اختراع نمی‌کرد، کس دیگری آن را اختراع می‌کرد.

مدرنیته و شعر صفوی

خون گشته مرا ز هجر یاران، دیده
زین غم، شده چون سیل بهاران، دیده
گر دست به من زنند، می‌ریزد اشک
مانند درخت‌های باران دیده!
(قبلان بیگ – قرن یازدهم – به نقل از کانال تلگرام بی‌نظیر «چهار خطی»)

به چشم من مدرن بودن از تصویرسازی و شیوه بیان این شعر می‌بارد. مثل خیلی از شعرهای صفوی.
چیزی درباره شعر صفوی هست که من نمی‌فهمم. چیزی که دوست دارم «مدرن» بناممش. زبان نظمش به نثر نزدیک‌تر شده (نثر همان دوره، در مقایسه با نزدیکی شعر قرون قبلی به نثر قرون قبلی)، مضمون‌سازی‌هایش انگار مسابقه نوآوری است. انگار در عصر صفوی مثل امروز هر تصویر و عبارتی زود کهنه می‌شود و شاعری بیش از آن که فن فصاحت باشد فن نوآوری است. بر خلاف شعر قرون قبلی که در آن شعرا تا حد زیادی همگی از نمادها و استعاره‌های مشترکی استفاده می‌کردند و قرار نبود هر شاعری بیاید و عنصر دیگری از زندگی روزمره را در شعرش مشبه‌به قرار دهد. در شعر صفوی مثل شعر معاصر امروز صحبت از اشیای ساده و اتفاقات ساده و استفاده از بازی‌های معنایی طنزآمیز فراوان است، بر خلاف دوره‌های قبلی.
حتی معانی اصلی اشعار در شعر صفوی زمینی و ملموس می‌شوند و به راحتی می‌شود بازتاب زندگی روزمره شاعر را در آنها دید. ویژگی‌هایی که در شعر مدرن چه در ایران و چه در جهان فراوانند. گله و حتی بدگویی نسبت به معشوق در مکتب وقوع زیاد می‌شود، و شعر صفوی پر است از شرح جزئیاتی درباره روابط عاشق با معشوق که زمینی بودن شعرها را دوچندان می‌کنند، مثل ترانه‌های موسیقی پاپ معاصر! (بعضی از شعرهای کلاسیک که از این سیاقند با آلبوم نسیم وصل همایون شجریان در این سال‌ها معروف شده‌اند).
خلاصه آن که به چشم من همه چیز درباره شعر صفوی بوی مدرن شدن می‌دهد. انگار شعر صفوی از همه لحاظ دارد مسیری را می‌رود که منتهی به شعر معاصر می‌شود. انگار فرآیندی که شعر امروز را برای همیشه از شعر کلاسیک متفاوت کرده، و آن را به شعر معاصر غربی هم بسیار شبیه می‌کند، از دوره صفوی شروع شده بوده. انگار آن چیزی که من فکر می‌کردم در شعر معاصر تحت تاثیر ارتباط با غرب و جهان جدیدی که غرب معرفی کرده ایجاد شده، از دوره صفوی هم زمزمه‌هایش به گوش می‌رسیده.
معمای ماجرا برای من غرب است. اگر بپذیریم که این روح جدید (مدرن؟) را غرب در شعر ما دمیده (چه به طور مستقیم از طریق ادبیات مدرن غربی و چه به طور غیرمستقیم از طریق تغییر دادن جامعه) آن وقت سوال می‌شود که در دوره صفوی که هنوز از حضور غرب خبر جدی‌ای نبوده چرا باید حرکت در این مسیر با این قوت شروع شده باشد؟