سخن «تازه»

alreadyیاد گرفتن زبان دوم باعث می‌شود با ساختارها و کلمه‌هایی آشنا شویم که نه تنها در زبان اولمان معادلی ندارند، بلکه قبلا حتی به امکان وجودشان به این شکل هم فکر نکرده‌ایم. به وضوح به یاد دارم که در اوایل آشنایی‌ام با زبان انگلیسی از کسی پرسیدم «رساندن» به انگلیسی چه می‌شود (منظورم مثلا رساندن کسی با خودرو به خانه‌اش بود) و از اصطلاح give a ride که در جواب شنیدم خوشم نیامد. یعنی احساس کردم معادل واقعی رساندن نیست. مثلا وقتی بخواهیم بگوییم «اول منو برسون» یا «متاسفانه تا در بیمارستان نرسوندمون» نمی‌توانیم از این ترکیب استفاده کنیم. اما سال‌ها بعد مچ خودم را در حالی گرفتم که وسوسه شده بودم در مکالمه فارسی هم از ride دادن استفاده کنم. واقعیت این است که در بسیاری از موقعیت‌ها هم «رساندن» کار give a ride را نمی‌کند. مثلا جمله Those of you who need a ride please contact me را نمی‌شود به این تر و تمیزی به فارسی برگرداند (باید از ساختار مجهول «رسانده شدن» استفاده کرد و نتیجه هم چیز نچسبی است). نتیجه اخلاقی ساده این است که هر زبانی سوراخ‌های خودش را دارد. (انکار نمی‌کنم که احتمالا فارسی بیشتر از این مشکلات دارد. اما این‌جا بحثم چیز دیگری‌ست.)

استفاده از انگلیسی ما را به ساختارها و واژه‌های انگلیسی عادت داده. وقتی هم فارسی حرف می‌زنیم دنبال همان‌ها می‌گردیم، اما پیدا نمی‌کنیم و احساس می‌کنیم که فارسی جایی از کارش می‌لنگد. اما واقعیت این است که موقع انگلیسی حرف زدن هم همین تجربه را داریم. خیلی وقت‌ها فارسی چیزهایی دارد که در انگلیسی پیدایشان نمی‌کنیم. اما چرا احساس نمی‌کنیم انگلیسی جایی از کارش می‌لنگد؟ جواب قطعی من این است که چون در انگلیسی اعتماد به نفس نداریم، و می‌توانیم (در بسیاری از موارد به حق) پیدا نکردن معادل را به گردن انگلیسی‌ندانی خود بیندازیم نه سوراخی در زبان انگلیسی. به هر حال اما باید بدانیم که بعضی وقت‌ها تقصیر از انگلیسی (یا هر زبان دیگری) است نه سواد ما. عجالتا این مثال‌ها از چیزهایی که در انگلیسی معادل تر و تمیز ندارند به یادم می‌آیند:

۱- هم راه رفتم، هم غذا خوردم، و هم استراحت کردم. (اگر دو مورد بود both به جای «هم» کار می‌کرد اما برای سه تا انگلیسی کم می‌آورد.)
۲- نـمی‌توانم باور نـکنم.
۳- مگه ماشین داری؟ (کار کلمه «مگه» در رساندن این پیش‌فرض گوینده که مخاطب ماشین ندارد را در انگلیسی هیچ واژه‌ای نمی‌تواند انجام دهد. در نتیجه وظیفه به لحن محول می‌شود که در بسیاری از موارد کژتاب و نارساست.)
۴- دگمه چندم رو بزنم؟ (اعداد ترتیبی مثل first و fifteenth و غیره در انگلیسی حالت سوالی ندارند.)

مثال از این دست زیاد است. البته تاکید می‌کنم که حرف بر سر این زبان یا آن زبان نیست. حرف بر سر کارکرد مغز کسی است که زبان تازه‌ای یاد می‌گیرد. وقتی صحبت از ناتوانی فارسی در انتقال بعضی منظورهاست، یکی از رایج‌ترین مثال‌هایی که دیده‌ام که زده می‌شود واژه آلردی (already) است. این کلمه انگلیسی واقعا به‌دردبخور است و نبودش در فارسی مرا هم آزار می‌دهد. اما با یک مثال توضیح می‌دهم که این‌جا هم امتیازی به نفع انگلیسی نوشته نمی‌شود.

فرض کنید با دوستتان در دو ماشین دارید از تهران به سمت بوشهر حرکت می‌کنید. هفت ساعت بعد از حرکت، انتظار می‌رود که جایی بین اصفهان و شیراز باشید. به دوستتان زنگ می‌زنید. دوستتان اما آن‌قدر سریع رانده که در همین هفت ساعت خودش را به شیراز رسانده! اگر دوستتان انگلیسی‌زبان باشد می‌تواند بگوید I’m already in Shiraz اما اگر فارسی‌زبان باشد چیزی به جای آلردی ندارد که بگوید تا نشان بدهد که واقعیت از انتظار سریع‌تر پیش رفته.

اما شما کجایید؟ فرض کنید برای شما واقعیت از انتظار کندتر پیش رفته و در نتیجه شما علی‌رغم هفت ساعت رانندگی آن‌قدر کند رانده‌اید که الان به جای آن که بین اصفهان و شیراز باشید در خود اصفهانید. حالا شمای فارسی‌زبان می‌توانید بگویید «من تازه اصفهانم.» این بار، اگر شما انگلیسی‌زبان بودید هیچ راهی برای ترجمه کلمه «تازه» نداشتید. درست همان طور که already بیانگر چیزی است که زودتر از انتظار رخ داده، واژه «تازه» هم بیانگر چیزی است که دیرتر از انتظار رخ داده. این دو واژه دقیقا قرینه هم هستند و به یک میزان کاربردی‌اند. البته، قاعدتا این که بسیاری از ما از نبود آلردی در فارسی رنج می‌بریم اما یک بار هم به ذهنمان نرسیده که چرا انگلیسی چیزی شبیه «تازه» ندارد، به خاطر شیوه کارکرد ذهن کسی‌ست که زبان جدیدی می‌آموزد، نه به خاطر غرب‌زدگی یا خودباختگی. علاوه بر آن‌چه گفته شد، یک عامل هم این است که آشنایی نسبی مخاطب فارسی‌زبان با انگلیسی باعث می‌شود ذهن ما به طور ناخودآگاه یاد بگیرد که موقع فارسی حرف زدن اگر لازم شد میان واژه‌های انگلیسی هم بگردد. در حالی که هیچ وقت موقع انگلیسی حرف زدن به دنبال واژه‌های فارسی مناسب گشتن سودی نخواهد داشت.

پنج ایراد رایج در انگلیسی

persia tmپیش از این یک بار درباره‌ی چند اشتباه رایج در تلفظ انگلیسی نوشته بودم. آن اشتباهات مختص کلمات خاص یا املاهای خاص نبودند، بلکه مسائلی عمومی درباره‌ی تلفظ صداهای انگلیسی بوند. اما در این نوشته،‌ به مواردی اشاره خواهم کرد که به گروه‌های محدودتر کلمات مربوطند و به اصطلاح فنی‌تر، بیش از آن که آواشناختی باشند، واج‌شناختی و مرتبط با املا هستند. نکته‌ی مهم درباره‌ی این موارد این است که تلفظ اشتباهشان از سوی ایرانیان، بر خلاف موارد قبلی، هیچ ارتباطی به ناتوانی‌های آنان در تلفظ صداها ندارد بلکه تنها نتیجه‌ی آموزش غلط است.

۱- «شیا» به جای «شا»
شاید رایج‌ترین اشتباه در تلفظ واژه‌های انگلیسی بین ایرانیان، که ریشه‌ای در زبان اولشان هم ندارد، در تلفظ ترکیب‌هایی مثل انتهای کلمات social، official، initial، و potential است. بسیاری از ایرانیان هجای انتهایی این کلمات را به جای «شال» به شکل «شیال» تلفظ می‌کنند. این اشتباه بین کسانی که به طور حرفه‌ای انگلیسی خوانده‌اند رایج نیست اما در مقابل گریبان تقریبا همه‌ی افراد دیگر را گرفته است. در اشتباهی مشابه اما متفاوت، واژه‌های Persian و Persia هم به جای پرژن و پرژا، به شکل پرشین و پرشیا تلفظ می‌شوند. این تلفظ حتی در نام‌های تجاری‌ای مثل پرشین‌بلاگ و پژو پرشیا تثبیت هم شده است. مثل همیشه تاکید می‌کنم که سر هیچ جسارتی به خلق ندارم، آن هم به خاطر تلفظ متفاوت نام‌های دخیل هنگام فارسی حرف زدن. این نکته‌ها فقط جهت توجه کسانی است که دوست دارند انگلیسی را درست‌تر صحبت کنند.

۲- هجای منتهی به ar
در این‌جا خبری از یک اشتباه یکسان رایج نیست، اما دانستن یک قاعده‌ی کلی می‌تواند مواجهه با واژه‌های تازه‌ی انگلیسی را ساده‌تر کند. در انگلیسی، در تمام هجاهای منتهی به ar، حرف a شبیه الف تلفظ می‌شود نه شبیه فتحه. در نتیجه carbon کاربن تلفظ می‌شود و Armenia به شکل آرمینیا تلفظ می‌شود و varsity وارسیتی تلفظ می‌شود و marred مارد تلفظ می‌شود و on a par «آن ا پار» تلفظ می‌شود.

لازم به ذکر است که در کلماتی مثل parent ترکیب ar در انتهای یک هجا نیست، بلکه r متعلق به هجای دوم است. در نتیجه مشمول این قانون نمی‌شود. در عین حال، در نیمی از ایالات متحده (و در استاندارد مورد رعایت بسیاری از فرهنگ‌های لغت) حتی در این موارد نیز a قبل از r به شکل شبیه فتحه تلفظ نمی‌شود بلکه این بار شبیه به کسره تلفظ می‌شود. بدین ترتیب در این لهجه‌ی بسیار رایج از انگلیسی آمریکایی، اصولا ترکیب صدای شبیه به فتحه و r وجود ندارد. در نتیجه arrow اِرو است و Sarah سِرا است و Caroline کِرولاین است و تلفظ marry هیچ تفاوتی با merry و Mary ندارد.

۳- موبایل به جای موبل
این مورد هم عموما یک غلط آشکار نیست، اما خلاف تلفظ رایج است. در انگلیسی آمریکایی (و چه بسا که صرفا در انگلیسی آمریکایی) ترکیب ile در انتهای بیشتر کلمات «آیل» تلفظ نمی‌شود بلکه تقریبا به شکل یک «ل» تنها تلفظ می‌شود. در نتیجه تلفظ رایج در آمریکا برای mobile موبل (moʊbəl) است و برای missile میسل است و برای fragile فرجل است. همان طور که گفتم نمی‌توان تلفظ رایج میان ایرانیان (مثلا میسایل) را رسما غلط دانست، اما به هر جال در آمریکا نسبتا عجیب و کم‌کاربرد است. این در حالیست که تا به حال در آمریکای شمالی ایرانی‌ای را ندیده‌ام که برای این کلمات از تلفظ رایج استفاده کند.

۴- ریکامند به جای رکامند (recommend)
پیشوند رایج re در انگلیسی، تلفظ ثابتی ندارد. در برخی موارد مثل rewrite «ری» تلفظ می‌شود، در برخی موارد مثل receive به شکل یک «ر» با یک مصوت کوتاه حد اقلی (شوا) تلفظ می‌شود، و در برخی موارد هم مثل recommend به شکل «ره» تلفظ می‌شود. ایرانیان تمایل دارند هر سه مورد را «ری» بخوانند و به‌خصوص در حق مورد سوم جفا می‌کنند. به همین دلیل است که همه‌ی دانشجویان ایرانی در دانشگاه شریف در سال‌های آخر کارشناسی به دنبال گرفتن «ریکام» (کوتاه‌شده‌ی نادرست recommendation) از استادانشان هستند در حالی که دوست عزیز درآمریکابزرگ‌شده‌ی من در همان شرایط به دنبال «ره‌کام» بود. به طریق مشابه، represent و renovate و resonate هم با «ره» شروع می‌شوند. (با کمی دقت، می‌توان الگوهای ارتباط بین تلفظ re و ساختار تکیه‌ای این واژه‌ها را پیدا کرد.)

۵- تکیه (stress)
تلفظ نادرست تکیه‌ی کلمات یکی از بدیهی‌ترین اشتباهات هر کسی‌ست که انگلیسی زبان دومش است. از موارد پراکنده که بگذریم، دو قاعده‌ی تکیه‌ای وجود دارد که گروهی از پیش‌بینی‌ناپذیرترین تکیه‌ها در انگلیسی را پیش‌بینی‌پذیر می‌کنند و در نتیجه ما را از دام گروهی از محتمل‌ترین اشتباهات می‌رهاند.

قاعده‌ی اول: در واژه‌های منتهی به پسوند ic، تکیه در هجای ماقبل ic قرار می‌گیرد.
مثال: academic, epidemic, economic, titanic, harmonic. به طور خاص بسیار دیده‌ایم که هم‌زبانان ما در تکیه‌ی واژه‌های economic و academic اشتباه می‌کنند.

قاعده‌ی دوم: در واژه‌های منتهی به پسوند tory، تکیه در هجای سه‌ تا مانده به آخر قرار می‌گیرد.
مثال: mandatory, obligatory, compensatory, inventory.

درباره‌ی این قاعده، ماجرای واژه‌ی laboratory جالب توجه است. در انگلیسی آمریکایی حرف o بعد از lab تلفظ نمی‌شود. در نتیجه کلمه چهار هجا دارد و تکیه روی هجای اول می‌افتد (lab-ra-to-ry). در مقابل،‌ در انگلیسی بریتانیایی حرف o به صراحت تلفظ می‌شود. در نتیجه کلمه پنج هجا دارد و تکیه مجبور است روی هجای دوم بیفتد (la-bo-ra-to-ry). مشاهده می‌کنیم که جایگاه تکیه در این کلمه به هر حال تابع فاصله‌اش از هجای آخر است و نه به فاصله‌اش از آغاز کلمه اهمیت می‌دهد، نه به کیفیت هجایی که روی آن قرار می‌گیرد.

غیر از این دو قاعده، در ادامه محل تکیه در چند واژه که معمولا اشتباه تلفظ می‌شوند را می‌آورم. مشاهده‌ی برخی از آن‌ها خودبه‌خود می‌تواند تا حدودی قواعد کلی‌تری را در ذهن سامان دهد.
European
professor
semester
military
committee
current
develop
Britain
analysis
event
eclipse

پی‌نوشت: شاید این‌جا جای مناسبی باشد که بگویم که اگر به آموزش مکاتبه‌ای انگلیسی (برای تقویت مهارت نوشتن) علاقه‌مند بودید، با نشانی ادمین ات persiandee دات کام تماس بگیرید. شیوه‌ی کارم این است که به طور منظم متن‌های انگلیسی شما را می‌گیرم و با بازخورد و توضیحات نسبتا مفصل و اصلاحات مربوطه به شما بر می‌گردانم.

«داستانه غم‌انگیزه نقش نمایه اضافه»: چگونه نگارش هزارساله‌ی کسره در خط فارسی در پنج سال زیرورو شد

ezafe2خط فارسی با بحران تازه‌ای روبه‌رو شده. در عرض پنج سال، شمار بزرگی از فارسی‌زبانان با کسره‌هایشان درگیر شده‌اند و ناگهان هیچ کس نمی‌داند «دوست من» درست است یا «دوسته من». گاهی «مثل این» می‌نویسند و گاهی «مثله این». چشمگیری این پدیده در این است که گریبان کسانی را گرفته که سال‌ها درست می‌نوشته‌اند. ده سال پیش از این، هیچ کدام از این آدم‌ها هرگز چنین اشتباهی نمی‌کردند. به این پدیده بحران می‌گویم نه چون اصرار دارم متعصبانه از آن‌چه از کودکی به عنوان درست آموخته‌ام دفاع کنم، بلکه چون دودستگی در شیوه‌ی نگارش برای رسم‌الخط را مضر می‌دانم. در ادامه درباره‌ی علل مضر بودنش خواهم نوشت اما پیش از آن، ببینیم که علت این پدیده چیست.

علت بروز بحران
فارسی تعداد زیادی تکواژ با صدای e دارد. اگر فرض کنیم نقش‌نمای اضافه که هم متصل‌کننده‌ی صفت و موصوف است، هم متصل‌کننده‌ی مالک و مملوک است، هم اضافه‌ی تشبیهی می‌سازد، و هم نام و نام خانوادگی را به هم متصل می‌کند در واقع همواره یک چیز است، فارسی باز هم دست‌کم چهار تکواژ مختلف با صدای e دارد:
۱- اضافه: «دوست من»، «روز خوب»، «داس مرگ»، «میدان آزادی»، «حسن روحانی».
۲- پسوند «ه» در انتهای اسم‌ها و صفت‌ها: «دسته»، «دهنه»، «انگیزه»، «روزنه»
۳- معادل محاوره‌ای فعل ربطی «است»: «حالم خوبه»، «این‌جا تهرونه».
۴- حرف تعریف معرفه در فارسی محاوره‌ای: «خونه‌ی مادربزرگه»، «لوستر بزرگه رو دیدم»، «این دختره کو؟»
همان طور که در این فهرست مشخص است موارد سوم و چهارم تنها در فارسی گفتاری وجود دارند. این‌جاست که مشخص می‌شود که چرا پدیده‌ی نوشتن کسره‌ی اضافه به شکل «ه» این قدر تازه است. در سال‌های اخیر نوشتن فارسی محاوره‌ای با سرعتی بی‌نظیر رشد کرده. ماجرا از وبلاگ و پیامک شروع شده، با فیس‌بوک و بخش‌های نظرات سایت‌های خبری گسترده‌تر شده، و تا جایی پیش رفته که در تلویزیون رسمی کشور هم زیرنویس فارسی فیلم به زبان محاوره‌ای دیده می‌شود. حالا دیگر عجیب نیست اگر کتابی را باز کنیم که در آن گفتگوها به فارسی محاوره‌ای آورده شده، اتفاقی که بیست سال پیش بسیار نادر بود. در این‌جا جا دارد به موضوع مهم ترانه هم اشاره کنیم. جدی گرفته شدن ترانه‌سرایی و نوشته شدن و دست‌به‌دست شدن متن ترانه‌ها (به صورت نوشته نه به صورت صوتی و با موسیقی) در دهه‌های اخیر مقام فارسی محاوره‌ای را جدی‌تر کرده است.

با گسترش سنت نوشتن به فارسی محاوره‌ای (عموما از نوع تهرانی)، مردم شروع کرده‌اند به نوشتن «هوا سرده» و «لوستر بزرگه». قطعا ایرادی به این کار نیست چون راه آسان دیگری برای نوشتن این تکواژها وجود ندارد. اما نتیجه‌ی طبیعی این روند این است که آدم‌ها عادت می‌کنند در انتهای کلماتی که هرگز «ه» ندیده بودند «ه» بگذارند. توجه کنید که از ابتدای دبستان تا پنج شش سال پیش، بیشتر ما ترکیب «پسره» را ندیده بودیم چون چنین ترکیبی در فارسی کتابی وجود ندارد. در نتیجه، ناگهان آموخته‌های قبلی سست می‌شوند و مغز ما که در حالت ناخودآگاه لزوما قادر به تفکیک دادن این چهار تکواژ نیست، گاهی آنها را در هم می‌ریزد و به جای «دوست خوب» هم بر خلاف آن‌چه تمام عمر به آن عمل می‌کرد ناگهان می‌نویسد «دوسته خوب». نکته‌ی جالب توجه این است که این خلط تنها در جاهای خاصی رخ می‌دهد و قربانی‌اش هم عموما کسانی هستند که خودآگاهی زبانی بالایی ندارند. برای مثال، اشتباه‌کننده‌ترین اشتباه‌کنندگان یا خودآگاه‌ترین طرفداران این بدعت جدید هم حاضر نیستند به جای «محسن مهدوی» بنویسند «محسنه مهدوی».

چه ایرادی دارد؟ بهتر نیست دست از نگرانی برداریم و تجویز را بگذاریم برای در کوزه؟
حقیقت آن است که من اگرچه در گفتار با تجویز درست و نادرست میانه‌ی خوبی ندارم اما در نوشتار دلم به این همه دموکراسی رضا نمی‌دهد. در کل نظر قطعی‌ای ندارم. اما اعتراف می‌کنم که دیدن چنین اشتباهی از دیگران، آنها را از لحاظ فرهیختگی تا درجه‌ای از چشمم می‌اندازد. اما جدا از این بیان احساس شخصی، به نظرم نوشتن نقش‌نمای اضافه به شکل «ه» مشکلات ویژه‌ای به دنبال دارد. عمده‌ی این مشکلات ناشی از این هستند که این شیوه‌ی جدید هرگز نمی‌تواند به طور کلی جایگزین شیوه‌ی سنتی بشود، بلکه تنها به شکل روشی «دیگر» موازی روش قبلی به زیست خود ادامه خواهد داد و تنها اثرش دوگانه کردن استاندارد خط فارسی است. درباره‌ی دوگانه شدن استاندارد خط، خوب است به نکته‌های زیر توجه کنیم:
۱- عقل جمعی در طول تاریخ به این حکم کرده که بهتر است که خط استاندارد یکتا داشته باشد. در تمام جهان متولیان رسم‌الخط در این راستا تلاش می‌کنند.
۲- دوگانه شدن رسم‌الخط باعث کند و دشوار شدن خواندن می‌شود. از این به بعد نمی‌دانیم در عبارت «روزه سخت» منظور روز است یا روزه. در برخی موارد ماجرا از کندی و دشواری می‌گذرد و جملات را گرفتار ابهامی ابدی می‌کند.
۳- دوگانه شدن رسم‌الخط انواع پردازش خودکار روی زبان را مشکل‌تر می‌کند و فارسی را بیش از پیش به قعر جدول گزینه‌های معقول برای کارهای کامپیوتری می‌فرستد. اگر ضعیف شدن ترجمه‌ی ماشینی به نظرتان موضوع مهمی نیست، حد اقل پایین آمدن کیفیت جستجوهای اینترنتی فارسی فکر می‌کنم از نظر همه مهم باشد.
۴- دوگانگی در رسم‌الخط آموختن فارسی را برای نوآموزان (چه ایرانی و چه خارجی)‌ سخت می‌کند.
۵- به این فرض محال هم که رسم‌الخط جدید به کلی جایگزین سنت قبلی شود، نتیجه آن است که در خواندن صدها هزار کتابی که تا به امروز به فارسی چاپ شده‌اند دچار مشکل می‌شویم.

پی‌نوشت: تصویر این نوشته تیتر فاجعه‌بار روزنامه‌ی مردم‌سالاری را نشان می‌دهد. این نمونه هم همان طور که اشاره کردم با خودش ناسازگار است، مثلا نمی‌گوید «اعتراضه ایران» اما می‌گوید «سلاحه هسته‌ای». اما غیر از این موضوع، این صفحه‌ی روزنامه یک شاهکار دیگر هم در بر دارد. بالای عنوان اصلی خبر، با قلم ریزتری نوشته شده «نقض آشکار ام.پی.تی». درست مثل ماجرای معروف نماینده‌ی اصولگرای مجلس، این‌جا هم به جای «ان.پی.تی» از عبارت «ام.پی.تی» استفاده شده. به هر حال nasal place assimilation سال‌هاست که از میان کم‌سوادان جهان قربانی می‌گیرد! (برای عکس از سعید مهدوی عزیز متشکرم)

سرنوشت تکیه در نام‌های دخیل

اسم در فارسی، دست‌کم آن طور که در تهران به کار می‌رود، دستگاه تکیه‌ای بسیار ساده‌ای دارد. تکیه (stress) در تمام اسم‌ها روی هجای آخر است. این موضوع برای من که به تکیه علاقه‌مندم البته غم‌انگیز است، چون جا برای پژوهش و سوال باقی نمی‌گذارد. اما در یک حوزه‌ی به‌خصوص تکلیف تکیه در فارسی روشن نیست، و آن نام‌های خارجی است. البته ماجرا نیاز به توضیح دارد. در جملات معمولی فارسی، نام‌های خارجی هم تسلیم دستگاه تکیه‌ای فارسی می‌شوند. اما فرض کنید قرار است در محیطی فارسی‌زبان فهرستی از نام‌های خارجی را بلند بخوانید. دیده‌ام که بسیاری از فارسی‌زبان‌ها در چنین شرایطی تکیه‌ها را روی هجای آخر نمی‌گذارند. مثلا در ابتدای فیلم‌های دوبله شده در تلویزیون ایران وقتی نام بازیگران گفته می‌شود، معمولا تکیه‌های نام‌ها روی هجای آخر نیستند. مثلا «پیتر جکسون» به شکل «پیتر جکسون» تلفظ می‌شود (هجاهای تکیه‌دار را ضخیم کرده‌ام). نمونه‌ی دیگر گزارش گزارشگران فوتبال است. گزارشگران تقریبا همیشه تکیه را روی هجایی غیر از هجای آخر قرار می‌دهند. برای نمونه این تکه فیلم را ببینید که در آن گزارشگر نام بازیکی برزیلی «نیمار» را به شکل «نیمار» تلفظ می‌کند نه نیمار.

اگر فکر می‌کنید ماجرا ربطی به واژگان خارجی ندارد و صرفا مربوط به سنت گزارشگری در ایران است، فقط تصور کنید که مثلا تلفظ «دایی» به شکل «دایی» چه‌قدر خنده‌دار و عجیب است. به هر حال، برای من جالب است که بفهمم تکیه‌ی نام‌های خارجی در این موارد از چه الگویی پیروی می‌کنند.

مهم‌ترین نکته درباره‌ی این الگو این است که تمایل شدیدی به گذاشتن تکیه روی هجای یکی مانده به آخر وجود دارد. مثل استیون اسپیلبرگ (انگلیسی)، روبرتو کارلوس (پرتغالی)، تی‌یه‌ری آنری (فرانسوی). ماجرا محدود به زبان‌های اروپایی نیست. حتی نام‌های عربی هم اغلب به همین منوال تلفظ می‌شوند. مثلا محمود به شکل محمود تلفظ می‌شود در حالی که هم در عربی و هم در فارسی تلفظ آن به شکل مح‌مود است. در ثانیه‌های ابتدایی این ویدئو می‌بینید که هم نام‌های عربی و هم نام‌های کره‌ای (مانند ژینسو) به همین شکل تلفظ می‌شوند.

از همین مثال‌های بالا مشخص می‌شود که این الگو عموما وفادار به زبان مبدا نیست. در فرانسوی تکیه (اگر تکیه‌ای در کار باشد) روی هجای آخر است در نتیجه تکیه‌ی فارسی‌زبان‌ها در «فابیان بارتز» و «تی‌یه‌ری آنری» هیچ ربطی به تلفظ فرانسوی آنها ندارد. موضوع درباره‌ی فرانسوی و عربی بسیار مهم است چون ارتباط فارسی‌زبان‌ها با این دو زبان در طول تاریخ زیاد بوده (و با دومی هنوز هم زیاد است. این که فارسی‌زبان‌ها به تلفظ اصلی نام‌های این زبان‌ها هم وفادار نمی‌مانند، نشان می‌دهد که این الگو به شدت جا افتاده.

با این حال، ظاهرا تکیه‌ی زبان مبدا هم در بسیاری از موارد اثرگذار است. مواردی مثل اندرسون، آلفه‌رد، و مارگارت مثال‌هایی هستند که در آنها فارسی‌زبان‌ها تکیه را (باز هم تاکید می‌کنم که نه در جملات، بلکه در اداهای منفرد) روی هجایی غیر از هجای یکی مانده به آخر می‌گذارند.

بررسی دقیق‌تر این الگوها می‌تواند موضوع پژوهشی جالبی باشد. جز این که جزئیات دقیق ماجرا به شکل است، سوال دیگری که در این زمینه برای من جالب است این است که ریشه‌ی آن گرایش کذایی به تکیه‌ی یکی مانده به آخر چیست. آیا ریشه در تماس با نام‌های دوهجایی انگلیسی دارد که تکیه‌شان معمولا روی هجای اول است؟ یا ریشه در تماس با زبان‌هایی مثل ایتالیایی و اسپانیایی دارد که تکیه درشان واقعا روی هجای یکی مانده به آخر است؟

علمی که جذاب است، علمی که تولیدش جذاب است

زبان‌شناسی نظری (theoretical) یا فرمال، که بیشتر در نحو (syntax) و واج‌شناسی (phonology) مصداق پیدا می‌کند، برای من جذابیتی فراتر از ارتباطش با زبان دارد. این جذابیت مضاعف، ریشه در وضعیت زبان‌شناسی نظری از لحاظ ارتباطش با داده‌ها و همچنین فرآیندهای تولید علم دارد. در میان رشته‌های تحصیلی، زبان‌شناسی نظری جزو معدود رشته‌هایی است که فرایند تولید علم در آن مرتبط با موضوع، داده‌محور، و تحلیل‌محور است. می‌خواهم در این نوشته این سه ویژگی را شرح دهم و توضیح دهم که چرا مطالعه‌ی نحو و واج‌شناسی نظری می‌تواند انتخابی جذاب باشد، حتی برای کسانی که علاقه‌ی خاصی به زبان‌ها ندارند.

بیشتر علوم از دو مؤلفه‌ی مهم برخوردارند:
۱- جمع‌آوری داده
۲- تحلیل داده

همچنین، هر علمی دو جنبه دارد که نباید با هم اشتباه گرفته شوند:
۱- خروجی‌های علم، که همان چیزی است که ما در دوره‌ی کارشناسی عمدتا با آن مواجهیم. (مانند قضایای ریاضی اثبات‌شده، دانش ما درباره‌ی ویژگی‌های زیستی بدن، دانش ما درباره‌ی ساختار زبان‌ها)
۲- فرآیندهای تولید علم، که همان چیزی است که در دوره‌ی دکترا ایام صرف آن می‌شود. (مانند تلاش برای اثبات یک قضیه‌ی ریاضی جدید، انجام آزمایش برای یافتن درک بهتر از نحوه‌ی کارکرد بدن موجودات زنده، مقایسه‌ی داده‌های زبانی برای یافتن نکته‌های تازه درباره‌ی نظم کلی حاکم بر ساختار زبان‌ها)

با این مقدمه، در ادامه سعی می‌کنم توضیح دهم که چرا به گمان من وضعیت زبان‌شناسی نظری از لحاظ رابطه‌اش با جمع‌آوری و تحلیل داده در فرآیند تولید علم می‌تواند جذاب باشد.

تولید علم مرتبط با موضوع
یاد گرفتن درباره‌ی یک دانش، با تولید آن دانش تفاوت‌های اساسی دارد و مستلزم فعالیت‌های متفاوتی است. من در مقام توصیه نیستم، اما اگر بخواهم یک توصیه برای کسانی داشته باشم که می‌خواهند پس از دوره‌ی کارشناسی برای تحصیلات تکمیلی رشته یا گرایش جدیدی انتخاب کنند، آن توصیه این است که به تفاوت اساسی بین فرآیند کسب یک دانش و فرآیند تولید آن دانش توجه داشته باشند. ترجمه‌ی تجربی این تفاوت، همان تفاوتی است که میان دوره‌ی کارشناسی و دوره‌ی دکترا وجود دارد. برای مثال، آموختن درباره‌ی تاریخ باستان (چنان که در دوره‌های کارشناسی تاریخ رخ می‌دهد) برای بسیاری از ما شیرین است، اما سفر اکتشافی و عملیات حفر در شرایط هوایی نامساعد و کنارهم‌چینی قطعات زیرخاکی (چنان که در دوره‌های تحصیلات تکمیلی باستان‌شناسی رخ می‌دهد) لزوما دلچسب همه‌کس نیست. به همین ترتیب، آموختن درباره‌ی کارکرد مغز و اعصاب از طریق کتاب‌های درسی کارشناسی، داستانی کاملا متفاوت است از زندگی روزمره‌ی دانشجویان دکترای علوم اعصاب که از صبح تا شب در آزمایشگاه وقتشان را با موش‌ها و سرنگ‌ها می‌گذرانند تا یک همبستگی معنادار تازه میان یک عامل بیرونی و یک نشانه‌ی بالینی بیابند. قطعا نمی‌گویم این فرآیندها لزوما غیرجذابند، اما تاکید می‌کنم که کسی که بدون داشتن تصور درست از زندگی روزمره‌ی یک دانشجوی دکترا صرفا به خاطر علاقه به آموختن در یک رشته به سراغ آن رشته می‌رود، ممکن است سرخورده شود. مثال دیگر دانشجویی دکترا در برخی گرایش‌های فیزیک است، که در آنها عمر دانشجو به تنظیم مدارها و طراحی آزمایش و بررسی علل شکست آزمایش‌ها می‌گذرد، نه تعمق در پیچیدگی‌های نظری فیزیک که ابتدائا عامل جذبش به آن رشته بوده.

نکته‌ی کلیدی این است که در تمام دانش‌های نام‌برده، گلوگاه فرآیند تولید علم جمع‌آوری داده است نه تحلیل داده. تحلیل داده به خروجی علم و آن‌چه که در دوران کارشناسی ما را به آن علم علاقه‌مند کرده بسیار شبیه‌تر است. در مقابل، جمع‌آوری داده به اندازه‌ی کافی مرتبط با خروجی دانش مربوطه نیست. از این زاویه، زبان‌شناسی نظری برای من که به تحلیل داده بیش از جمع‌آوری آن علاقه‌مندم جذاب است چرا که عمده‌ی کار نحوشناس و واج‌شناس، بالا و پایین کردن داده‌ها و تلاش برای کشف نظم حاکم بر آنهاست، نه یافتن داده‌های تازه. در موارد نیاز به داده‌ی تازه نیز، در بیشتر موارد دسترسی به داده‌ی تازه خرجی بیش از مراجعه به کتاب‌های توصیفی زبان‌ها ندارد.

تولید علم داده‌محور
رشته‌های تحصیلی دیگری هم وجود دارند که نه تنها گلوگاه کارشان جمع‌آوری داده نیست، بلکه اصولا داده در آنها جایگاهی ندارد. بارزترین مثال از این گروه، فلسفه است. در گرایش‌های زبان‌شناسی نیز گرایش‌های نزدیک به نشانه‌شناسی چنین وضعیتی دارند. در این دانش‌ها، تحلیل همه‌چیز است. این رشته‌ها به خاطر جدایی‌شان از «داده» بعضا حتی زیرمجموعه‌ی science در معنای خاص آن قلمداد نمی‌شوند. نکته‌ی مثبت درباره‌ی این رشته‌ها این است که یکسره به سراغ اصل مطلب می‌روند، و وقت دانشمند تماما مصروف چیزی است که مستقیما به خروجی علم تبدیل می‌شود. در مقابل، نکته‌ای که دست‌کم به سلیقه‌ی من منفی است این است که استغنا از داده به نسبی‌گرایی دامن می‌زند، مرز درست و غلط را گنگ‌تر می‌کند، و دستاوردهای علم را در فرآیندها قرار می‌دهد نه در نتایج. به همین جهت است که نظرات سقراط بعد از هزاران سال هنوز در فلسفه موضوع داغ گفتگویند اما دانش داده‌محور زیست‌شناسی هر پنجاه سال زیر و زبر می‌شود.

در زبان‌شناسی نظری، داده اگرچه سهل‌الوصول است اما اهمیت نظری پررنگی دارد. یک مثال نقض از یک زبان کم‌گویشور برای سست کردن پایه‌های یک نظریه‌ی زبان‌شناختی کافی‌ست، و همین ابطال‌پذیری نظریات به معنادارتر شدن «پیشرفت» در این علم کمک می‌کند.

تولید علم تحلیل‌محور
در طرف دیگر طیف، علومی قرار دارند که سهم تحلیل در آنها اندک است و بخش عمده‌ای از فرآیند تولید علم همان تولید داده است. البته دانش بی‌تحلیل معنا ندارد، اما فکر می‌کنم باید پذیرفت که در علومی مانند جانورشناسی، زمین‌شناسی، و گرایش‌های میدانی در زبان‌شناسی، اولویت با کشف داده است نه با تحلیل آن. در چنین علومی، لحظه‌های «یافتم یافتم» ناشی از تفکر پیچیده و شبانه‌روزی کمتر رخ می‌دهد، و پدیده‌هایی که حتی وقتی توضیحشان را می‌شنویم درک پیچیدگی‌شان برایمان دشوار است کمتر دیده می‌شوند.

مؤخره
توضیحات واضحات: غرض من از این نوشته صرفا نشان دادن جنبه‌هایی از تحصیل و تولید دانش است که ممکن است به چشم برخی نیامده باشد، و قطعا بخش‌های ارزش‌گذارانه‌ی این نوشته از آغشتگی به سلیقه‌ی شخصی من رنج می‌برند. همچنین، اعتراف می‌کنم که علی‌رغم تمام آن‌چه می‌گویم مطمئن نیستم که زبان‌شناسی نظری جذاب‌ترین دانشی است که می‌شناسم. چه فعالیت‌های زبانی میدانی، و چه دانش‌های نامرتبطی مثل زیست‌شناسی و ریاضی و مهندسی کامپیوتر، همه برای من جذابند. خلاصه این که جان کلام، طبقه‌بندی علوم بر مبنایی که اشاره کردم است، نه ارزش‌گذاری آنها.