بایگانی برچسب: s

عراق به فتح عین، eye-ran با غمض عین

درصد بزرگی از ایرانی‌های ساکن آمریکای شمالی (به خصوص نسل‌های جدیدتر) از شیوه تلفظ نام کشورشان توسط عموم انگلیسی‌زبان‌ها ناخشنودند. آنها معتقدند اهل کشوری به نام «ایران» هستند اما بیشتر انگلیسی‌زبان‌ها نام کشورشان را آی‌رَن (aɪˈræn) تلفظ می‌کنند. این تلفظ به نظر این ایرانیان هم «غلط» است و هم گاهی حتی «توهین‌آمیز». به طور خلاصه، در زیر توضیح خواهم داد که چرا معتقدم این تلفظ نباید ما را ناراحت کند. این موضوع البته تمام ماجرا نیست، و بهانه‌ای خواهد بود برای مروری بر عوامل اثرگذار بر تلفظ واژگان دخیل در زبان‌های مختلف و شرحی بر چگونگی ماجرا در فارسی و انگلیسی.

دستگاه واجی

هر زبانی برای تلفظ نام‌های بیگانه روش‌های خاصی دارد. مهم‌ترین عامل تعیین‌کننده در این که گویشوران یک زبان نام‌های خارجی را چگونه تلفظ کنند دستگاه واجی زبانشان است. ما در فارسی صدای «عین» عربی را نداریم در نتیجه «عراق» را مثل «اراق» تلفظ می‌کنیم. به همین ترتیب، آمریکایی‌ها حرف “r” در نام ایران را مثل «ر» آمریکایی (که در علایم‌نگاری آی‌پی‌ای با علامت ɹ نشان داده می‌شود) تلفظ می‌کنند نه مثل «ر» فارسی (که در آی‌پی‌ای با علامت r نشان داده می‌شود). تا این‌جای کار را همه می‌دانند و می‌فهمند. به همین دلیل هم کسی به آمریکایی‌ها به خاطر تلفظ خاص «ر»شان در کلمه «ایران» خرده‌ای نمی‌گیرد. اما دامنه تاثیر دستگاه واجی یک زبان بسیار گسترده‌تر از این است! ساختار هجاها، محل تکیه، و شیوه همنشینی واج‌ها نیز همگی در شکل‌گیری تلفظ تاثیر دارند. در زیر با چند مثال موضوع را روشن‌تر می‌کنیم.

در شرایط ایده‌آل، به نظر می‌رسد زبان فارسی ترجیح می‌دهد مصوت قبل از «ا» فتحه باشد. در نتیجه ما کلمه عربی «فِدا» را به صورت «فَدا» تلفظ می‌کنیم، «فِرار» را «فَرار» می‌گوییم، و طبعا نام کشور همسایه را هم به جای «عِراق» می‌گوییم «عَراق» (تلفظ‌های فتحه‌دار کلماتی مثل خلال و خلاف هم از همین سنخند). این ترجیح زبان فارسی در سطح واج‌هایی که داریم و نداریم نیست، بلکه در سطح چگونگی همنشینی واج‌هاست. هر زبانی هزاران ترجیح کوچک و بزرگ این‌چنینی دارد که گویشوران عادی زبان هرچند رعایتشان می‌کنند اما از آنها بی‌خبرند. این که ما با افزودن صدای کسره به ابتدای کلمه به جای slovɑki می‌گوییم eslovɑki هم ریشه در یکی از همین ترجیحات دارد (به زبان قدما اگر بگوییم، در فارسی حرف ساکن در ابتدای کلمه نه تنها مرجح نیست که اصلا مجاز نیست). این که در نام ویکتور هوگو هم Hugo را Hogo تلفظ می‌کنیم ناشی از یکی دیگر از همین ترجیحات است («هماهنگی واکه‌ای» یا “vowel harmony” که دامنه تاثیرش در فارسی بسیار گسترده است). مثال دیگر (و پیچیده‌تر) این است که فارسی هرگاه در کلمه‌ای دو هجای اول مصوت کوتاه داشته باشند و بی‌سکون باشند، تمایل دارد که مصوت دوم را حذف کند. به این ترتیب حرکت (harekat) به حرْکت تبدیل می‌شود و شرکت (sharekat) به شرْکت، و به همین ترتیب در گفتگوی روزمره تلویزیون (televizion) به تلْویزیون و اسدالله (asadollah) به اسْدالله (asdollɑh). در نهایت، به همین دلیل است که در تلفظ نام کشور دوست و برادر آمریکا هم به جای این که به تلفظ اصلی وفادار باشیم و بگوییم amerika، مصوت دوم را حذف می‌کنیم و می‌گوییم آمْریکا.

نظام واجی زبان انگلیسی هم دریایی از این گونه ترجیحات دارد، و از قضا به دلیل تداخل بالای تکیه کلمات (stress) در تلفظ انگلیسی، دستگاه واجی انگلیسی از فارسی به مراتب پیچیده‌تر است. یکی از ترجیحات اساسی دستگاه واجی انگلیسی این است که در اسم‌ها و صفت‌های دوهجایی (اما نه در فعل‌ها!) تکیه روی هجای اول باشد. به هر اسم یا صفت انگلیسی‌ای که فکر کنید، از کلمات ساده مثل happy و mother گرفته تا کلمات دشوار با ریشه لاتینی مثل pungent و fiscal، این قاعده عموما برقرار است (استثناهای ماجرا هم معمولا برای خود قواعد پیچیده‌ای دارند که از ظرفیت بحث ما خارجند). این گرایش در انگلیسی به قدری قوی است که حتی کلمات فرانسوی‌ای که با تکیه روی هجای دوم وارد انگلیسی می‌شوند (مثل bourgeois یا همان «بورژوا»ی خودمان) بعد از مدتی یک تلفظ جایگزین با تکیه روی هجای اول پیدا می‌کنند (bourgeois). با این حساب، می‌توانیم اولین دلیل تلفظ به‌ظاهر-غریب «آی‌رَن» را متوجه شویم. تلفظ انگلیسی‌ای که نزد فارسی‌زبانان مطلوب‌تر است (یعنی ɪrɑn) برای یک انگلیسی‌زبان تلفظ نامطلوبی است چون تکیه را روی هجای دوم قرار می‌دهد و هجای اول را به شکل یک ɪ بی‌تکیه باقی می‌گذارد. اما در تلفظ رایج اما ناخوشایندِ «آی‌رَن»، هر دو هجا تکیه‌برند و در نتیجه خروجی هرچند همچنان برای دستگاه واجی انگلیسی ایده‌آل نیست اما با آن سازگارتر است.

رسم‌الخط

دومین عامل اثرگذار بر شیوه تلفظ نام‌های خارجی در یک زبان رسم‌الخط است. ما در فارسی معمولا به سنگاپور و سومالی به جای sangɑpor و somɑli می‌گوییم sangɑpur و sumɑli. مشخص نیست که جایگزین کردن صدای o با u در این کلمات دلیل سیستماتیک دارد یا تصادفی است، اما این اندازه را با اطمینان نسبی می‌شود گفت که اگر حرف «و» در الفبای فارسی دو خوانش مختلف o و u را اجازه نمی‌داد، چنین تغییری هرگز در تلفظ این واژه‌ها رخ نمی‌داد. نمونه دیگر، نوشته نشدن کسره و فتحه در فارسی است که اجازه می‌دهد تلفظ‌های رقیب در کلماتی مثل واشَنگتن و واشِنگتن بروز پیدا کنند.

در انگلیسی نقش رسم‌الخط در سرنوشت واژگان دخیل به مراتب شدیدتر (و مخرب‌تر!) است. هر انگلیسی‌دانی (یا دست‌کم خیلی از انگلیسی‌زبان‌ها) می‌دانـ(نـ)د که حرف i اگر دو حرف قبل از یک مصوت قرار بگیرد معمولا به شکل «آی» تلفظ می‌شود. در نتیجه حتی با دیدن ترکیب جدید و بیگانه‌ای مثل ijem تلفظ اولیه یک انگلیسی‌زبان آی‌جِم خواهد بود (نه مثلا ایجم). به همین ترتیب، تلفظ «طبیعی» حرف i در ابتدای کلمه «ایران» برای یک انگلیسی‌زبان «آی» است.

به طرز مشابهی، تلفظ طبیعی حرف a صدایی شبیه به فتحه است، نه صدایی شبیه به الف فارسی که در کلمه Iran مورد انتظار ماست. در نتیجه، با تکیه بر رسم‌الخط، واضح است که تلفظ کلمه Iran باید همان آی‌رن باشد نه «ایران». قاعدتا در این‌جای کار هر کسی از خودش می‌پرسد که چرا انگلیسی‌زبان‌ها کلمات بیگانه را جوری نمی‌نویسند که بعدا درست تلفظش کنند. پاسخ پیچیده است، اما بخش بزرگی از ماجرا به این بر می‌گردد که املای اسامی خاص معمولا املای «بین‌المللی» و نه لزوما سازگار با انگلیسی دارد. املای «ایران» در الفبای لاتین به شکل «Iran» تابع یک استاندارد کلی جهانی است و در مجموع درست‌ترین تلفظ را در میان زبان‌هایی که از الفبای لاتین استفاده می‌کنند تضمین می‌کند. در میان این زبان‌ها، شاید هیچ زبانی به اندازه انگلیسی در تلفظش نسبت به املای مبتنی بر الفبای لاتین بی‌وفا نیست. اما این هم نه به غرور انگلیسی ارتباطی دارد نه به توطئه آمریکایی. هرچه هست زیر سر تاریخ انگلیسی میانه است و دگرگونی بزرگ واکه‌ای (The great vowel shift)، که بی‌تردید از حوصله بحث فعلی خارج است.

آیا هرچه طبیعی‌ست درست است؟

بسیاری از کسانی که از تلفظ «آی‌رَن» ناخشنودند تا حدی (اما احتمالا نه با دقت زیاد) متوجهند که به هر حال تلفظ آی‌رن خوانش محتمل‌تری از کلمه است، اما معتقدند این خوانش هرچند با توجه به قواعد واجی و املایی انگلیسی قابل درک است، اما به هر حال غلط است. قصد ندارم ماجرای غلط و درست در زبان را در این‌جا باز کنم. قاعدتا خوانندگان می‌دانند که زبان‌شناسان میانه خوبی با این گونه غلط‌پنداری‌ها در زبان ندارند. صرفا به ذکر مثال بسنده می‌کنم. فارسی‌زبانانی که از تلفظ «آی‌رَن» در رنجند، قاعدتا باید در فارسی هم نسبت به تلفظ «آمْریکا» (با میم ساکن)، «کانادا» (به جای «کندا»)، یا لَندَن (به جای «لاندن») عذاب وجدان داشته باشند. شاید در پاسخ گفته شود که تلفظ نام این کشورها در فارسی چندان به گوش اهالی این کشورها نمی‌رسد و کسی را آزرده نمی‌کند. در این صورت، این عزیزان دست‌کم باید از فردا به جای «کرد» و «ترک» به سمت تلفظ «کورد» و «تورک» حرکت کنند و مواظب باشند که «عِراق» را «عَراق» نگویند. البته همچنان گمان می‌کنم مسیر ساده‌تر این است که اجازه بدهیم هر زبانی در تلفظ واژگان خارجی مسیر طبیعی‌اش را برود و بر فرآیندهای واجی و املایی معانی سیاسی و اجتماعی بار نکنیم.

مؤخره

علی‌رغم تمام آن‌چه که گفتیم، امروز در آمریکا تلفظ مطلوب ایرانیان، یعنی ɪrɑn، هم در کنار «آی‌رَن» در میان انگلیسی‌زبانان بسیار رایج است. از روی آن‌چه جسته و گریخته از رسانه‌های آمریکایی در دهه‌های قبل (به خصوص در دوره گروگانگیری سفارت) دیده‌ام این طور به نظرم می‌آید که تلفظ ɪrɑn نسبت به قبل بیشتر شده. علت این بیشتر شدن هم به گمانم روشن است که چیست. از طرفی نسل جدید ایرانیان مهاجر نسبت به مساله حساس‌ترند و از طرف دیگر گفتمان احترام به اقلیت‌ها و پرهیز از توهین در زبان در ده پانزده سال اخیر در آمریکا به شدت رشد کرده. طبیعی است که در فضایی که تلفظ «آی‌رن» از طرف «باسوادان» غلط پنداشته می‌شود و از طرف فعالان مدنی توهین‌آمیز تلقی می‌شود، رواجش در جامعه آمریکایی هم کاهش پیدا کند. قطعا در چنین فضای دوقطبی‌ای، این تلفظ حقیقتا هم کم‌کم بار سیاسی-اجتماعی پیدا می‌کند و به تدریج بیشتر و بیشتر مختص کسانی می‌شود که مواضع سیاسی خاصی دارند. به عبارت دیگر، از آن‌جا که معنا در زبان منبعی جز اذهان گویشوران ندارد، مثل بسیاری از پدیده‌های زبانی دیگر این‌جا هم معنادار پنداشتن یک پدیده زبانی می‌تواند واقعا موجب معنادار شدنش بشود.

 

فعل مرکب پیروز می‌شود، چون به آن نیاز داریم

دکتر محمدرضا باطنی
دکتر محمدرضا باطنی

دکتر محمدرضا باطنی مقاله معروفی درباره فعل مرکب دارد، که با عنوان «فارسی، زبانی عقیم» منتشر شده است. خلاصه حرف او در آن مقاله خواندنی این است که فارسی سال‌هاست که به سمت استفاده از فعل مرکب به جای فعل ساده (مثلا «فریب دادن» به جای «فریفتن») حرکت کرده است. در نهایت باطنی تجویز می‌کند که سیاست‌های برنامه‌ریزی زبانی باید بکوشند دوباره فارسی را به سمت فعل ساده برگردانند، چرا که ریشه‌های افعال ساده بزرگ‌ترین سرمایه برای تولید واژگان تازه‌اند. او برای نشان دادن این معنا به فعل نُمودن اشاره می‌کند و مشتقاتش مانند نمایش، نما، نمایه، نمودار، نمونه، و نمود.

در فارسی «رایج» امروز کمتر از صد و پنجاه فعل ساده استفاده می‌شوند و باقی افعال همگی مرکبند، در حالی که به نظر می‌رسد در گذشته‌های دور فارسی این طور نبوده. ادعای این نوشته آن است که مستقل از تصمیم ما، این جریان حرکت به سمت افعال مرکب همچنان با قوت پیش خواهد رفت. من، بر خلاف نظرات رایج، گمان می‌کنم که علت به وجود آمدن این روند یک عامل تصادفی یا یک علت بیرونی مانند هجوم اسم‌های عربی نیست، بلکه ریشه در ساختارهای مخصوص زبان فارسی دارد، و به همین دلیل گویشوران زبان به آن گرایش شدیدی دارند و در نتیجه جلوگیری از آن تقریبا غیر ممکن است.

ساختارهای مهمی در زبان فارسی هستند که بیانشان فقط با افعال مرکب ممکن است. مثلا، جملات زیر که با فعل مرکب «گشت زدن» ساخته شده‌اند، با فعل ساده «گشتن» قابل بیان نیستند.

۱- گشت که حتما می‌زنم، ولی شاید غذا نخورم.

۲- گشت هم زدم، اما غذا نخوردم.

۳- گشتـو می‌زنم، اما غذا رو شاید نخورم.

توجه کنید که در این‌جا تفاوت‌های معنایی دو فعل «گشت زدن» و «گشتن» مد نظر نیست، بلکه نکته این است که ساختارهای ذکر شده در این مثال‌ها محتاج اینند که کلمات به‌خصوصی بین دو جزء فعل مرکب قرار بگیرند، و در نتیجه ساختن این جملات با فعل ساده ممکن نیست، حتی اگر معنی «گشت زدن» و «گشتن» دقیقا یکی باشد. همچنین، در بعضی از این موارد ما وقتی می‌خواهیم از این ساختارها با افعال ساده استفاده کنیم، گاهی این کلمات را (که اصولا به جایگاه ثانویه در جمله علاقه‌مندند) بعد از خود فعل می‌آوریم. مثلا به جای «گشت که می‌زنم!» می‌گوییم «می‌گردم که!» اما حتما شم زبانی شما هم گواهی می‌دهد که این ترکیب‌ها به هیچ وجه دلچسب نیستند. حتی شاید گاهی وسوسه شده باشید جمله‌هایی مانند این تولید کنید: «غذا هم خوردم، درس هم خوندم، خوا هم بیدم

مورد دیگری که در آن گاهی فعل ساده مشکل‌ساز است مربوط به ضمیر متصل مفعولی اول شخص مفرد است (مثل «م» در «کتکـم زدند»). در این موارد در فعل ماضی اگر بخواهیم از فعل ساده استفاده کنیم آوردن ضمیر متصل مفعولی موجب کژتابی می‌شود:

۱- ترسوندم: (منظور این است که «او مرا ترساند» اما برداشت اولیه شنونده این است که «من (کسی را) ترساندم.»

۲- گرفتم: (منظور این است که «او مرا گرفت» اما برداشت اولیه شنونده این است که «من (کسی را) گرفتم.»

توجه کنید که این کژتابی‌ها با فعل مرکب رخ نمی‌دهند، چرا که ضمیر مفعولی می‌تواند به بخش غیرفعلی بچسبد، مثلا برای «او مرا زد» می‌توانیم به جای «زدم» که کژتابی دارد می‌توانیم بگوییم «کتکم زد». همچنین، نکته مهم این است که در فارسی گفتاری استفاده از ضمیر مفعولی متصل در چنین جملاتی صرفا یک انتخاب نیست، بلکه به آن احساس نیاز می‌شود. اگر در فارسی گفتاری به دوستتان بگویید «اول کمکم کرد، بعد نصیحتم کرد، بعد منو رسوند»، احتمالا نسبت به ترکیب «منو» در جمله آخر احساس خوبی ندارید.

گمان من این است که در غیاب عوامل معارض، همین موارد وقتی در زبان فراگیر شوند و گویشوران به آنها عادت کنند کافی‌اند که بتوانند یک زبان را به سمت ترجیح فعل مرکب به فعل ساده بکشانند. اما به نظرم می‌رسد که عملا گرایش به فعل مرکب از این مرحله هم فراتر رفته است، و فارسی‌زبانان از لحاظ ساختار تکیه‌ای جمله هم نسبت به جملاتی که فعل ساده دارند اقبال کمتری دارند. مثلا، به نظر می‌رسد که صرفا از لحاظ آهنگ، فارسی‌زبانان «زدمون» و «ما رو زد» را به اندازه «کتکمون زد» دوست ندارند. این تمایل می‌تواند جایگاه تکیه مربوط باشد یا صرفا بازتاب عادت فارسی‌زبانان به افعال مرکب باشد (چون غالب افعال فارسی مرکبند)، اما علت آن هرچه باشد به نظر می‌رسد مشخص است که وقتی ترجیح گویشوران یک زبان از مرحله واژگانی فراتر رفت و جنبه نحوی و واج‌شناختی پیدا کرد، جنگیدن با آن تقریبا غیرممکن خواهد بود.

ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای

%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1
البته گرایش دکتری من واج‌شناسی است نه زبان‌شناسی رایانشی

دوستان گروه زبان‌شناسی دانشگاه تهران لطف کردند و اجازه دادند که از فرصت حضور کوتاهم در ایران استفاده کنم و یک ارائه چهل و پنج دقیقه‌ای در دانشگاه تهران داشته باشم. عنوان ارائه‌ام «ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای» است. ارائه نسبتا جزئی و فنی است و قاعدتا برای غیر زبان‌شناسان جذاب نیست، در عین حال در این‌جا چکیده کوتاهی از موضوع ارائه‌ام را قرار می‌دهم تا اگر کسی به شرکت در آن علاقه‌مند شد بیاید، و اگر کسی فهمید که علاقه اولیه‌اش بی‌دلیل بوده، از وقتش استفاده بهتری بکند.

به طور خلاصه، ادعایی که در این ارائه پی می‌گیرم این است که در فارسی محاوره‌ای هرچند در سطح آوایی (فونتیک) تفاوت میان مصوت‌های بلند و کوتاه از میان رفته، اما در سطح واجی (فونولوژیک) این تفاوت همچنان پابرجاست و گویشوران زبان بدون آموزش صریح به این تفکیک دسترسی دارند.

می‌دانیم که در فارسی نوشتاری از دیرباز تفکیک روشنی میان مصوت‌های کوتاه (نشان داده شده با فتحه، کسره و ضمه) و مصوت‌های بلند («آ»، «او»، و «ای») وجود دارد. این تفکیک هم در سطح آوایی (یعنی در تلفظ) مشهود است، به این معنی که تلفظ مصوت‌های بلند واقعا بلندتر است، هم در سطح واجی فعال است (مثلا تعداد کلماتی که در آنها در یک هجا بعد از مصوت بلند دو صامت داریم – مثل «خارک» و «دوست» بسیار کمتر از تعداد کلماتیست که در آنها مصوت‌های کوتاه چنین وضعیتی دارند – مثل «برگ» و «پشت»). وزن عروضی شعر فارسی هم اتکای بسیار بر این تفکیک در طول مصوت‌ها دارد.

در این ارائه ادعا می‌کنم که دست‌کم سه پدیده واج‌شناختی متعلق به فارسی محاوره‌ای هستند که در آنها با مصوت‌های کوتاه و بلند رفتار متفاوتی می‌شود، و از این امر نتیجه می‌گیرم که در ذهن گویشوران فارسی محاوره‌ای این مصوت‌ها همچنان متعلق به دو گروه متفاوت هستند و در صورت ژرف‌ساختی طول متفاوتی دارند هرچند که در سطح آوایی این تفکیک شنیده نمی‌شود.

به گمان خودم جالب‌ترین پدیده‌ای که در جهت اثبات مدعای خود به آن می‌پردازم، وزن شعر در فارسی عامیانه است. ادعای من این است که شعر موزون فارسی از لحاظ موسیقایی به دو طبقه اصلی تقسیم می‌شود: شعر موزون فارسی کتابی و شعر فارسی محاوره‌ای. به این ترتیب من شعر نیما و سهراب و حافظ و ایرج‌میرزا را از لحاظ وزنی در یک دسته قرار می‌دهم و اشعار عامیانه (مثل «سلاملکم عذرا خانوم حال شما چه‌طوره» و «پریا چه‌تون شده»)، ترانه‌های پاپ (مثل «جمعه از ابر سیاه خون می‌چکه» و «تو که چشمات خیلی قشنگه»)، اشعار کودکان (مثل «حسنی نگو بلا بگو») و اکثر شعارهای ساخته مردم (مثل «یه هفته دو هفته» و «بازم بگو نواره») و امثال این‌ها را در دسته دوم قرار می‌دهم. ادعای من این است که وجه تمایز اصلی میان این دو گروه اشعار این است که گروه اول زبان سرودنشان فارسی کتابی است و گروه دوم به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند. پس از آن ادعا می‌کنم که در اشعاری که به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند، ذات وزن عروضی است و اوزان عروضی همان‌هایی هستند که در فارسی کتابی می‌شناسیم. یعنی مثلا «مث ابرای بهار گریه می‌کردن پریا» و «من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش» از لحاظ وزنی عینا یکسان هستند. این ادعایی است که دکتر تقی وحیدیان کامیار (و پیش از آن به شکلی ضعیف‌تر پرویز ناتل خانلری) آن را مطرح کرده و دکتر امید طبیب‌زاده به شدت با آن مخالفت کرده است. من در این ارائه نشان می‌دهم که چرا معتقدم حق با دکتر وحیدیان کامیار است، و توضیح می‌دهم که رفتاری که در شعر محاوره‌ای با طول مصوت می‌شود، دقیقا بازتاب نقشی است که در فرآیندهای دیگری که به آنها اشاره می‌کنم هم فارسی محاوره‌ای برای طول مصوت قائل است. به این ترتیب ادعای من درباره طول مصوت و وزن شعر در فارسی عامیانه هریک به مقبولیت دیگری کمک می‌کنند.

پنج ایراد رایج در انگلیسی

persia tmپیش از این یک بار درباره‌ی چند اشتباه رایج در تلفظ انگلیسی نوشته بودم. آن اشتباهات مختص کلمات خاص یا املاهای خاص نبودند، بلکه مسائلی عمومی درباره‌ی تلفظ صداهای انگلیسی بوند. اما در این نوشته،‌ به مواردی اشاره خواهم کرد که به گروه‌های محدودتر کلمات مربوطند و به اصطلاح فنی‌تر، بیش از آن که آواشناختی باشند، واج‌شناختی و مرتبط با املا هستند. نکته‌ی مهم درباره‌ی این موارد این است که تلفظ اشتباهشان از سوی ایرانیان، بر خلاف موارد قبلی، هیچ ارتباطی به ناتوانی‌های آنان در تلفظ صداها ندارد بلکه تنها نتیجه‌ی آموزش غلط است.

۱- «شیا» به جای «شا»
شاید رایج‌ترین اشتباه در تلفظ واژه‌های انگلیسی بین ایرانیان، که ریشه‌ای در زبان اولشان هم ندارد، در تلفظ ترکیب‌هایی مثل انتهای کلمات social، official، initial، و potential است. بسیاری از ایرانیان هجای انتهایی این کلمات را به جای «شال» به شکل «شیال» تلفظ می‌کنند. این اشتباه بین کسانی که به طور حرفه‌ای انگلیسی خوانده‌اند رایج نیست اما در مقابل گریبان تقریبا همه‌ی افراد دیگر را گرفته است. در اشتباهی مشابه اما متفاوت، واژه‌های Persian و Persia هم به جای پرژن و پرژا، به شکل پرشین و پرشیا تلفظ می‌شوند. این تلفظ حتی در نام‌های تجاری‌ای مثل پرشین‌بلاگ و پژو پرشیا تثبیت هم شده است. مثل همیشه تاکید می‌کنم که سر هیچ جسارتی به خلق ندارم، آن هم به خاطر تلفظ متفاوت نام‌های دخیل هنگام فارسی حرف زدن. این نکته‌ها فقط جهت توجه کسانی است که دوست دارند انگلیسی را درست‌تر صحبت کنند.

۲- هجای منتهی به ar
در این‌جا خبری از یک اشتباه یکسان رایج نیست، اما دانستن یک قاعده‌ی کلی می‌تواند مواجهه با واژه‌های تازه‌ی انگلیسی را ساده‌تر کند. در انگلیسی، در تمام هجاهای منتهی به ar، حرف a شبیه الف تلفظ می‌شود نه شبیه فتحه. در نتیجه carbon کاربن تلفظ می‌شود و Armenia به شکل آرمینیا تلفظ می‌شود و varsity وارسیتی تلفظ می‌شود و marred مارد تلفظ می‌شود و on a par «آن ا پار» تلفظ می‌شود.

لازم به ذکر است که در کلماتی مثل parent ترکیب ar در انتهای یک هجا نیست، بلکه r متعلق به هجای دوم است. در نتیجه مشمول این قانون نمی‌شود. در عین حال، در نیمی از ایالات متحده (و در استاندارد مورد رعایت بسیاری از فرهنگ‌های لغت) حتی در این موارد نیز a قبل از r به شکل شبیه فتحه تلفظ نمی‌شود بلکه این بار شبیه به کسره تلفظ می‌شود. بدین ترتیب در این لهجه‌ی بسیار رایج از انگلیسی آمریکایی، اصولا ترکیب صدای شبیه به فتحه و r وجود ندارد. در نتیجه arrow اِرو است و Sarah سِرا است و Caroline کِرولاین است و تلفظ marry هیچ تفاوتی با merry و Mary ندارد.

۳- موبایل به جای موبل
این مورد هم عموما یک غلط آشکار نیست، اما خلاف تلفظ رایج است. در انگلیسی آمریکایی (و چه بسا که صرفا در انگلیسی آمریکایی) ترکیب ile در انتهای بیشتر کلمات «آیل» تلفظ نمی‌شود بلکه تقریبا به شکل یک «ل» تنها تلفظ می‌شود. در نتیجه تلفظ رایج در آمریکا برای mobile موبل (moʊbəl) است و برای missile میسل است و برای fragile فرجل است. همان طور که گفتم نمی‌توان تلفظ رایج میان ایرانیان (مثلا میسایل) را رسما غلط دانست، اما به هر جال در آمریکا نسبتا عجیب و کم‌کاربرد است. این در حالیست که تا به حال در آمریکای شمالی ایرانی‌ای را ندیده‌ام که برای این کلمات از تلفظ رایج استفاده کند.

۴- ریکامند به جای رکامند (recommend)
پیشوند رایج re در انگلیسی، تلفظ ثابتی ندارد. در برخی موارد مثل rewrite «ری» تلفظ می‌شود، در برخی موارد مثل receive به شکل یک «ر» با یک مصوت کوتاه حد اقلی (شوا) تلفظ می‌شود، و در برخی موارد هم مثل recommend به شکل «ره» تلفظ می‌شود. ایرانیان تمایل دارند هر سه مورد را «ری» بخوانند و به‌خصوص در حق مورد سوم جفا می‌کنند. به همین دلیل است که همه‌ی دانشجویان ایرانی در دانشگاه شریف در سال‌های آخر کارشناسی به دنبال گرفتن «ریکام» (کوتاه‌شده‌ی نادرست recommendation) از استادانشان هستند در حالی که دوست عزیز درآمریکابزرگ‌شده‌ی من در همان شرایط به دنبال «ره‌کام» بود. به طریق مشابه، represent و renovate و resonate هم با «ره» شروع می‌شوند. (با کمی دقت، می‌توان الگوهای ارتباط بین تلفظ re و ساختار تکیه‌ای این واژه‌ها را پیدا کرد.)

۵- تکیه (stress)
تلفظ نادرست تکیه‌ی کلمات یکی از بدیهی‌ترین اشتباهات هر کسی‌ست که انگلیسی زبان دومش است. از موارد پراکنده که بگذریم، دو قاعده‌ی تکیه‌ای وجود دارد که گروهی از پیش‌بینی‌ناپذیرترین تکیه‌ها در انگلیسی را پیش‌بینی‌پذیر می‌کنند و در نتیجه ما را از دام گروهی از محتمل‌ترین اشتباهات می‌رهاند.

قاعده‌ی اول: در واژه‌های منتهی به پسوند ic، تکیه در هجای ماقبل ic قرار می‌گیرد.
مثال: academic, epidemic, economic, titanic, harmonic. به طور خاص بسیار دیده‌ایم که هم‌زبانان ما در تکیه‌ی واژه‌های economic و academic اشتباه می‌کنند.

قاعده‌ی دوم: در واژه‌های منتهی به پسوند tory، تکیه در هجای سه‌ تا مانده به آخر قرار می‌گیرد.
مثال: mandatory, obligatory, compensatory, inventory.

درباره‌ی این قاعده، ماجرای واژه‌ی laboratory جالب توجه است. در انگلیسی آمریکایی حرف o بعد از lab تلفظ نمی‌شود. در نتیجه کلمه چهار هجا دارد و تکیه روی هجای اول می‌افتد (lab-ra-to-ry). در مقابل،‌ در انگلیسی بریتانیایی حرف o به صراحت تلفظ می‌شود. در نتیجه کلمه پنج هجا دارد و تکیه مجبور است روی هجای دوم بیفتد (la-bo-ra-to-ry). مشاهده می‌کنیم که جایگاه تکیه در این کلمه به هر حال تابع فاصله‌اش از هجای آخر است و نه به فاصله‌اش از آغاز کلمه اهمیت می‌دهد، نه به کیفیت هجایی که روی آن قرار می‌گیرد.

غیر از این دو قاعده، در ادامه محل تکیه در چند واژه که معمولا اشتباه تلفظ می‌شوند را می‌آورم. مشاهده‌ی برخی از آن‌ها خودبه‌خود می‌تواند تا حدودی قواعد کلی‌تری را در ذهن سامان دهد.
European
professor
semester
military
committee
current
develop
Britain
analysis
event
eclipse

پی‌نوشت: شاید این‌جا جای مناسبی باشد که بگویم که اگر به آموزش مکاتبه‌ای انگلیسی (برای تقویت مهارت نوشتن) علاقه‌مند بودید، با نشانی ادمین ات persiandee دات کام تماس بگیرید. شیوه‌ی کارم این است که به طور منظم متن‌های انگلیسی شما را می‌گیرم و با بازخورد و توضیحات نسبتا مفصل و اصلاحات مربوطه به شما بر می‌گردانم.

سرنوشت تکیه در نام‌های دخیل

اسم در فارسی، دست‌کم آن طور که در تهران به کار می‌رود، دستگاه تکیه‌ای بسیار ساده‌ای دارد. تکیه (stress) در تمام اسم‌ها روی هجای آخر است. این موضوع برای من که به تکیه علاقه‌مندم البته غم‌انگیز است، چون جا برای پژوهش و سوال باقی نمی‌گذارد. اما در یک حوزه‌ی به‌خصوص تکلیف تکیه در فارسی روشن نیست، و آن نام‌های خارجی است. البته ماجرا نیاز به توضیح دارد. در جملات معمولی فارسی، نام‌های خارجی هم تسلیم دستگاه تکیه‌ای فارسی می‌شوند. اما فرض کنید قرار است در محیطی فارسی‌زبان فهرستی از نام‌های خارجی را بلند بخوانید. دیده‌ام که بسیاری از فارسی‌زبان‌ها در چنین شرایطی تکیه‌ها را روی هجای آخر نمی‌گذارند. مثلا در ابتدای فیلم‌های دوبله شده در تلویزیون ایران وقتی نام بازیگران گفته می‌شود، معمولا تکیه‌های نام‌ها روی هجای آخر نیستند. مثلا «پیتر جکسون» به شکل «پیتر جکسون» تلفظ می‌شود (هجاهای تکیه‌دار را ضخیم کرده‌ام). نمونه‌ی دیگر گزارش گزارشگران فوتبال است. گزارشگران تقریبا همیشه تکیه را روی هجایی غیر از هجای آخر قرار می‌دهند. برای نمونه تکه فیلم زیر را ببینید که در آن گزارشگر نام بازیکی برزیلی «نیمار» را به شکل «نیمار» تلفظ می‌کند نه نیمار.

https://www.youtube.com/watch?v=t6-KRMn5gMQ

اگر فکر می‌کنید ماجرا ربطی به واژگان خارجی ندارد و صرفا مربوط به سنت گزارشگری در ایران است، فقط تصور کنید که مثلا تلفظ «دایی» به شکل «دایی» چه‌قدر خنده‌دار و عجیب است. به هر حال، برای من جالب است که بفهمم تکیه‌ی نام‌های خارجی در این موارد از چه الگویی پیروی می‌کنند.

مهم‌ترین نکته درباره‌ی این الگو این است که تمایل شدیدی به گذاشتن تکیه روی هجای یکی مانده به آخر وجود دارد. مثل استیون اسپیلبرگ (انگلیسی)، روبرتو کارلوس (پرتغالی)، تی‌یه‌ری آنری (فرانسوی). ماجرا محدود به زبان‌های اروپایی نیست. حتی نام‌های عربی هم اغلب به همین منوال تلفظ می‌شوند. مثلا محمود به شکل محمود تلفظ می‌شود در حالی که هم در عربی و هم در فارسی تلفظ آن به شکل مح‌مود است. در ثانیه‌های ابتدایی ویدئوی زیر می‌بینید که هم نام‌های عربی و هم نام‌های کره‌ای (مانند ژینسو) به همین شکل تلفظ می‌شوند.

از همین مثال‌های بالا مشخص می‌شود که این الگو عموما وفادار به زبان مبدا نیست. در فرانسوی تکیه (اگر تکیه‌ای در کار باشد) روی هجای آخر است در نتیجه تکیه‌ی فارسی‌زبان‌ها در «فابیان بارتز» و «تی‌یه‌ری آنری» هیچ ربطی به تلفظ فرانسوی آنها ندارد. موضوع درباره‌ی فرانسوی و عربی بسیار مهم است چون ارتباط فارسی‌زبان‌ها با این دو زبان در طول تاریخ زیاد بوده (و با دومی هنوز هم زیاد است. این که فارسی‌زبان‌ها به تلفظ اصلی نام‌های این زبان‌ها هم وفادار نمی‌مانند، نشان می‌دهد که این الگو به شدت جا افتاده.

با این حال، ظاهرا تکیه‌ی زبان مبدا هم در بسیاری از موارد اثرگذار است. مواردی مثل اندرسون، آلفه‌رد، و مارگارت مثال‌هایی هستند که در آنها فارسی‌زبان‌ها تکیه را (باز هم تاکید می‌کنم که نه در جملات، بلکه در اداهای منفرد) روی هجایی غیر از هجای یکی مانده به آخر می‌گذارند.

بررسی دقیق‌تر این الگوها می‌تواند موضوع پژوهشی جالبی باشد. جز این که جزئیات دقیق ماجرا به شکل است، سوال دیگری که در این زمینه برای من جالب است این است که ریشه‌ی آن گرایش کذایی به تکیه‌ی یکی مانده به آخر چیست. آیا ریشه در تماس با نام‌های دوهجایی انگلیسی دارد که تکیه‌شان معمولا روی هجای اول است؟ یا ریشه در تماس با زبان‌هایی مثل ایتالیایی و اسپانیایی دارد که تکیه درشان واقعا روی هجای یکی مانده به آخر است؟

 

علمی که جذاب است، علمی که تولیدش جذاب است

زبان‌شناسی نظری (theoretical) یا فرمال، که بیشتر در نحو (syntax) و واج‌شناسی (phonology) مصداق پیدا می‌کند، برای من جذابیتی فراتر از ارتباطش با زبان دارد. این جذابیت مضاعف، ریشه در وضعیت زبان‌شناسی نظری از لحاظ ارتباطش با داده‌ها و همچنین فرآیندهای تولید علم دارد. در میان رشته‌های تحصیلی، زبان‌شناسی نظری جزو معدود رشته‌هایی است که فرایند تولید علم در آن مرتبط با موضوع، داده‌محور، و تحلیل‌محور است. می‌خواهم در این نوشته این سه ویژگی را شرح دهم و توضیح دهم که چرا مطالعه‌ی نحو و واج‌شناسی نظری می‌تواند انتخابی جذاب باشد، حتی برای کسانی که علاقه‌ی خاصی به زبان‌ها ندارند.

بیشتر علوم از دو مؤلفه‌ی مهم برخوردارند:
۱- جمع‌آوری داده
۲- تحلیل داده

همچنین، هر علمی دو جنبه دارد که نباید با هم اشتباه گرفته شوند:
۱- خروجی‌های علم، که همان چیزی است که ما در دوره‌ی کارشناسی عمدتا با آن مواجهیم. (مانند قضایای ریاضی اثبات‌شده، دانش ما درباره‌ی ویژگی‌های زیستی بدن، دانش ما درباره‌ی ساختار زبان‌ها)
۲- فرآیندهای تولید علم، که همان چیزی است که در دوره‌ی دکترا ایام صرف آن می‌شود. (مانند تلاش برای اثبات یک قضیه‌ی ریاضی جدید، انجام آزمایش برای یافتن درک بهتر از نحوه‌ی کارکرد بدن موجودات زنده، مقایسه‌ی داده‌های زبانی برای یافتن نکته‌های تازه درباره‌ی نظم کلی حاکم بر ساختار زبان‌ها)

با این مقدمه، در ادامه سعی می‌کنم توضیح دهم که چرا به گمان من وضعیت زبان‌شناسی نظری از لحاظ رابطه‌اش با جمع‌آوری و تحلیل داده در فرآیند تولید علم می‌تواند جذاب باشد.

تولید علم مرتبط با موضوع
یاد گرفتن درباره‌ی یک دانش، با تولید آن دانش تفاوت‌های اساسی دارد و مستلزم فعالیت‌های متفاوتی است. من در مقام توصیه نیستم، اما اگر بخواهم یک توصیه برای کسانی داشته باشم که می‌خواهند پس از دوره‌ی کارشناسی برای تحصیلات تکمیلی رشته یا گرایش جدیدی انتخاب کنند، آن توصیه این است که به تفاوت اساسی بین فرآیند کسب یک دانش و فرآیند تولید آن دانش توجه داشته باشند. ترجمه‌ی تجربی این تفاوت، همان تفاوتی است که میان دوره‌ی کارشناسی و دوره‌ی دکترا وجود دارد. برای مثال، آموختن درباره‌ی تاریخ باستان (چنان که در دوره‌های کارشناسی تاریخ رخ می‌دهد) برای بسیاری از ما شیرین است، اما سفر اکتشافی و عملیات حفر در شرایط هوایی نامساعد و کنارهم‌چینی قطعات زیرخاکی (چنان که در دوره‌های تحصیلات تکمیلی باستان‌شناسی رخ می‌دهد) لزوما دلچسب همه‌کس نیست. به همین ترتیب، آموختن درباره‌ی کارکرد مغز و اعصاب از طریق کتاب‌های درسی کارشناسی، داستانی کاملا متفاوت است از زندگی روزمره‌ی دانشجویان دکترای علوم اعصاب که از صبح تا شب در آزمایشگاه وقتشان را با موش‌ها و سرنگ‌ها می‌گذرانند تا یک همبستگی معنادار تازه میان یک عامل بیرونی و یک نشانه‌ی بالینی بیابند. قطعا نمی‌گویم این فرآیندها لزوما غیرجذابند، اما تاکید می‌کنم که کسی که بدون داشتن تصور درست از زندگی روزمره‌ی یک دانشجوی دکترا صرفا به خاطر علاقه به آموختن در یک رشته به سراغ آن رشته می‌رود، ممکن است سرخورده شود. مثال دیگر دانشجویی دکترا در برخی گرایش‌های فیزیک است، که در آنها عمر دانشجو به تنظیم مدارها و طراحی آزمایش و بررسی علل شکست آزمایش‌ها می‌گذرد، نه تعمق در پیچیدگی‌های نظری فیزیک که ابتدائا عامل جذبش به آن رشته بوده.

نکته‌ی کلیدی این است که در تمام دانش‌های نام‌برده، گلوگاه فرآیند تولید علم جمع‌آوری داده است نه تحلیل داده. تحلیل داده به خروجی علم و آن‌چه که در دوران کارشناسی ما را به آن علم علاقه‌مند کرده بسیار شبیه‌تر است. در مقابل، جمع‌آوری داده به اندازه‌ی کافی مرتبط با خروجی دانش مربوطه نیست. از این زاویه، زبان‌شناسی نظری برای من که به تحلیل داده بیش از جمع‌آوری آن علاقه‌مندم جذاب است چرا که عمده‌ی کار نحوشناس و واج‌شناس، بالا و پایین کردن داده‌ها و تلاش برای کشف نظم حاکم بر آنهاست، نه یافتن داده‌های تازه. در موارد نیاز به داده‌ی تازه نیز، در بیشتر موارد دسترسی به داده‌ی تازه خرجی بیش از مراجعه به کتاب‌های توصیفی زبان‌ها ندارد.

تولید علم داده‌محور
رشته‌های تحصیلی دیگری هم وجود دارند که نه تنها گلوگاه کارشان جمع‌آوری داده نیست، بلکه اصولا داده در آنها جایگاهی ندارد. بارزترین مثال از این گروه، فلسفه است. در گرایش‌های زبان‌شناسی نیز گرایش‌های نزدیک به نشانه‌شناسی چنین وضعیتی دارند. در این دانش‌ها، تحلیل همه‌چیز است. این رشته‌ها به خاطر جدایی‌شان از «داده» بعضا حتی زیرمجموعه‌ی science در معنای خاص آن قلمداد نمی‌شوند. نکته‌ی مثبت درباره‌ی این رشته‌ها این است که یکسره به سراغ اصل مطلب می‌روند، و وقت دانشمند تماما مصروف چیزی است که مستقیما به خروجی علم تبدیل می‌شود. در مقابل، نکته‌ای که دست‌کم به سلیقه‌ی من منفی است این است که استغنا از داده به نسبی‌گرایی دامن می‌زند، مرز درست و غلط را گنگ‌تر می‌کند، و دستاوردهای علم را در فرآیندها قرار می‌دهد نه در نتایج. به همین جهت است که نظرات سقراط بعد از هزاران سال هنوز در فلسفه موضوع داغ گفتگویند اما دانش داده‌محور زیست‌شناسی هر پنجاه سال زیر و زبر می‌شود.

در زبان‌شناسی نظری، داده اگرچه سهل‌الوصول است اما اهمیت نظری پررنگی دارد. یک مثال نقض از یک زبان کم‌گویشور برای سست کردن پایه‌های یک نظریه‌ی زبان‌شناختی کافی‌ست، و همین ابطال‌پذیری نظریات به معنادارتر شدن «پیشرفت» در این علم کمک می‌کند.

تولید علم تحلیل‌محور
در طرف دیگر طیف، علومی قرار دارند که سهم تحلیل در آنها اندک است و بخش عمده‌ای از فرآیند تولید علم همان تولید داده است. البته دانش بی‌تحلیل معنا ندارد، اما فکر می‌کنم باید پذیرفت که در علومی مانند جانورشناسی، زمین‌شناسی، و گرایش‌های میدانی در زبان‌شناسی، اولویت با کشف داده است نه با تحلیل آن. در چنین علومی، لحظه‌های «یافتم یافتم» ناشی از تفکر پیچیده و شبانه‌روزی کمتر رخ می‌دهد، و پدیده‌هایی که حتی وقتی توضیحشان را می‌شنویم درک پیچیدگی‌شان برایمان دشوار است کمتر دیده می‌شوند.

مؤخره
توضیحات واضحات: غرض من از این نوشته صرفا نشان دادن جنبه‌هایی از تحصیل و تولید دانش است که ممکن است به چشم برخی نیامده باشد، و قطعا بخش‌های ارزش‌گذارانه‌ی این نوشته از آغشتگی به سلیقه‌ی شخصی من رنج می‌برند. همچنین، اعتراف می‌کنم که علی‌رغم تمام آن‌چه می‌گویم مطمئن نیستم که زبان‌شناسی نظری جذاب‌ترین دانشی است که می‌شناسم. چه فعالیت‌های زبانی میدانی، و چه دانش‌های نامرتبطی مثل زیست‌شناسی و ریاضی و مهندسی کامپیوتر، همه برای من جذابند. خلاصه این که جان کلام، طبقه‌بندی علوم بر مبنایی که اشاره کردم است، نه ارزش‌گذاری آنها.

 

 

در دفاع از حق مسلم فارسی برای تخریب واژگان فرنگی

(این متن را قبلا جای دیگری نوشته بودم اما دیدم که برای این‌جا مناسب‌تر است)

از میان ابزارهای قشر «تحصیل‌کرده» برای اثبات تحصیل‌کردگی‌شان، یکی هم تلفظ «درست» واژگان دخیل است. بیماری‌ای که از ترجیح آگست به آگوست شروع می‌شود و می‌تواند تا موارد حادی مثل خاطرنشان کردن مکرر درستی آینستاین در مقابل انشتین هم پیش برود. قرار است در چند پاراگراف بگویم که چرا فکر می‌کنم چنین کاری باطل است و چنین دغدغه‌ای زائد است.

۱- همه می‌دانند که هر زبانی مجموعه‌ی محدودی از آواهای قابل تلفظ دارد، و گویا این را همه پذیرفته‌اند که در تلفظ واژه‌های دخیل گویشوران از تلفظ واج‌های بیگانه معافند. هیچ فارسی‌زبانی از تلفظ «ظاهر» به شکل «زاهر» یا از تلفظ «ماذربرد» به شکل «مادربرد» خجالت نمی‌کشد. اما علاوه بر این، هر زبانی الگوهای آوایی (شیوه‌های مطلوب کنار هم قرار گرفتن آواها) خود را نیز دارد. خدا پدر کتاب زبان فارسی دبیرستان را بیامرزد که به دانش‌آموزان یادآوری می‌کند که هر فارسی‌زبانی نخستین باری که صورت نوشتاری واژه‌ی «نژند» را ببیند احتمالا آن را به شکل درست نژَند (به فتح ژ) تلفظ خواهد کرد، و نه مثلا نَژنَد (با ژ ساکن). گویشوران یک زبان حق دارند که علاوه بر حذف واج‌های ناآشنا، همنشینی‌های آوایی ناآشنا را نیز تغییر دهند. فارسی هم «س» دارد هم «ت» دارد، اما در آن نمی‌توان student را با «س» و «ت» ساکن مثل انگلیسی‌زبان‌ها تلفظ کرد.

برای فارسی‌زبانان امروز، «استاتوس» خوش‌دست‌تر از «استیتس» است. درست است که احتمالا ایرانیان انگلیسی‌ندان حتی نمی‌دانند که تلفظ درست انگلیسی این کلمه بیشتر شبیه «ستیتس» است، ولی در همین ندانستن نیز سرّی هست. به همان اندازه که عرب‌ها حق دارند به دوربین بگویند کامیرا و انگلیسی‌ها حق دارند احمدی‌نژاد را امادی‌نیجد تلفظ کنند، ما هم حق داریم به status بگوییم استاتوس. انگلیسی‌ها «احمدی‌نژاد» را با j می‌نویسند چون نوشتنش به این شکل با رسم‌الخطشان سازگارتر است، و بعد j را «ج» می‌خوانند و به این ترتیب با این که می‌توانند «ژ» را تلفظ کنند (مثل vision) در این کلمه این کار را نمی‌کنند. ما هم می‌نویسیم «استاتوس»، چون مثلا «استیتس» ناخواناست، و البته هزار دلیل دیگر. اگر بخواهم بی‌رحم باشم، می‌گویم نوشتن «استیتس» باسوادی نیست، در لِول اول ذوق‌زدگی از سواد است و در لِول دوم کمبود اعتماد به نفس.

۲- در طول زمان یک مشی کلی از سوی ایرانیان فارسی‌زبان برای برخورد با واژگان انگلیسی شکل گرفته. این مشی به ما می‌گوید که speaker را به شکل espiker تلفظ کنیم، و نه مثلا چنان که گویشوران برخی زبان‌های دیگر می‌گویند sepiker. همچنین، انگار قانونی نانوشته در تلفظ واژه‌های انگلیسی در ایران وجود دارد که استفاده از الگوی فرانسوی /فینگلیش را برای خواندن کلمات تجویز می‌کند. به جای البرت می‌گوییم آلبرت و حتی بعضا به جای «برد پیت» می‌گوییم «براد پیت» (اگر شک دارید در اینترنت جستجو کنید).

به نظر من الگویی که شکل گرفته خروجی طبیعی زبان بوده و هیچ نیازی به دستکاری مصنوعی آن به نفع تلفظ «درست» کلمات در زبان مبدأ نیست. راستش این است که من اگر فارسی الگوی خاص خودش را برای هضم (بخوانید تخریب) واژگان دخیل نداشته باشد، احساس می‌کنم فارسی چیزی کم دارد!

۳-  سهم انگلیسی و فرانسه در تعیین استانداردها مبهم و مغشوش است. هیچ کس به ژانویه نمی‌گوید جنوئری، اما کمتر کسی هم پیدا می‌شود که به جولای بگوید ژوئیه. البته این کمی آزاردهنده است و احتمالا می‌توان توجیهات فایده‌گرایانه‌ای برای لزوم حذف این مشکل آورد. با این حال من همان قدر که سازگاری را دوست دارم، پایبندی به انتخاب‌های طبیعی زبانم را هم دوست دارم.

۴- بعضی کلمات، مستقل از این الگوها به دلایل بعضا اتفاقی به شکلی «نادرست» جا می‌افتند. من البته کاملاً به کسی که دلش نمی‌خواهد به آن تلفظ «نادرست» تن بدهد حق می‌دهم (و خود به او می‌پیوندم)، اما در چارچوب آن‌چه گفته شد، فکر می‌کنم که از تلفظ رایج «هاستینگ» به جای «هوستینگ» و «پرشین» به جای «پرژن» هم می‌شود خیلی کمتر حرص خورد.

۵- فراگیر شدن رویکرد توصیفی به جای تجویزی در دانشکده‌های زبان‌شناسی، دیگر محل بحث نیست و «خود غربی‌ها» هم هنوز درباره‌اش دچار دودستگی نیستند. خود استاد ابوالحسن نجفی هم از بسیاری از آرای اولیه‌اش دست کشیده! تکرار مکررات: زبان یعنی آن چیزی که مردم استفاده می‌کنند. اگر قرار بود همیشه «درست» صحبت کنیم هنوز مثل سه هزار سال پیش حرف می‌زدیم. این ادعا هیچ اغراقی ندارد، و باید پذیرفت که راکد کردن زبان غیر ممکن است. معیارهای «باسوادها» برای زبان «درست»، همواره به عنوان عاملی اجتماعی در کند کردن تغییرات زبان نقش بازی می‌کند، اما «باسوادترها» می‌توانند در لِولی بالاتر به یاد داشته باشند که تمامش جز بازی نیست. با نگاهی بدبینانه تمام این داد و قال‌ها در چارچوب تلاش گروه تحصیل‌کرده و ادبیات‌خوانده و انگلیسی‌دان برای اثبات برتری خود به سایر گروه‌ها به خوبی قابل توضیح است.

۶- حوزه‌هایی در زبان هست که هنوز رویکرد تجویزی در آنها به طور گسترده خریدار دارد. به طور خاص، معادل‌یابی برای واژگان بیگانه در بسیاری از زبان‌ها از سوی افرادی پی‌گیری می‌شود (تا آن‌جا که من می‌دانم این افراد معمولاً وزنشان در ادبیات سنگین‌تر از وزنشان در زبان‌شناسی است). آنها معتقدند که آسیب هجوم واژگان بیگانه به زبان مشهود است و باید از آن جلوگیری نمود. معلوم نیست، ممکن هم هست آنها راست بگویند. به هر حال تأکید من بر این است که آن ماجرا ربطی به این تلفظ‌ها ندارد. بعید نمی‌دانم (در واقع احتمال بسیار قوی می‌دهم) که همان دوستان تجویزگرای داخلی خودمان هم از این تلفظ‌های مطابق با زبان مبدأ ناخرسند باشند. گمان می‌کنم که این تلفظ‌های «درست»، بیش از هر چیز پرچم تسلیم زبان مقصد در برابر هجوم کلماتند.

۷- بدجنس بودن و دانای کل بودن زشت است، و من نمی‌خواهم هیچ کدام از این‌ها باشم. حقیقت این است که اگر این حرف‌ها زده نشود هم به هر حال زبان همین مسیر را می‌رود و بدیهی است که کتاب «غلط ننویسیم» راه به جایی نمی‌برد. این‌ها که می‌گویم، صرفا برای کم کردن فشار روانی از سر کسانی است که دائم نگرانند که مبادا غلط نوشته باشند و غلط گفته باشند، و البته برای القای عذاب وجدان به کسانی که به تلفظ‌های «نادرست» دیگران می‌خندند.

این واجگونه‌های نازنین. از «ک»‌ فارسی تا «ر» هیاکی

Farsi-vowels2احتمالا اولین خاطره‌ی زبان‌شناسانه‌ی من بر می‌گردد به سال اول دبستان وقتی که متوجه شده بودم که انگار فارسی دو جور «ک» متفاوت دارد. یکی آن که اول «کاسه» است و دیگری آن که اول «کتاب» است و انگار «غلیظ»تر است، یا شاید بشود گفت که کمی به «چ» شبیه‌تر است. (برای این که تفاوت این دو «ک» را حس کنید مثلا به لهجه‌ی سید محمد خاتمی دقت کنید که تقریبا تمام «ک»ها را مثل «کاسه» تلفظ می‌کند!) بگذریم که چه‌قدر این ادعایم مایه‌ی خنده شد و چه‌قدر آدم‌ها نمی‌پذیرفتند و من چه‌قدر مطمئن بودم و چه‌قدر تا همین پارسال هم بر سر این دو تا «ک» با دوستانم ماجراها داشتم.

دو سه سال پیش که داشتم از دوست آذربایجانی‌ام ترکی یاد می‌گرفتم، در همان جلسه‌ی اول درباره‌ی هماهنگی واکه‌ای (vowel harmony) در ترکی برایم حرف زد و گفت که باید یاد بگیرم که کدام صداها کلفت (qalın) هستند و کدام‌ها نازک (İncə) چون پسوندها براساس نوع مصوت‌های کلمات تعیین می‌شوند. مثلا برای جمع بستن qız می‌گوییم qızlar اما برای جمع بستن göz مصوت پسوند جمع از lar به lər عوض می‌شود و می‌گوییم gözlər. حفظ کردن این‌ها و مسلط شدن بر آنها برایم سخت بود چون اصلا به ذهنم آشنا نبود که کسره و فتحه و «ی» در یک گروه قرار بگیرند و ضمه و «و» و «ا» در یک گروه دیگر، چرا که معمولا دسته‌بندی مصوت‌ها در ذهن خودآگاه فارسی‌زبانان به شکل دیگری است.

اما نقطه‌ی اوج داستان وقتی بود که یک روز ناگهان متوجه شدم که مصوت‌های قالن همان‌هایی هستند که در فارسی وقتی بعد از «ک» می‌آیند آن را مثل «ک» در «کاسه» می‌کنند و مصوت‌های اینجه آنهایی هستند که در فارسی وقتی بعد از «ک» می‌آیند آن را مثل «ک» در «کتاب» می‌کنند. باورم نمی‌شد که در فارسی هم بر مبنای همان دسته‌بندی اتفاق‌هایی بیفتد.

بعدا که درس واج‌شناسی مقدماتی را با دکتر محرم اسلامی گذراندم، تمام قضایا ناگهان بدیهی شد. مصوت‌های «اینجه»، در واقع همان مصوت‌های پیشین (front vowels) هستند. یعنی آنهایی که به کمک قسمت‌های جلویی زبان تولید می‌شوند. عجیب نیست که صامت «ک» را هم با خودشان به جلو بیاورند. به این فرآیند که برای «ک» (و البته «گ») در چنین محیط‌هایی اتفاق می‌افتد کامی شدن (palatalization) می‌گویند. (البته به نظرم می‌رسد که شکل پیش‌فرض «ک» و «گ» در فارسی همین شکل کامی باشد و در واقع واجگونه‌های دیگر محصول تغییرند.)

تنها یک نقطه‌ی تاریک در کل این ماجرا باقی ماند، و آن هم یک واژه‌ی استثنایی و البته رکیک (به معنی سرین) است که بسیاری از فارسی‌زبان‌ها در آن «ک» قبل از «و» را کامی تلفظ می‌کنند، به خصوص اگر بخواهند رکاکت را دوچندان کنند! به نظر من پدیده‌ی بسیار جالبی‌ست که در فارسی، آن هم فقط در یک کلمه، آن‌چه تعیین‌کننده‌ی واجگونه‌ی نهایی است مقاصد پراگماتیک است نه محیط واج‌شناختی. این مورد مدت‌ها به عنوان یک استثنای جالب در ذهنم بود و موردی مانند این نمی‌شناختم، تا این که دیروز با این مثال جالب از زبان هیاکی (یاکی) آشنا شدم:

در زبان هیاکی (متعلق به بومیان آمریکای مرکزی در مکزیک و آریزونا) «ل» و «ر» دو واجگونه‌ی مختلف از یک واج هستند (یعنی جایگزین کردنشان با هم اختلاف معنایی ایجاد نمی‌کند). اما نکته‌ی جالب این‌جاست که استفاده از «ل» معمولا بار محبت‌آمیز و دوستانه دارد در حالی که استفاده از «ر» بار منفی دارد. مثلا کلمه‌ی «moela» به معنی «قدیمی» است اما بار معنایی مثبت دارد. اگر درباره‌ی چیز قدیمی‌ای صحبت می‌کنید که دوستش ندارید، به جای آن از واژه‌ی «moera» استفاده می‌کنید. ظاهرا این نقش برای «ل» و «ر» نظرا در تمام کلمات هیاکی وجود دارد. فکر می‌کنم هر طور حساب کنیم،‌ ماجرای «ر» و «ل» در یاکی از ماجرای «ک» فارسی هم گسترده‌تر است، هم هیجان‌انگیزتر!