ساختار ارگاتیو چیست، و چرا کُردی از آن‌چه فکر می‌کنیم هم جالب‌تر است

EO vs NAفرض کنید دوست کُردی دارید، و یک بار می‌شنوید که وقت کُردی حرف زدن با کس دیگری، می‌گوید «آگات کردم» (یا با املای کردی سورانی: «ئاگات کردم»). اگر فارسی‌زبان باهوشی باشید ممکن است بفهمید که فعل مورد نظر چیزی شبیه همان «آگاه کردن» فارسی است. تا این‌جای کار حدس خوبی زده‌اید. اما در قدم بعد، حتما تصور می‌کنید که ترجمه این جمله به فارسی می‌شود «تو را آگاه کردم» یا همان «آگاهت کردم». اما سخت اشتباه می‌کنید! ترجمه فارسی این جمله این است: «تو مرا آگاه کردی»!

با شنیدن این ترجمه غیرمنتظره، شاید فکر کنید که مشکل این‌جاست که بی‌جهت برای ضمیر «ت» و شناسه «م» معناهایی از روی فارسی قائل شده‌اید، در حالی که معنایشان در کردی بر عکس است. باز هم اشتباه می‌کنید! این تکواژها دقیقا به همان شخص‌هایی ارجاع می‌دهند که در فارسی می‌دهند. مثلا در کردی سورانی هم «خوتم» (املای سورانی: خه‌وتم) یعنی خوابیدم و «مردم» یعنی مُردم. خلاصه این که «میم» انتهای عبارت «آگات کردم» واقعا به ضمیر اول شخص مفرد بر می‌گردد (و «ت» به طریق مشابه). مشکل جای دیگریست!

زبان‌شناسان به این ساختار غریب که در بیشتر زبان‌های کُردی وجود دارد ارگتیو (یا ارگاتیو، ergative) می‌گویند و به زبان‌هایی که نظام نحوی‌شان بر این اساس است زبان‌های ergative absolutive (یا به طور کوتاه شده همان «ارگاتیو») می‌گویند. به طور خلاصه، در زبان‌های ارگاتیو، مفعول در جمله‌های گذرا (=مفعول‌دار) درست مثل فاعل در جمله‌های ناگذر (=بی‌مفعول) عمل می‌کند (یعنی مثلا شناسه فعل را تعیین می‌کند)! به همین خاطر در «آگات کردم» فعل بر اساس مفعول صرف می‌شود. از آن بدتر، عنصری که ما به عنوان فاعل می‌شناختیم هم رفتاری شبیه مفعول از خود نشان می‌دهد!

آیا ساخت ارگاتیو «نامعقول» است؟
ساخت ارگاتیو در ابتدا به نظر باورنکردنی می‌آید. شخصا بارها درباره این ساختار خواندم و شنیدم و مثال دیدم تا بالاخره تا حدی سر از چند و چون ماجرا در آوردم. در نتیجه انتظارم این است که وقتی به این جای متن رسیده‌اید، گیج شده باشید و دودل باشید که دوباره از اول بخوانید یا از خیر متن بگذرید. اما بگذارید توضیح دیگری بدهم تا بلکه این ساختار کمی معقول‌تر به نظر بیاید.

این جمله ساده را در نظر بگیرید:
۱: «بادکنک‌ها ترکیدند».
در این جمله اتفاقی برای «بادکنک» افتاده و برای ما طبیعی است که شناسه «ند» در پایان فعل از لحاظ شخص و شمار با کلمه «بادکنک‌ها» مطابقت کند. حالا این جمله را که کمی پیچیده‌تر است در نظر بگیرید:
۲: «ما کشتی را غرق کردیم».
در این جمله برای کسی که زبانش فارسی (یا انگلیسی، یا عربی، یا ترکی، یا نود درصد زبان‌های دیگر جهان) است، بدیهی است که عمل اصلی‌ای که جمله درباره‌اش صحبت می‌کند کاری است که توسط «ما» انجام شده. مهم‌تر از آن، برای ما به نظر بدیهی می‌رسد که نقش «ما» در این جمله مثل نقش «بادکنک‌ها» در جمله ۱ است. به همین دلیل است که در این یکی جمله فعل با «ما» مطابقت می‌کند و شناسه «یم» را در انتهایش دارد. ما نقش «بادکنک‌ها» در ۱ و «ما» در ۲ را یکی می‌دانیم. نقشی که به نقش «فاعلی» (nominative) معروف است. در فارسی شناسه فعل به ما می‌گوید که این دو نقش مثل همند، اما در زبانی مثل عربی فصحه که نقش‌ها با اِعراب مشخص می‌شوند، هردوی این کلمات علامت ضمه می‌گیرند و در نتیجه علاوه بر شناسه فعل شاهد دیگری هم بر هم‌نقش بودنشان داریم. نقش «کشتی» در جمله دوم یک نقش تازه است، یعنی در جمله اول متناظری ندارد. به این نقش «مفعولی» (accusative) می‌گوییم.

اما نکته مهم این است که این شهود مبتنی بر فارسی (و عربی و غیره) لزوما هم نباید شهود طبیعی بشری باشد. دوباره به جمله‌های ۱ و ۲ نگاه کنید. حقیقت آن است که اتفاقی که در جهان برای «بادکنک‌ها» می‌افتد به اتفاقی که برای «کشتی» می‌افتد شبیه‌تر است. بادکنک‌ها و کشتی هردو قربانی یک فرآیند منهدم‌کننده شده‌اند، هرچند که در مورد کشتی، عامل بیرونی‌ای هم برای این حادثه ذکر شده. در ساختار ارگاتیو، این تناظر در نحو بازتاب پیدا می‌کند. در نتیجه «کشتی» در جمله دوم همان نقش «بادکنک‌ها» را حفظ می‌کند. اگر جمله‌های ۱ و ۲ را به کردی ترجمه کنیم، نقش نحوی «بادکنک‌ها» و «کشتی» یکی خواهد بود (و مثلا فعل با آنها مطابقت خواهد کرد). به این نقش که در چنین زبان‌هایی وجود دارد، absolutive می‌گوییم. علاوه بر این، در جمله دوم، نقش جدیدی اضافه می‌شود برای کلمه «ما»، که عامل خارجی‌ای بوده که منجر به آن سرنوشت برای کشتی شده. به این نقش ergative می‌گوییم. در نتیجه به زبان‌های دسته اول (مثل فارسی) nominative-accusative می‌گوییم و به زبان‌های دسته دوم (مثل کُردی) ergative-absolutive یا به طور کوتاه‌شده ergative می‌گوییم.

کدام زبان‌ها ارگاتیوند؟
کُردی سورانی که در بالا از آن مثال زدیم مثال ایده‌آلی از زبان ارگاتیو نیست، چون این زبان تنها در زمان ماضی چنین ساختاری دارد (که البته موضوع را پیچیده‌تر و باورنکردنی‌تر هم می‌کند). از جمله زبان‌های نیمه-ارگاتیو دیگری که برای ما آشنایند پشتو و اردو هستند. به طور کلی، حدود ده درصد از زبان‌های جهان ارگاتیوند.

اما مثالی که شاید برای فارسی‌زبانان جالب‌تر باشد، فارسی میانه است. فارسی میانه هم مانند موارد قبلی که نام بردیم تنها در زمان گذشته ساختار ارگاتیو دارند. این که چرا این ساختار به این شکل عجیب و نیمه‌کاره وارد زبان‌های این خانواده شده و بعد هم از بسیاری از آنها حذف شده است (از جمله از لهجه‌های جنوبی کُردی سورانی) سوالی است که من جوابش را نمی‌دانم، و تا آن‌جا که می‌دانم هم جواب کاملی به آن داده نشده است.

ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای

%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1

البته گرایش دکتری من واج‌شناسی است نه زبان‌شناسی رایانشی

دوستان گروه زبان‌شناسی دانشگاه تهران لطف کردند و اجازه دادند که از فرصت حضور کوتاهم در ایران استفاده کنم و یک ارائه چهل و پنج دقیقه‌ای در دانشگاه تهران داشته باشم. عنوان ارائه‌ام «ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای» است. ارائه نسبتا جزئی و فنی است و قاعدتا برای غیر زبان‌شناسان جذاب نیست، در عین حال در این‌جا چکیده کوتاهی از موضوع ارائه‌ام را قرار می‌دهم تا اگر کسی به شرکت در آن علاقه‌مند شد بیاید، و اگر کسی فهمید که علاقه اولیه‌اش بی‌دلیل بوده، از وقتش استفاده بهتری بکند.

به طور خلاصه، ادعایی که در این ارائه پی می‌گیرم این است که در فارسی محاوره‌ای هرچند در سطح آوایی (فونتیک) تفاوت میان مصوت‌های بلند و کوتاه از میان رفته، اما در سطح واجی (فونولوژیک) این تفاوت همچنان پابرجاست و گویشوران زبان بدون آموزش صریح به این تفکیک دسترسی دارند.

می‌دانیم که در فارسی نوشتاری از دیرباز تفکیک روشنی میان مصوت‌های کوتاه (نشان داده شده با فتحه، کسره و ضمه) و مصوت‌های بلند («آ»، «او»، و «ای») وجود دارد. این تفکیک هم در سطح آوایی (یعنی در تلفظ) مشهود است، به این معنی که تلفظ مصوت‌های بلند واقعا بلندتر است، هم در سطح واجی فعال است (مثلا تعداد کلماتی که در آنها در یک هجا بعد از مصوت بلند دو صامت داریم – مثل «خارک» و «دوست» بسیار کمتر از تعداد کلماتیست که در آنها مصوت‌های کوتاه چنین وضعیتی دارند – مثل «برگ» و «پشت»). وزن عروضی شعر فارسی هم اتکای بسیار بر این تفکیک در طول مصوت‌ها دارد.

در این ارائه ادعا می‌کنم که دست‌کم سه پدیده واج‌شناختی متعلق به فارسی محاوره‌ای هستند که در آنها با مصوت‌های کوتاه و بلند رفتار متفاوتی می‌شود، و از این امر نتیجه می‌گیرم که در ذهن گویشوران فارسی محاوره‌ای این مصوت‌ها همچنان متعلق به دو گروه متفاوت هستند و در صورت ژرف‌ساختی طول متفاوتی دارند هرچند که در سطح آوایی این تفکیک شنیده نمی‌شود.

به گمان خودم جالب‌ترین پدیده‌ای که در جهت اثبات مدعای خود به آن می‌پردازم، وزن شعر در فارسی عامیانه است. ادعای من این است که شعر موزون فارسی از لحاظ موسیقایی به دو طبقه اصلی تقسیم می‌شود: شعر موزون فارسی کتابی و شعر فارسی محاوره‌ای. به این ترتیب من شعر نیما و سهراب و حافظ و ایرج‌میرزا را از لحاظ وزنی در یک دسته قرار می‌دهم و اشعار عامیانه (مثل «سلاملکم عذرا خانوم حال شما چه‌طوره» و «پریا چه‌تون شده»)، ترانه‌های پاپ (مثل «جمعه از ابر سیاه خون می‌چکه» و «تو که چشمات خیلی قشنگه»)، اشعار کودکان (مثل «حسنی نگو بلا بگو») و اکثر شعارهای ساخته مردم (مثل «یه هفته دو هفته» و «بازم بگو نواره») و امثال این‌ها را در دسته دوم قرار می‌دهم. ادعای من این است که وجه تمایز اصلی میان این دو گروه اشعار این است که گروه اول زبان سرودنشان فارسی کتابی است و گروه دوم به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند. پس از آن ادعا می‌کنم که در اشعاری که به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند، ذات وزن عروضی است و اوزان عروضی همان‌هایی هستند که در فارسی کتابی می‌شناسیم. یعنی مثلا «مث ابرای بهار گریه می‌کردن پریا» و «من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش» از لحاظ وزنی عینا یکسان هستند. این ادعایی است که دکتر تقی وحیدیان کامیار (و پیش از آن به شکلی ضعیف‌تر پرویز ناتل خانلری) آن را مطرح کرده و دکتر امید طبیب‌زاده به شدت با آن مخالفت کرده است. من در این ارائه نشان می‌دهم که چرا معتقدم حق با دکتر وحیدیان کامیار است، و توضیح می‌دهم که رفتاری که در شعر محاوره‌ای با طول مصوت می‌شود، دقیقا بازتاب نقشی است که در فرآیندهای دیگری که به آنها اشاره می‌کنم هم فارسی محاوره‌ای برای طول مصوت قائل است. به این ترتیب ادعای من درباره طول مصوت و وزن شعر در فارسی عامیانه هریک به مقبولیت دیگری کمک می‌کنند.

چرا ایران عرب نشد، یا: آیا فردوسی فارسی را زنده نگه داشت؟

ferdowsi-chaucerمقدمه‌ای درباره گذشته زبان انگلیسی

حدود هزار سال پیش در سال ۱۰۶۶ میلادی، سپاه فرانسوی‌زبان ویلیام فاتح در نبرد تاریخی هیستینگز (Hastings) بر سپاه آنگلوساکسون‌های جزیره بریتانیا پیروز شد و سرنوشت بریتانیا یا دست‌کم زبان انگلیسی را برای همیشه دگرگون کرد. فتح انگلستان توسط ویلیام فاتح آغاز موجی از مهاجرت‌ها از فرانسه به انگلیس و جایگزینی انگلیسی با فرانسه به عنوان زبان رسمی درباری در بریتانیا بود. در مدت‌زمان کوتاهی زبان انگلیسی باستان (Old English) به قهقرا رفت و فرانسه و لاتین تبدیل به یکه‌تازان عرصه مکتوبات سیاسی، حقوقی، علمی، مذهبی، و ادبی در بریتانیا شدند. از تمام آن دوران (تا حدود سیصد سال بعد) تقریبا هرچه نوشته از آن دوران در بریتانیا موجود است به فرانسه یا لاتین است، و آثار به‌جا مانده چنان است که گویی زبانی به نام انگلیسی هرگز در آن دیار تکلم نمی‌شده. اگر کسی با ذوق و سلیقه عبدالحسین زرین‌کوب می‌خواست درباره انگلیس سال ۱۱۰۰ تا ۱۳۰۰ کتابی بنویسد، شاید نامش را «دو قرن سکوت» می‌گذاشت.

وقتی سرانجام در قرن چهاردهم (سال‌های ۱۳۰۰) سر و کله انگلیسی در متون رسمی دوباره پیدا شد، همه چیز عوض شده بود. زبان انگلیسی تازه (که با نام Middle English شناخته می‌شود) آن قدر از انگلیسی‌ای که پیش از حمله ویلیام فاتح تکلم می‌شد فاصله داشت که احتمالا اگر یک انگلیسی‌زبان آن بازه دویست سیصد ساله را با ماشین زمان طی می‌کرد در فهم سخنان این انگلیسی تازه به شدت دچار مشکل می‌شد. تمام عناصر مربوط به زبان از املا گرفته تا آواها و نحو عوض شده بودند، و مهم‌تر از همه این که آن قدر واژگان فرانسوی و لاتین به زبان اضافه شده بود که مسافر زمان ما احتمالا خیال می‌کرد آن‌چه می‌شنود لهجه غریبی از فرانسه است، نه انگلیسی. زبان انگلیسی امروز ادامه همین موجود دگردیسی‌یافته است، و وفور واژگان فرانسوی و لاتین در انگلیسی امروز یادگار نبرد Hastings و پیامدهای آن است. به عنوان نمونه‌ای از بقای نفوذ فرانسه و لاتین در انگلیسی عادی امروز، به کلمات فرانسوی و لاتین که در متن زیر پررنگ شده‌اند دقت کنید. متن، بند نخست از جلد نخست کتاب‌های هری پاتر است. فراموش نمی‌کنیم که شمار واژه‌های فرانسوی در متون تخصصی‌تر انگلیسی به مراتب از این مقدار نیز بیشتر است.

Mr. and Mrs. Dursley, of number four, Privet Drive, were proud to say that they were perfectly normal, thank you very much.  They were the last people you’d expect to be involved in anything strange or mysterious, because they just didn’t hold with such nonsense.

داستان ورود این حجم از واژگان بیگانه به زبان پس از اشغال توسط سپاه خارجی، برای ایرانیان داستان آشنایی است. کمی قبل از دو قرن سکوت انگلیسی، فرسنگ‌ها آن سوتر در ایران زبان فارسی تجربه مشابهی را پشت سر گذاشته بود که عبدالحسین زرین‌کوب (این بار واقعا) از آن با عنوان دو قرن سکوت یاد کرد. وقتی پس از دو قرن فارسی به عرصه بازگشت، دیگر هیچ چیزش به فارسی سابق شبیه نبود. تغییرات آوایی (مثل از بین رفتن خوشه‌های صامتی در ابتدای واژه‌ها)، تغییرات نحوی (از بین رفتن ارگاتیویته در فعل ماضی)، و هجوم باورنکردنی واژگان عربی از فارسی زبان دیگری ساخته بود. درباره فارسی، بر خلاف انگلیسی، خط نیز به کلی عوض شده بود. برای مثال و مقایسه، کلمات عربی در این بند از نوشته با قلم پررنگ نوشته شده‌اند.

اولین درسی که از این مقایسه بین سرنوشت فارسی و انگلیسی می‌توان گرفت این است که آن‌چه در ایران رخ داد لزوما اتفاق غریبی نبود. در سایه این مقایسه، می‌توان ادعا کرد که چه آن سکوت نسبی دویست ساله، چه حجم ورود واژه‌ها، و چه این که نهایتا علی‌رغم تمام این وقایع زبان‌های ایرانی زنده ماندند آن قدرها هم حادثه عجیبی نبوده، و حد اقل یک مورد مشابه دیگر در تاریخ دارد. اما درس‌هایی که می‌شود از این مقایسه گرفت از این هم بیشترند. به طور خاص، قصد داریم به بررسی این سوال بپردازیم که چرا فارسی زنده ماند. در ذهن عموم ایرانیان پاسخ به این سوال بدون اشاره به شاهنامه فردوسی تقریبا غیر ممکن است. اما پیش از حرف زدن از فردوسی، به برخی از عواملی که از نگاه زبان‌شناسانه می‌توانند در بقای فارسی تاثیرگذار شمرده شوند اشاره می‌کنیم.

چرا ایران عرب نشد

یک: عوامل خالص زبانی. زبان‌هایی که پیش از ظهور اسلام در عراق و شام و شمال آفریقا تکلم می‌شدند، عمدتا زبان‌های سامی، یا دست‌کم آفریقا-آسیایی (Afro-Asiatic) بودند، یعنی خویشاوندان دور یا نزدیک عربی بودند، در حالی که زبان‌های ایرانی (از جمله فارسی) هندو اروپایی هستند. این امر می‌تواند در مقاومت بیشتر زبان‌های ایرانی اثرگذار بوده باشد. در دوران تمدن اسلامی صاحبان قدرت و قلم عربی را به عنوان زبان اصیل و درست و کامل معرفی می‌کردند و تمام زبان‌های دیگر را دون و ضعیف و غیر استاندارد می‌شمردند. طبیعی است که در چنین فضایی کسی که زبان مادری‌اش به عربی شبیه است اما به اندازه عربی مکتوب و مورد تبلیغ نیست به راحتی بپذیرد که زبان مادری‌اش لهجه‌ای مخدوش از آن زبان اصلی است (درست به همان ترتیب که امروز در ایران بسیاری از مازندرانی‌زبانان زبان خود را یک لهجه کم‌ارزش از فارسی می‌دانند اما ترک‌زبانان چنین تصوری ندارند). گذشته از این، یادگیری عربی برای گویشوران زبان‌های سامی قطعا ساده‌تر از گویشوران زبان‌های ایرانی بوده.

دو: میراث زبانی غنی. یکی از پاسخ‌های مورد علاقه ایرانیان در برابر سوال «چرا ایران عرب نشد» این است که فارسی دارای میراث مکتوب غنی‌ای بود که کنار گذاشتنش را دشوار می‌کرد. این پاسخ احتمالا تا حدی درست است. برای مقایسه می‌توان به مصر نگاه کرد که به شکلی مشابه توسط اعراب مسلمان فتح شد و زبان‌های بومی‌اش (عمدتا زبان قبطی) توسط عربی جایگزین شدند. احتمالا می‌توان ادعا کرد که تفاوت اصلی وضعیت قبطی با فارسی این بود که قبطی حتی پیش از حمله اعراب هم زبان رسمی حکومت بیزانس در مصر نبود (زبان حکومتی در مصر در دوره بیزانس یونانی بود) و در نتیجه جایگاهی مشابه فارسی نداشت، و به همین دلیل حذفش بسیار راحت‌تر بود.

این استدلال اگرچه ممکن است بهره‌ای از حقیقت داشته باشد، اما نباید فراموش کرد که در پاسخ به سوال «چرا ایران عرب نشد» تمرکز روی فارسی به تنهایی گمراه کننده است. به هر حال، درصد بسیار بزرگی از ایرانیان زبان مادری‌ای به جز فارسی داشتند، و عاقبت تنها فارسی نبود که حفظ شد، بلکه کُردی و بلوچی و پشتو و غیره هم حفظ شدند. اگر میراث مکتوب بود که حافظ فارسی بود باید پرسید که این زبان‌ها که میراث مکتوب قابل توجهی (یا شاید هیچ میراث مکتوبی) نداشتند چرا به حیات خود ادامه دادند. برخی ادعا کرده‌اند که این زبان‌ها به برکت دوام فارسی مستدام شدند. این ادعا هم ممکن است بهره‌ای از حقیقت داشته باشد اما چگونگی چنین فرآیندی به هیچ وجه روشن نیست، و این ادعا در بهترین حالت یک گمان کلی است.

سه: عوامل سیاسی-فرهنگی. شاید عنصر اصلی‌ای که وضعیت زبان‌های ایران را از سرزمین‌هایی مثل مصر و شام و عراق و مغرب متمایز می‌کرد وضعیت سیاسی ایران بود، نه هویت زبانی فارسی. به نظر می‌رسد که استقلال سیاسی نسبی (یا طلبش)  در سرزمین‌های ایرانی (در معنای تاریخی آن) و هویت فرهنگی مستقل این منطقه مهم‌تر از میراث مکتوب فارسی بودند. در منابع سخنی از بزرگداشت مکتوبات پهلوی از سوی عموم ایرانیان دیده نمی‌شود اما جای پای عوامل سیاسی در میدان دادن به فارسی به راحتی قابل مشاهده است (از جمله در اشعار و کتاب‌هایی که زیر چتر حمایتی حکومت‌های نیمه‌مستقل ایرانی در آن دوران به فارسی نوشته شدند). تحلیل علت این استقلال نسبی سیاسی خود ده‌ها جلد کتاب می‌طلبد، اما لازم می‌دانم اشاره کنم که علل این استقلال می‌توانند لزوما فرهنگی-اجتماعی نبوده باشند. به عنوان مثال گسترده بودن سرزمین‌های ایرانی و دوری ماوراءالنهر از قلب اسلام می‌تواند عامل مهمی در حفظ سنگر زبان‌های ایرانی بوده باشد. شاید تصادفی نباشد که نخستین حکومت ایرانی که فارسی نو را به طور جدی وارد بازار کرد سامانیان بودند که در ماوراءالنهر حکومت می‌کردند. از جهت مقایسه قابل ذکر است که زبان‌های بربر در شمال غربی آفریقا نیز مثل زبان‌های ایرانی (هرچند با قوتی بسیار کمتر) فتوحات اسلام را تاب آوردند و هنوز به حیات خود ادامه می‌دهند، و چه بسا که راز ماندگاری‌شان در مقایسه با زبان‌های بومی شام و مصر، دوری‌شان از قلب حکومت اسلامی باشد.

استقلال نسبی حکومت‌هایی مثل طاهریان و سامانیان به استقلال زبانی کمک می‌کرد. ایرانیان با کشمکش‌های مذهبی-سیاسی دست‌کم در سه برهه نشان دادند که از جریان اصلی حکومت عربی ناراضی هستند (قیام عباسیان و ابومسلم، شورش‌های محلی امثال بابک و مازیار و المقنع، و انتقال خلافت به مامون). اگر فارسی کمکی به حفظ زبان‌های ایرانی دیگر کرده، احتمالا عمدتا از طریق کمک به هویت‌بخشی‌ای بوده که در شکل‌گیری این استقلال‌خواهی فرهنگی-سیاسی موثر بوده، نه از طریق میراث مکتوب. البته که این استدلال هم مشکوک است. به راحتی می‌توان تصور کرد که در درگیری‌های میان ایرانیان و حکومت‌های عرب آن زمان هم مسائل اقتصادی و طبقاتی حرف اول را می‌زدند، و آن‌چه تمام زبان‌های ایرانی را نجات داده صرفا عوامل سیاسی بوده. رای قطعی دادن در چنین موضوعی مشکل است.

در ذیل عوامل سیاسی-فرهنگی از این نکته مهم نیز نباید غفلت کرد که دست‌کم در ابتدای فتح ایران (و احتمالا تا مدت‌ها بعد)، بخشی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های انسانی بلاد اسلامی ایرانیانی بودند که به یکی از زبان‌های فارسی و خوارزمی و کردی و امثال این‌ها به عنوان زبان مادری سخن می‌گفتند و عموما حتی اگر در خانه فارسی‌زبان نبودند نیز فارسی می‌دانستند. حضور این طبقه دبیران فارسی‌دان برجسته که به زودی به تاریخ‌نگاران و دبیران و دانشمندان تمدن اسلامی بدل شدند به اعتبار زبان کمک می‌کرد. به هر حال اگر این تعداد از بزرگان تمدن اسلامی فارسی‌دان نبودند و امثال ابن سینا و غزالی و بیرونی به فارسی کتاب نمی‌نوشتند و دیوانسالاری محلی بلاد فارس تا چندین دهه پس از فتح به زبان فارسی اداره نمی‌شد، شاید موقعیت فارسی به یک زبان محلی پایین‌دستی که کتابتش منحصر به زرتشتیان است تبدیل می‌شد، همان طور که قبطی در مصر تبدیل به زبانی متعلق به طبقه عوام شد که عمدتا نامکتوب بود و کتابتش تقریبا منحصر به تالیفات دینی مسیحی بود، که این امر خود به دوری گزیدن عموم مسلمانان مصر از آن منجر شد. اگر فارسی با خط عربی سازش نمی‌کرد و از طریق آشتی دبیران ایرانی با فاتحان به حیاتش ادامه نمی‌داد، چه بسا که فارسی مکتوب همان فارسی میانه می‌ماند و با خط پهلوی نوشته می‌شد و به نمادی از دین کنارگذاشته‌شده تبدیل می‌شد و درست مثل قبطی همراه با آن دین به حاشیه می‌رفت.

چهار: عوامل جمعیتی. یکی از مهم‌ترین اتفاقات پس از فتوحات اسلامی مهاجرت جمعیت‌های بزرگ عرب‌زبان به سرزمین‌های تازه فتح‌شده بود. این مهاجرت‌ها عامل بزرگی در تغییر ویژگی‌های فرهنگی مناطق فتح شده بودند. حضور عرب‌های مهاجر هم به عادی شدن چهره اسلام در سرزمین‌های تازه کمک می‌کرد و هم زبان عربی را جا می‌انداخت. این مهاجران از شمال آفریقا تا قلب ایران پراکنده شدند و آثار فرهنگی‌شان را با خودشان حمل کردند، و نهایتا در برخی مناطق از لحاظ زبانی غالب شدند و در برخی مناطق مغلوب. درباره حجم این مهاجرت‌ها و مقایسه‌شان از لحاظ شدت و تعداد منبعی نیافتم، اما می‌توان تصور کرد که این مهاجرت‌ها به سمت سرزمین‌های نزدیک به خاستگاه اعراب بیشتر بوده، و در نتیجه جای شگفتی نیست که عراق و شام و مصر (و حتی از مناطقی از سواحل خلیج فارس در ایران) عرب‌زبان شده باشند اما این موج به خراسان نرسیده باشد. خراسان از این جهت مهم است که به نوعی دژی بود که سرانجام استقلال فرهنگی ایرانی از آن‌جا بازخاست و چه بسا که به جهت وجود خراسان بزرگ بود که عراق عجم یک سرزمین ایرانی باقی ماند و از طریق هم‌مرزی خراسان با ترکان شمال شرقی بود که حاکمان ترکی که در قرون چهار تا هفت هجری بر ایران حکومت کردند زبان مکتوبشان فارسی بود.

جای فردوسی کجاست؟

باز می‌گردیم به انگلیسی میانه که از خاکستر انگلیسی باستان سر بر افراشت در حالی که تا می‌شد آغشته به رنگ فرانسه و لاتین شده بود. امروز با شنیدن عبارت «انگلیسی میانه» اولین نامی که در جهان انگلیسی‌زبان به ذهن متبادر می‌شود چاسر (Chaucer) است. جفری چاسر شاعری بود که در سال‌های هزار و سیصد میلادی مجموعه‌ای از داستان‌های شفاهی انگلیسی را در کتاب «داستان‌های کانتربری» به زبان انگلیسی میانه به نظم در آورد. کار او شجاعانه بود از این جهت که پیش از او انگلیسی سال‌ها بود که به عنوان یک زبان مکتوب ادبی جدی گرفته نمی‌شد، و اثرش ماندگار بود چون شاعری متبحرانه‌اش نه تنها داستان‌هایش را جاودانه کرد بلکه به عقیده بسیاری منجر به شکل‌گیری حرکتی شد که به تولد دوباره انگلیسی پس از دو قرن سکوت انجامید. شباهت مقامی که برای جفری چاسر و ابوالقاسم فردوسی در نظر گرفته می‌شود چشمگیر است.

کسانی که می‌گویند اگر فردوسی نبود فارسی به این شکل زنده نمی‌ماند احتمالا درباره چاسر هم معتقدند که بدون اون انگلیسی به این شکلی که ماند باقی نمی‌ماند، و مدعی‌اند که این دو شاعر هردو اتفاقاتی خوش بودند که برای زبان متبوعشان افتادند. اما احتمالا برای این شباهت چشمگیر و این روندهای تا این حد همشکل توضیح بهتری وجود دارد.

می‌پذیرم که می‌شود احتمال داد که آثار چاسر و فردوسی اثرات معناداری روی آیندگانشان گذاشته‌اند، اما از طرف دیگر می‌شود با اطمینان خوبی ادعا کرد که بزرگانی مثل فردوسی و چاسر نقطه‌هایی از روندهایی بودند که به صدها دلیل عمیق‌تر و نظام‌مندتر و غیرتصادفی‌تر (از جمله آن‌چه در بالا گفتیم) در جریان بودند. اگر فردوسی نبود، و حتی اگر شاهنامه هرگز با این کیفیت نوشته نمی‌شد، صد البته که میراث فرهنگی ایران چیزی کم می‌داشت اما جریان‌های اجتماعی‌ای که به تولید شاهنامه و حوادث پس از آن منجر شده بودند قاعدتا قوی‌تر از آن بودند که با حذف این کتاب از بین بروند و سرنوشت سراپا متفاوتی را برای فارسی رقم بزنند، و احتمالا می‌ماندند و به طریقی دیگر و با تفاوتی نه‌چندان فاحش به عاقبت مشابهی منتهی می‌شدند.

از این‌جای بحث حواله است به فلسفه تاریخ و نظریه آشوب و شرطی‌های خلاف واقع، و نمی‌شود با اطمینان کامل گفت که کدام نقطه‌ها در تاریخ نقاط بحرانی‌ای بوده‌اند که با کمی گردش به این طرف یا آن طرف به اثر پروانه‌ای منجر می‌شده‌اند. اما تا جایی که تحلیل علمی ممکن و معنادار است، برای یک زبانشناس همیشه مشکل است که سرنوشت یک زبان را به یک فرد گره بزند. مجموعه موارد و مثال‌هایی که در بالا گفته شد تا حدی عوامل کلان تاثیرگذار را معرفی می‌کند و به نفعشان استدلال می‌کند، اما جای ادعاهایی از جنس اثر پروانه‌ای همیشه باز است، و برای پاسخ به سوال فلسفی نهایی شاید واقعا هیچ چیز مساله را بهتر از این شوخی رایج خلاصه نمی‌کند که اگر ادیسون لامپ را اختراع نمی‌کرد، کس دیگری آن را اختراع می‌کرد.

مدرنیته و شعر صفوی

خون گشته مرا ز هجر یاران، دیده
زین غم، شده چون سیل بهاران، دیده
گر دست به من زنند، می‌ریزد اشک
مانند درخت‌های باران دیده!
(قبلان بیگ – قرن یازدهم – به نقل از کانال تلگرام بی‌نظیر «چهار خطی»)

به چشم من مدرن بودن از تصویرسازی و شیوه بیان این شعر می‌بارد. مثل خیلی از شعرهای صفوی.
چیزی درباره شعر صفوی هست که من نمی‌فهمم. چیزی که دوست دارم «مدرن» بناممش. زبان نظمش به نثر نزدیک‌تر شده (نثر همان دوره، در مقایسه با نزدیکی شعر قرون قبلی به نثر قرون قبلی)، مضمون‌سازی‌هایش انگار مسابقه نوآوری است. انگار در عصر صفوی مثل امروز هر تصویر و عبارتی زود کهنه می‌شود و شاعری بیش از آن که فن فصاحت باشد فن نوآوری است. بر خلاف شعر قرون قبلی که در آن شعرا تا حد زیادی همگی از نمادها و استعاره‌های مشترکی استفاده می‌کردند و قرار نبود هر شاعری بیاید و عنصر دیگری از زندگی روزمره را در شعرش مشبه‌به قرار دهد. در شعر صفوی مثل شعر معاصر امروز صحبت از اشیای ساده و اتفاقات ساده و استفاده از بازی‌های معنایی طنزآمیز فراوان است، بر خلاف دوره‌های قبلی.
حتی معانی اصلی اشعار در شعر صفوی زمینی و ملموس می‌شوند و به راحتی می‌شود بازتاب زندگی روزمره شاعر را در آنها دید. ویژگی‌هایی که در شعر مدرن چه در ایران و چه در جهان فراوانند. گله و حتی بدگویی نسبت به معشوق در مکتب وقوع زیاد می‌شود، و شعر صفوی پر است از شرح جزئیاتی درباره روابط عاشق با معشوق که زمینی بودن شعرها را دوچندان می‌کنند، مثل ترانه‌های موسیقی پاپ معاصر! (بعضی از شعرهای کلاسیک که از این سیاقند با آلبوم نسیم وصل همایون شجریان در این سال‌ها معروف شده‌اند).
خلاصه آن که به چشم من همه چیز درباره شعر صفوی بوی مدرن شدن می‌دهد. انگار شعر صفوی از همه لحاظ دارد مسیری را می‌رود که منتهی به شعر معاصر می‌شود. انگار فرآیندی که شعر امروز را برای همیشه از شعر کلاسیک متفاوت کرده، و آن را به شعر معاصر غربی هم بسیار شبیه می‌کند، از دوره صفوی شروع شده بوده. انگار آن چیزی که من فکر می‌کردم در شعر معاصر تحت تاثیر ارتباط با غرب و جهان جدیدی که غرب معرفی کرده ایجاد شده، از دوره صفوی هم زمزمه‌هایش به گوش می‌رسیده.
معمای ماجرا برای من غرب است. اگر بپذیریم که این روح جدید (مدرن؟) را غرب در شعر ما دمیده (چه به طور مستقیم از طریق ادبیات مدرن غربی و چه به طور غیرمستقیم از طریق تغییر دادن جامعه) آن وقت سوال می‌شود که در دوره صفوی که هنوز از حضور غرب خبر جدی‌ای نبوده چرا باید حرکت در این مسیر با این قوت شروع شده باشد؟

ساکین اول و تورکچه کونوش!

turkceگذشته از ترجیحات و اقتضائات فردی، این که کدام زبان‌ها برای یاد گرفتن اولویت دارند هم تابع اهمیت جهانی و منطقه‌ای آن زبانهاست هم تابع ساده بودن یادگیری‌شان. اهمیت این دومی گاهی مغفول می‌ماند. واقعا یاد گرفتن بعضی زبان‌ها بسیار بسیار ساده‌تر از زبان‌های دیگر است.
از انگلیسی و عربی که بگذریم، فکر می‌کنم برای فارسی‌زبان‌ها مقرون‌به‌صرفه‌ترین زبان برای یاد گرفتن از لحاظ حاصل‌ضرب آسانی و اهمیت همانا ترکی استانبولی است. قطعا ترکی استانبولی به اندازه زبان‌های جهانی‌ای مثل اسپانیولی و چینی پرگویشور نیست و ادبیات و فلسفه‌اش به اندازه فرانسه و آلمانی دل نمی‌برد. اما در مقابل برای ایرانی‌ها اهمیت منطقه‌ای فرامرزی دارد (زبان قدرتمندترین کشور همسایه و یکی از محبوب‌ترین مقاصد سفرهای خارجی برای ایرانیان) و بسیار نزدیک به دومین زبان مهم داخل ایران است (ترکی آذربایجانی). اما مهم‌تر از این‌ها، آن‌چه رتبه ترکی استانبولی را بالا می‌برد و علی‌رغم ضعف پشتوانه سیاسی و اقتصادی‌اش در مقایسه با زبان‌های بزرگ جهان آن را گزینه‌ای معقول برای یادگیری می‌کند، این است که بسیار بسیار ساده است. تلاش برای یاد گرفتن ترکی استانبولی هزینه‌ای است که بازدهش سریع و شیرین است!
الفبای ترکی استانبولی چون تازه‌تاسیس است بازتاب بسیار نزدیکی از آواهای این زبان است در نتیجه املا و خواندن در ترکی (بر خلاف زبان‌هایی مثل انگلیسی و فرانسه و پروژه‌های سنگینی مثل چینی و ژاپنی) به هیچ عنوان چالش نیستند. ابتنایش هم بر الفبای رایج زبان‌های اروپایی است در نتیجه نیاز به کوشش مضاعفی ندارد (بر خلاف مثلا روسی و یونانی). صرف و نحو ترکی خیلی ساده است. نه مثل روسی و عربی نظام نقش‌دهی پیچیده و پر استثنا دارد، نه مثل فرانسه و آلمانی و اسپانیولی مذکر و مونث دارد و، نه در آن از دشواری‌های عجیب و غریبی شبیه ریشه‌های ثلاثی و رباعی که در عربی و عبری پیدا می‌شوند خبری هست.
نظام آوایی ترکی استانبولی هم برای فارسی‌زبانان (و چه بسا همه) بسیار ساده است. برای یک فارسی‌زبان، ترکی صرفا سه واج ناآشنا (ü و ö و ı) و یک واجگونه ناآشنا (dark L) دارد در حالی که یک فارسی‌زبان وقتی می‌خواهد انگلیسی یاد بگیرد با دست‌کم هشت واج ناآشنا و چندین تغییر جدی در نظام واجگونه‌ها روبه‌رو می‌شود. ماجرای تکیه (stress) که خود معضل جداییست که آموختن انگلیسی را به طور ویژه مشکل می‌کند.
مهم‌تر از همه این‌ها، آموختن ترکی استانبولی برای ما آسان است چون درصد واژه‌هایی که با فارسی مشترکند چشمگیر است. در واقع اگر از زبان‌های هم‌خانواده نزدیک ترکی (مثل ازبکی و ترکمنی) بگذریم، هیچ زبانی در جهان به اندازه فارسی با ترکی استانبولی از نظر واژگان قرابت ندارد. کافیست الگوهای تغییر واژگان دستمان بیاید تا ناگهان ببینیم که چه تعداد زیادی از کلمه‌های ظاهرا غریب ترکی را می‌شناسیم، و به وجد بیاییم از این که Şekil همان شکل است و dert همان درد است و Hüzün همان حزن است و halk همان خلق است و kayıp همان غیب است و قس علی هذا.
خلاصه این که، اگر جهت تفریح یا برنامه‌ریزی برای محل زندگی در آینده یا پژوهش‌های تاریخی/اجتماعی یا هر چیز دیگری به زبان‌هایی که می‌شود آموخت فکر می‌کردیم، به نظرم ترکی استانبولی را نباید از قلم بیاندازیم.

از ری تا شهرری. واژه‌ها بلند هم می‌شوند

Claude_Shannon_07هم شهود عامیانه و هم پژوهش‌های زبان‌شناختی به ما می‌گویند که واژه‌هایی که برای گروهی پرکاربرد باشند و شکل طولانی‌ای داشته باشند، به تدریج در گفتار کوتاه می‌شوند یا با یک گزینه کوتاه‌تر جایگزین می‌شوند. به این ترتیب است که در فارسی شابدلظیم جایگزین شاه‌عبدالعظیم می‌شود و آقا-خداوند تبدیل به «آخوند» می‌شود (ریشه داشتن واژه آخوند در خداوند را از سبک‌شناسی محمدتقی بهار نقل می‌کنم) و صفت «هسته‌ای» جای گروه اسمی «مساله انرژی هسته‌ای» را می‌گیرد (مثال: «روحانی توی هسته‌ای خوب عمل کرد»!). و به همین ترتیب است که در انگلیسی برای «باغ وحش» عبارت زولاجکال گاردن تبدیل به زو می‌شود و در فرانسه به جای سمپاتتیک می‌گویند سمپا و گاهی به جای فیلوسوفی می‌گویند فیلو. این کوتاه شدن‌ها در برخی گروه‌های خاص و بسته اشکال مخصوص آن گروه را هم پیدا می‌کند. مثل همکلاسی‌های سابقم در دانشگاه شریف که حل‌تمرین را به حلّت و ریاضیات مهندسی را به ریزمو و الکترونیک دیجیتال را به الک‌دیجیت تبدیل کرده بودند.

به بیان فنی‌تر، اتفاقی که می‌افتد این است که اگر میزان اطلاعات منتقل شده توسط یک کلمه کم باشد (کلمه قابل‌انتظار/پرکاربرد باشد) گویشور دلش نمی‌خواهد تعداد واج زیادی خرجش کند. به همین دلیل است که کلمات پرکاربرد/کم‌محتوایی مثل حروف اضافه (از، به، در،…) معمولا کوتاهند و کلمات هرچه تخصصی‌تر و کم‌کاربردتر و در نتیجه منتقل کننده اطلاعات بیشتری هستند (از منظر نظریه اطلاعات) بیشتر ممکن است طولانی باشند (مثل پساساختارگرایی، ریزپردازنده، نظارت استصوابی).

آن‌چه کمتر به آن توجه می‌شود این است که به نظر می‌رسد که این فرآیند در جهت عکس هم عمل می‌کند. یعنی اگر کلمه‌ای حاوی اطلاعات زیادی باشد (نسبتا کم‌کاربرد باشد) انگار که گویشوران زبان نمی‌پسندند که کلمه بیش از حد کوتاه باشد. مثلا کلمه تک‌هجایی‌ای که فقط دو سه واج دارد معمولا برای واژه‌ای غیر از حروف اضافه و افعال ربطی و مانند این‌ها چندان مورد پسند نیست. در اسم‌های خاص به راحتی می‌توان اثر این پدیده را مشاهده کرد که اگر نام خانوادگی کسی کوتاه باشد، تمایل بیشتری به تلفظ اسم کوچکش در کنار نام خانوادگی‌اش وجود دارد. همه ما با نام خانوادگی درباره تولستوی و داستایوسکی و بالزاک و استاندال حرف می‌زنیم اما به جای «مان» می‌گوییم توماس مان و به جای «بُل» می‌گوییم هاینریش بُل و به جای «ژید» می‌گوییم آندره ژید. به همین ترتیب، به نظر می‌رسد که گفتن دی‌ماه و مهرماه به جای دی و مهر بسیار رایج‌تر باشد تا گفتن خردادماه و اسفندماه به جای خرداد و اسفند. حتی ظن این را دارم که تغییر نام «ری» به شهرری در طول زمان تابع همین فرآیند بوده باشد.

نظریه مطرح در این باره این است که گویشور سعی می‌کند در زمان حرف زدن میزان اطلاعات منتقل شده در واحد زمان ثابت باشد. (باز هم به مقاله سال ۲۰۰۸ Frank و Jaeger اشاره می‌کنم). هرچه واژه یا مفهوم خارج شده از دهان گوینده پیچیده‌تر یا غیرمنتظره‌تر یا خاص‌تر باشد، گویشور سعی می‌کند بیانش را طولانی‌تر کند و هرچه پیام پیش‌پاافتاده‌تر، یا به عبارت دقیق‌تر پیش‌بینی‌پذیرتر باشد گویشور آن را کوتاه‌تر می‌کند. این فرآیند فقط انتخاب کلمات را تغییر نمی‌دهد بلکه حتی سرعت ادای کلمات را هم تغییر می‌دهد، و گاهی باعث می‌شود گوینده استفاده از کلمات اختیاری غیرضروری (مثل «که» در «دیدم که رفته») برای این تنظیم نرخ انتقال اطلاعات استفاده کند.

اما چرا گویشور سعی می‌کند نرخ انتقال اطلاعات خطی باشد؟ در این باره دو دلیل مطرح شده است. دلیل اول آن است که اگر فرض کنیم نرخ بهینه‌ای برای این کار وجود داشته باشد (با توجه به توان تولید گوینده و توان فهم شنونده) طبیعی است که فرض کنیم گوینده ناخودآگاه سعی می‌کند همیشه به این نرخ بهینه نزدیک باشد، و در نتیجه نرخ در طول گفتار همگن خواهد بود. دلیل دوم معرفی شده توسط فرانک و یگر، که به نظر من جالب‌تر و البته پیچیده‌تر است (از این جا به بعد متن را اگر حوصله بحث فنی ندارید نخوانید!)، این است که ممکن است میزان دشواری فهم هر پاره گفتار (مثلا هر ثانیه از گفتار) برای شنونده تابعی توانی (و نه خطی) از میزان اطلاعات موجود در آن پاره گفتار باشد. در آن صورت چون مجموع دشواری‌ای که شنونده متحمل می‌شود حاصل‌جمع این توان‌ها برای تمام آن پاره‌گفتارهاست، برای شنونده بهترین حالت این است که میزان اطلاعات بین پاره‌های گفتار پخش شود تا دشواری کمینه شود. مثلا اگر چهار واحد اطلاعات داشته باشیم و میزان دشواری درک یک پاره گفتار با الف واحد اطلاعات الف به توان دو باشد، و اگر بخواهیم این چهار واحد اطلاعات را بین دو کلمه پخش کنیم، دو راه داریم. راه اول این است که یک کلمه ۳ واحد اطلاعات بگیرد و کلمه دیگر ۱ واحد. در این صورت مجموع دشواری برابر خواهد بود با ۹ (سه به توان دو) به علاوه ۱ (یک به توان دو) یعنی ۱۰. اما اگر به هر کلمه ۲ واحد اطلاعات بدهیم مجموع دشواری برابر خواهد بود با ۴ به علاوه ۴ یعنی ۸. ادعا این است که طی فرآیندهای ناخودآگاهی که هنوز از دقایق چند و چونشان آگاه نیستیم، گفتار در زبان انسانی به نفع شنونده (علاوه بر گوینده) بهینه شده است!

آینده فارسی نوشتاری، فارسی گفتاری است!

panapa

تصویر از سایت hamnasl.com

همه می‌دانند که حتی در همین تهران، ما حد اقل دو زبان فارسی داریم. یا دو گونه از زبان فارسی داریم. آن که می‌گوید «می‌خوام برم خونه» و آن که می‌گوید «می‌خواهم به خانه بروم.» اولی زبان واقعی مردم است، از نویسنده و وکیل گرفته تا فوتبالیست و آرایشگر. دومی زبان مکتوب است. زبانی که تقریبا تمام کتاب‌ها و روزنامه‌ها (و همین متن) به آن نوشته می‌شوند اما کسی آن را صحبت نمی‌کند. زبانی که بعضی وقت‌ها تعجب می‌کنم که اصلا در کودکی چه‌طور یاد می‌گیریمش. زبانی که در طول روز صورت آوایی‌اش را نمی‌شنویم، مگر از دهان محمدرضا حیاتی در اخبار سراسری یا در صورتی که کسی برایمان بلند بلند متنی را بخواند، یا چند دقیقه یک بار وسط معدودی از سخنرانی‌های رسمی. زبانی که تفاوتش با فارسی گفتاری بیشتر از تفاوتش با فارسی شاهنامه است.

پیش‌بینی من این است که به احتمال زیادی فارسی نوشتاری در آینده نه چندان دور (که البته در مقیاس عمر زبان‌ها همچنان یعنی چندصد سال) در ایران خواهد مرد. این زبان به عنوان زبان گفتگوی روزمره مردم که پیش از این (آلردی؟) مرده است. اما پیش‌بینی من این است که حتی به عنوان زبان رایج نوشتار هم خواهد مرد. پیش‌بینی من این است که پانصد سال بعد، بر خلاف تمام هزار سال گذشته، فارسی‌زبانان ایرانی هنگام کتاب نوشتن و بیانیه سیاسی دادن و مقاله علمی نوشتن از جمله‌هایی شبیه به «پسره نمی‌خواد بره خونه» استفاده خواهند کرد، نه «پسر نمی‌خواهد به خانه برود». پیش‌بینی این دست امور ذاتا مشکوک است. اما برای حدسم دلایل و شواهدی دارم، که یکی یکی مطرحشان می‌کنم:

۱- شکاف زبانی ناپایدار است
این که مردم به یک زبان حرف بزنند و به زبان دیگری بنویسند ذاتا پدیده ناپایداری است. نظرا انتظار می‌رود چنین وضعیتی پس از مدتی شکست بخورد. مثال عملی بارز لاتین است. می‌دانیم که چگونه لهجه‌های محلی مختلف لاتین با لاتین نوشتاری متفاوت بودند و عاقبت این دوگانگی را تاب نیاوردند و مسیر خود را جدا کردند و به نوبه خود مکتوب شدند و تبدیل شدند به زبان‌هایی که امروز به نام فرانسوی و ایتالیایی و اسپانیایی و غیره می‌شناسیم، و لاتین با تمام شکوه و اهمیت علمی و ادبی و سیاسی و دینی‌اش مُرد. مثال دیگر فارسی باستان است، که در اواخر عمرش کارش به جایی رسیده بود که کاتبان در نوشتنش مرتکب خطاهای نحوی می‌شدند چون دیگر هیچ کس به دستور فارسی باستان تسلط نداشت، و عاقبت جای خود را به فارسی میانه داد. در واقع، همان طور که می‌دانیم، دستور تمام زبان‌های جهان روزی مجموعه غلط‌های نحوی زبان دیگری بوده است.

شاید بزرگ‌ترین مثال از پایداری دوگانگی گفتار و نوشتار، عربی است. دلایل عمر دیرپای عربی کلاسیک در شکل نوشتاری هم تا حد خوبی روشن است: نقش دینی آن (مثل لاتین) و نقش اتحادبخش آن بین ملل عرب.  کافی است یک کشور عربی سیاست زبانی‌اش را عوض کند تا عربی نوشتاری از آن کشور عمدتا رخت بربندد. همین حالا هم عربی نوشتاری برای عرب‌ها یک زبان بدیهی نیست. سخنرانی‌های بشار اسد در جاهایی که به عربی فصحه است اشتباه‌های نحوی خنده‌دار دارد، و دوست عراقی من (که درس‌خوانده و ادب‌دان است) وقتی با من به فصحه حرف می‌زند ایراد نحوی دارد (منظورم از ایراد نحوی، مواردی مثل مته به خشخاش گذاشتن‌های ادیبان تجویزگرا نیست، منظورم اشتباهات واضحی مثل جمع بستن خبر فعل «کان» با پسوند «ون» است). همین حالا هم به زبان عربی «محاوره‌ای» مصر ویکی‌پدیای جداگانه وجود دارد. یعنی آدم‌ها می‌روند و درباره مسائل علمی و اجتماعی به «زبان مصری» مقاله می‌نویسند.

شاید با خودمان بگوییم اما تفاوت فارسی نوشتاری با گفتاری آن قدر زیاد نیست، و هنوز همزیستی‌شان کار سختی نیست. اما مساله این است که فارسی گفتاری به سرعت تغییر می‌کند اما فارسی نوشتاری بنا به ذاتش بسیار محافظه‌کار است، و این شکاف روز به روز بیشتر خواهد شد.

۲- فارسی گفتاری مزایایی دارد
ساختارهای نحوی‌ای در فارسی گفتاری وجود دارند که باعث می‌شوند گفتن بعضی حرف‌ها به فارسی گفتاری راحت‌تر باشد. تا جایی که من می‌دانم فارسی نوشتاری در مقابل مزایای زیادی ندارد. یک مثال جالب قابلیت الصاق ضمیر متصل به حرف اضافه است. در گفتار می‌گوییم «اونا رو دیدم و باهاشون حرف زدم» اما در فارسی نوشتاری باید بگوییم «آنها را دیدم و با آنها حرف زدم». حشو موجود در مثال دوم آزارنده است، و معمولا فارسی‌زبان‌ها در نوشتن چنین ساختاری را دور می‌زنند. مثال دوم حرف تعریف معرفه است. در فارسی گفتاری می‌توانیم بگوییم «کلید پیش دخترهس». در فارسی نوشتاری باید بگوییم «کلید پیش دختر است» یا «کلید پیش آن دختر است»، که هیچ‌کدام برای رساندن منظور مورد نظر به قدر کافی ارضاکننده نیستند. مثال سوم و مهم‌تر، کوتاهی است. ساختارهای فارسی گفتاری کوتاه‌ترند. «می‌گم» از «می‌گویم» و «بچه‌ش» از «بچه‌اش» و «سرده» از «سرد است» و «کتابو بده» از «کتاب را بده» کوتاه‌ترند. در زبان چیزها بی‌جهت به طور سیستماتیک کوتاه نمی‌شوند. اقتضای بهینگی از منظر نظریه اطلاعات این کوتاه شدن‌ها بوده، و می‌توان حدس زد که زبانی که با آن همراه نشود احتمالا ناپایدارتر است. (درباره تبعیت طول در زبان از بهینگی اطلاعاتی مقاله سال ۲۰۰۸ Frank و Jaeger خواندنی است). وقتی زبان گفتاری این مزایا را داشته باشد، احتمال این که موقع وبلاگ نوشتن و نوشتن در فیس‌بوک از این زبان استفاده کنیم بیشتر می‌شود، و در درازمدت می‌تواند به پیروزی این زبان بر زبان نوشتار بینجامد.

۳- نشانه‌ها هویدا هستند
نشانه‌های نفوذ فارسی گفتاری (سابقا-گفتاری!) به نوشتار فراوان است. در چند دهه اخیر، کتاب‌هایی به فارسی گفتاری چاپ شده‌اند (یک مورد که یادم می‌آید ترجمه «بازگشت به آینده» است. اگر اشتباه نکنم بعضی کتاب‌های شل سیلور استاین هم این طور ترجمه شدند). زیرنویس فیلم‌ها به طور گسترده به زبان گفتاری نوشته شده‌اند (و حتی از شبکه پنج سیما پخش شده‌اند). ده‌ها هزار وبلاگ مطالب جدی و غیر جدی را به فارسی گفتاری نوشته‌اند، و ده‌ها هزار وبلاگ دیگر ملغمه‌ای از فارسی نوشتاری و گفتاری آفریده‌اند. در تبلیغات خیابانی محصولات تجاری عبارت‌های محاوره‌ای بیش از پیش به چشم می‌خورند، و موارد زیاد از این دست. همچنین، ادبیات فارسی محاوره‌ای رشد کرده و کسانی به فارسی محاوره‌ای شعر فاخر یا نیمه‌فاخر می‌گویند (تحت عنوان ترانه برای خوانندگان پاپ، اما در واقع بسیار گسترده‌تر و فراتر از آن). این مورد آخر بسیار مهم است چون وارد شدن زبان محاوره‌ای به حوزه ادبیات فاخر (به خصوص مضامین سیاسی و لحن‌های حماسی. مثل ترانه‌های شهیار قنبری) خبر از تغییر مهمی در جایگاه زبان محاوره در ذهن فارسی‌زبانان می‌دهد. همچنین، اخبارگویان و خبرنگاران تلویزیونی هم به سمت زبان گفتاری رفته‌اند. اصلا همین حجت کافی است که بیست سال پیش اگر به آدم‌ها گفته می‌شد فارسی گفتاری را بنویسند نمی‌دانستند چه‌طور این کار را بکنند (مثلا بنویسند «کتابو خوندم» یا «کتابُ خوندم» یا «کتاب رو خوندم») اما حالا به تدریج و به شکل خودجوش استانداردی برای این نوع نوشتن آشکارا در حال شکل گرفتن است. اگر در نظر بگیریم که عمده (و بلکه همه) این تغییرات چشمگیر در عرض بیست سی سال اخیر رخ داده‌اند، قبول این ادعا که پانصد سال بعد فارسی گفتاری امروز زبان کتابت فارسی‌زبانان هم خواهد بود چندان دشوار نیست.

۴- کتابت همگانی می‌شود
در آستانه انقلاب اسلامی، بیش از نیمی از مردم ایران خواندن و نوشتن بلد نبودند. یک بار دیگر به این جمله دقت کنید.  کمتر از چهل سال پیش بیشتر فارسی‌زبانان خواندن و نوشتن نمی‌دانستند. کمی عقب‌تر، صد سال پیش، کمتر از ده درصد مردم ایران خواندن و نوشتن بلد بودند (به نقل از «تاریخ ایران مدرن» یرواند آبراهامیان). یعنی فارسی تا همین یکی دو نسل قبل از ما برای اکثریت قریب به اتفاق گویشورانش صرفا یک زبان شفاهی بوده. وقتی خواندن و نوشتن محدود به قشری کوچک است، نگه داشتن شکاف بین زبان گفتار و نوشتار آسان است چون این دوزبانگی بودن برای قشر فرهیخته‌ای که دغدغه اصلی‌اش علم و سواد است بسیار راحت‌تر قابل هضم است. به همین ترتیب است که طبقه تحصیل‌کرده در حدود قرن سوم هجری در ایران عمدتا عربی‌دان بوده‌اند (به نقل از «چالش میان عربی و فارسی» آذرتاش آذرنوش) و زبان علم عربی بوده و چنین شکافی شدنی بوده. همچنین به همین دلیل است که در قرون یازده تا چهارده در انگلستان زبان فرهیختگان و زبان علم فرانسه بوده اما زبان مردم انگلیسی بوده، و چنین شکافی شدنی بوده. ادعای من این است که وقتی سواد همگانی می‌شود، حفظ شکاف زبان گفتار و نوشتار دشوارتر می‌شود. شاید به همین دلیل باشد که زبان‌های اروپایی که عمر باسوادی همگانی در آنها طولانی‌تر است شکاف کمتری میان گفتار و نوشتار وجود دارد. مثلا در انگلیس، در سال ۱۷۰۰ نزدیک نصف مردان و یک‌سوم زنان خواندن و نوشتن می‌دانستند (به نقل از Brown Concise Encyclopedia of Languages of the World). این را مقایسه کنید با آمار ۱۹۰۰ ایران در ابتدای پاراگراف! یعنی انگلیسی صدها سال است که یک زبان عمدتا مکتوب است، به این معنی که بخش عمده‌ای از گویشورانش تصور کتبی هم از زبان دارند. تحقیقات زبانشناسی درباره اثر عمیق سواد خواندن و نوشتن در کارکرد زبانی مغز گویشوران چشمگیرند. (مثلا نگاه کنید به مقاله ۱۹۹۸ Ziegler و Ferrand)

پدیده مهم دهه اخیر اما فقط همه‌گیر شدن سواد نیست، بلکه همه‌گیر شدن کتابت است. عمده باسوادان جهان قدیم به ندرت دست به نوشتن می‌بردند و فعالیت اصلی‌شان خواندن بوده. کتابت محدود بوده به قشر فرهیخته‌ای که عموما جز سواد خواندن و نوشتن به هنرهای دیگر هم مزین بودند و بسیار شعر می‌دانستند و منزلت اجتماعی‌شان از سوادشان می‌آمد و خود را نماینده فرهنگ در میان اطرافیان خود می‌دانستند. (مثلا آخوند مکتبخانه، میرزابنویس فلان اداره، و مانند این‌ها). چنین قشری کمتر ممکن است دست به نوشتن به زبان نافاخر ببرند، و گذشته از آن اصولا هم در گذشته آدم‌ها زیاد نمی‌نوشتند.امروز اما همه باسوادند و کاغذ ارزان است و کامپیوتر فراوان است و مردم علاوه بر خواندن می‌نویسند. اگر در فیس‌بوک و وبلاگ هم ننویسند حد اقل برای دوستشان پیامک می‌فرستند. میلیون‌ها نفر تنها تجربه نوشتن روزانه‌شان در پیامک‌هاست. به این ترتیب قشر فوتبالیست و آرایشگر و بازاری بیشتر نوشتن‌هایشان به فارسی محاوره‌ای است نه فارسی نوشتاری. زبانی که چه بسا که همین الآن هم بیشتر نوشتن‌های فارسی روزانه به آن انجام می‌شود، آیا عجیب است که در پانصد سال به زبان اصلی نوشتار تبدیل شود؟

آیا باید نگران باشیم؟
برای من که قهرمانانم در این جهان شیخ اجل سعدی و فروغ فرخزاد و امثال ایشانند، قطعا خبر خوشایندی نیست که فکر کنم در آینده نه چندان دور ممکن است رساله قشیریه و تذکره الاولیا و غیره جایگاه فعلی شکندگمانیک وزار و بندهشن را پیدا کنند. راستش فکر نمی‌کنم گسست در این حد شدید باشد. احتمالا تا قرن‌ها کسان زیادی آثار سعدی را با سختی هم که شده خواهند خواند (مثل خواندن چاسر در جهان انگلیسی‌زبان). اما اگر روزی برسد که تمام گمان‌ها به حقیقت بپیوندند و سعدی واقعا نامفهوم و ناخوانا شود، کمینه آرزوی من این است که تا آن زمان سعدی‌های دیگری ظهور کرده باشند که زبان تازه را درخشان و باطراوت و شایسته آموختن کنند.

توصیه‌هایی برای یادگیری زبان

babylon

بی‌شرمانه از کلیشه تمام مقالاتی که درباره زبان‌ها نوشته می‌شوند پیروی می‌کنم و متن را به تصویر برج بابل مزین می‌کنم

توصیه‌هایی که در زیر می‌نویسم عمدتا بر اساس تجربه شخصی‌ام هستند نه مطالعات علمی. البته تجربه شخصی‌ام شامل تلاش برای یادگیری بیش از ده زبان و لهجه مختلف در سطوح دشواری متفاوت و با چالش‌های متفاوت (و البته یاد دادن دو زبان مختلف) می‌شود در نتیجه آن قدرها هم غیر قابل اعتماد نیست. علاوه بر این، بسیاری از این توصیه‌ها و روش‌ها مبتنی بر راهنمایی دیگران است و ابداع من نیست، و به چیزی که بر شانه غول‌ها سوار شده می‌شود تا حدی خوبی اعتماد کرد.

۱- کتاب‌هایی که دوست دارید را به زبان مقصد بخوانید.
اگر عاشق هری پاتر هستید، هیچ چیز مثل خواندن هری پاتر به زبانی که دارید یاد می‌گیرید (چه ترکی استانبولی باشد چه عربی چه انگلیسی) شما را با زبان مقصد آشتی نمی‌دهد. شخصا تجربه‌ام این بوده که کتاب برای نهادینه کردن ساختارهای نحوی در ذهن بسیار بسیار موثرتر از فیلم و سریال است. موقع کتاب خواندن تنها راه شما برای فهم محتوا کلماتند و نمی‌توانید از سرنخ‌های بصری‌ای که در فیلم موجودند کمک بگیرید. موقع کتاب خواندن مجبورید از هیچ جمله‌ای از کتاب نگذرید مگر این که ساختار نحوی آن جمله تا حدی در ذهنتان معلوم شود (وگرنه نمی‌توانید چیزی از جمله بفهمید و متوقف می‌شوید). این در حالیست که معمولا فهممان از فیلم با اتکای شدید بر کلیدواژه‌هاست، و حتی گاهی می‌شود هیچ چیز از جمله‌های فیلم نفهمید و صرفا با دیدن فریادها و گلوله‌ها و بوسه‌ها فهمید که داستان فیلم به کجا رسید. در نتیجه کتاب خواندن به زبان بیگانه عمل زبان‌آموزانه بسیار جدی‌تری است. گذشته از آن، ساختارها و واژه‌هایی که در کتاب‌ها استفاده می‌شوند به طرز چشم‌گیری پیشرفته‌تر و همچنین برای اکثر کاربردهایی که در نظر ماست مفیدترند.
یک سوال مهم این است که آیا باید موقع خواندن کتاب (یا تماشا کردن فیلم) به کلمات و ساختارها توجه کنیم یا صرف فهم کلی کافی است. توصیه بعدی جواب این سوال است:

۲- زبان‌آموزی موفق زبان‌آموزی فعالانه است!
کم نیستند کسانی که ساعت‌ها سریال به زبان خارجی می‌بینند و پیشرفت چندانی هم نمی‌کنند. از آن بدتر، اصلا کم نیستند کسانی که سال‌هاست در کشورهای انگلیسی‌زبان زندگی می‌کنند و هنوز یک پست انگلیسی بی‌غلط در فیس‌بوکشان پیدا نمی‌شود. راستش چه بسا که اکثر ایرانیان ساکن کشورهای انگلیسی‌زبان همین وضع را دارند. نتیجه اخلاقی اول این است که به مرحله تولید بی‌غلط رسیدن در زبان خارجی بسیار مشکل است. نتیجه اخلاقی دوم، و مهم‌تر، این است که صرفا در معرض زبان خارجی قرار گرفتن به هیچ وجه کافی نیست! یعنی صرفا خواندن کتاب یا دیدن فیلم یا حتی حضور در کشور خارجی و معاشرت با گویشوران بومی کفایت نمی‌کند. زبان‌آموزی موفق زبان‌آموزی فعالانه است!
البته، در این‌جا به نظرم باید یک تفکیک مهم صورت دهیم. اگر هنوز مبتدی هستید، یعنی اگر هنوز در مرحله‌ای هستید که خواندن متن به زبان خارجی به نظرتان عذاب است و آرزو می‌کنید که کاش معادل فارسی‌اش موجود بود، خیلی هم لازم نیست زبان‌آموز فعالی باشید. صرف خواندن کتاب به زبان خارجی برای شما بسیار مفید است حتی اگر به کلمات و ساختارها دقت نکنید و از آن‌چه نمی‌فهمید سهل‌انگارانه بگذرید. در این مرحله هدف صرفا آشتی با ساختار کلی زبان خارجی و خو گرفتن به شش هفت هزار کلمه اول پرکاربرد آن زبان است. این مرحله همان مرحله‌ای است که فرآیندهای ناخودآگاه مغز در آن توانایی ویژه‌ای دارند.
اما اگر در مرحله‌ای هستید که با خواندن متن یا دیدن فیلم به زبان خارجی مشکل خاصی ندارید، این‌جاست که اگر زبان‌آموزی‌تان را فعالانه نکنید نرخ یادگیری آن قدر کند می‌شود که ناامیدتان می‌کند. در این مرحله، اگر همچنان می‌خواهید پیشرفت کنید، لازم است که به واژه‌ها و ساختارها و تلفظ‌ها دقت کنید، چیزهای جدید را ارزیابی کنید و اگر لازم است فعالانه سعی کنید به خاطر بسپاریدشان، و آن‌چه یاد می‌گیرید را یادداشت کنید، و هر وقت دیدید درباره تلفظ یا معنی دقیق واژه‌ای شک دارید به لغتنامه رجوع کنید، و خلاصه با زبان‌آموزی مثل یک فرآیند جدی یادگیری برخورد کنید. در این مرحله فرآیندهای ناخودآگاه مغز کمتر می‌توانند به کمک شما بیایند، و به خصوص با این مشکل مواجهید که اشتباهاتتان در ذهنتان نهادینه شده‌اند و به راحتی بیرون نمی‌روند. همچنین، اگر در بند تلفظ صحیح باشید متاسفانه تلفظ یکی از آن چیزهایی است که به نظر می‌رسد زبان‌آموزان بزرگسال توانایی چندانی در یادگیری خودکار و غیرفعالانه آن ندارند.

۳- اگر کلمه حفظ می‌کنید، هرگز تمام کلمات را حفظ نکنید.
یک اشتباه وحشتناک این است که یک کتاب به زبان مقصد را به دست بگیریم و شروع به خواندن کنیم و هر کلمه‌ای که بلد نبودیم را یادداشت کنیم یا زیرش خط بکشیم. تمام کلمات زبان برای یاد گرفتن نیستند! جدی می‌گویم. به خصوص در زبان‌های پرواژه‌ای مثل انگلیسی، تعداد کلمات کم‌کاربرد به طرز وحشتناکی زیاد است. حتی برای همکلاسی‌های آمریکایی زبان‌شناس من هم که در بخش وربال امتحان GRE نمره کامل می‌آورند، بسیار (واقعا بسیار!) پیش می‌آید که کلماتی در مجله‌ها و کتاب‌ها ببینند که معنیشان را نمی‌دانند. بسیار مهم است که فقط کلمات به درد بخور را یاد بگیرید و به ترتیب و با نظمی معقول پیشروی کنید! یکی از مشکلات موسساتی مثل کانون زبان این است که زبان‌آموزانش روی واژه‌های متون کتاب‌های موسسه تمرکز می‌کنند در حالی که این واژه‌ها واقعا پراولویت‌ترین واژه‌هایی که باید یاد گرفته شوند نیستند. راستش را بخواهید در دفترچه لغات انگلیسی‌ام که متعلق به دوره راهنمایی‌ام است هنوز کلماتی هستند که معنایشان را یاد نگرفته‌ام. کلماتی هم هستند که مثلا دوازده سال پیش یاد گرفته‌ام و در این دوازده سال تنها یکی دو بار بهشان بر خورده‌ام (مثالی که الآن در ذهنم است کلمه stiletto است!) و تازه حالا می‌فهمم که یادداشت کردن آنها چه اشتباهی بوده، و چه‌قدر باعث شده که آن دفترچه برایم کم‌فایده‌تر از انتظارم باشد. اگر درباره بسامد کاربرد یک کلمه شک دارید، Google NGrams دوست شماست!

۴- جمله‌ها را یادداشت کنید٬ نه کلمه‌ها را!
به نظر من حالت ایده‌آل این است که به جای این که دفترچه‌ای از کلمات خارجی با معنایشان داشته باشیم، دفترچه‌ای (یا فایلی!) از جملاتی داشته باشیم که شامل کلمات خارجی خوبی که بهشان بر خورده‌ایم است. هر سطر یک جمله یا عبارت که شامل کلمه‌ای که دیده‌ایم است. این کار هم به خاطر سپردن کلمه را راحت‌تر می‌کند، و هم باعث می‌شود کلمه‌ها را با معنا و کاربرد دقیقشان یاد بگیریم. اگر در دفترمان فقط  خود کلمه‌ها را بنویسیم، و مثلا جلوی کلمه انگلیسی long بنویسیم «بلند»، و بعد در کاربرد مثلا بگوییم که she is long (به جای tall)، خنده‌ای که نصیبمان می‌شود تا حدی حقمان است!

۵- در ابتدای کار، جملات زبان مقصد را حفظ کنید!
واقعیت این است که زبان‌آموزی ذاتا تا حد بسیار زیادی فرآیندی خودبه‌خود و غیرارادی است و ابعاد دقیقش نامعلوم است. بر خلاف یادگیری عموم علوم، در یادگیری زبان‌ها زبان‌آموز مکررا لحظات هیجان‌انگیزی را تجربه می‌کند که متوجه می‌شود می‌داند که فلان کلمه یا تلفظ یا جمله در زبان مقصد غلط است، بدون این که بداند چرا. (یک مثال جالب این است که بسیاری از ایرانی‌هایی که مقداری عربی خوانده‌اند جایگاه تکیه در کلمات عربی را تا حد خوبی درست حدس می‌زنند اما هرگز نمی‌دانند چرا!) بخش ناخودآگاه مغز ما بهتر از اراده خودآگاه ما از پس بسیاری از جنبه‌های زبان‌آموزی بر می‌آید. اگرچه یادگیری قواعد ریاضی‌وار کمک مناسبی است، اما فراهم کردن خوراک برای فرآیندهای ناخودآگاه یادگیری هم همیشه لازم است. در نتیجه، در ابتدای زبان‌‌آموزی، هیچ چیز مثل حفظ کردن جملات یا متن‌های کامل تسلط زبان‌آموز را بر همه جنبه‌های زبان مقصد زیاد نمی‌کند. چیزی که حفظ می‌کنید می‌تواند یک مکالمه مسخره درباره آب و هوا باشد که در یک کتاب آموزش زبان خوش آب و رنگ دیده‌اید، و می‌تواند متن یک قطعه موسیقی پاپ از نظر شما جالب (و از نظر من احتمالا بی‌مزه) باشد. اما مهم است که متن را از طریق شنیدنش (طبعا با تلفظ بومی درست) حفظ کنید نه با خواندن متنش. همچنین واضح است که بهتر آن است که آن قدر بشنوید که خود به خود حفظ شوید نه این که جدول ضرب یاد گرفتن مجید را الگو قرار دهید و به قصد حفظ کردن دور اتاق قدم بزنید و با خود متن را تکرار کنید. شخصا فکر می‌کنم بزرگ‌ترین سرمایه‌ام در یادگیری عربی (همان میزان محدودی که یاد گرفته‌ام) حفظ بودن بخش‌هایی از قرآن به علاوه معنی دقیقشان بود.

۶- اگر زبان مقصد و مبدا واژگان مشترک دارند، حواستان به هر دو طرف رابطه باشد!
فارسی‌دانی که عربی می‌آموزد یا انگلیسی‌دانی که فرانسه می‌آموزد، متن زبان مقصد را نسبتا راحت می‌فهمد چون معنی کلمه‌ها قابل حدس است اما وقتی می‌خواهد خودش جمله‌سازی کند کلمه درست را به خاطر نمی‌آورد. مثلا هر فارسی‌زبان زیرکی با دیدن کلمه «مزدحم» در عربی می‌تواند حدس بزند که معنی کلمه «شلوغ» است اما اگر از او بپرسند که معادل «شلوغ» در عربی چیست کار سخت‌تری در پیش دارد. راه چاره این است که ترجمه از زبان خودمان به زبان مقصد را هم به طور جداگانه تمرین کنیم.

۷- بدیهیات قواعد زبان را بیاموزید!
این توصیه مخصوص کسانی است که در مراحل اولیه یادگیری یک زبان خارجی هستند. وگرنه انگلیسی‌آموزان ایرانی معمولا به اندازه کافی قواعد به گوششان خورده. به هر حال، تاکید من این است که هیچ وقت قواعد زبان مقصد را نادیده نگیرید. روش‌های مدرن تدریس زبان تاکید ویژه‌ای بر روی یادگیری زبان در محیط کاربردی دارد. آموزش زبان مدرن با احوالپرسی و یادگیری عبارات کامل در زبان مقصد شروع می‌شود نه قواعد دستوری و آوایی. اما بخش مهمی از حکمت استفاده از این روش‌ها ایجاد انگیزه و جذابیت در فرآیند زبان‌آموزی و جلوگیری از وحشت زبان‌آموز است. اگر یک زبان‌آموز حرفه‌ای هستید و فکر می‌کنید لازم نیست کسی مراقب حال روانی‌تان باشد، به نظر من در همان ابتدا به دل ماجرا شیرجه بزنید و دست‌کم یک بار به قواعد بدیهی زبان مقصد نگاه کنید. هر عربی‌آموزی باید در همان مراحل ابتدایی بداند که عربی تعدادی باب دارد، و هر انگلیسی‌آموزی باید خیلی زود یاد بگیرد که نحوه تلفظ یک حرف مصوت تابع حرف مصوتی است که دو حرف بعد از آن می‌آید!
(یعنی مثلا حرف i در bite تلفظ متفاوتی با حرف i در  bit دارد و علت این تفاوت حضور حرف e در انتهای bite است.)

۸- به کلاس زبان محتاج نباشید
کلاس زبان مثل کمپ ترک اعتیاد است. بزرگ‌ترین فایده‌اش این است که شما را مجبور به اراده‌ورزی می‌کند. وگرنه از لحاظ کیفیت آموزش، کلاس برتری بزرگی به یادگیری شخصی ندارد. قطعا شرط آن‌چه می‌گویم این است که حد اقل کمی اهل مطالعه شخصی و یادگیری مستقل باشید. اما اگر در دوران دانشجویی به طرز موفقی از پس این بر آمده‌اید که بدون گوش دادن به حرف استاد سر کلاس صرفا با خواندن کتاب یا جزوه یک درس نمره معقولی بگیرید، مطمئن باشید که از پس زبان‌آموزی مستقل هم به خوبی بر خواهید آمد! با این تفاوت که به دلایل متعدد، در زبان‌آموزی فواید جدی‌ای هم برای مطالعه شخصی در مقایسه با یادگیری در کلاس وجود دارد، از جمله این که می‌توانید به سراغ منابعی که برایتان جذاب‌ترند بروید (مثلا کتاب‌هایی که دوست دارید) و روی مهارت‌هایی که برایتان مهم‌تر است تمرکز کنید (مثلا شاید مکالمه برایتان مهم نباشد).
(اضافه می‌کنم که در هر حال احتمالا کلاس در مجموع برتری‌هایی به یادگیری شخصی دارد، ولی معلوم نیست به پول و وقتش بیارزد. همچنین، آن‌چه می‌گویم در رد کلاس‌های جمعی‌ای است که در آنها معلم وقت مخصوص زیادی برای شما نمی‌گذارد. کلاس‌های خصوصی به نظر من مفیدند.)

۹- از یادگیری همزمان چند زبان نترسید!
هیچ آدم چندزبانه‌ای صبر نکرده خدای یک زبان بشود تا به سراغ بعدی برود. مطالعه همزمان چند زبان باعث نمی‌شود چیزها در ذهنتان در حد آزاردهنده‌ای قاطی شوند. نترسید! اگر منتظرید انگلیسی را «به جایی برسانید» تا بعد اسپانیولی را شروع کنید، پیام من برای شما صرفا «موفق باشید» است.می‌دانم که این بیشتر شبیه توصیه‌های مجله موفقیت است، اما شدیدا معتقدم که اگر در هر لحظه سر یادگیری هر زبانی که دوست دارید وقت بگذارید در مجموع چیزهای بسیار بیشتری خواهید آموخت. تجربه نشان داده که در عموم موارد (مگر این که از بزرگان عرصه جزم و اراده باشید) کسانی که به خاطر این که انگلیسی در اولویت است به سراغ اسپانیولی نرفته‌اند، مدت زمانی که ممکن بود صرف اسپانیولی کنند را صرف وقت‌گذرانی در فیس‌بوک کرده‌اند نه یادگیری انگلیسی. اما مهم‌تر از این حکمت‌های کلی، نکته جدی‌تر این است که زبان‌آموزی نیاز به زمان طولانی و منفصل دارد. اگر یادگیری انگلیسی مثلا به ۷۰۰ ساعت وقت نیاز دارد، نمی‌توانید تمام این ۷۰۰ ساعت را در چند ماه فشرده کنید و انتظار نتیجه ایده‌آل داشته باشید. زمان یادگیری باید تا حدی پخش باشد. در نتیجه اگر دوست دارید زبان‌های زیادی یاد بگیرید نمی‌توانید صبر کنید یکی تمام شود تا سراغ بعدی بروید.

۱۰- زیاد DuoLingo را جدی نگیرید.
برای این مورد آخر توضیح تحلیلی خاصی ندارم، اما تجربه‌ام می‌گوید که ساعت‌ها وقتی که صرف یادگیری زبان با DuoLingo کردم تقریبا تلف شدند، و حجم یادگیری‌ام بسیار بسیار اندک بوده. اگر وقت‌های مرده را به استفاده از DuoLingo می‌گذرانید و برایتان نقش تفریحی دارد، قطعا کاچی بهتر از هیچ است. خودم هم هنوز گاهی در ایستگاه اتوبوس آخرین پناهگاهم دولینگو است. اما در غیر این صورت، اگر جدی هستید تقریبا برای هر زبانی که فکرش را بکنید روش‌هایی بسیار بهتر از دولینگو وجود دارند!

 

آیا خط عربی برای زبان عربی مناسب‌تر است؟ به هیچ وجه!

arabic script vowelsدعواها درباره استفاده از خط عربی برای فارسی زیاد است. حتی دعواها درباره این که این خط واقعا باید «خط عربی» نامیده شود یا نه هم زیاد است. این دعواها به کنار، یک ادعای عجیب اما پربسامد این است که خط عربی مناسب زبان عربی است و به آن اندازه به درد فارسی نمی‌خورد. ادعای من این است که اتفاقا این خط قطعا برای فارسی مناسب‌تر است تا عربی. (این که ممکن است برای هیچ کدام مناسب نباشد داستان دیگریست)

مهم‌ترین ویژگی خط عربی که دشمنانش به آن می‌تازند، نوشته نشدن سه مصوت کوتاه (فتحه، کسره، ضمه) در آن است، و ادعا این است که این ویژگی باعث ایجاد ابهام می‌شود. مثال معروفش هم کَرَم و کُرُم و کِرم و کِر ِم است. به دلایل نامعلومی، در ادامه ادعا می‌شود که چون عربی مبتنی بر صامت‌هاست نه مصوت‌ها، این خط برای عربی مناسب‌تر است. اما در واقع داستان کاملا برعکس است. در عربی ریشه عمدتا متکی بر صامت‌هاست اما صَرف عمدتا متکی بر مصوت‌هاست. در نتیجه با حذف شدن مصوت‌های کوتاه بخش بزرگی از ویژگی‌های صرفی نامرئی می‌شوند. بر خلاف فارسی که در آن ابهام‌های ناشی از ننوشتن مصوت‌ها تصادفی و پراکنده هستند، در عربی این ابهام‌ها گسترده و پربسامد و همچنین نظام‌مندند، به این معنا که ابهام‌های مشابه برای تقریبا تک‌تک ریشه‌های عربی رخ می‌دهند. مثال‌های زیر تنها چند موردند که به طور سردستی به ذهن من می‌رسند:

۱- سوم شخص غایب مونث و اول شخص مفرد در فعل ماضی: ذهبت (الف: آن زن رفت. ب: من رفتم)
۲- ضمیر متصل مفعولی و فاعلی در فعل ماضی برای متکلم مع‌الغیر: قتلنا (الف: کشتیم. ب: کشتمان)
۳- اسم فاعل و اسم مفعول در تمام باب‌ها: منعم (الف: انعام شونده. ب: انعام کننده)
۴- جمع مکسر بر وزن افعال و مصدر باب افعال: اشکال (الف: شکل‌ها. ب: ایراد)
۵- جمع مکسر بر وزن مفاعل و اسم فاعل باب مفاعله: مبادی (الف: سرآغازها. ب: شروع‌کننده)
۶- فعل معلوم و مجهول در تمام زمان‌ها و باب‌ها و صیغه‌ها (!): قتل (الف: کشت. ب: کشته شد)
۷- اگر تشدید را ننویسیم، باب تفعیل و افعال ثلاثی مجرد در تمام صیغه‌های ماضی: قبلَ (الف: قبول کرد. ب: بوسید)
۸- اسم فاعل باب افعال با اسم زمان و مکان: مخرج (الف: اخراج کننده. ب: محل خروج)
۹- نقش دستوری در عربی کلاسیک (این که اسم یا فعل مرفوع است یا منصوب است یا غیر از این‌ها)

در مقابل، صرف فارسی تماما مبتنی بر پسوند و پیشوند است و از قضا فارسی وندهای متفاوتی ندارد که تفاوتشان تنها در مصوت‌های کوتاهشان باشد. در نتیجه عمده جاهایی که در فارسی ابهام پیش می‌آید هم در همان کلمات دخیل عربی است (مثل «اشکال»). خلاصه آن که این خط در عربی بسیار بیشتر به مشکل منجر می‌شود تا در فارسی.

عامل آزاردهنده دوم  در این خط دندانه‌ها و نقطه‌ها هستند که در هم می‌شوند و خواندن را مشکل می‌کنند. مجددا، این مساله برای عربی جدی‌تر است. در عربی رایج‌ترین حروفی که در صرف کلمات استفاده می‌شوند «تـ» و «یـ» و «نـ» و «سـ» هستند، یعنی دقیقا همان حروفی که دندانه و نقطه‌های گیج‌کننده دارند! در نتیجه مثلا فاعل فعل باید از روی تفاوت بین «نفعل» و «یفعل»‌و «تفعل» معلوم شود که تنها در نقطه‌ها فرق می‌کنند. اما مهم‌تر از آن، در موارد زیادی این‌ها کنار هم به کار می‌روند و شکل‌های زشتی مثل «تستفعل» و «تتفعل» را به وجود می‌آورند.

نکته خاص سومی هم درباره خط عربی وجود دارد، و آن این است که شکل هر حرف در آخر کلمه متفاوت‌ترین و گویاترین شکل آن است. مثلا «تـ» و «یـ» و «نـ» و «سـ» اگرچه به هم شبیهند اما «ت» و «ی» و «ن» و «س» تا حد خوبی با هم متفاوتند. در نتیجه چنین خطی برای زبانی مثل فارسی که در آن شناسه‌ها به شکل پشوند می‌آیند بسیار مناسب‌تر است، و تشخیص سریع «می‌رویم» از «می‌روی» و «می‌رود» بسیار ساده‌تر از تشخیص بین «نذهب» و «تذهب» و «یذهب» است.

احتمالا ریشه این ادعای عجیب که این خط برای عربی مناسب‌تر است این است که خلق به طور ناخودآگاه گمان می‌کنند که یک روز عده‌ای نشسته‌اند و این خط را برای زبان عربی اختراع کرده‌اند. حال آن که خط عربی (مثل هر خط دیگری) هم به نوبه خود وارداتی است و هم ویژگی‌هایش بیش از آن که حاصل تصمیمات عاقلانه تصمیم‌گیرندگان بوده باشد، میراث تاریخ سیر نوشتار از اندیشه‌نگاری به الفباست.

سخن «تازه»

alreadyیاد گرفتن زبان دوم باعث می‌شود با ساختارها و کلمه‌هایی آشنا شویم که نه تنها در زبان اولمان معادلی ندارند، بلکه قبلا حتی به امکان وجودشان به این شکل هم فکر نکرده‌ایم. به وضوح به یاد دارم که در اوایل آشنایی‌ام با زبان انگلیسی از کسی پرسیدم «رساندن» به انگلیسی چه می‌شود (منظورم مثلا رساندن کسی با خودرو به خانه‌اش بود) و از اصطلاح give a ride که در جواب شنیدم خوشم نیامد. یعنی احساس کردم معادل واقعی رساندن نیست. مثلا وقتی بخواهیم بگوییم «اول منو برسون» یا «متاسفانه تا در بیمارستان نرسوندمون» نمی‌توانیم از این ترکیب استفاده کنیم. اما سال‌ها بعد مچ خودم را در حالی گرفتم که وسوسه شده بودم در مکالمه فارسی هم از ride دادن استفاده کنم. واقعیت این است که در بسیاری از موقعیت‌ها هم «رساندن» کار give a ride را نمی‌کند. مثلا جمله Those of you who need a ride please contact me را نمی‌شود به این تر و تمیزی به فارسی برگرداند (باید از ساختار مجهول «رسانده شدن» استفاده کرد و نتیجه هم چیز نچسبی است). نتیجه اخلاقی ساده این است که هر زبانی سوراخ‌های خودش را دارد. (انکار نمی‌کنم که احتمالا فارسی بیشتر از این مشکلات دارد. اما این‌جا بحثم چیز دیگری‌ست.)

استفاده از انگلیسی ما را به ساختارها و واژه‌های انگلیسی عادت داده. وقتی هم فارسی حرف می‌زنیم دنبال همان‌ها می‌گردیم، اما پیدا نمی‌کنیم و احساس می‌کنیم که فارسی جایی از کارش می‌لنگد. اما واقعیت این است که موقع انگلیسی حرف زدن هم همین تجربه را داریم. خیلی وقت‌ها فارسی چیزهایی دارد که در انگلیسی پیدایشان نمی‌کنیم. اما چرا احساس نمی‌کنیم انگلیسی جایی از کارش می‌لنگد؟ جواب قطعی من این است که چون در انگلیسی اعتماد به نفس نداریم، و می‌توانیم (در بسیاری از موارد به حق) پیدا نکردن معادل را به گردن انگلیسی‌ندانی خود بیندازیم نه سوراخی در زبان انگلیسی. به هر حال اما باید بدانیم که بعضی وقت‌ها تقصیر از انگلیسی (یا هر زبان دیگری) است نه سواد ما. عجالتا این مثال‌ها از چیزهایی که در انگلیسی معادل تر و تمیز ندارند به یادم می‌آیند:

۱- هم راه رفتم، هم غذا خوردم، و هم استراحت کردم. (اگر دو مورد بود both به جای «هم» کار می‌کرد اما برای سه تا انگلیسی کم می‌آورد.)
۲- نـمی‌توانم باور نـکنم.
۳- مگه ماشین داری؟ (کار کلمه «مگه» در رساندن این پیش‌فرض گوینده که مخاطب ماشین ندارد را در انگلیسی هیچ واژه‌ای نمی‌تواند انجام دهد. در نتیجه وظیفه به لحن محول می‌شود که در بسیاری از موارد کژتاب و نارساست.)
۴- دگمه چندم رو بزنم؟ (اعداد ترتیبی مثل first و fifteenth و غیره در انگلیسی حالت سوالی ندارند.)

مثال از این دست زیاد است. البته تاکید می‌کنم که حرف بر سر این زبان یا آن زبان نیست. حرف بر سر کارکرد مغز کسی است که زبان تازه‌ای یاد می‌گیرد. وقتی صحبت از ناتوانی فارسی در انتقال بعضی منظورهاست، یکی از رایج‌ترین مثال‌هایی که دیده‌ام که زده می‌شود واژه آلردی (already) است. این کلمه انگلیسی واقعا به‌دردبخور است و نبودش در فارسی مرا هم آزار می‌دهد. اما با یک مثال توضیح می‌دهم که این‌جا هم امتیازی به نفع انگلیسی نوشته نمی‌شود.

فرض کنید با دوستتان در دو ماشین دارید از تهران به سمت بوشهر حرکت می‌کنید. هفت ساعت بعد از حرکت، انتظار می‌رود که جایی بین اصفهان و شیراز باشید. به دوستتان زنگ می‌زنید. دوستتان اما آن‌قدر سریع رانده که در همین هفت ساعت خودش را به شیراز رسانده! اگر دوستتان انگلیسی‌زبان باشد می‌تواند بگوید I’m already in Shiraz اما اگر فارسی‌زبان باشد چیزی به جای آلردی ندارد که بگوید تا نشان بدهد که واقعیت از انتظار سریع‌تر پیش رفته.

اما شما کجایید؟ فرض کنید برای شما واقعیت از انتظار کندتر پیش رفته و در نتیجه شما علی‌رغم هفت ساعت رانندگی آن‌قدر کند رانده‌اید که الان به جای آن که بین اصفهان و شیراز باشید در خود اصفهانید. حالا شمای فارسی‌زبان می‌توانید بگویید «من تازه اصفهانم.» این بار، اگر شما انگلیسی‌زبان بودید هیچ راهی برای ترجمه کلمه «تازه» نداشتید. درست همان طور که already بیانگر چیزی است که زودتر از انتظار رخ داده، واژه «تازه» هم بیانگر چیزی است که دیرتر از انتظار رخ داده. این دو واژه دقیقا قرینه هم هستند و به یک میزان کاربردی‌اند. البته، قاعدتا این که بسیاری از ما از نبود آلردی در فارسی رنج می‌بریم اما یک بار هم به ذهنمان نرسیده که چرا انگلیسی چیزی شبیه «تازه» ندارد، به خاطر شیوه کارکرد ذهن کسی‌ست که زبان جدیدی می‌آموزد، نه به خاطر غرب‌زدگی یا خودباختگی. علاوه بر آن‌چه گفته شد، یک عامل هم این است که آشنایی نسبی مخاطب فارسی‌زبان با انگلیسی باعث می‌شود ذهن ما به طور ناخودآگاه یاد بگیرد که موقع فارسی حرف زدن اگر لازم شد میان واژه‌های انگلیسی هم بگردد. در حالی که هیچ وقت موقع انگلیسی حرف زدن به دنبال واژه‌های فارسی مناسب گشتن سودی نخواهد داشت.