برچسب: فارسی محاوره‌ای

عروض در میانهٔ روان‌شناسی و زبان‌شناسی: کتاب «نظام وزنی شعر فارسی»

تصویر جلد کتاب «نظام وزنی شعر فارسی»
نظام وزنی شعر فارسی، محسن مهدوی مزده، نشر نو، ۱۴۰۳.

از زمانی که وارد حوزهٔ زبان‌شناسی شدم، اصلی‌ترین مسیر پژوهشی من در حوزه وزن شعر بوده است. از سال ۱۳۹۸ که از رساله دکتری‌ام درباره عروض فارسی دفاع کردم هفت سال می‌گذرد. در آن ایام نوشتهٔ مختصری در این‌جا نوشتم و گزارش فشرده‌ای از محتویات رساله‌ام عرضه کردم. متن رساله به صورت آنلاین برای عموم در دسترس است، و حتی مقاله مختصرتری که بر اساس رساله در Journal of Linguistics منتشر شد نیز برای عموم در دسترس است. از آن‌جا که متن رساله به انگلیسی بود، مطالعهٔ آن برای بسیاری از عروض‌دوستان فارسی زبان ممکن نبود. به همین خاطر نسخهٔ بهبودیافته و توسیع‌یافته‌ای از آن رساله را در قالب کتابی به فارسی آماده کردم. این کتاب در سال ۱۴۰۳ توسط نشر نو منتشر شد. مدت‌ها قصد داشتم گزارش کوتاهی از انتشار این کتاب در این‌جا منتشر کنم اما کار به تعویق افتاد، تا امروز.

پرسش اصلی‌ای که در این کتاب در پی پاسخ به آن است این است که وزن شعر چیست و از کجا می‌آید. مثلا چرا «مفتعلن مفاعلن» به گوش ما موزون است اما «مفاعیلن مستفعلن» را نسبتا (یا کاملاً) ثقیل و ناموزون می‌یابیم. این ترجیح حاصل عادت‌های ما و نهایتا برآمده از تصادفی تاریخی است، مربوط به نظام آوایی و واجی زبان فارسی است، یا ریشه در ترجیحات موسیقایی غریزی ما دارد؟ اگر موزون بودن صرفا حاصل عادت است چرا شهودهای ما دربارهٔ وزن به این اندازه قوی‌اند و چرا حتی دربارهٔ اوزانی که تا کنون نشنیده‌ایم قضاوت‌های سازگار و پایدار داریم؟ اگر موزون بودن امری مربوط به زبان فارسی است چرا نظام وزنی ما شباهت‌های جدی با نظام‌های وزنی عربی و یونانی و سانسکریت و غیره دارد؟ اگر موزون بودن ریشه در ترجیحات موسیقایی غریزی بشر دارد چرا سنن وزنی مختلفی در جهان وجود دارند؟ به طور خلاصه، پاسخی که در این کتاب عرضه می‌شود این است که نظام وزنی‌ای که در شعر فارسی به کار گرفته می‌شود حاصل یک نظام پارامتردهی به‌خصوص بر روی مجموعه‌ای از گرایش‌های ریتمی غریزی بشری است.

آن‌چه در بالا ذکر شد بخش انتزاعی کتاب است، اما محتوای کتاب عمدتا به کندوکاو در شکل اوزان فارسی، اختیارات شاعری، و نسبت آنها با نظام‌های وزنی دیگر می‌پردازد. کتاب «نظام وزنی شعر فارسی» کتاب روان و ساده‌ای نیست. این کتاب ذاتاً پژوهشی است، در نتیجه مخاطب آن کسانی هستند که از جنبه‌ای علمی دربارهٔ ذات وزن شعر کنجکاوند نه کسانی که می‌خواهند برای تمرین شاعری یا نیازهای درسی با بحور و اوزان فارسی آشنا شوند. گذشته از آن، رویکرد این کتاب بیشتر باب طبع اهل زبان‌شناسی و روان‌شناسی و نظریهٔ موسیقی است، نه اهل ادبیات. با همه عشقی که به شعر فارسی دارم، واقعیت این است که موضوع این کتاب شعر فارسی نیست بلکه پدیده‌ای تاریخی و روان‌شناختی به نام شهود وزنی فارسی‌زبانان است.

در عین حال، فهم من این است که برای کسی که اولاً قدری کنجکاوی علمی و ثانیاً قدری خودآگاهی دربارهٔ وزن و ریتم داشته باشد، مطالعهٔ این کتاب می‌تواند بسیار مفرح باشد، مستقل از این که چه‌قدر با بخش‌های مختلف نظریه موافقت داشته باشد. بخش مهمی از آن‌چه این کتاب قصد دارد منتقل کند طرح مسأله است، یعنی شرح ذات مسألهٔ وزن شعر، نظم‌های دلپذیر و پیچیدگی‌های غیرمنتظرهٔ آن، و ارتباط آن با روان‌شناسی، زبان‌شناسی، تاریخ، و تئوری موسیقی. کار سه فصل نخست کتاب عمدتاً همین است، و مطالعهٔ این سه فصل می‌تواند برای هر خوانندهٔ متصف به آن صفات که برشمردم جذاب باشد.

بعد از آن، بخش تخصصی‌تر کتاب شرح جزئیات نظریهٔ عروضی به‌خصوصی است که در باب عروض فارسی عرضه کرده‌ام. در این‌جا شاید خوب است معنای عبارت «نظریهٔ عروضی» را روشن کنم. مقصود من از نظریهٔ عروضی، نظریه‌ای است که می‌کوشد قواعدی عرضه کند که مشخص می‌کنند اوزان مجاز در فارسی کدامند. چنین نظریه‌ای ذاتاً توان پیش‌بینی دارد و می‌توان ضعف و قوتش را با نظر به پیش‌بینی‌های صحیح و سقیمش سنجید. بدین معنا، آثار کسانی مانند سیروس شمیسا، حسین جلی، مهدی حمیدی، و پل کیپارسکی دربارهٔ وزن شعر فارسی مشتمل بر نظریهٔ عروضی نیستند. نظریه‌های عروضی مهم قبل از این عبارتند از نظریه‌های لورنس الول‌ساتن، پرویز ناتل خانلری، بروس هیز، و ابوالحسن نجفی. البته ادعای من این است که این نظریهٔ جدید هم در پوشش دادن داده‌ها و هم در متکی کردن قواعد وزنی بر اصول شناخته‌شده، از هر چهار نظریهٔ پیشین موفق‌تر است، اما طبعاً خوانندهٔ بصیر بر قضاوت خود اتکا خواهد کرد، نه آن‌چه عطار بگوید. البته باید ذکر کنم که در کنار این نظریه‌ها، نظریهٔ وزنی دیگری نیز از سوی امید طبیب‌زاده در سال ۱۴۰۱در قالب کتابی از سوی انتشارات بهار منتشر شد (ماجرای شباهت چشمگیر اجزای مختلف کتاب ایشان به آن‌چه من سه سال قبل از آن در رسالهٔ دکتری منتشر کرده بودم و حواشی نقدها و اعتراضات ایشان و پاسخ‌ها و نقدها و اعتراضات من مفصل است و جای شرحش این‌جا نیست). در میان این نظریه‌های رقیب، تنها موردی که به توصیف و نظم‌دهی داده‌ها بسنده نکرده است و کوشیده است مبنایی برای ذات اوزان فارسی بیابد نظریهٔ بروس هیز است. از قضا تنها نظریهٔ وزن شعر فارسی که در میان فارسی‌زبانان شناخته شده نیست و در آثار عروضیان فارسی‌زبان تقریبا هیچ ارجاعی به آن دیده نمی‌شود نیز همین نظریه است. این در حالی‌ست که بروس هیز بدون شک یکی از بزرگ‌ترین واج‌شناسان جهان در صد سال اخیر است. در کتاب کوشیده‌ام مختصراً به شرح نظریهٔ بروس هیز دربارهٔ وزن شعر فارسی و ضعف‌ها و قوت‌های آن نیز بپردازم.

یک فصل دیگر از کتاب (که در رسالهٔ دکتری معادلی نداشت) ارائهٔ شرحی از نظام وزنی شعر فارسی گفتاری (یعنی وزن ترانه‌های موسیقی مدرن، اشعار عامیانه، شعارهای خیابانی، لالایی‌ها و غیره) است. این بخش از کتاب، شعر فارسی گفتاری را نیز مانند شعر فارسی رسمی بر اساس موسیقی تحلیل می‌کند و در ادامهٔ مسیر پژوهشی کسانی چون ساسان فاطمی و علی‌اکبر مصورفر، اختیارات وزنی در شعر فارسی گفتاری را از این منظر توضیح می‌دهد. همچنین، بخش بزرگی از این فصل به بررسی این امر می‌پردازد که در شعر فارسی گفتاری در کدام دسته از کلمات مصوت‌های بلند می‌توانند به شکل کوتاه ظاهر شوند.

نهایتاً، فصلی از کتاب که احتمالاً کمترین تعداد علاقه‌مند را در جهان فارسی‌زبان دارد، فصلی دربارهٔ وزن شعر عربی است. ادعای کتاب این است که نظام‌های عروضی فارسی و عربی (و همچنین نظام‌های وزنی لاتین، سانسکریت، یونانی باستان، و حتی ژاپنی) نمودهای مختلفی از مجموعهٔ عمدتاً یکسانی از گرایش‌های ریتمی غریزی بشری هستند. آن‌چه این نظام‌های وزنی را متفاوت می‌کند صرفاً تفاوت‌هایی در چند پارامتر ساده در این گرایش‌های غریزی است، نه تصادف‌هایی تاریخی.

وزن شعر در زبان‌های ایرانی

چند ماه پیش مقاله‌ای که درباره وزن شعر در زبان‌های ایرانی نوشته بودم بعد از مدت‌ها منتشر شد. هرچند در آن مختصری استدلال تازه و دادهٔ جدید نیز دیده می‌شود، در نهایت جنبهٔ ترویجی ومروری دارد تا پژوهشی. از آن‌جا که مقاله به انگلیسی است، گزارشی ساده‌سازی‌شده از محتوای آن را در این‌جا به فارسی عرضه می‌کنم. اصل مقاله انگلیسی به شکل رایگان در این‌جا در دسترس است (در قالب فصلی از یک کتاب). تأکید می‌کنم که متن پیش رو ترجمه یا حتی خلاصه‌ای از مقالهٔ اصلی نیست، بلکه متنی مستقل است که مبتنی بر آن است.

عبارت «زبان‌های ایرانی» به معنای زبان‌های سرزمین ایران نیست، بلکه اصطلاحی فنی است برای اشاره به زبان‌هایی با تبار مشترک که شامل فارسی، کردی، پشتو، بلوچی، و ده‌ها زبان دیگر می‌شود. این زبان‌ها همه منشعب از زبانی واحد هستند که چندهزار سال پیش تکلم می‌شده است. واژهٔ «ایرانی» در این کاربرد فنی دال بر مجموعه‌ای از اقوام باستانی است، نه کشور مدرن ایران. از قضا زبان‌های ایرانی‌ای وجود دارند که دارای جامعه‌ای از گویشوران در ایران نیستند. دو مورد از بارزترین مثال‌ها عبارتند از زبان زازاکی که در ترکیه تکلم می‌شود و زبان آسی که در روسیه و بخش‌هایی از سرزمین‌های مورد مناقشهٔ جداشده از گرجستان تکلم می‌شود. جمعیت گویشوران پشتو در ایران نیز بسیار کوچک است. از سوی دیگر، زبان‌هایی نیز وجود دارند که در ایران دارای جمعیت گویشور بومی هستند اما به لحاظ فنی زبان ایرانی محسوب نمی‌شوند. بارزترین نمونه‌ها از این دسته عبارتند از عربی، آشوری، ترکی آذربایجانی، ترکمنی، ارمنی، و گرجی.

در بررسی وزن شعر در زبان‌های ایرانی، ابتدا باید به شکلی کلی‌تر نسبت خانواده‌های زبانی با سنت‌های وزنی را مشخص کرد. سنت‌های مربوط به وزن شعر معمولاً چندان با خانواده‌های زبانی انطباق ندارند. به طور کلی، بر خلاف تصوری رایج، سنت وزنی یک زبان بازتاب مستقیمی از نظام واجی آن زبان نیست. هرچند ساختار واجی زبان در چگونگی نظام وزنی شعر در آن زبان نقش‌هایی دارد، در نهایت رابطهٔ میان زبان و نظام وزنی نسبتاً سست است. مثلاً نظام وزنی شعر فارسی متکی بر این ویژگی زبان فارسی است که میان هجاهای کوتاه و بلند (و کشیده) تفاوت قائل است، اما وابستگی نظام وزنی بر ویژگی‌های فارسی تقریبا در همین‌جا به پایان می‌رسد. این که «لن مفتعلن مفاعلن فع» در شعر فارسی محبوب‌تر از «متفاعلن متفاعلن» است حال آن که در شعر عربی ماجرا برعکس است هیچ ارتباطی به نظام واجی زبان‌های فارسی و عربی ندارد. شاهد روشن ماجرا هم این است که زبان‌های متفاوتی از جمله ترکی و اردو هم به راحتی همین الگوهای وزنی که در شعر فارسی مشاهده می‌شود را در سنت‌های شعری خود به کار می‌برند.

در میان زبان‌های ایرانی تنوع نظام‌های وزنی چشمگیر است. در این خانوادهٔ زبانی، هم نظام‌های وزنی کمّی به چشم می‌خورند، هم نظام‌های وزنی تکیه‌ای، و هم نظام‌های وزنی هجایی. وزن کمّی همان نوعی از وزن است که بیشتر فارسی‌زبانان با آن آشنایند. این وزن متکی بر طول هجاهاست (مثلا فاعلن در حقیقت یعنی بلند کوتاه بلند). اما وزن تکیه‌ای در فارسی جایگاهی ندارد. این نوع وزن متکی بر تکیهٔ زبانی است (مثلاً در انگلیسی، عبارت to be or not to be می‌تواند به عنوان بخشی از یک مصراع موزون در شعر شکسپیر ظاهر شود چرا که درجه تکیهٔ هجاهای آن به خوبی با قالب تکرار الگوی «ضعیف قوی ضعیف قوی…» که الگویی مطلوب در وزن انگلیسی است منطبق است). اما سومین نوع وزن یعنی وزن هجایی، مبتنی بر تعداد هجاها در هر سطر (یا واحدهای کوچک‌تر از سطر) است. آن‌چه عملاً واحدهای جداشونده در نظام‌های هجایی را معنادار می‌کند مرز کلمات یا عبارات است. در حقیقت اگر مرز کلمات و عبارات را نادیده بگیریم، هر متنی (گاهی با صرف نظر از چند هجای آخرش) قابل تقسیم به واحدهایی با تعداد هجای یکسان است. بدیهی است که وزن هجایی ساده‌ترین نوع وزن است، هم در تشخیص و هم در سُرایش.

شاخص‌ترین نظام وزنی کمّی در زبان‌های ایرانی متعلق به فارسی است.این نظام وزنی شباهت‌های قابل توجهی با نظام وزنی شعر عربی فصیح شباهت دارد. عمق ارتباط تاریخی سنت‌های مکتوب فارسی نو و عربی نیز امری معلوم است. در نتیجه بسیاری از پژوهشگران ریشهٔ وزن شعر فارسی را در وزن شعر عربی جستجو کرده‌اند. در عین حال، وزن شعر فارسی با وزن شعر عربی تفاوت‌های چشمگیر نیز دارد (حال آن که مثلاً وزن کمّی در شعر ترکی و کردی و اردو تفاوت خاصی با وزن شعر فارسی ندارد). در نتیجه هرچه‌قدر هم وزن عربی را ریشهٔ وزن فارسی بدانیم، روشن است که نظام وزنی شعر فارسی دارای ویژگی‌هایی است که وارداتی نیستند.

در شعر فارسی رسمی ده‌ها بحر (خانوادهٔ وزنی) مجاز وجود دارند. دانشمندان قرن‌ها کوشیده‌اند به این سؤال پاسخ دهند که چه چیز این جایگاه ویژه را به این بحور بخشیده است، مثلاً چرا تکرار «مفتعلن مفاعلن» اوزانی مجاز می‌سازد اما تکرار ««مستفعلن مفاعیلن» نه. برخی از نظریه‌های مدرنی که کوشیده‌اند مدل نسبتاً جامع و مانعی از مجموعهٔ اوزان فارسی عرضه کنند عبارتند از نظریه‌های لورنس الول‌ساتن، مسعود فرزاد، پرویز ناتل خانلری، بروس هیز، ابوالحسن نجفی، و محسن مهدوی مزده. بر خلاف مدل‌های سنتی، هیچ‌یک از این نظریات اوزان فارسی را بر اساس اوزان عربی تحلیل نمی‌کنند.

نظریه‌های الول‌ساتن، خانلری، و نجفی همگی متکی بر الگوهایی دایره‌مانندند که اوزان فارسی در حقیقت زیررشته‌هایی از آنها هستند. مثلاً اگر هجاهای «مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن» را پشت سر هم در دایره‌ای بنویسیم، بنا بر این که از کجای دایره شروع کنیم، در این دایره نه‌تنها «مفتعلن مفاعلن» که می‌توانیم مثلاً «فعلاتُ فاعلاتن» را نیز تولید کنیم. بدین ترتیب، این نظریات مجموعهٔ نسبتاً بزرگ و ظاهراً ناهمگن بحور شعر فارسی را به مجموعه‌ای کوچک‌تر از الگوهای پایه‌ای تقلیل می‌دهند.

نظریه‌های فرزاد، هیز، و مهدوی مزده بر ارتباط میان هجاها در هر وزن مجزا تمرکز دارند و می‌کوشند برای خوش‌ساختی اوزان قواعدی معرفی کنند، اما در این راه شیوه‌های بسیار متفاوتی پیش می‌گیرند. نظریهٔ فرزاد بر تعداد هجاها متمرکز است. نظریهٔ هیز در قلمرو سنت واج‌شناسی زایشی (generative phonology) است و با اتکا بر چند الگوی بسیار کوتاه پایه (مثلا «بلند بلند بلند») و اجرای چند عملیات پایه‌ای مانند تکرار، قلب (جابه‌جایی «بلند کوتاه» با «کوتاه بلند») و عکس تسکین (جابه‌جایی «بلند» با «کوتاه کوتاه») بر روی این الگو، اوزان اصلی فارسی را تولید می‌کند. نظریهٔ مهدوی مزده بر سنت پژوهشی‌ای استوار است که بر رابطهٔ اوزان شعر با الگوهای وزنی موسیقایی متمرکزند (از جمله آثار حسین جلی، حسین دهلوی، ساسان فاطمی، مهدی آذرسینا، و اثر مشترک مسعود راستی‌پور و بهراد بنائی) و ارکان اوزان را نمودی از میزان‌های موسیقایی می‌داند. در این نظریه، مثلاً وزن مشهور به «مستفعلُ فاعلاتُ فعلن» به شکل «لن مفتعلن مفاعلن مف» تحلیل می‌شود که در آن آغاز هر رکن محل یک ضرب قوی است. در این مدل، درجهٔ بالای خوش‌ساختی این وزن حاصل برآورده‌ شدن چند شرط است، از جمله این که مفتعلن و مفاعلن هردو شش مورا طول دارند، هردو منتهی به هجای بلند هستند، و به اندازهٔ تنها یک عملیات «قلب» با یکدیگر فاصله دارند.

اگر فارسی گفتاری را گونهٔ زبانی جداگانه‌ای بدانیم، می‌توانیم از شعر فارسی گفتاری به عنوان نمونهٔ دیگری از وزن کمّی در زبان‌های ایرانی یاد کنیم. به استثنای دکتر امید طبیب‌زاده وبرخی از شاگردان ایشان، تقریباً تمامی کسانی که در چند دههٔ اخیر در آثار پژوهشی خود دربارهً وزن شعر در فارسی گفتاری سخن گفته‌اند دربارهٔ کمّی بودن آن اتفاق نظر داشته‌اند (از جمله علی‌اشرف صادقی، تقی وحیدیان کامیار، ایرج کابلی، ساسان فاطمی، عبدالخالق پرهیزی، محسن مهدوی مزده، و علی‌اکبر مصورفر). حتی دکتر طبیب‌زاده نیز در ویراست دوم کتابشان دربارهٔ وزن شعر عامیانهٔ فارسی، هرچند آن را کمّی نخوانده‌اند بر اهمیت طول هجا در آن اذعان داشته‌اند. چنان که دکتر وحیدیان کامیار سال‌ها پیش خاطرنشان کرده‌اند، تفاوت اصلی شعر فارسی گفتاری با شعر فارسی رسمی در این است که اجازه می‌دهد مصوت‌های بلند گاهی به شکل کوتاه تلفظ شوند. در شعر عامیانه (که صرفاً زیرمجموعه‌ای از شعر فارسی گفتاری است)، تقریباً تمامی اوزان ارکان شش‌مورایی دارند. اما در اشعار حرفه‌ای فارسی گفتاری وضعیت چنین نیست. گفتنی‌ست که چنان که در کتاب مهدوی مزده (۱۴۰۳) در فصل مربوط به وزن شعر فارسی گفتاری شرح داده شده است، کوتاه شدن مصوت بلند در شعر فارسی گفتاری در همهٔ کلمات با بسامد یکسان رخ نمی‌دهد، بلکه در کلمات رسمی‌تر به مراتب رایج‌تر است.

در میان زبان‌های ایرانی، بعد از فارسی، کُردی دارای غنی‌ترین سنت شعری با وزن کمّی است. چگونگی نسبت نظام واجی کردی سورانی با وزن کمّی به خوبی در کتاب دکتر عبدالخالق پرهیزی شرح داده شده است. مهم‌ترین محل تفاوت میان نظام‌های وزنی فارسی و کردی سرنوشت هجاهای کشیده است. در شعر کردی، بر خلاف شعر فارسی، رایج (اما نه ضروری) است که در شعر با هجاهای کشیده مانند هجاهای بلند برخورد شود.

در بسیاری از زبان‌های ایرانی دیگر نیز، به‌خصوص آن‌ها که در مرزهای ایران امروزی تکلم می‌شوند، شعر با وزن کمّی رایج است. مثلاً وزن کمّی در شعر بلوچی کاملاً جاافتاده است. جزئیات این نظام وزنی به خوبی در کتاب دکتر عبدالغفور جهاندیده شرح داده شده است. گیلکی یکی دیگر از نمونه‌های بارز است. بر خلاف آن‌چه در برخی منابع ذکر شده، کمّی بودن وزن شعر گیلکی نیز روشن به نظر می‌رسد. مثلاً این ابیات گیلکی از محمدعلی افراشته را در نظر بگیرید: «برار ای برار خلقه جا الامان/ نه شا پیش دکفتن نه شا پس ایسان / اگر تند تن راه بیشی بیج گیدی / اگر آرام آرام بیشی گیج گیدی» (منقول از مجموعهٔ ابراهیم فخرائی). وزن این مصراع‌ها همان وزن مشهور به «فعولن فعولن فعولن فعَل» (وزن شاهنامه) است، اما برای مشاهدهٔ نگاشت هجاها به قالب وزن لازم است برخی هجاهای «بلند» را کوتاه در نظر بگیریم. (جهت مشاهدهٔ تقطیع این ابیات، نمونه‌های دیگر از شعر گیلکی، و توضیح دربارهٔ نظریات جایگزین، اصل مقالهٔ انگلیسی Poetic Meter in Iranian Languages را ملاحظه بفرمایید).

احتمالاً غنی‌ترین سنت شعر هجایی در زبان‌های ایرانی متعلق به شعر گورانی است. متون مقدس یارسان مبتنی بر سطور ده‌هجایی (متشکل از دو واحد پنج‌هجایی) هستند. چنان‌که پیشتر گفته شد، مرز کلمات و عبارات در شعر هجایی نقشی اساسی ایفا می‌کند.

شعر هجایی در زبان‌های کردی سورانی و کرمانجی نیز رایج است. به طور ویژه، پس از رشد همپای تجددخواهی و ملی‌گرایی در منطقه، بسیاری شاعران کُرد نیز مانند شاعران ترک تصمیم گرفتند وزن کمّی را به عنوان نمادی از سنت کهنه، فارسی‌زده، و عربی‌زده به کناری بنهند و به شعر هجایی به عنوان پدیده‌ای «بومی‌تر» روی خوش نشان دهند. رواج همزمان شعر با وزن هجایی و شعر با وزن کمّی در این زبان‌ها شاهد قدرتمندی برای استقلال نظام واجی از نظام وزنی است. اگر قرار بود سنت‌های وزنی به شکل انعطاف‌ناپذیری توسط ساختارهای زبانی تعیین شوند، رواج دو نظام وزنی تا این حد متفاوت در یک جامعهٔ زبانی ممکن نمی‌بود. لازم به یادآوری است که این گسست میان نظام واجی و نظام وزنی در جهت دیگر نیز قابل مشاهده است، یعنی یک نظام وزنی می‌تواند در دو زبان متفاوت به کار رود. نمونهٔ بارز این امر که پیش از این مورد اشاره قرار گرفت، سنت وزنی مشترک میان فارسی، کردی، ترکی، اردو، و چند زبان دیگر است.

مهم‌ترین زبان ایرانی که وزن تکیه‌ای در آن مورد پژوهش قرار گرفته پشتو است (چنان که از یکی از متخصصان زبان آسی شنیده‌ام، به نظر می‌رسد وزن شعر آسی نیز تکیه‌ای است اما متأسفانه پژوهش جدی‌ای در این باره صورت نگرفته است). رایج‌ترین نوع وزن پشتو به این صورت است که پس از هر سه هجای بی‌تکیه یک هجای تکیه‌بر ظاهر می‌شود. این مقاله را با نمونه‌ای از شعر پشتو با وزن تکیه‌ای به پایان می‌بریم (ترجمه و تحلیل وزنی بر اساس مکنزی). در نسخهٔ آوانگاری‌شده هجاهای تکیه‌دار با قلم ضحیم مشخص شده‌اند. توجه کنید که نظام واجی پشتو ترکیب‌های پیچیده‌ای را در ابتدای هجاها مجاز می‌شمارد. مثلاً کل کلمه xwdāy یک هجاست و سه صدای xwd هرسه صامت‌های ابتدایی آن هستند.

په لوړو غرو د خدای نظر دی
پر سر يې واورې اوروي چا پېر گلونه
غنچه د ګلو مې په لاس ده
که څوک ګلونه بویوي نو را دې شینه

pa lo.yo ɣro da xwdāy na.ẕar day
par sar ye wāw.re o.ra. čā.per gu..na
ğun.ča da gu.lo me pa lās da
ka cok gu..na bo.ya. no rā-de-šīna

ترجمه:

بر کوه‌ها جلوهٔ خداست
بر سرشان برف می‌بارد و اطرافشان گل
در دستم غنچه‌ایست
هرکه بوی گل را دوست دارد نزد من بیاید

آذرسینا، مهدی (۱۳۹۶). شعر؟ یا موسیقی؟ (تننای شعر سپید). سروش.
پرهیزی، عبدالخالق (۱۳۹۹). وزن شعر کردی. فردوس.
جلی، حسین (۱۳۷۲)، میزان موسیقائی وزن شعر، تهران: نهاد هنر و ادبیات.
جلی، حسین (۱۳۸۳)، میزان موسیقائی وزن شعر، جلد دوم ، تهران: سمرقند.
جهاندیده، عبدالغفور (۱۳۹۹). وزن و قافیهٔ شعر بلوچی. معین.
دهلوی، حسین (۱۳۷۹). پیوند شعر و موسیقی آوازی. ماهور.
راستی‌پور، مسعود و بهراد بنائی (۱۳۹۸). میزان‌بندی و سکوت: مقدمه‌ای بر تحلیل موسیقایی وزن شعر فارسی، در جشن‌نامهٔ دکتر سیروس شمیسا، صص ۴۴۱–۴۶۴.
صادقی، علی‌اشرف (۱۳۵۷). تکوین زبان فارسی. دانشگاه آزاد ایران.
طبیب‌زاده، امید (۱۴۰۰). تحلیل وزن شعر عامیانهٔ فارسی. ویراست دوم. بهار.
فاطمی، ساسان (۱۳۸۲). ریتم کودکانه در ایران: پژوهشی پیرامون وزن شعر عامیانۀ فارسی. ماهور.
فخرائی، ابراهیم (۱۳۵۸). گزیدهٔ ادبیات گیلکی. کتابفروشی طاعتی رشت.
کابلی، ایرج (۱۳۷۶). وزن‌شناسی و عروض. آگاه.
مصورفر، علی‌اکبر (۱۳۹۹). وزن ضربی شعر عامیانه و رابطهٔ آن با عروض سنتی. شورآفرین.
مهدوی مزده، محسن (۱۴۰۳). نظام وزنی شعر فارسی. نشر نو.
ناتل خانلری، پرویز (۱۳۲۷). تحقیق انتقادی در عروض فارسی. انتشارات دانشگاه تهران.
نجفی، ابوالحسن (۱۳۹۴). دربارهٔ طبقه‌بندی وزن‌های شعر فارسی. نیلوفر.
وحیدیان کامیار، تقی (۱۳۵۷). بررسی وزن شعر عامیانه. آگاه.


Elwell-Sutton, Laurence (1976). The Persian metres. Cambridge University Press.
Farzad, Masoud (1967). Persian Poetic Meters; a Synthetic Study with 94 Tables. Leiden: Printed for the author by (E. J. Brill, Ed.).
Hayes, B. (1979). The Rhythmic Structure of Persian Verse. Edebiyat: Journal of ME Literatures, 11, 193–242.
Mackenzie, D. N. (1958). Pashto Verse. Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 21(2).


تکیهٔ جمله و ترتیب کلمات در فارسی

اصطلاحات و نظریه‌های زبان‌شناسی در دهه‌های اخیر آن‌قدر پیچیده شده‌اند که فهم متون این رشته برای غیرمتخصصان تقریباً غیرممکن شده است. در عین حال، فکر می‌کنم سخن اصلی بسیاری از این متون چندان پیچیده نیست و هرچند درک جزئیات آن نیاز به آشنایی با رشته دارد، کلیات آن اگر به شکل دیگری عرضه شود برای غیرزبان‌شناسان نیز قابل‌درک و البته جالب است. اخیراً مقاله‌ای به انگلیسی منتشر کردم که فکر می‌کنم محتوایش می‌تواند برای غیرزبان‌شناسانی که با زبان فارسی آشنایند جذابیتی داشته باشد. سعی می‌کنم در این‌جا خلاصه‌ای از سخن اصلی این مقاله را به فارسی بیان کنم.

تکیهٔ جمله چیست؟

در هر جملهٔ سادهٔ فارسی، معمولاً یکی از کلمات جمله با تکیه‌ای شدیدتر از سایر کلمات جمله درک می‌شود. در جملات زیر، کلمهٔ دارای تکیهٔ اصلی جمله با قلم ضخیم مشخص شده است.

۱. مریم خندید.

۲. مریم غذا خورد.

۳. مریم به مدرسه رفت.

۴. مریم بلند می‌خنده.

۵. مریم همیشه می‌خنده.

طبعاً هنگامی که قصد تأکید ویژه روی یکی از کلمات داشته باشیم، محل تکیهٔ اصلی را تغییر می‌دهیم. مثلا در جملهٔ اول اگر موضوع اصلی تأکید ما «مریم» باشد، تکیهٔ اصلی را روی «مریم» قرار می‌دهیم نه روی «خندید». اما نکتهٔ مهم این است که اگر تأکید ویژه‌ای روی هیچ‌یک از اجزای جمله نداشته باشیم و صرفاً بخواهیم کل محتوای جمله را در یک بافت گفتمانی خنثی بیان کنیم، تکیه‌ها را به شکلی که در بالا مشخص شده قرار می‌دهیم. مثلا اگر کسی بپرسد «چه اتقافی افتاد؟» و پاسخ ما «مریم به مدرسه رفت» باشد، تکیه را روی کلمهٔ «مدرسه» قرار می‌دهیم. به این تکیه‌گذاری که مشتمل بر تأکید خاصی روی هیچ‌یک از اجزای جمله نیست «تکیه‌گذاری خنثی» می‌گوییم. به‌عنوان نکته‌ای حاشیه‌ای اشاره می‌کنم که در تاریخ زبان‌شناسی کسانی بوده‌اند که معنادار بودن و خوش‌تعریف بودن مفهوم «تکیه‌گذاری خنثی» را نپذیرفته‌اند. از نظر آنها، حتی در این مثال نیز به دلایلی در واقع تأکیدی روی «مدرسه» وجود دارد. به نظر من و بیشتر پژوهشگران این حوزه، دلایل خوبی در رد این نگرانی وجود دارد. اما جای رفع این نگرانی این‌جا نیست.

نکتهٔ مقدماتی دیگری که باید به آن اشاره کنم این است که از لحاظ آوایی کلمه‌ای که تکیهٔ اصلی جمله را دارد واقعاً از حیث زیروبمی شاخص‌تر از همهٔ کلمات دیگر جمله نیست. آن‌چه دربارهٔ این کلمه شاخص است این است که آخرین کلمهٔ جمله است که دارای تکیه است. مثلاً در «مریم دیروز غذا خورد»، واقعیت این است که سه کلمهٔ «مریم»، «دیروز» و «غذا» هرسه از لحاظ زیروبمی دارای تکیه هستند و کلمهٔ «خورد» فاقد تکیه است. اما سوگیری‌های ذهنی ما چنانند که با شنیدن جمله‌ای با چنین تلفظی، حس می‌کنیم «غذا» شاخص‌ترین کلمهٔ جمله است. در نتیجه از لحاظ فیزیکی و آوایی، اگر بخواهیم دقیق‌تر سخن بگوییم به‌جای عبارت «تکیهٔ اصلی» باید از لفظ «تکیهٔ نهایی» استفاده کنیم. اما سوگیری‌های ذهنی ما چنان است که این تکیهٔ نهایی را قوی‌تر از سایر تکیه‌های جمله حس می‌کنیم. در نتیجه بنا بر سنت رایج در میان زبان‌شناسان، می‌گوییم کلمهٔ «غذا» دارای تکیهٔ اصلی در جمله است.

تکیهٔ جمله در کجا قرار می‌گیرد؟

حال به سؤال اصلی پژوهش می‌پردازیم. چه‌چیز محل تکیهٔ اصلی را در حالت خنثی تعیین می‌کند؟ مثلاً چرا در «مریم به مدرسه رفت» تکیه روی گروه متممی «به مدرسه» است اما در «مریم از مدرسه آمد» تکیه روی فعل است؟ لازم به تذکر است که برخی از الگوهایی که در تکیه‌گذاری فارسی مشاهده می‌کنیم در زبان‌های دیگر نیز قابل مشاهده است. مثلاً به نظر می‌رسد ترجیج تکیه روی مفعول (به جای فعل) ترجیحی جهانی یا تقریباً جهان‌شمول است (نک. مثال ۲). در نتیجه سؤال جنبه‌های جالب‌تری پیدا می‌کند. چرا محل تکیه در زبان‌های مختلف مشابه است؟ آیا ماجرا نهایتاً به نوعی به معنای کلمات و نقش گفتمانی‌شان بستگی دارد، یا به ترتیبشان، یا به نسبتشان در درخت نحو، یا به مجموعه‌ای از این موارد؟

نظریه‌های متعددی دربارهٔ این پدیده در زبان‌های مختلف وجود دارند، و تقریباً‌ همهٔ آنها به طور مستقیم یا غیرمستقیم جایگاه تکیه را از روی ساختار نحوی مشخص می‌کنند. پیشنهاد من برای توضیح این پدیده نیز چنین است. یکی از مشاهدات بنیادی‌ای که پیشنهاد من بر آن استوار است این است که اگر ترتیب کلمات جمله را تغییر دهیم محل تکیهٔ جمله تغییر نمی‌کند:

۶.الف. مریم دیشب آب خورد.

۶.ب. دیشب آب خورد مریم.

۶.پ. مریم آب خورد دیشب.

۶.ت. مریم دیشب خورد آب.   (این مثال فقط در زبان شعر ممکن است)

من بر اساس چنین مثال‌هایی نتیجه می‌گیرم که محل تکیهٔ اصلی در جملهْ مستقل از ترتیب ظاهری کلمات است. این بخش از استدلال جزئیاتی دارد که در این معرفی از آن‌ها صرف‌نظر می‌کنم، اما خلاصهٔ سخن این است که کلمه‌ای که باید تکیهٔ اصلی جمله را جذب کند مستقل از ترتیب ظاهری کلمات همواره این تکیه را دریافت می‌کند.

نکتهٔ مهم دیگری که بر آن اتکا می‌کنم این است که به طور کلی می‌توان چنین استدلال کرد که تکیه داشتن حالت طبیعی کلمات است و تکیه نداشتن حالت غیرعادی. ما در تلفظ منفرد کلمات همواره هجای تکیه‌بر آنها را با تکیه تلفظ می‌کنیم. مثلاً در «حتی» تکیه را روی هجای نخست می‌گذاریم و در «دیشب» تکیه را روی هجای دوم می‌گذاریم. کلماتی که در یک جمله بعد از واژهٔ دارای تکیهٔ اصلی می‌آیند از این جهت در وضعیتی غیرعادی هستند چون بی‌تکیه ادا می‌شوند و محل هجای تکیه‌بر در آنها نامعلوم می‌شود. بدین ترتیب اگر بگوییم «نشد گویا» از آن‌جا که کلمهٔ «گویا» بی‌تکیه شده است نمی‌توان تشخیص داد که منظور کلمهٔ «گویا» به معنای سخن‌گو بوده است یا «گویا» به معنای «ظاهراً». این محو شدن تفاوت دو کلمه، شاهدی است بر این که بی‌تکیه بودن وضعیتی غیرعادی است.

غیرعادی بودن وضعیت بی‌تکیه برای ما اهمیت نظری دارد. می‌توان گفت که در حالت ایدئال تمام کلمات جمله می‌خواهند تکیه داشته باشند. اگر این وضعیت ایدئال برآورده شود عملاً می‌گوییم تکیهٔ اصلی روی آخرین کلمهٔ جمله قرار گرفته است. مثلاً در «مریم از مدرسه آمد» همهٔ کلمات تکیه دارند و در نتیجه می‌گوییم تکیهٔ اصلی روی کلمهٔ «آمد» است. در برخی زبان‌ها از جمله انگلیسی، اکثریت بزرگ جملات چنین وضعیتی دارند، یعنی تکیهٔ اصلی‌شان در انتهای جمله قرار دارد. در زبانی مثل فارسی که دائم شاهد تخطی از این وضعیت هستیم، ترتیب کلمات از وضعیت ایدئال خارج شده است (در معنای انتزاعی و استعاری‌ای که گفتیم، نه به این معنا که واقعا زبان فارسی ضعفی یا مشکلی دارد).

حال به استدلال اصلی مقاله می‌رسیم. پیش‌تر دیدیم که کلمهٔ تکیه‌بر مستقل از ترتیب کلماتْ تکیه را دریافت می‌کند. اگر دوباره به جمله‌های مثال ۶ نگاه کنیم می‌توانیم بگوییم که به یک معنا جملهٔ آخر (۶ت) تا آن‌جا که به تکیه مربوط است بهترین ساختار را دارد، یعنی در آن هیچ کلمه‌ای بی‌تکیه نشده است. من از این مشاهده به عنوان سرنخی شهودی برای تقریب ذهن (نه اثباتی متقن) استفاده می‌کنم تا پیشنهاد دهم که شاید ترتیب «اصلی» و «پنهان» کلمات جمله در فارسی همان ترتیب ۶ت است، یعنی «مریم دیشب خورد آب»، و آن‌چه ما در ظاهر مشاهده می‌کنیم (یعنی «مریم دیشب آب خورد») حاصل جابه‌جایی اجزای جمله است. بدین ترتیب به قانونی برای تعیین محل تکیه در جمله می‌رسیم:

تکیهٔ جمله روی عضوی قرار می‌گیرد که در ترتیب زیرین اجزای جمله، آخرین جزو باشد.

طبق این پیشنهاد، در «مریم دیشب آب خورد» تکیه روی «آب» قرار می‌گیرد چرا که در ترتیب زیرین اجزای این جمله «آب» آخرین کلمه است. اما این سناریو عجیب و پرپیچ‌وخم به نظر می‌رسد. گذشته از آن، هنوز معلوم نکرده‌ایم که ترتیب زیرین اجزای جمله از کجا مشخص می‌شود. آیا مسیری برای تعیین این ترتیب که مستقل از ماجرای تکیه باشد در اختیار داریم؟ در این‌جا باید به سراغ نظریهٔ کین (Kayne) برویم.

تکیه روی مفعول

نظریهٔ مهمی در نحو وجود دارد که صورتی مانند ۶ت را ترتیب واقعی کلمات در تمام زبان‌ها می‌داند. طبق نظریهٔ کین، ساختار نحوی به گونه‌ای ساخته می‌شود که در آن همواره در تمام گروه‌های اسمی و فعلی و غیره، هسته قبل از آرگومان‌هایش ظاهر شود. یعنی مثلا همیشه فعل قبل از مفعول است (مثلاً «خورد آب» و نه «آب خورد») و حرف اضافه قبل از اسم است (مثلاً «از مریم» و نه «مریم از») و زمان فعل قبل از خود فعل است (مثلاً «خواهد رفت» و نه «رفت خواهد»). طبق این نظریه، هرجا در زبانی ظاهراً ترتیب جز این بود، باید فرض کنیم ترتیب زیرین همان بوده و این ترتیب ظاهری حاصل جابه‌جایی‌هایی بعدی اجزای جمله است. بنا بر این، نظریهٔ کین ادعا می‌کند که ترتیب زیرین در مثال ۶ همان «خورد آب» است. از آن‌جا که «آب» در ترتیب زیرین جمله آخرین جزو جمله است، نظریهٔ ما به درستی پیش‌بینی می‌کند که تکیهٔ جمله روی «آب» قرار گیرد، حتی وقتی ترتیب ظاهری چیزی جز این باشد.

بد نیست اشاره شود که حتی در فارسی هم گاهی آرگومان مستقیم فعل پس از فعل قرار می‌گیرد، مثلاً می‌گوییم «اسمشو گذاشتم مریم». در این جمله حتی ترتیب ظاهری هم همانی است که کین ادعا می‌کند، و البته تکیه همان طور که انتظار می‌رود روی آخرین کلمه یعنی «مریم» است.

در مقاله توضیحات مفصلی هم دربارهٔ حالتی که در آن مفعول دارای «را» باشد داده‌ام، اما به دلیل پیچیده‌تر بودن مطلب از ذکر آن در این‌جا اجتناب می‌کنم.

تکیهٔ قید

نظریات زبان‌شناسی همچنین به دلایل مستقل ادعا کرده‌اند که قیدِ حالت همواره آرگومان فعل است و در نتیجه طبق نظریهٔ کین باید بعد از فعل قرار بگیرد. بدین ترتیب باز هم نظریهٔ ما به درستی پیش‌بینی می‌کند که در «مریم بلند می‌خنده» از آن‌جا که جایگاه واقعی قید «بلند» پس از فعل است تکیه روی «بلند‌» قرار گیرد. در مقابل، قیدهای زمان مانند «همیشه» آرگومان فعل نیستند در نتیجه طبق نظریهٔ کین جایگاهشان پیش از فعل است. بدین ترتیب، در «مریم همیشه می‌خنده» نظریهٔ ما به درستی پیش‌بینی می‌کند تکیه روی خود فعل باشد. برای درک قدرت نظریه می‌توانیم همین جملات را در انگلیسی مقایسه کنیم.

۷.الف. Maryam laughs loudly

۷.ب. Maryam always laughs

در انگلیسی تکیه به دلایل واجی معمولاً روی آخرین کلمهٔ جمله است و نقش ترتیب زیرین در آن معمولاً قابل تشخیص نیست. اما موضوع توجه ما در این مثال تکیه در انگلیسی نیست، بلکه ترتیب کلمات در انگلیسی است. مشاهده می‌کنیم که در انگلیسی قید حالت پس از فعل می‌آید و قید زمان قبل از فعل. این تفاوت رفتار میان این دو قید در انگلیسی، کاملاً متناظر است با تفاوت رفتار تکیه‌ای آنها در فارسی. آن‌چه در انگلیسی در انتهای جمله می‌آید (قید حالت) همان است که ما ادعا می‌کنیم در فارسی هم در ترتیب زیرین در انتهای جمله می‌آید.

تکیهٔ گروه‌های متممی

تفاوت گروه‌های متممی «به مدرسه» و «از مدرسه» هم توضیح مشابهی دارد. مثال‌ها را در زیر تکرار می‌کنیم:

۸.الف. مریم از مدرسه اومد.

۸.ب. مریم به مدرسه رفت.

در این‌جا نیز ادعا این است که «به مدرسه» آرگومان فعل است (در نتیجه جایگاه زیرینش پس از فعل است و به همین سبب تکیه می‌گیرد) حال آن که «از مدرسه» آرگومان فعل نیست. اما چگونه می‌توان صحت این ادعا را نشان داد؟ تفاوت ساخت نحوی این جملات برای نحوشناسان موضوع تازه‌ای نیست. اما برای نشان دادن شاهدی ساده برای این تفاوت به شکلی که برای مخاطب غیرزبان‌شناس تا حدی قانع‌کننده باشد، می‌توانیم توجه خوانندگان را به ترتیب رایج کلمات در فارسی گفتاری جلب کنیم:

۹.الف. مریم از مدرسه اومد.

۹.ب. مریم رفت (به) مدرسه.

مشاهده می‌کنیم که گروه متممی «به مدرسه» رفتار متفاوتی دارد و در فارسی گفتاری می‌تواند (و ترجیح می‌دهد) پس از فعل قرار گیرد. از قضا این تفاوت در ترتیب دقیقاً به‌یادآورندهٔ همان چیزی است که ما می‌خواستیم به نفع آن استدلال کنیم. پیشنهاد من این است که جملات ۹الف و ۹ب ترتیب زیرین را نشان می‌دهند. در جملات ۸ با این که ترتیب‌ها عیناً یکسان نیستند تکیهٔ کلمات تابع همان ترتیبی است که در جملات ۹ می‌بینیم.

مؤخره

به طور خلاصه، ادعا این است که تکیهٔ جمله در فارسی و زبان‌های مشابه معمولاً روی همان کلمه‌ای است که در زبان‌های هسته-اول (از جمله، تا حدی، انگلیسی) در انتهای جمله می‌آیند. صحت این پیش‌بینی تا حد خوبی قابل سنجش است، و به گمان من مشاهدات اولیه مساعدند.

هرچند در ابتدا گفتم که این متن برای غیرمتخصصان نوشته شده است، می‌دانم که همچنان خواندنش برای غیرمتخصصان به هیچ وجه آسان نیست. در عین حال، گمان می‌کنم که بر خلاف متن اصلی مقاله، خواندنش برای غیرمتخصصان شدنی است. همچنین، گمان می‌کنم که ادعاهای نظری این مقاله (مثل تقریبا تمام مقالات نحو نظری) به قدری در نگاه اول خلاف شهودند که برای بسیاری از خوانندگان بیش از هر چیز برانگیزندهٔ شکند. در عین حال، فکر می‌کنم عرضه کردن این گونه سخنان به گسترهٔ بزرگ‌تری از مخاطبان برای من (و شاید برای ایشان) مفید است.

فعل مرکب پیروز می‌شود، چون به آن نیاز داریم

دکتر محمدرضا باطنی
دکتر محمدرضا باطنی

دکتر محمدرضا باطنی مقاله معروفی درباره فعل مرکب دارد، که با عنوان «فارسی، زبانی عقیم» منتشر شده است. خلاصه حرف او در آن مقاله خواندنی این است که فارسی سال‌هاست که به سمت استفاده از فعل مرکب به جای فعل ساده (مثلا «فریب دادن» به جای «فریفتن») حرکت کرده است. در نهایت باطنی تجویز می‌کند که سیاست‌های برنامه‌ریزی زبانی باید بکوشند دوباره فارسی را به سمت فعل ساده برگردانند، چرا که ریشه‌های افعال ساده بزرگ‌ترین سرمایه برای تولید واژگان تازه‌اند. او برای نشان دادن این معنا به فعل نُمودن اشاره می‌کند و مشتقاتش مانند نمایش، نما، نمایه، نمودار، نمونه، و نمود.

در فارسی «رایج» امروز کمتر از صد و پنجاه فعل ساده استفاده می‌شوند و باقی افعال همگی مرکبند، در حالی که به نظر می‌رسد در گذشته‌های دور فارسی این طور نبوده. ادعای این نوشته آن است که مستقل از تصمیم ما، این جریان حرکت به سمت افعال مرکب همچنان با قوت پیش خواهد رفت. من، بر خلاف نظرات رایج، گمان می‌کنم که علت به وجود آمدن این روند یک عامل تصادفی یا یک علت بیرونی مانند هجوم اسم‌های عربی نیست، بلکه ریشه در ساختارهای مخصوص زبان فارسی دارد، و به همین دلیل گویشوران زبان به آن گرایش شدیدی دارند و در نتیجه جلوگیری از آن تقریبا غیر ممکن است.

ساختارهای مهمی در زبان فارسی هستند که بیانشان فقط با افعال مرکب ممکن است. مثلا، جملات زیر که با فعل مرکب «گشت زدن» ساخته شده‌اند، با فعل ساده «گشتن» قابل بیان نیستند.

۱- گشت که حتما می‌زنم، ولی شاید غذا نخورم.

۲- گشت هم زدم، اما غذا نخوردم.

۳- گشتـو می‌زنم، اما غذا رو شاید نخورم.

توجه کنید که در این‌جا تفاوت‌های معنایی دو فعل «گشت زدن» و «گشتن» مد نظر نیست، بلکه نکته این است که ساختارهای ذکر شده در این مثال‌ها محتاج اینند که کلمات به‌خصوصی بین دو جزء فعل مرکب قرار بگیرند، و در نتیجه ساختن این جملات با فعل ساده ممکن نیست، حتی اگر معنی «گشت زدن» و «گشتن» دقیقا یکی باشد. همچنین، در بعضی از این موارد ما وقتی می‌خواهیم از این ساختارها با افعال ساده استفاده کنیم، گاهی این کلمات را (که اصولا به جایگاه ثانویه در جمله علاقه‌مندند) بعد از خود فعل می‌آوریم. مثلا به جای «گشت که می‌زنم!» می‌گوییم «می‌گردم که!» اما حتما شم زبانی شما هم گواهی می‌دهد که این ترکیب‌ها به هیچ وجه دلچسب نیستند. حتی شاید گاهی وسوسه شده باشید جمله‌هایی مانند این تولید کنید: «غذا هم خوردم، درس هم خوندم، خوا هم بیدم

مورد دیگری که در آن گاهی فعل ساده مشکل‌ساز است مربوط به ضمیر متصل مفعولی اول شخص مفرد است (مثل «م» در «کتکـم زدند»). در این موارد در فعل ماضی اگر بخواهیم از فعل ساده استفاده کنیم آوردن ضمیر متصل مفعولی موجب کژتابی می‌شود:

۱- ترسوندم: (منظور این است که «او مرا ترساند» اما برداشت اولیه شنونده این است که «من (کسی را) ترساندم.»

۲- گرفتم: (منظور این است که «او مرا گرفت» اما برداشت اولیه شنونده این است که «من (کسی را) گرفتم.»

توجه کنید که این کژتابی‌ها با فعل مرکب رخ نمی‌دهند، چرا که ضمیر مفعولی می‌تواند به بخش غیرفعلی بچسبد، مثلا برای «او مرا زد» می‌توانیم به جای «زدم» که کژتابی دارد می‌توانیم بگوییم «کتکم زد». همچنین، نکته مهم این است که در فارسی گفتاری استفاده از ضمیر مفعولی متصل در چنین جملاتی صرفا یک انتخاب نیست، بلکه به آن احساس نیاز می‌شود. اگر در فارسی گفتاری به دوستتان بگویید «اول کمکم کرد، بعد نصیحتم کرد، بعد منو رسوند»، احتمالا نسبت به ترکیب «منو» در جمله آخر احساس خوبی ندارید.

گمان من این است که در غیاب عوامل معارض، همین موارد وقتی در زبان فراگیر شوند و گویشوران به آنها عادت کنند کافی‌اند که بتوانند یک زبان را به سمت ترجیح فعل مرکب به فعل ساده بکشانند. اما به نظرم می‌رسد که عملا گرایش به فعل مرکب از این مرحله هم فراتر رفته است، و فارسی‌زبانان از لحاظ ساختار تکیه‌ای جمله هم نسبت به جملاتی که فعل ساده دارند اقبال کمتری دارند. مثلا، به نظر می‌رسد که صرفا از لحاظ آهنگ، فارسی‌زبانان «زدمون» و «ما رو زد» را به اندازه «کتکمون زد» دوست ندارند. این تمایل می‌تواند جایگاه تکیه مربوط باشد یا صرفا بازتاب عادت فارسی‌زبانان به افعال مرکب باشد (چون غالب افعال فارسی مرکبند)، اما علت آن هرچه باشد به نظر می‌رسد مشخص است که وقتی ترجیح گویشوران یک زبان از مرحله واژگانی فراتر رفت و جنبه نحوی و واج‌شناختی پیدا کرد، جنگیدن با آن تقریبا غیرممکن خواهد بود.

ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای

%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1
البته گرایش دکتری من واج‌شناسی است نه زبان‌شناسی رایانشی

دوستان گروه زبان‌شناسی دانشگاه تهران لطف کردند و اجازه دادند که از فرصت حضور کوتاهم در ایران استفاده کنم و یک ارائه چهل و پنج دقیقه‌ای در دانشگاه تهران داشته باشم. عنوان ارائه‌ام «ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای» است. ارائه نسبتا جزئی و فنی است و قاعدتا برای غیر زبان‌شناسان جذاب نیست، در عین حال در این‌جا چکیده کوتاهی از موضوع ارائه‌ام را قرار می‌دهم تا اگر کسی به شرکت در آن علاقه‌مند شد بیاید، و اگر کسی فهمید که علاقه اولیه‌اش بی‌دلیل بوده، از وقتش استفاده بهتری بکند.

به طور خلاصه، ادعایی که در این ارائه پی می‌گیرم این است که در فارسی محاوره‌ای هرچند در سطح آوایی (فونتیک) تفاوت میان مصوت‌های بلند و کوتاه از میان رفته، اما در سطح واجی (فونولوژیک) این تفاوت همچنان پابرجاست و گویشوران زبان بدون آموزش صریح به این تفکیک دسترسی دارند.

می‌دانیم که در فارسی نوشتاری از دیرباز تفکیک روشنی میان مصوت‌های کوتاه (نشان داده شده با فتحه، کسره و ضمه) و مصوت‌های بلند («آ»، «او»، و «ای») وجود دارد. این تفکیک هم در سطح آوایی (یعنی در تلفظ) مشهود است، به این معنی که تلفظ مصوت‌های بلند واقعا بلندتر است، هم در سطح واجی فعال است (مثلا تعداد کلماتی که در آنها در یک هجا بعد از مصوت بلند دو صامت داریم – مثل «خارک» و «دوست» بسیار کمتر از تعداد کلماتیست که در آنها مصوت‌های کوتاه چنین وضعیتی دارند – مثل «برگ» و «پشت»). وزن عروضی شعر فارسی هم اتکای بسیار بر این تفکیک در طول مصوت‌ها دارد.

در این ارائه ادعا می‌کنم که دست‌کم سه پدیده واج‌شناختی متعلق به فارسی محاوره‌ای هستند که در آنها با مصوت‌های کوتاه و بلند رفتار متفاوتی می‌شود، و از این امر نتیجه می‌گیرم که در ذهن گویشوران فارسی محاوره‌ای این مصوت‌ها همچنان متعلق به دو گروه متفاوت هستند و در صورت ژرف‌ساختی طول متفاوتی دارند هرچند که در سطح آوایی این تفکیک شنیده نمی‌شود.

به گمان خودم جالب‌ترین پدیده‌ای که در جهت اثبات مدعای خود به آن می‌پردازم، وزن شعر در فارسی عامیانه است. ادعای من این است که شعر موزون فارسی از لحاظ موسیقایی به دو طبقه اصلی تقسیم می‌شود: شعر موزون فارسی کتابی و شعر فارسی محاوره‌ای. به این ترتیب من شعر نیما و سهراب و حافظ و ایرج‌میرزا را از لحاظ وزنی در یک دسته قرار می‌دهم و اشعار عامیانه (مثل «سلاملکم عذرا خانوم حال شما چه‌طوره» و «پریا چه‌تون شده»)، ترانه‌های پاپ (مثل «جمعه از ابر سیاه خون می‌چکه» و «تو که چشمات خیلی قشنگه»)، اشعار کودکان (مثل «حسنی نگو بلا بگو») و اکثر شعارهای ساخته مردم (مثل «یه هفته دو هفته» و «بازم بگو نواره») و امثال این‌ها را در دسته دوم قرار می‌دهم. ادعای من این است که وجه تمایز اصلی میان این دو گروه اشعار این است که گروه اول زبان سرودنشان فارسی کتابی است و گروه دوم به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند. پس از آن ادعا می‌کنم که در اشعاری که به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند، ذات وزن عروضی است و اوزان عروضی همان‌هایی هستند که در فارسی کتابی می‌شناسیم. یعنی مثلا «مث ابرای بهار گریه می‌کردن پریا» و «من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش» از لحاظ وزنی عینا یکسان هستند. این ادعایی است که دکتر تقی وحیدیان کامیار (و پیش از آن به شکلی ضعیف‌تر پرویز ناتل خانلری) آن را مطرح کرده و دکتر امید طبیب‌زاده به شدت با آن مخالفت کرده است. من در این ارائه نشان می‌دهم که چرا معتقدم حق با دکتر وحیدیان کامیار است، و توضیح می‌دهم که رفتاری که در شعر محاوره‌ای با طول مصوت می‌شود، دقیقا بازتاب نقشی است که در فرآیندهای دیگری که به آنها اشاره می‌کنم هم فارسی محاوره‌ای برای طول مصوت قائل است. به این ترتیب ادعای من درباره طول مصوت و وزن شعر در فارسی عامیانه هریک به مقبولیت دیگری کمک می‌کنند.