همه‌ی نوشته‌های mmahdavim

فارسی و لهجه‌های نداشته‌اش

Screen Shot 2018-04-26 at 12.29.57 AMعلی یونسی، دستیار ویژه رئیس جمهور در امور اقوام، اخیرا در مصاحبه با روزنامه قانون سخنانی بر زبان رانده (متن کامل مصاحبه را در این‌جا ببینید) که مایه جنجال بسیار شده. چون بسیاری از سخنان به رابطه بین زبان‌های مختلف مورد تکلم در ایران مربوط است، قصد دارم توضیحاتی درباره علت و شدت مساله‌دار بودن سخنان او بدهم. با توجه به این که مقام رسمی ایشان مرتبط با اقوام است، این اشتباه‌ها را حمل بر ناآگاهی تصادفی یکی از مقامات درباره مسائل زبانی (که به خودی خود طبیعی و بی‌عیب است) نمی‌کنم بلکه آنها را بازتابی از سایه‌افکنی رویکردهای خاص سیاسی بر بدیهیات علمی می‌بینم، و فکر می‌کنم روشن است که اشتباهات فاحش و دقت پایین ایشان به هیچ وجه متناسب با مقامشان و سطح اعتماد به نفسی که در بیان جزئیات از خود نشان می‌دهند نیست. از یک جهت پرداختن به چنین سخنان آشکارا مغلوطی کمی بی‌مورد به نظر می‌رسد، اما از طرف دیگر به نظرم می‌رسد که ذکر مورد به مورد مشکلات سخنانی که تا این حد جلب توجه کرده‌اند می‌تواند مفید باشد.

تاکید می‌کنم که ذکر مشکلات سخنان ایشان در این‌جا از جهت مته‌به‌خشخاش‌گذاری سخت‌گیرانه آکادمیک درباره جزئیات زبان‌شناسانه نیست، بلکه اشاره به اشتباهاتی است که با رجوع به ساده‌ترین و بدیهی‌ترین منابع علمی (حتی دانشنامه‌های عمومی) هم قابل جلوگیری هستند و به نظر من خوب است که حتی در مدارس هم در سطح راهنمایی یا دبیرستان به نوجوانان آموخته شوند. همچنین معتقدم لازم است که از منظر زبان‌شناختی و به دور از حساسیت‌های قومی اغلاط سخنان ایشان ذکر شوند تا قضاوت برای غیرمتخصصان آسان‌تر شود. در ادامه، به برخی از سخنان آقای یونسی اشاره می‌کنم و توضیحاتی می‌آورم. تاکید می‌کنم که فهرست زیر شامل تمام موارد مساله‌دار در سخنان آقای یونسی نیست.

۱- «لهجه‌های فارسی مانند گیلکی، مازنی، خراسانی، تالشی، لری، کردی، لکی و … که در حدود ۲۵۰ تا ۳۰۰ تا هستند، همه از یک ریشه و نژاد زبانی هستند.»

آقای یونسی در انتهای این جمله همریشگی این گونه‌های زبانی را به درستی خاطرنشان می‌شوند، اما به عادت رایج فارسی‌گرایان افراطی، چند زبان مختلف ایرانی را به راحتی لهجه‌هایی از فارسی می‌خوانند. ماجرای گُم بودن مرز زبان و لهجه ماجرای دامنه‌داری است و من قصد ندارم در این‌جا به ابعاد مختلف آن بپردازم. اما سخن آقای یونسی مستقل از معیاری که انتخاب کنیم غلط است. اگر بنا بر تقسیم‌بندی‌های علمی زبان‌شناسان باشد، هر منبع معتبری در جهان در عرصه زبان‌شناسی (حقیقتا بدون استثنا) مازندرانی و گیلکی و تالشی و لری و کردی را زبان‌هایی مستقل از فارسی می‌داند، و زبان‌شناسان سالانه ده‌ها مقاله درباره هرکدام از این زبان‌ها می‌دهند و از آنها به عنوان زبان‌های جداگانه یاد می‌کنند.

اما از نظرات زبان‌شناسان هم اگر بگذریم، انتظار حد اقلی این است که آقای یونسی دست‌کم به معیارهای عرفی و عوامانه برای تشخیص این که چه چیز را یک زبان می‌خوانیم پایبند باشند، و اگر می‌خواهند گیلکی و مازندرانی را با معیارهای عرفی لهجه‌های فارسی بدانند، دست‌کم این اشتباه فاحش را درباره زبان‌های دورتری مثل زبان‌های کردی مرتکب نشوند (انواع کردی نه تنها از فارسی بسیار دورند، بلکه خود به قدری متفاوتند که بیشتر زبان‌شناسان آنها را چند زبان هم‌خانواده می‌دانند، نه یک زبان). اگر معیار این است که گویشوران فارسی و کردی سخن یکدیگر را متوجه شوند، باید عرض کنم که فهم بیش از ده بیست درصد از یک گفتگوی معمولی کردی (حتی کردی سورانی، چه برسد به کردی کرمانجی) برای یک فارسی‌زبان غیرممکن است (هر فارسی‌زبانی می‌تواند با مشاهده یک ویدئوی کردی در اینترنت صحت ادعای مرا تخمین بزند). اگر معیار ساختارهای زبانی است، زبانی مثل کردی کرمانجی که مذکر و مونث در آن جدایند و صرف فعل ارگاتیو دارد و صداهای ناموجود در فارسی دارد و حرف اضافه‌هایش به شکل پیرااضافه (سرکامپزیشن) اند با کدام منطق لهجه‌ای از فارسی است؟ واقعیت این است که تفاوت میان کردی (چه سورانی چه کرمانجی) با فارسی در واژگان و نحو و آواها، به مراتب بیش از تفاوت میان اسپانیایی و ایتالیایی است. حتی اگر بدترین معیار ممکن یعنی معیار استقلال و قدرت سیاسی را به عنوان محک تشخیص استقلال زبان‌ها از هم انتخاب کنیم، زبان کردی سورانی که در جایی خارج از ایران زبان روزنامه و کتاب و شعر و تحصیل و مدرسه و تلویزیون و غیره است، چرا باید لهجه‌ای از فارسی محسوب شود؟

۲- «برای مثال زبان مازندرانی ها با لکی ها بسیار نزدیک است. لکی می‌گوید بچو و مازندرانی می‌گوید بشو؛ هردوی آن‌ها به معنای آمد و شد است.»

البته در بیشتر گونه‌های زبان مازندرانی خبری از «بشو» نیست، و منظور ایشان قاعدتا گیلانی و گونه‌های نزدیک به آن است. اما مشکل اصلی این‌جاست که لکی واقعا به مازندرانی نزدیکی ویژه‌ای ندارد. همواره بین زبان‌شناسان درباره رابطه لکی با لری و کردی ابهاماتی وجود داشته چون لکی به لری و کردی شباهت‌هایی دارد. اما انگیزه اشاره به مازندرانی (آن هم با یک مثال نامناسب) به عنوان نمونه شباهت زبانی با لکی، از فهم بنده خارج است.

۳- (در ادامه بحث قبلی) « ریشه این‌ها به فارسی دری یا به فارسی میانه و گاهی هم به فارسی دوره اول برمی گردد.»

این جمله به قدری مغشوش و نادرست است که حتی ذکر یک به یک مشکلاتش هم برای من آسان نیست. نکته اول این است که گویا ایشان گمان می‌کنند این زبان‌ها به نوعی از فارسی منشعب شده‌اند و «ریشه»شان آن جایی است که به فارسی وصل می‌شوند. انگار که به نظر ایشان فارسی همواره اصل بوده و زبان‌های دیگر از میانه راه از آن جدا می‌شده‌اند. با کمی فکر (حتی بدون دانش زبان‌شناسانه) می‌توان پی برد که اگر دو زبان یا دو گونه زبانی از میانه راه از یکدیگر منشعب شوند، معیاری برای اصل دانستن یکی و فرع دانستن دیگری نداریم، و در نتیجه عجیب است که یکی از این نوادگان را خود فارسی بدانیم و آن دیگری را لهجه‌ای از این یکی بدانیم (هرچند اذعان می‌کنم که گاهی در موارد نادر  در عمل به دلایل سیاسی این اشتباه در نام‌گذاری در جهان رخ می‌دهد). نکته دوم این که جدایی مسیر تکاملی این زبان‌ها از فارسی، بسیار قدیمی‌تر از آن‌چه ایشان می‌فرمایند است. اصلا حرف زدن از زبان‌هایی با این حد فاصله ساختاری و ذکر زبان اخیری مثل «فارسی دری» یا حتی فارسی میانه به عنوان ریشه مشترک بیشتر شبیه شوخی است. انشعاب این زبان‌ها از یکدیگر مربوط به دورانی بسیار بسیار قدیم‌تر از فارسی دری (که متعلق به پس از اسلام است) است. منظور ایشان از فارسی دوره اول بر من روشن نیست، اما حتی اگر منظورشان فارسی باستان (زبان شاهان هخامنشی) باشد هم جمله ایشان صادق نیست. البته کسی زمان دقیق جدا شدن مسیر تکاملی این زبان‌ها از یکدیگر را نمی‌داند، اما این قدر می‌دانیم که فارسی از زمانی که به نام فارسی شناخته می‌شده (یعنی دوره هخامنشیان) مدتی بوده که مسیرش از زبان‌هایی مثل مازندرانی و گیلکی و تالشی و کردی جدا شده بوده (در تقسیم‌بندی زبانی، فارسی باستان یک زبان «ایرانی جنوب غربی» محسوب می‌شود اما این زبان‌ها همگی زبان‌های «ایرانی شمال غربی» هستند).

(برای خوانندگان ناآشنا به عالم زبان‌شناسی، ذکر این توضیح را ضروری می‌دانم که عبارت «زبان‌های ایرانی» در این متن به عنوان یک عبارت تخصصی با معنایی به‌خصوص به کار می‌رود. در زبان‌شناسی به گروه خاصی از زبان‌های همریشه که شامل فارسی و پشتو و کردی و بلوچی و غیره است «زبان‌های ایرانی» می‌گویند. برخی از زبان‌های ایرانی (مثل پشتو) در ایران کنونی تکلم نمی‌شوند. همچنین، زبان‌هایی مثل ترکی آذربایجانی و عربی در ایران کنونی تکلم می‌شوند اما از خانواده زبان‌های ایرانی نیستند.)

۴- «باید بین ترک و آذری فرق گذاشت. آذری‌ها، هم زبان فارسی و هم تبار فارسی دارند و فارس تر از خیلی مناطق هستند. آذری ها برادر دوقلوی کردها هستند. این دو همان قوم ماد هستند که قبل از هخامنشیان این سرزمین را گرفتند با همدیگر درگیری داشتند اما همه از یک خانواده بودند. یک بخش زیادی از آذری ها زبان ترکی را گرفتند و فارسی کردند. بعضی از آن‌ها مانند تالشی‌ها همچنان به فارسی قدیم صحبت می کنند.»

از این‌جا ماجرا عجیب‌تر می‌شود. اول این که من دقیقا متوجه نشدم منظور ایشان از آذری‌ها کیست. اگر منظورشان مردم ترک‌زبان آذربایجان است، عبارت «زبان فارسی دارند» خنده‌دار است. اگر منظورشان از آذری صرفا اقلیت‌هایی در منطقه آذربایجان است که به زبان‌های هم‌ریشه فارسی سخن می‌گویند، آن وقت عجیب است که چرا در ادامه سخنانشان به زبان ترکی آذربایجانی می‌گویند «آذری». دوم این که ربط دادن اقوام منطقه آذربایجان و کردستان به قوم ماد یک گمانه‌زنی مشکوک است که هیچ گواه قابل اعتنایی برای آن وجود ندارد. مساله سوم در این‌جا این عبارت است: «بخش زیادی از آذری‌ها زبان ترکی را گرفتند و فارسی کردند» که درباره مدعای آن در ادامه بیشتر حرف خواهیم زد.

اما در نهایت آقای یونسی می‌فرمایند که تالشی‌ها به فارسی قدیم صحبت می‌کنند. باز هم اشتباه فاحش در درک نسبت تاریخ و زبان. زبان تالشی یک زبان ایرانی است و با فارسی همریشه است. مثل همه زبان‌های ایرانی دیگر، این دو زبان یک نیای مشترک دارند (که به این نیای مشترک را نه فارسی می‌نامیم نه تالشی). این دو زبان هردو در طول زمان متحول شده‌اند و هردو کمابیش به یک اندازه از نیای مشترکشان دور شده‌اند. این تصور که تالشی نسخه قدیم‌تر فارسی است نه تنها از نظر زبان‌شناسان صددرصد نادرست و خنده‌دار است، بلکه منطقا هم چندان معنا نمی‌دهد.

۵- «زبان ترکی که در آذربایجان رسم شده است، حدود ۴۰۰-۳۰۰ سال بیشتر سابقه ندارد که زبانی عارضی است و درگذشته همه آن‌ها مانند تالشی ها صحبت می‌کردند.»

زبان ترکی دست‌کم از دوره سلجوقی (حدود ۹۰۰ سال پیش) در آذربایجان وجود داشته. اگر نگاه به دوره سلجوقی مشکل است و به نظرشان مشکوک می‌نماید، آقای یونسی دست‌کم می‌توانند این نکته بدیهی را به خاطر بیاورند که خاندان صفوی که ترک‌زبان و ساکن منطقه آذربایجان و اردبیل بودند بیش از پانصد سال پیش به حکومت رسیدند (و سکونتشان در آن منطقه مربوط به پیش از آن زمان است).

ادعای دوم ایشان در این جمله را با ارفاق می‌توان نادیده گرفت. زبان مردم آذربایجان پیش از ظهور ترکی به احتمال زیاد از خانواده زبان‌های ایرانی بوده (این نظر مورد اجماع آکادمی در غرب است ، اما برخی از هویت‌خواهان قومی ترک در ایران آن را نمی‌پذیرند) اما نه فارسی بوده و نه تالشی. همچنان گفتن این که آنها «مانند تالشی‌ها صحبت می‌کردند» عجیب است، مگر این که منظور ایشان از «مانند تالشی‌ها» را «به زبانی از خانواده زبان‌های ایرانی» بگیریم.

۶- «[دکتر مرتضوی] ثابت کردند که زبان اصلی آذربایجان، فارسی بوده و همچنان در خیلی از مناطق آذربایجان به فارسی صحبت می‌کنند. البته پان‌ترکیست ها او را منزوی و طرد کردند»

من این دکتر مرتضوی را نمی‌شناسم اما اگر چنان که جناب یونسی فرموده‌اند ایشان ایران‌شناس متبحری بوده باشند، احتمالا ادعای ایشان این بوده که زبان پیشین آذربایجان از خانواده زبان‌های ایرانی بوده. نه فارسی! همچنین، گفتن «زبان اصلی آذربایجان» به زبانی که نزدیک به هزار سال است کنار گذاشته شده، جز قومیت‌گرایی و فارس‌پرستی معنایی ندارد. اگر کسی گمان می‌کند که هزار سال زمان کمی است برای این که ترکی را زبان «اصلی» و واقعی آذربایجان بدانیم، باید خاطرنشان کنم که قبل از ترکی هم عمر زبان‌های ایرانی در منطقه آذربایجان بیش از حدود ۱۵۰۰ سال نبود چون اقوام آریایی تازه در حدود ۲۵۰۰ سال پیش پایشان به آن مناطق رسید.

۷- «در واقع زبان آذری یک لهجه از زبان فارسی محسوب می‌شود و البته یک قسمت از آن هم ترکی است که بخش زیادی از آن فارسی شده است. بنابراین فارسی زبانان ترکی را از گیلکی راحت‌تر متوجه می‌شوند. در حقیقت می‌توان نام آن را ترکیِ فارسی یا ترکیِ ایرانی گذاشت.»

عمق فاجعه در این جملات رخ می‌دهد. در بالا توضیح دادم که چرا اطلاق عبارت «لهجه‌ای از فارسی» به زبان‌هایی مثل مازندرانی و گیلانی (و به خصوص کردی) غلط است. درباره ترکی آذربایجانی، این غلط هزار برابر فاحش‌تر است.

ترکی آذربایجانی حتی همان همریشگی دور چندهزارساله را هم با فارسی ندارد و اصولا جزو خانواده زبان‌های ایرانی نیست. ترکی همان‌قدر با فارسی هم‌خانواده است که چینی و ژاپنی. ساختار نحوی و آوایی ترکی هم طبعا ربطی به فارسی ندارد. ترکی آذربایجانی (مثل ترکی استانبولی و ازبکی و قرقیزی و قزاقی و ترکمنی و سایر زبان‌های هم‌خانواده‌اش) یک زبان التصاقی با هماهنگی واکه‌ای است. آقای یونسی لابد به اعتبار واژه‌های مشترک می‌خواهند ترکی را لهجه‌ای از فارسی بدانند، اما نباید فراموش کنند که با چنین استدلال بی‌پایه‌ای فارسی هم چیزی جز لهجه‌ای از عربی نخواهد بود، و انگلیسی هم چیزی بیش از لهجه‌ای از فرانسه نخواهد بود. گذشته از این، بیشتر واژگان مشترک بین فارسی و ترکی در واقع عربی هستند! نه تنها هر زبان‌شناسی در دنیا به این ادعا که ترکی آذربایجانی لهجه‌ای از فارسی است می‌خندد (اگر عصبانی نشود)، بلکه هیچ انسان عامی‌ای هم اگر گرایش‌های سیاسی-اجتماعی قضاوتش را تحت تاثیر نداده باشند با دیدن این دو زبان به چنین نتیجه‌ای نمی‌رسد.

این توضیح را هم بدهم، که کسی را دیدم که متن مصاحبه را دیده بود و امیدوارانه احتمال داده بود که منظور ایشان در جمله «زبان آذری یک لهجه از زبان فارسی محسوب می‌شود» اشاره به زبان ترکی مستعمل در ایران نباشد، بلکه اشاره‌اش به زبان ایرانی‌ای باشد که معتقدند پیش از ترکی در آذربایجان رایج بوده. از سیاق سخنان آقای یونسی من اصلا چنین برداشتی نمی‌کنم (به خصوص که در همان پاراگراف از مصاحبه مکررا کلمه «آذری» را برای اشاره به زبان ترکی فعلی رایج در آذربایجان به کار برده‌اند.) اما اگر احیانا این برداشت درست باشد، جای شکرش باقی است، هرچند همچنان اصرار عجیب و غریب ایشان برای اطلاق واژه «آذری» به زبان ترکی آذربایجانی و بعد اطلاق همین واژه به زبان ایرانی‌ای که قرن‌هاست با ترکی جایگزین شده، نه تنها عقلانی نیست بلکه مشخصا تلاش ناصادقانه‌ای برای تحریف تاریخ و هویت این زبان است.

ایشان در ادامه می‌فرمایند که «فارسی‌زبانان ترکی را راحت‌تر از گیلکی متوجه می‌شوند». حقیقت این است که این ادعا هم به نظر من به طرز باورنکردنی‌ای دور از واقع است، اما قضاوت درباره آن را به عهده سایر فارسی‌زبانان می‌گذارم.

مؤخره

مجددا تاکید می‌کنم که من معتقد نیستم مقامات باید اطلاعات زبانی داشته باشند، و فکر نمی‌کنم هر اشتباهی باید به رخ اشتباه‌کننده کشیده شود. در عین حال، فکر می‌کنم بزرگی اشتباهات علمی آقای یونسی در کنار حساسیت اجتماعی ماجرا و جایگاه سیاسی ایشان، مساله را غیر قابل چشم‌پوشی می‌کند. امید بلندپروازانه من این است که چنین متن‌هایی احتمال بروز مجدد چنین اشتباهاتی را به اندازه اپسیلونی کاهش دهند.

چامسکی چه می‌گوید؟

chomsky(هدف از این نوشته این است که خواننده غیرمتخصصی را که کنجکاو است درباره چامسکی و زبان‌شناسی مدرن بداند تا حدی راضی کند. قصد این نوشته به هیچ وجه دفاع از نظرات به‌خصوص چامسکی نیست. در واقع من لزوما مدافع مواضع زبان‌شناسانه او نیستم. برای من، چامسکی فعال سیاسی از چامسکی زبان‌شناس شخصیت جالب‌تری است.)

نقش نوام چامسکی در جهان زبان‌شناسی از زمانی که در دهه پنجاه میلادی نامش بر سر زبان‌ها افتاد، محدود به ارائه یک نظریه به‌خصوص یا کشف چند نکته مهم نبوده است. چامسکی پرارجاع‌ترین دانشمند زنده جهان است، و آن قدر ادعاهای متنوعی درباره زبان کرده و آن‌قدر رویکردها و حتی هدف‌ها را در زبان‌شناسی تغییر داده که افراد می‌توانند بسیاری از آنها را درست یا مفید بیابند اما همچنان خود را در مجموع ضدچامکسیایی بدانند. در این نوشته قصد دارم مواردی را که به نظرم مهم‌ترین تاثیرات چامسکی در زبان‌شناسی هستند معرفی کنم. بعضی از این موارد از جنس ادعاهای کاملا انتزاعی و نظری‌اند، بعضی از جنس ادعاهای مخصوص زبانی، و برخی هم از جنس پیشنهاد رویکرد هستند نه ادعا.

یک هدف مهم من در نوشتن این متن تفکیک آرای مختلف چامسکی از یکدیگر است. با توجه به تنوعی که در رویکردها و پیشنهادها و ادعاهای چامسکی وجود دارد (و با توجه به این که این‌ها لزوما مستلزم یکدیگر نیستند) در زبان‌شناسی به کل مدافع یا مخالف چامسکی بودن چندان معنا ندارد، بلکه همیشه باید محل اختلاف را دقیق‌تر مشخص کرد.

بدون تطویل بیشتر مقدمه، به سراغ فهرست مهم‌ترین اثرات نوام چامسکی در زبان‌شناسی مدرن می‌روم. کوشیده‌ام که ردپای سوگیری‌های نظری شخصی‌ام و محدودیت‌های دانشم را در این متن به حد اقل برسانم، اما به هر حال همیشه فاصله‌ای هست.

۱- تمرکز بر ذهن

زبان‌شناسی علمی است که همواره به دنبال یافتن مدل برای توصیف زبان است. شاید هم برای توضیح زبان. و البته که مرز توصیف و توضیح به هیچ وجه واضح نیست. متاسفانه حتی منظور از مدل کردن هم واضح نیست، و به خصوص معیارهای مدل خوب هم لزوما مشخص نیستند. برای توضیح اولین اثر بزرگ چامسکی در عالم زبان‌شناسی، از رابطه توصیف و مدل شروع می‌کنیم.

باید توجه کنیم که در واقع هیچ زبان‌شناسی به دنبال توصیف خام زبان‌ها نیست. حتی وقتی یک دستورنویس سنتی عربی (مثل سیبویه) می‌گوید که کلمات در عربی به سه دسته «اسم و فعل و حرف» تقسیم می‌شوند و هر اسمی در عربی مجرور یا منصوب یا مرفوع است، می‌توانیم کار او را توصیف بنامیم اما باید به یاد داشته باشیم که توصیف او خام نیست. او به هر حال یک مدل انتزاعی از دستور زبان عربی ارائه داده، و هر جمله جدید عربی که می‌بینیم با مدل او سازگار است. او مثل همه آن‌چه که دانشمندان در عرصه علم مشغول به آنند، با ذکر چند قاعده موجز، ویژگی‌های مهمی از یک پدیده با بی‌نهایت نمونه را به درستی و با قوت مدل کرده.

اما حال فرض کنیم دو مدل از دستور عربی داشتیم که هردو جملات صحیح و ناصحیح در عربی را به درستی پیش‌بینی می‌کردند. در این صورت چه معیاری برای «درست» یا «درست‌تر» دانستن یکی از مدل‌ها داریم؟ معمولا در این‌جا و در علم به طور کلی، سنت بر آن بوده که در چنین شرایطی مدل ساده‌تر را ترجیح می‌دهیم (ماجرای تیغ اوکام). دستورنویسان سنتی هم این اصل را رعایت می‌کردند. در دوران مدرن (پیش از چامسکی)، یک معیار مهم دیگر برای قضاوت بین مدل‌های ممکن از یک زبان اضافه شد، و آن هماهنگی این مدل با مدل‌هایمان از زبان‌های دیگر بود. این‌جا احتمالا آن جایی است که باید تولد زبان‌شناسی مدرن بنامیمش، یعنی زمانی که دانشمندان به زبان به طور کلی به صورت یک نظام قاعده‌مند علاقه نشان داده‌اند، نه به قواعد یک زبان به خصوص مثل عربی یا لاتین یا انگلیسی.

اما حالا فرض کنیم که دو مدل از دستور زبان عربی داریم که هردو با مدلمان از زبان‌های دیگر هم سازگارند، و هردو با داده‌هایمان درباره خود عربی هم سازگارند. در این‌جا معیاری جز سادگی برای تشخیص برتری یک مدل نخواهیم داشت. با تقریب خوبی می‌توان گفت که در زبان‌شناسی پیشاچامسکی وضعیت همواره همین بوده، و تنها معیار ترجیح مدل‌ها بر یکدیگر سازگاری با داده‌ها (از جمله داده‌های زبان‌های دیگر) و سادگی بوده.

یکی از عمیق‌ترین تاثیرات چامسکی در زبان‌شناسی، تغییر این نگاه بود. چامسکی تصمیم گرفت که به زبان به صورت یک نظام انتزاعی مستقل نگاه نکند، بلکه زبان را به عنوان بخشی از ذهن انسان بررسی کند. نکته کلیدی در این نگاه او این بود که او هدفش را این قرار داد که کشف کند که زبان چگونه در ذهن ذخیره شده است، نه این که ساده‌ترین مدل ممکن با توجه به داده‌های زبانی را نشان دهد. در این‌جا، بهترین مدل از زبان مدلی است که با شیوه ذخیره‌اش در ذهن هماهنگ باشد، حتی اگر در ظاهر مدل پیچیده‌تری باشد یا افزونگی (redundancy) بی‌دلیل داشته باشد. در نگاه افراطی‌تر، اصلا در این‌جا هدف مدل کردن زبان نیست بلکه هدف مدل کردن ذهن است.

استفاده از یک مثال موضوع را بهتر مشخص می‌کند: یک پدیده ساده زبانی را در نظر بگیرید، مثلا فعل زمان گذشته در فارسی. در بیشتر افعال فارسی، پسوند «ـید» در انتهای بُن مضارع، ما را به بُن ماضی می‌رساند (اگر با مفهوم «بُن» ارتباط خوبی ندارید می‌توانید خود فعل‌ها را مقایسه کنید: «می‌چرخم» و «می‌چرخیدم»، «می‌دوم» و «می‌دویدم»، «می‌خندم» و «می‌خندیدم»،…). از طرف دیگر، بسیاری از افعال فارسی چنین نظمی را رعایت نمی‌کنند (مثلا «می‌گیرم» و «می‌گرفتم»، «می‌سازم» و «می‌ساختم»، «می‌پزم» و «می‌پختم»). سوالی که برای هر بیننده‌ای ممکن است مطرح شود این است که آیا باید بگوییم در فارسی «ـید» پسوند ماضی‌ساز است (و فعل‌هایی مثل گرفتن و پختن استثنا هستند) یا این که باید بگوییم که هر فعلی در فارسی یک بن ماضی و یک بن مضارع دارد که هویت مستقل دارند (و کثرت فعل‌هایی که در آنها بن ماضی متشکل از بن مضارع به علاوه پسوند «ید» است یک تصادف تاریخی جالب است). معیارمان برای انتخاب بین این دو نگاه چیست؟ شاید بگوییم تعداد موارد مهم است (مثلا اگر تنها ده درصد از فعل‌های فارسی بن ماضی را با «ید» می‌سازند، بهتر است کثرت پسوند «ید» را صرفا یک تصادف تاریخی بدانیم). شاید بگوییم تاریخ زبان مهم است (مثلا بگوییم اگر پسوند ماضی‌ساز فارسی «ید» بوده اما بعدها افعال دیگری به دلایل خاص یا از زبان‌های دیگر وارد شده‌اند که این پسوند را رعایت نمی‌کنند، هرچه‌قدر هم که تعدادشان زیاد باشد باید «ید» را به عنوان پسوند ماضی‌ساز فارسی در نظر بگیریم). شاید هم بگوییم سوال از اساس بی‌معناست. داده‌ها همینند که هستند، و دلیلی ندارد با کلمات گنگی مثل «قاعده» و «استثنا» خودمان را درگیر کنیم. نگاه عمومی در زبان‌شناسی پیش از چامسکی تقریبا همیشه چیزی شبیه یکی از همین مواردی که ذکر شد بود.

اما در نگاه چامسکیایی، ما در چنین موردی معیار دیگری برای مدل «بهتر» داریم. هدف ما مدل کردن زبان چنان که در ذهن ذخیره شده است است. در نتیجه باید سعی کنیم بفهمیم ذهن ناخودآگاه (و این ناخودآگاه بودن مهم است) فارسی‌زبان «ید» را به عنوان پسوند ماضی‌ساز می‌شناسد یا نه. اگر کودک سه‌ساله‌ای را ببینیم که به اشتباه به جای «پخته» می‌گوید «پزیده»، این باید ما را متمایل کند به این سمت که «ید» در فارسی پسوند ماضی‌ساز است (حتی اگر فقط سه درصد افعال فارسی از آن استفاده کنند و تاریخ فارسی هم به آن موقعیت ویژه‌ای ندهد)، چون به نظر می‌رسد ذهن این کودک بدون این که درباره پسوند «ید» چیزی شنیده باشد آن را به عنوان پسوند ماضی‌ساز (ولو به غلط) به کار برده.

اعلام مدل کردن زبان در ذهن به عنوان هدف زبان‌شناسی، پیامدهای بسیار عمیقی دارد. در دوران پیش از چامسکی، زبان‌شناسان خود را با تاریخ‌دانان یا فیلسوفان یا مردم‌شناسان یا منتقدان ادبی همکار می‌دانستند. اما امروز زبان‌شناسان چامسکیایی (و البته نه لزوما همه زبان‌شناسان)، خود را بیش از هرکس با روان‌شناسان همکار می‌دانند. یک نکته مهم درباره این تغییر نگاه اساسی این است که دامنه نفوذش فراتر از کسانی است که امروز خود را پیرو چامسکی می‌دانند. امروزه زبان‌شناسان بسیاری هستند که نحو و واج‌شناسی چامسکیایی (و خود چامسکی) را از بیخ منکرند (در بسیاری از موارد با نگاهی خصمانه) اما عملا سوالی که به دنبال جوابش هستند همان نحوه ذخیره شدن زبان در ذهن است. آنها عموما زبان‌شناسانی هستند که با روش‌های آزمایشگاهی یا تحلیل‌های آماری یا شبیه‌سازی‌های کامپیوتری (به جای تحلیل منطق‌وار داده‌های زبانی که رسم چامسکی و یارانش است) به دنبال پاسخ به این سوال می‌گردند، و معتقدند که پاسخ‌هایشان با نظرات چامسکی درباره چگونگی ذخیره زبان در ذهن سازگار نیست.

۲- فطری بودن زبان

احتمالا مشهورترین، جنجالی‌ترین، و بدفهمیده‌شده‌ترین وجه نگاه چامسکی به زبان، «فطری بودن» (innateness) زبان است. دعواهای بسیاری بر سر کلمه به‌خصوص innate وجود داشته، و من قصد ندارم وارد آن جزئیات بشوم. اما ایده کلی چامسکی این است: زبان ساختار بسیار پیچیده‌ای دارد، و کودکی که یک زبان را می‌آموزد قاعدتا نمی‌تواند با نتیجه‌گیری‌های منطقی و آماری از روی جملاتی که می‌شنود، چنین ساختار پیچیده‌ای را بیاموزد (چامسکی در اثبات این ادعا مثال‌های به‌خصوصی هم می‌آورد که به اختلاف نظرها و جنجال‌هایی هم انجامیده). در نتیجه حتما بخش‌هایی از ساختار زبان از هنگام تولد در ذهن ما وجود دارند، و ما وقتی به عنوان کودک در حال آموختن زبان هستیم، در واقع صرفا داریم بخش‌هایی از سازوکار زبان را می‌آموزیم که از پیش به طور فطری در ذهنمان نبوده‌اند.

مثلا، طبق این روایت، ممکن است ذهن ما فارسی‌زبانان مثل هر انسانی از بدو تولد تصوری انتزاعی از مفهوم واج و تکواژ داشته باشد، اما این که واج‌ها و تکواژهای به‌خصوص زبان فارسی چه هستند را یک فارسی‌زبان پس از تولد می‌آموزد. مثالی پیچیده‌تر: در یک نظریه در چارچوب زبان‌شناسی چامسکیایی، شما ممکن است معتقد باشید که کلمات در جملات همیشه با ساختاری درختی با گره‌های دوشاخه خوشه‌بندی می‌شوند، و ممکن است این ساختار درختی دودویی را بخشی از سازوکار فطری زبانی انسان بدانید. در این صورت خواهید گفت که کودکی که یک زبان به‌خصوص مثلا ترکی را می‌آموزد، در واقع می‌آموزد که کدام ترتیب‌ها و کدام شاخه‌ها در دستور زبان ترکی مجازند و کدام شاخه‌های درخت به چه شکلی تلفظ می‌شوند. لازم است تاکید کنم که وقتی می‌گوییم ذهن به شکل فطری نسبت به این سازوکارهای زبانی دانش دارد، اولا باید توجه کنیم که این دانش در سطحی بسیار ناخودآگاه است (و در نتیجه نمی‌توان با رجوع خودآگاه به ذهن از آنها باخبر شد) و ثانیا بسیار انتزاعی است (به حدی که ساختار زبان اشاره مورد استفاده کرولال‌ها هم بازتابی از همین سازوکار زبانی انتزاعی است).

وقتی می‌گوییم ذهن پیشاپیش برای زبان برنامه‌ریزی شده است، اگر خوب فکر کنیم ادعای خاصی نکرده‌ایم. به هر حال انسان‌ها از زبان استفاده می‌کنند پس حتما ذهنشان ساختارهای لازم برای زبان را دارد. کسی هم به این معنا مخالف چامسکی نیست. آن‌چه از ادعای چامسکی که مخالفان زیاد دارد، به طور خاص این است که ذهن برای زبان سازوکارهای خاصی دارد که باعث می‌شود توانایی‌های ذهنی مربوط به زبان را چیزی فراتر از توانایی‌های ذهنی عمومی‌مان بدانیم. به عبارت دیگر، ما برای یادگیری زبان از ظرفیت‌هایی در ذهنمان استفاده می‌کنیم که با درک و یادگیری‌مان در مسائل دیگر (مسیریابی، تشخیص‌های غیرزبانی سمعی و بصری، بازی‌ها، تصمیم‌گیری‌ها،…) متفاوت است و مخصوص زبان است. البته، واقعیت این است که بیان دقیق و کاملا وفادار نظر چامسکی در این باره کار ساده‌ای نیست، و کسی که روایتی دقیق‌تر بخواهد باید به متون مفصل‌تری رجوع کند.

۳- دستور جهانی

قائل بودن به این که بخش‌هایی از ساختار زبان فطری است، پیامد منطقی روشنی دارد: وقتی ما یک زبان، مثلا فارسی را بلدیم، دانش ما دو بخش دارد: دانشی که از بدو تولد درباره ساختار زبان به طور فطری داشته‌ایم و دانشی که درباره زبان فارسی از محیط اطرافمان آموخته‌ایم. بخش اول (یعنی بخش فطری) متاثر از محیط نیست، و بین همه انسان‌های یکسان است. در نتیجه آن بخش از دانش زبانی ما را یک گویشور ژاپنی هم با خود دارد، و مستقل از زبان مورد بحث است. پس با چنین نگاهی همه زبان‌ها، علی‌رغم تفاوت‌های ظاهری فراوانشان، مبتنی بر ساختاری فطری هستند که بین افراد بشر یکسان است. چامسکی به این ساختار انتزاعی مشترک بین زبان‌ها قائل است و به آن دستور جهانی (Universal Grammar) می‌گوید. واژه دستور (grammar) در این اصطلاح در معنایی عام به کار می‌رود و علاوه بر نحو، ابعاد دیگر زبان مانند صَرف، معناشناسی، و واج‌شناسی را نیز در بر می‌گیرد.

مثالی که در بخش قبل درباره ساختار درختی دودویی جملات زدیم نمونه‌ای از ویژگی‌هایی است که در سنت چامسکیایی برای دستور جهانی پیشنهاد شده است. البته این مثال قابل بررسی خوبی نیست، چون تشخیص این که ساختار جملات یک زبان مبتنی بر ساختار درختی دودویی هست یا نه معیار همه‌پسند و عینی روشنی ندارد. در واقع یکی از اعتراضات مهم مخالفان چامسکی به او این است که هیچ یک از مثال‌هایی که چامسکیاییان به عنوان نمونه ویژگی‌های دستور جهانی ذکر می‌کنند به شکل ساده‌ای در زبان‌های مختلف قابل ارزیابی نیستند، و عموما آن قدر انتزاعی‌اند که درباره مصداق داشتنشان در هر زبانی امکان ان‌قلت آوردن وجود دارد. در مقابل، پاسخ چامسکیاییان پروپاقرص معمولا این است که برخی از این موارد هرچند انتزاعی‌اند اما با اطمینان و کیفیت خوبی با معیارهایی عینی قابل بررسی‌اند، اما چون توان فنی لازم برای درک این معیارها بالاست، کسانی که آشنا به این مسائل نیستند ناتوانی خود در درک را حمل به گنگی ادعاها می‌کنند. درباره این که حق با کیست، کتاب‌ها نوشته شده و پرونده هنوز مختومه نیست.

۴- تمرکز بر نحو

یکی از پیامدهای مهم انقلاب چامسکیایی در زبان‌شناسی که معمولا فراموش می‌شود، خود تمرکز بر نحو زبان‌هاست. از زمان‌های بسیار قدیم در جهان سنتی نحونویسی برای زبان‌های به‌خصوص کار رایجی بوده (از توصیفات پانینی در هند باستان درباره سانسکریت گرفته تا توصیفات علمای مسلمان مانند زمخشری و سیبویه از نحو عربی). اما از زمانی که در قرون هیجده و نوزده زبان‌شناسی به صورت علمی کلی برای مطالعه زبان‌ها (و نه توصیف یک زبان به‌خصوص) و مقایسه نظام‌مند آنها شکل گرفت، نحو هیچ وقت در مرکز توجهات نبود. بزرگ‌ترین زبان‌شناسان دوران مدرن پیش از چامسکی (مانند نودستوریان و سوسور Saussure و سپیر Sapir و بلومفیلد Bloomfield) همه (چه آنها که تاریخ زبان‌ها برایشان اولویت داشت چه آنها که به زبان در لحظه می‌نگریستند) بر روی آواهای زبان و حد اکثر صَرف (یعنی مطالعه اَشکال مختلف یک فعل یا اسم و تعاملات تکواژها در سطح کلمه) متمرکز بودند و کاری به جمله که واحد مورد علاقه در نحو است نداشتند.

چامسکی به هیچ وجه اولین زبان‌شناس مدرنی نبود که درباره نحو مطالعه کرد (به عنوان بدیهی‌ترین مثال، استاد چامسکی یعنی Zellig Harris هم یک زبان‌شناس بزرگ متمرکز بر نحو بود). اما چامسکی قطعا کسی بود که نحو را از حاشیه زبان‌شناسی به متن آورد و حتی برای چند دهه آن را در مرکز متن قرار داد. چامسکی راهکارهایی نظام‌مند برای مدل کردن و مطالعه نحو ارائه داد و زبان‌شناسان جوان را به سمت نحو فرا خواند. در این زمینه هم تاثیر چامسکی مستقل از ارزش نظری کارهایش غیرقابل انکار است. حتی زبان‌شناسان نحوی امروزی که دشمن چامسکی هستند هم نمی‌توانند انکار کنند که حرکت متمرکز در زبان‌شناسی به سمت مطالعه نحو عمدتا متاثر از انقلاب چامسکیایی بود.

اما چرا نحو این قدر برای زبان‌شناسان جوان جذاب شد؟ دلیل اول قطعا شخص چامسکی بود. طبیعی است که در پارادیم علمی جدید که متاثر از چامسکی بود، نحو که حوزه کار اصلی چامسکی بود اهمیت ویژه بیابد. دلیل دوم، پیچیدگی نحو بود. کار علمی در نحو چامسکیایی بیشتر به منطق و ریاضی شبیه است تا هر علم دیگری، و چالش ذهنی و نظری‌ای که می‌طلبد برای خیلی‌ها جذاب بوده است. هنوز هم پس از شصت سال به راحتی می‌شود متخصصان نحو در سنت چامسکیایی را دید که مفتخرند به این که موضوع کارشان از موضوع کار اهالی گرایش‌های دیگر زبان‌شناسی پیچیده‌تر است. دلیل سوم جذابیت نحو، نزدیکی آن به معنا بود. هزاران سال است که انسان دوست دارد سازوکار دقیق رسیدن از صورت کلامی یک جمله به معنای آن را کشف کند. نحو در مقایسه با صَرف و واج‌شناسی به مراتب به معنا نزدیک‌تر است، و انقلاب چامسکیایی وعده آن را می‌داد که دیو معنا سرانجام به بند کشیده خواهد شد. جذابیت‌های نظری چنین چشم‌اندازی از حد بیرون است. پیش‌بینی‌های خوش‌بینانه در آن دوران (دهه پنجاه و شصت میلادی) حاکی از این بود که با مدل کردن دقیق نحو و سپس مدل کردن رابطه نحو با معنا، خواهیم توانست کامپیوترهایی بسازیم که بی‌خطا از زبانی به زبانی ترجمه کنند، یا شاید حتی به هوش مصنوعی دست پیدا کنیم. البته که نحو امروز متواضع‌تر شده، و همه پذیرفته‌اند که نحو نظری به این راحتی‌ها ما را به هوش مصنوعی رهنمون نمی‌شود. در عین حال، گرایش معناشناسی (semantics) در زبان‌شناسی جدید عمدتا بر شانه نحو چامسکیایی ایستاده است، و همچنان تلاش‌ها برای ارائه راهکاری برای رسیدن نظام‌مند از صورت نحوی به صورت انتزاعی منطقی ادامه دارد.

۵- نحو زایشی

تا این‌جای کار هرچه که گفتم مربوط به ادعاهای کلان و رویکردهای کلی چامسکی در زبان‌شناسی بود، نه کشف‌های به‌خصوص او درباره زبان‌ها. اما چامسکی در مطالعه خود زبان‌ها هم دستاوردهای مهمی داشته، که قطعا جدی‌ترینشان (مستقل از این که بپذیریمش یا نه) نحو زایشی (generative syntax) است. آن‌چه نقش بزرگی در پذیرفته شدن تمام ادعاهای کلان چامسکی داشت، جذابیت نحو زایشی او بود. اما نحو زایشی چیست؟ نحو زایشی مدلی از نحو زبان است. تعداد جملات صحیح (از لحاظ دستوری) در یک زبان بی‌نهایت است. چامسکی می‌گوید می‌توانیم با تعداد متناهی‌ای قاعده دقیق، تمام این جملات بی‌نهایت را با الگوریتمی ساده تولید کنیم. مثلا قاعده‌ای در فارسی ممکن است بگوید افزودن دو گروه اسمی به هم با کسره اضافه، یک گروه اسمی جدید تولید می‌کند، یعنی مثلا اگر «دوست» یک گروه اسمی مجاز است و «پدر» هم یک گروه اسمی مجاز است، ترکیب‌هایی مثل «دوست پدر» و «پدر دوست» هم گروه‌های اسمی مجازند، و در گام بعدی ترکیب‌های طولانی‌تر مثل «پدر پدر دوست» هم گروه‌های اسمی مجازند. به این ترتیب جمله‌های طولانی‌ای مثل «پدر پدر پدر دوست پدر دوست پدر پدر علی آمد» با قواعد کوتاه و محدود قابل تولیدند. از آن‌جا که این قواعد موجز همه جملات یک زبان را تولید (generate) می‌کنند، به این نگاه به نحو «زایشی» یا generative می‌گویند.

لازم است تاکید بسیار کنم که علت مقبولیت و اثرگذاری کار چامسکی در جزئیات پیاده‌سازی این ایده بود، نه در صِرف ارائه ایده خام. این گرایش نادرست همیشه در بین غیرمتخصصان در هر حوزه‌ای وجود دارد که گمان می‌کنند ارزش کار یک دانشمند بزرگ در معرفی یک ایده یا پدیده بوده. ارزش کار نیوتن در کشف جاذبه عمومی متقابل بین هر دو شیء و ارائه فرمول‌های دقیق مربوط به حرکت و شتاب و نیرو بود، نه کشف این که سیب به سمت زمین حرکت می‌کند! به همین ترتیب، اهمیت اصلی کار چامسکی (مستقل از میزان درستی آن) در سازوکارهای خاصی بود که درباره نحو زبان انگلیسی (به عنوان یک نمونه) معرفی کرد و در گستره و پیچیدگی پدیده‌های نحوی‌ای که به کمک نحو زایشی پوشش داد. وگرنه، گفتن این که نحو زبان از قواعد متناهی جملات نامتناهی می‌سازد و دست‌وپا کردن یک مدل فرمال ساده که تعداد کمی از جملات ساده را پوشش بدهد، کاری نبود که به ذهن کس دیگری نرسد.

 

در پایان، لازم است این را هم اضافه کنم که کارهای جزئی چامسکی در زبان‌شناسی به هیچ وجه منحصر به ارائه نحو زایشی نیست. چامسکی در طول شصت سال بعد از ارائه نحو زایشی، جزئیات زیادی به آن اضافه کرد و در موارد زیادی نظراتش را پس گرفت یا تغییر داد، و برخی از این «جزئیات» در واقع بسیار بزرگ و اساسی بودند. همچنین، چامسکی در دهه شصت اثر مهمی به همراهی موریس هله در حوزه واج‌شناسی داد. چامسکی در اصل واج‌شناس نیست، ولی همان طور که نحو چامسکیایی مهم‌ترین شاخه نحو در زبان‌شناسی مدرن (دست‌کم در آمریکا) است، واج‌شناسی زایشی که در واقع ادامه راه این اثر چامسکی و هله بود هم هنوز مهم‌ترین شاخه واج‌شناسی در زبان‌شناسی مدرن است. درباره این که این مسیرها در دهه‌های آینده و به خصوص پس از مرگ چامسکی تا چه حد و به چه شکل ادامه می‌یابند اختلاف نظر وجود دارد. اما این قدر می‌توان گفت که فضای جهان زبان‌شناسی امروز به اندازه سی سال پیش در قبضه کسانی نیست که نگاه چامسکیایی را با قطعیت درست‌ترین نگاه می‌دانستند.

 

وزن و قافیه در شعر عربی

habibenاین نوشته، در واقع یک جزوه کوتاه آموزشی است. راهنمای لذت بردن از موسیقی شعر عربی برای یک فارسی‌زبان. بخش‌هایی از ایده‌هایی که درباره نگاه به وزن شعر عربی در این‌جا مطرح می‌کنم، متاثر از پایان‌نامه دکتری‌ام است که درباره وزن شعر در فارسی و زبان‌های دارای سنت‌های وزنی مشابه است. درباره وزن، هدفم در این‌جا به هیچ وجه توصیف ساختار وزنی عربی و عروض و بحور و رمل و رجز و نام‌های بی‌فایده نیست، بلکه می‌خواهم راهی نشان دهم که به کمک آن فارسی‌زبانانی که شهودشان ضرباهنگ وزن فارسی را درک می‌کند، به ضرباهنگ وزن عربی هم راه پیدا کنند. در این راه، گاهی به ساده‌سازی‌هایی هم دست می‌زنم که از نظر علمای سنتی عروض نادرست یا دست‌کم نادقیق  است. اما چون هدف آموزش است، باکی از این امر ندارم.

خواندن شعر عربی برای عموم ایرانیان غیرجذاب است، و چه بسا که این موضوع همان قدر که به خاطر دشواری فهم عربی باشد، به خاطر دشواری حس کردن وزن و قافیه باشد. کم نیستند فارسی‌زبانانی که توانشان در درک معنا در شعر عربی کم نیست، اما وزن و قافیه در شعر عربی آن‌چنان برایشان بیگانه است که به کل قید نزدیک شدن به شعر عربی را می‌زنند. اما اکثریت قریب به اتفاق تفاوت‌های وزن فارسی و عربی را می‌شود در چند مورد اصلی خلاصه کرد، و فارسی‌زبانی که از شعر فارسی لذت می‌برد می‌تواند با یاد گرفتن همین چند مورد از شعر عربی هم لذت ببرد. در این‌جا به ذکر و توضیح این موارد می‌پردازم.

قافیه

تنها تفاوت مهم قافیه در شعر فارسی و عربی کشیده شدن (اشباع) شدن مصوت‌های کوتاه در انتهای مصراع است. کسانی که در قرائت قرآن دستی دارند، با قاعده اشباع آشنایند. بیت مشهور زیر از سعدی را در نظر بگیرید. آوانگاری و تقطیع وزنی لفظ شعر را با آوانگاری لاتین و با لهجه فارسی در زیر بیت آورده‌ام (از هر خواننده‌ای که تلفظ فارسی کلمات عربی آزارش می‌دهد عذر می‌خواهم).

سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات / تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی
salelmasaa.ne’arakban.tahimofel.falavaati
toghadre’aa.bochedaani.kedarkenaa.reforaati
(از انبارهای آب (مصانع) درباره سواران تشنه در بیابان بپرس)

وزن و قافیه هردو در این بیت تنها در صورتی برقرار می‌ماند که کلمه «فلوات» به شکل «فلواتی» خوانده شود. این امکان به این دلیل وجود دارد که کلمه «فلوات» منتهی به اِعراب کسره است، و این در واقع کسره انتهایی کلمه است که به صورت «ی» خوانده می‌شود. این به گوش فارسی‌زبانان عجیب است اما در عربی کلاسیک که تلفظ کسره و «ی» عینا یکسان است و تنها تفاوتشان در طولشان است، جای تعجب ندارد. خواننده صرفا باید مصوت انتهای مصراع را بلندتر از معمول بخواند.

این قاعده محدود به کسره نیست. به طریق مشابه، در انتهای مصراع ضمه هم به شکل واو تلفظ می‌شود و فتحه هم به شکل الف تلفظ می‌شود. مثال از فتحه: (شعر ظاهرا از «حمد بن محمد الوجی» است ولی من در مقالات شمس تبریزی به آن برخوردم)

خیالک فی الکری یوماً اتانا / و من سلسال وصلک قد سقانا
و بات معانقی لیلاً طویلا / و لمّا بان وجه الصبح بانا
خیالت شبی در خواب نزدمان آمد / و از آب گوارای وصلت نوشاندمان
و شبی دراز در آغوشم ماند / و چون روی صبح دور شد، دور شد

به قافیه انتهای بیت دوم دقت کنید (فعلا از وزن صرف نظر می‌کنیم). کلمه «بانا» در واقع «بان» است چون فاعل مفرد است نه مثنّی. در این‌جا هم مانند مثال قبلی فتحه کشیده شده و در نتیجه مثل الف تلفظ می‌شود، با این تفاوت که در مورد فتحه اشباع شده، بر خلاف مورد کسره (یعنی مثال قبلی) املای کلمه هم تغییر می‌کند و این الف اضافه نوشته می‌شود.

قاعده اشباع برای کسره در اشعار ملمع (اشعار متشکل از ترکیب فارسی و عربی) در ادبیات فارسی بسیار رایج است. به همین دلیل بیشتر اشعار عربی سعدی و حافظ در انتهای دیوانشان (قافیه «ی») قرار دارند. گفتنی‌ست که کلمات مجرور دارای تنوین نیز می‌توانند به همین شکل اشباع شده و با «ی» در انتها تلفظ شوند. مثلا در غزل معروف سعدی با مطلع «به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی / به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی» در بیت قبل از انتها می‌گوید: (به دلایل وزنی، لازم است توجه شود که کلمه دوم «اُسْد» (بر وزن پُست) است نه «اَسَد».)

لقیت الاُسْدَ فی الغابات لا تقوی علی صیدی / و هذا الظبْیُ فی شیراز یسبینی باُحداق
شیران در بیشه‌ها (را چنان یافتم که) از پس شکار من بر نیامدند/ و این آهو در شیراز با چشمانش مرا به دام می‌اندازد

در این بیت کلمه «احداق» تنوین کسره دارد، اما قافیه با ابیات دیگر (مثل «مشتاقی» در ابتدای غزل) اقتضا می‌کند که آن را به شکل «احداقی» بخوانیم.

وزن

عبید زاکانی کتاب طنزی دارد به نام «تعریفات» که سرتاسرش تعریف‌های موجز مضحک برای کلمات است. جلوی «الفکر» می‌نویسد «آن‌چه مردم را بی‌فایده بیمار کند» و جلوی «الدانشمند» می‌نویسد «آن که عقل معاش ندارد». یکی از این تعریفات اما هست که خلاصه احساس مردم فارسی‌زبان نسبت به شعر عربی است. عبید می‌گوید «الناموزون: شعر عربی»!

اما تفاوت‌های وزن عربی با شعر فارسی آن‌قدرها هم زیاد نیست. عربی حتی شعرهایی در وزن‌های کاملا مطبوع برای فارسی‌زبانان دارد. اول برای نشان دادن حسن نیت عروض عربی، دو بیت اول از یک شعر خوش‌وزن معاصر از شاعر تونسی ابوالقاسم الشابی را می‌آورم، که در سال‌های اخیر به خصوص در دوره بهار عربی بسیار خوانده شد، و فهم کلماتش هم برای فارسی‌زبانان ساده است. وزن شعر «فعولن فعولن فعولن فعَل» است. بحر متقارب. وزن آشنای شاهنامه و بوستان سعدی.

اذا الشعبُ یوماً أراد الحیاه / فلا بدّ أن یستجیب القدر
و لا بدّ للّیل أن ینجلی / و لا بد للقید أن ینکسر
وقتی یک روز مردم زندگی را بخواهند / سرنوشت بی‌گمان استجابت می‌کند
و شب بی‌تردید روز می‌شود / و زنجیر بی‌گمان می‌شکند

اما می‌دانیم که تمام اشعار عربی این اندازه موزن به نظر نمی‌آیند. مهم‌ترین موارد تفاوت شعر عربی را در زیر می‌آورم، تا بلکه تا جایی که ممکن است الناموزون را به موزون تبدیل کنیم.

دو کوتاه به جای یک بلند

اولین و رایج‌ترین تفاوت وزن عربی با وزن فارسی، امکان استفاده از دو هجای کوتاه به جای یک هجای بلند در بعضی جایگاه‌ها در بعضی اوزان است. دانستن معنای هجای کوتاه و بلند برای درک این مفهوم ضروری نیست. این جابه‌جایی ذاتا در شعر فارسی هم رخ می‌دهد، و نگاه به چند مثال از فارسی برای فهم موضوع مفید است. بیت برساخته زیر را در نظر بگیرید که حقیر در وزن «مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن» جهت برآوردن اهداف آموزشی این متن سروده‌ام.

جای سخن قند و شکر می‌چکد از هر دو لبش
گیسویش؟ مشک ختن! ابرویش؟ جیش حبش!

انتظار می‌رود که هر فارسی‌زبانی با شهود وزنی، بیت بالا را در مجموع موزون بیابد، اما احساس کند که دو کلمه «گیسویش» و «ابرویش» از لحاظ وزنی ایده‌آل نیستند. در واقع، شعر متشکل از تعدادی واحد چهارهجایی در وزن مفتعلن است. ناآشناترین گوش‌ها به وزن فارسی هم به هم‌ریتم بودن این عبارات گواهی می‌دهند:

«جای سخن»، «قند و شکر»، «می‌چکد از»، «هر دو لبش»، «مشک ختن»، و «جیش ِ حبش».

اما این دو کلمه سه‌هجایی‌اند و کمی با عبارات بالا متفاوتند: «گیسویش» و «ابرویش».

در واقع در این دو کلمه، به جای دو هجای کوتاه از یک هجای بلند استفاده شده. در عربی، عکس این عمل بسیار رایج است، یعنی به جای یک هجای بلند گاهی از دو هجای کوتاه استفاده می‌کنند. حالا دوباره به ابیات عربی‌ای که در اوایل متن به آنها اشاره کردیم برمی‌گردیم. وزن این شعر مشابه «مفاعیلن مفاعیلن فعولن» فارسی است، اما گاهی به جای مفاعیلن از مفاعلتن استفاده می‌کند. در زیر، شعر به اجزای وزنی سازنده‌اش تقسیم شده، و موارد استفاده از مفاعلتن به جای مفاعیلن با رنگ آبی مشخص شده‌اند.

خیالک فی ال *  کری یوماً * اتانا       /       و من سلسا * ل وصلک قد  * سقانا
و بات معا       * نقی لیلاً  * طویلا     /       و لمّا با        * ن وجه الصبـ * ح بانا
خیالت شبی در خواب نزدمان آمد / و از آب گوارای وصلت نوشاندمان
و شبی دراز در آغوشم ماند / و چون روی صبح دور شد، دور شد

این نوع جابه‌جایی، محدود به مفاعلتن به جای مفاعیلن نیست و به اشکال مختلف بروز می‌یابد. مورد رایج دیگر، استفاده از متفاعلن به جای مستفعلن است. بیت زیر از سعدی است، و وزنش مشابه «مستفعلن مستفعلن مستفعلن» در شعر فارسی است، اما در آن در بخش‌هایی که با رنگ آبی مشخص شده‌اند، به جای «مستفعلن» از «متفاعلن» استفاده شده. بیت چنین است: إن لم أمت یوم الوداع تأسفا / لا تحسبونی فی الموده منصفا.

إن لم امُت * یوم الودا * ع تأسّفا     /     لا تحسبو * نی فی المَوَد * دهِ منصفا
اگر در روز وداع از اندوه نمیرم / مرا در دوستی منصف نشمارید

بلند به جای کوتاه در ابتدای ارکان

یکی از سرراست‌ترین و موزون‌ترین خانواده‌های وزنی فارسی، اوزان مبتنی بر «فعلاتن» هستند. اشعاری مثل «ملکا ذکر تو گویم که تو پاکیّ و خدایی» و «علی آن شیر خدا شاه عرب» مبتنی بر فعلاتن هستند. در شعر فارسی گاهی این اجازه وجود دارد که اولین «فعلاتن» در این اشعار به شکل «فاعلاتن» ظاهر شود. برای نمونه، در شعر معروف سنگ قبر پروین اعتصامی، در بیشتر مصراع‌ها به جای اولین فعلاتن از فاعلاتن استفاده شده است. دو بیت از این شعر در زیر آورده شده‌اند:

این که خاکِ * سیهش با * لین است     /     اختر چر      * خ ادب پر        * وین است
آدمی هر     * چه توانگر  * باشد          /      چو بدین نقـ * ـطه رسد مسـ * کین است

این اختیار هم در شعر عربی به شکل بسیار گسترده‌تری استفاده می‌شود، به طوری که به سلیقه فارسی‌زبانان افراطی است و به الناموزون می‌انجامد. بیت زیر را در نظر بگیرید. وزن این بیت مشابه «فعلاتن فعلاتن فعلن» در فارسی است.

وإذا ما اللیلُ أرخى جنحَهُ / شرب الدمعَ و عاف القدحا
و هنگامی که شب بال‌هایش را گسترد / اشک نوشید و قدح را وانهاد

اما یکی از فعلاتن‌ها در این بیت در واقع به صورت فاعلاتن آمده است، و فَعَلن آخر مصراع اول هم به صورت فاعلن آمده است! (در ضمن، توجه کنید که الف انتهای بیت در واقع فتحه‌ای است که بر اثر قاعده اشباع که در بالا در بخش قافیه معرفی شد، به الف تبدیل شده است.)

وإذا ما الـ * لیلُ أرخى * جنحَهُ / شرب الدمـ *  ـعَ و عاف الـ * ـقدحا

این جانشینی فاعلاتن و فعلاتن به جای هم در این وزن یک نُرم رایج است. یعنی گاهی نیمی از موارد در یک شعر فاعلاتن هستند و نیم دیگر فعلاتن. در نتیجه نباید تصور کنیم که شاعر در شاعری‌اش کوتاهی کرده. این جانشینی آن‌قدر رایج و طبیعی است که خواننده عرب‌زبان شعرآشنا حتی متوجهش هم نمی‌شود. در واقع باور عمومی این است که در این اوزان، شکل اصلی «فاعلاتن» است و «فعلاتن» گاهی به جای آن به کار می‌رود، اما من هم به دلایل نظری که این‌جا مجالشان نیست و هم به دلایل آموزشی، ترجیح می‌دهم بگویم که در این اوزان اصل فعلاتن است که گاهی با فاعلاتن جایگزین می‌شود.

و اما خبر بد این است که این قاعده محدود به وزن‌های مبتنی بر فعلاتن نیست. به طریق مشابه، مفاعلن هم می‌تواند با مستفعلن جایگزین شود (یعنی هجای کوتاه ابتدایی‌اش بلند شود):

أعطیتها من مهرها دهدرّین / فما لها عندی سواه من دَین
از مهریه‌اش دو دروغ به او تحویل دادم / و به جز آن دینی نسبت به او ندارم (احتمالا بهتر است زباد به معنای شعر توجه نکنیم)

در این‌جا، در بیشتر موارد به جای مفاعلن از مستفعلن استفاده شده، و در مصراع اول به جای فعولن از مفعولن استفاده شده.

أعطیتها * من مهرها * دهدرّین / فما لها * عندی سوا * هُ من دَین

وزن طویل

از میان شانزده بحر (خانواده وزنی) موجود در عربی، یکی از همه پرکاربردتر است. بحر طویل صرفا رایج‌ترین وزن عربی نیست، بلکه چیزی بیش از آن است. بنا بر آمار یکی از پژوهشگران معاصر، بیش از نیمی از اشعار کلاسیک عربی در بحر طویل سروده شده‌اند (و همین جا بگویم که این بحر طویل ربطی به آن بحر طویل که در فارسی رایج است ندارد. این نام یک خانواده وزنی در شعر کلاسیک است اما «بحر طویل» فارسی یک سبک از کلام مسجع است).

بحر طویل اما به همان میزان که پرکاربرد است و در همه‌جا از گلستان سعدی گرفته تا معلقات سبع سر و کله‌اش پیدا می‌شود، برای فارسی‌زبانان غریب و الناموزون نیز هست. بحر طویل نه تنها خودش برای گوش فارسی‌زبان ناآشناست، بلکه در آن جانشینی‌های غیرمنتظره‌ای هم مجازند. بحر طویل، خلاصه‌ای تمام‌عیار است از آن‌چه که فارسی‌زبانان در وزن شعر عربی می‌بینند و نمی‌پسندند.

اوزان بحر طویل بسیار به هم شبیهند، و بهترینشان برای معرفی این است: فعولن مفاعیلن فعولن مفاعلن. می‌پذیرم که هرچه کنیم این در مقابل «مفتعلن مفتعلن» برای فارسی‌زبان ناآشنا بیشتر شبیه به شعر سپید است. شاعران فارسی‌زبان هم در این بحر بخت‌آزمایی کرده‌اند، که البته نتیجه همچنان به گوش فارس‌زبانان غریب است. دو بیت از شعری که مهدی اخوان ثالث در این وزن گفته را در زیر می‌آورم، تا بلکه کمی بهتر با این وزن کنار بیاییم:

دگر ره * شب آمد تا   * جهانی    * سیا کند      /    جهانی   * سیاهی با    * دلم تا     * چه‌ها کند
بیامد   * که باز آن تیـ * ـره مفرش * بگسترد       /   همان گو * هرآجین خیـ  * مه‌اش را  * به پا کند

اما مثال عربی از بحر طویل، از شیخ اجل سعدی:

(تنوین فتحه در انتهای مصراع اول خوانده می‌شود، و «مناصب» در انتهای مصراع دوم «مناصبی» تلفظ می‌شود)
أخلّایَ لا ترْثوا لموتی صبابه ً / فموت الفتی فی الحبّ ِ أعلی مناصب ِ
دوستان! برای مرگ ناشی از عشق من زاری نکنید / مرگ مرد در عشق بالاترین مقام‌هاست

اما تجزیه شعر به ارکان عروضی:

أخلّا    * یَ لا ترْثوا * لموتی * صبابه ً   /   فموت الـ * فتی فی الحبـ * بِ أعلی * مناصب ِ (مناصبی)
فعولن  * مفاعیلن  * فعولن  * مفاعلن  /  فعولن     * مفاعیلن        * فعولن     * مفاعلن

در این وزن، یک جانشینی مجاز که مکررا صورت می‌گیرد، استفاده از فعولُ به جای فعولن است، مانند ابیات زیر:

علی ظاهری صبرٌ کنسج العناکب ِ / و فی باطنی همّ ٌ کلدغ العقارب ِ
و عیّبَنی فی حبّهم من به عمی / و بی صممً عمّا یحدّث عائبی
در ظاهرم صبری مانند تار عنکبوت‌هاست / و در باطنم غمی مثل نیش عقرب‌ها
و آن که کوری‌ای بر او بود در عشق ایشان بر من خرده گرفت / و در من کری‌ای است از آن‌چه عیب‌جو می‌گوید

و تجزیه شعر به ارکان عروضی، که در آن موارد استفاده از فعولُ به جای فعولن با رنگ آبی مشخص شده‌اند:

علی ظا  *     هری صبرٌ     *   کنسج الـ  *   عناکب ِ   /    و فی با   *  طنی همّ ٌ   *   کلدغ الـ  *   عقارب ِ
و عیّـ َ      *     بَنی فی حبـ  *  بهم من     *  به عمی  /    و بی صـَ  *  ممً عمّا       *  یحدّ ِ       *  ثُ عائبی
فعولن     *     مفاعین        *  فعولن       *  مفاعلن    /    فعولن      * مفاعیلن     *  فعولن     *  مفاعلن

بد نیست اشاره کنم که قصیده معروف «قفا نبک من ذکری» که برای بسیاری از فارسی‌زبانان ادب‌شناس آماتور نمادی از ناموزونی شعر عربی است، همان طور که انتظار می‌رود، در همین وزن سروده شده است.

ادامه راه

آن‌چه که ارائه شد خلاصه‌ای از مهم‌ترین موارد تفاوت وزن شعر فارسی و عربی بود. این مجموعه به هیچ وجه جامع نیست ولی هر آن‌چه که خارج از این مجموعه است جزئی است و با توجه به آن‌چه این‌جا گفته شد قابل انتظار است. مثل بیشتر چیزها، برای دوست شدن با شعر عربی هم در نهایت راهی جز تمرین وجود ندارد.

نجات از سنت هزارساله: تغییرات مثبت اساسی در کتاب‌های درسی عربی

Screen Shot 2017-11-17 at 11.38.30 PM

کتاب عربی جدید پایه یازدهم. متن درباره «آنه ماری شیمل» خاورشناس آلمانی است.

سال‌هاست که آموزش عربی در مدارس ایران، بدون هیچ تردیدی بدترین بخش از نظام آموزشی دبیرستانی کشور بوده. عربی همواره درسی دشوار، زمان‌بر، و انرژی‌بر بود که میزان فایده‌اش برای دانش‌آموزان به نسبت زحمتش بسیار بسیار اندک بود. در صورت موفقیت، آموزش عربی در ایران می‌تواند بسیار مفید و مهم باشد. عربی تنها زبانی به جز انگلیسی است که دانستنش برای ایرانیان می‌تواند فایده‌های عملی مهم داشته باشد. علاوه بر اهمیت عربی در اسلام، عربی جنبه‌های دیگری از اهمیت هم در ایران دارد. کشورهای عربی از جمله مهم‌ترین مقاصد سفری ایرانیان هستند، و تجارت و مبادلات فرهنگی با جهان عرب بخش بسیار بزرگی از تعاملات خارجی ایران را تشکیل می‌دهد. همچنین، در بسیاری از علوم انسانی در ایران، تخصص واقعی بدون دانش عربی ممکن نیست. اما چرا با این همه، و با تمام علاقه‌ای که انتظار داریم نظام آموزشی ایران به عربی داشته باشد، آموزش رسمی عربی در ایران یک شکست محض بوده؟ برای درک میزان بزرگی این شکست، بهترین راه مقایسه با آموزش رسمی انگلیسی در ایران است (بماند که خود آموزش انگلیسی در ایران چه اوضاعی دارد).

دانش‌آموزان ایرانی در نظام آموزشی رسمی برای دو زبان عربی و انگلیسی به یک اندازه وقت و انرژی صرف می‌کنند، و در ارزشیابی کنکور هم به یک اندازه به این دو زبان نیاز دارند. از طرفی، میزان آمادگی یک ایرانی برای یادگیری عربی قابل مقایسه با انگلیسی نیست. یک ایرانی که در مدرسه شروع به آموختن عربی می‌کند، پیشاپیش خط عربی را بلد است، شصت هفتاد درصد ریشه‌های عربی و درصد بزرگی از خود کلمات عربی را می‌شناسد، به واسطه مذهبش و آشنایی با نماز و قرآن پیشاپیش تعداد زیادی جمله عربی را از حفظ دارد، و بدون این که بداند در واقع با ساختار صرفی عربی که یکی از مشکل‌ترین بخش‌های آموزش عربی است کاملا آشناست (یعنی بی هیچ تلاشی می‌داند که مثلا واژه «مُغادر» احتمالا کننده‌ی کاری است و واژه‌ی «مقهی» نام نوعی مکان است، هرچند معنای این واژه‌ها را نداند). این در حالیست که از انگلیسی در ابتدای کار تقریبا هیچ چیز نمی‌داند. با این وضعیت، این شاهکار باورنکردنی نظام آموزش عربی در ایران است که در پایان دبیرستان توانایی جوانان ایرانی در فهم یک متن عربی بیشتر از فهم یک متن انگلیسی نیست، بلکه حتی معمولا به مراتب کمتر است. در مکالمه و شنیدار که اوضاع خودبه‌خود بدتر هم هست چون هیچ عرب‌زبانی در جهان به زبان عربی کتابی (فصحه) سخن نمی‌گوید. جوان ایرانی بعد از این همه سال وقت و انرژی (و تلاش معلمان) عاقبت هیچ چیز در دست ندارد. تقریبا همان‌قدر تواناست که اگر هیچ عربی نخوانده بود. البته، کافی است که اراده شخصی‌ای معطوف به یادگیری عربی واقعی داشته باشد تا ناگهان آن‌چه در مدرسه آموخته برایش به سرمایه‌ای گرانبها تبدیل شود، اما انتظار نداریم میلیون‌ها ایرانی خود دست به این کار بزنند. اتصال دادن مواد آموزشی به آن‌چه که واقعا مفید است، آن هم در این حد، قطعا جزو وظایف آموزش‌دهنده است.

ریشه مشکل

مشکل اصلی آموزش عربی در ایران، بر خلاف نظر نسبتا رایج، نوع نگاه مذهبی نیست. اگر مساله این بود انتظار داشتیم فارغ‌التحصیلان دبیرستان‌های ایران (دست‌کم بهترین‌هایشان) اگر در فهم عربی جدید ناتوانند دست‌کم در خواندن قرآن یا متون مذهبی راحت باشند. اما هرگز چنین نیست. واقعیت این است که بسیاری از ما ده‌ها نفر را می‌شناسیم که در کنکور در درس عربی درصدهای بالای هشتاد و نود به دست آورده‌اند، اما تقریبا تمامشان از خواندن یک خط از یک کتاب بسیار ساده (چه قدیمی و مذهبی، چه جدید) یا تولید یک جمله پنج کلمه‌ای به کلی عاجزند. تنها مهارتی که آنها به دست آورده‌اند، تشخیص اِعراب صحیح کلمات و تطابق شمار و جنس و تفکیک معرفه و نکره است.

علت اصلی این فاجعه در آموزش رسمی عربی در ایران در یک کلمه خلاصه می‌شود: سنت.

مشکل آموزش عربی در ایران وجود سنت هزارساله آموزشی است که اهمیت اصلی را به آموزش قواعد صرف و نحو می‌دهد. و البته مشکل مضاعف از آن‌جا ناشی شده که متن‌های طولانی و حفظ کردن‌های دشوار که ملزومات نظام سنتی بودند هم از آموزش جدید حذف شده، و در نتیجه خروجی نظام تازه کسی است که نه تنها از موهبت‌های آموزش مدرن بهره‌مند نشده، بلکه حتی به سطح دانش طلبه سنتی نیز به هیچ وجه دست پیدا نکرده. ما قواعد صرف و نحو را تا جزئی‌ترین اجزایش می‌آموزیم اما تقریبا هیچ دانش‌آموز ممتاز دبیرستانی ایرانی معادل عربی واژه‌های ساده‌ای مثل «دویدن» و «چوب» و «سعی کردن» را نمی‌داند، و بدتر از آن این که هرگز چشمش به خواندن متون عربی عادت نکرده. بارها دیده‌ام که عرب‌های کشورهای همسایه چشمانشان از تعجب گرد می‌شود وقتی می‌شنوند که ما در دبیرستان درباره اِعراب مفعول مطلق و حروف جزم و استثنا و صرف فعل مثنا و حتی بعضا قواعد اعلال آموزش می‌بینیم. آموزش سنتی بی‌حاصلی که صرفا بر اثر فشار نسل‌های قبل و عقاید نادرست عربی‌دانان قبلی نسل به نسل منتقل می‌شود، و کاملا یادآور آموزش لاتین در اروپای سنتی است.

خبرهای خوش از کتاب‌های جدید

کتاب‌های درسی جدیدی که پارسال برای آموزش عربی دبیرستان به کار رفته‌اند (و سبک آموزشی و فرآیند آموزش دبیران که در کنار آن به راه افتاده) به شدت امیدبخش است. تغییراتی که توجه من را جلب کردند از این قرارند:

۱- پیش از هر چیز کتاب‌های جدید ظاهر به مراتب بهتری دارند. کتاب‌ها از آن نقاشی‌های کم‌کیفیت رقت‌انگیز با مردان ریش‌قهوه‌ای و روباه‌هایی که حرف می‌زدند خالی شده، و حتی فونت نوشته‌ها به مراتب بهتر شده.

۲- اما مهم‌تر از آن، کتاب‌ها به شدت متن‌محور شده‌اند. برای اولین بار می‌شود کتاب عربی را باز کرد و در آن یک صفحه کامل متن عربی دید. ندیدن متن، بزرگ‌ترین ضعف نظام قبلی بود، و همان چیزی بود که آموزش رسمی انگلیسی را با همه ضعف‌هایش از آموزش رسمی عربی پیش می‌انداخت.

۳- چرخش به سمت عربی مدرن در کتاب‌های جدید کاملا واضح است. کتاب‌ها پُرند از کلماتی که در عربی امروز پرکاربردند اما در متون سنتی و به خصوص قرآن خبری ازشان نیست. کلماتی مثل «زنگ مدرسه»، «ثبت کردن»، «تماشاگر ورزشی»، «استان»، «برنامه»، «تمدن»، و همچنین اسم مکان‌ها مثل «برزیل»، «آلمان»، و «کالیفرنیا». استفاده از این کلمات نه تنها باعث می‌شود دانش‌آموزان مواد مفیدتری بیاموزند، بلکه این احساس را در آنها تقویت می‌کند که با یک زبان زنده و واقعی مواجهند.

۴- خوشایندتر از همه برای دانش‌آموزان این است که قواعد در کتاب‌های جدید به شدت کمرنگ شده‌اند. نه تنها خبری از اعلال و منصرف و غیرمنصرف و امثال این‌ها نیست، بلکه غولی به نام اِعراب از دستور آموزشی حذف شده. این تقریبا یعنی حذف تمام آن‌چه که نسل‌های قبلی در دبیرستان به عنوان آموزش عربی می‌شناختند. همچنین، صرف فعل بر اساس مثنا و مذکر و مونث و غیره به کلی اهمیتش را از دست داده. کتاب رسما تاکید می‌کند که شیوه آموزشش از دریچه فارسی است و حتی به جای ترتیب سنتی ضمایر یعنی «هو هما هم هی هما هنّ …» از ترتیب آشنا برای گوش فارسی‌زبان یعنی «من تو او ما شما ایشان» استفاده می‌کند.

۵- علاوه بر همه این‌ها، حتی محتوای متون کتاب هم در برخی موارد واقعا شگفت‌آور و تحسین‌برانگیز است. به خصوص آن‌جا که در اواخر کتاب سال یازدهم از خاورشناسان مشهور غربی (از جمله آنه ماری شیمل، مینورسکی، ایزوتسو، و نیکلسون) به نیکی یاد می‌کند و تصویرشان را به دانش‌آموزان نشان می‌دهد، ناگهان چنان است که انگار کتاب از عالم دیگری است و در سطح آشتی با جهان مدرن و روشنفکری یک سر و گردن از سطح رایج کتب درسی بالاتر رفته است. همچنین، انتخاب زیبایشان در آوردن ملمع سعدی با مطلع «سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات» به جای شعرهای خنک سابق حقیقتا دلگرم‌کننده است.

گام‌های بعدی

این حادثه میمون و این تغییرات مثبت با دو خطر مواجهند، و گام‌های بعدی باید مقابله با این تهدیدات باشند. اول آن که سنت هزار و سیصد ساله آموزش عربی احتمالا به راحتی تسلیم نخواهد شد، و تا سال‌ها معلمانی که معتقدند کتاب‌های جدید بچه‌بازی‌اند و جوانان را بی‌سواد بار می‌آورند اندوخته‌های خود از قواعد سنتی را ترجیح خواهند داد و تحمیل خواهند کرد. در نتیجه کار آموزش دبیر کار آسانی نخواهد بود. مهم‌تر از آن اما این است که نظام ارزشیابی کنکور باید خود را با تحولات جدید وفق دهد. در آموزش دبیرستانی ایران همه راه‌ها به کنکور ختم می‌شود و تا طراحان سوال کنکور دست از سر اِعراب خبر «کان» در حالت مثنا دست بر ندارند، مشکلات حل نخواهد شد.

 

یادگیری دستگاه آوایی زبان جدید، در چهار گام

love-accent1از لحاظ آوایی، با کمی ساده‌سازی، آموختن یک زبان جدید را می‌توان متشکل از کسب چهار مهارت مختلف دانست. این چهار مهارت به کرات از سوی افراد با هم خلط می‌شوند، و این خلط موجب سوء تفاهم‌ها و تصمیم‌گیری‌های غلط زیادی در فرآیند زبان‌آموزی می‌شود. مهم‌ترین نکته در این زمینه این است که داشتن مهارت‌های اول و دوم نه فقط برای حرف زدن صحیح (speaking) که برای شنیدن درست زبان جدید (listening) هم لازم (و احتمالا کافی) هستند، و در نتیجه توجه بیشتری می‌طلبند. همچنین، ضروری است که توجه داشته باشیم که دو مهارت اول برای یک زبان‌آموز بزرگسال تقریبا همیشه قابل دسترسی‌اند در حالی که مهارت‌های سوم و چهارم ممکن است به کلی برای زبان‌آموزان بزرگسال دسترسی‌ناپذیر باشند (و به همین دلیل است که یک بزرگسال معمولا می‌تواند در شنیدن و فهم یک زبان خارجی به درجه اعلای توانایی برسد اما در تلفظ چنین اتفاقی به ندرت رخ می‌دهد). گاهی می‌شنویم که کسانی می‌گویند که مهم این است که زبان خارجی را «درست» تلفظ کنیم اما لازم نیست لهجه بومی‌مانند داشته باشیم. واقعا چنین جمله‌ای معنی دقیقی ندارد و چندان قابل دفاع نیست (چون تلفظ درست ذاتا یعنی تلفظ بومی‌مانند) اما به هر حال منظور کسانی که چنین چیزی می‌گویند تقریبا این است که توانایی‌های اول و دوم را به دست آوریم اما در بند توانایی‌های سوم و چهارم نباشیم. اما این چهار مهارت (که لزوما هم ترتیب زمانی ندارند) از این قرارند:

یک: تفکیک دادن صداهای متفاوت از هم. تقریبا هر کسی که زبان جدیدی می‌آموزد با صداهایی (یا ترکیب‌های صوتی‌ای) روبه‌رو می‌شود که برایش بیگانه‌اند. مغز ساده‌ساز بشر و نظام‌های آموزشی ضعیف دست به دست هم می‌دهند و کاری می‌کنند که زبان‌آموز صداهای جدید را مثل شبیه‌ترین صدای موجود در زبان خودش تحلیل می‌کند. فارسی‌زبانی که واژه انگلیسی ship را می‌شنود چون تلفظ حرف i در این کلمه برایش بیگانه است آن را درست مثل تلفظ ee در کلمه sheep تحلیل می‌کند. نخستین مهارت آوایی لازم در زبان‌آموزی همانا نجات از این وضعیت است. لازم به تاکید است که نجات از این وضعیت به معنای یادگیری تلفظ درست کلمه ship نیست، بلکه صرفا به این معناست که به وجود تفاوت بین این دو کلمه آگاه باشیم، گوشمان بتواند آنها را از هم تمییز دهد، و در تلفظ به ازای این دو از صداهای متفاوتی استفاده کنیم (هرچند ممکن است صداهایی که استفاده می‌کنیم با تلفظ گویشوران بومی فرق کند). نکته اصلی در این مهارت تلفظ درست نیست، بلکه آگاه بودن به وجود تفاوت‌هاست. به طور خلاصه (و البته ساده‌سازی‌شده)، برای کسب مهارت اول در گفتار لازم است که تعداد صداهای متفاوتی که تولید می‌کنیم با تعداد صداهای موجود در زبان مقصد یکسان باشد (یعنی مثلا مانند بیشتر فارسی‌زبان‌ها موقع انگلیسی حرف زدن چهارده مصوت انگلیسی را با هفت هشت صدا جایگزین نکنیم).
گفتنی‌ست که این مهارت صرفا محدود به درک و تلفظ درست تک‌تک صداهای مجزای یک زبان نمی‌شود، بلکه ترکیب‌های آوایی و پدیده‌هایی مثل تکیه (stress) را هم در بر می‌گیرد. نمونه قابل توجه از ترکیب‌های آوایی‌ای که فارسی‌زبانان در انگلیسی با آن مشکل دارند هجاهایی است که با بیش از یک صامت شروع می‌شوند. ذهن فارسی‌زبان green را به شکل gereen می‌شنود چون به شروع هجا با دو صامت (مثلا gr) عادت ندارد. این تحلیل نادرست در شنیدار هم اثر می‌گذارد و فارسی‌زبان معمولا تفاوت تلفظ hungry (گرسنه) با Hungary (مجارستان) را متوجه نمی‌شود چون هجای /gri/ را هم مثل /gəri/ می‌شنود.
(بیشتر راهنمایی‌های مقاله «چهارده نکته آموزشی درباره تلفظ انگلیسی» معطوف به بهبود مهارت اولند.)

دو: داشتن تصویر ذهنی درست از تلفظ هر کلمه. مهارت دوم این است که زبان‌آموز بداند هر کلمه‌ای که بلد است چه تلفظی دارد (هرچند خودش نتواند این تلفظ را انجام دهد). برای انگلیسی‌آموز، معنای این امر این است که مثلا بداند که مصوت هجای اول کلمه danger صدای ej است نه فتحه، و بداند که تلفظ now با know تفاوت دارد. در این‌جا مساله اصلی کلمات است، نه چگونگی صداها. زبان‌آموز باید بتواند صداهای موجود در کلماتی که بلد است را به تفکیک معرفی کند، هرچند از پس تلفظ درستشان بر نیاید. کسب این مهارت صرفا نیازمند تمرین و حافظه است، و هرچند بسیار دشوار است اما در عوض می‌دانیم که نهایتا ممکن است، و مثل مهارت سوم و چهارم نیست که ممکن است مستقل از میزان تلاش هرگز حاصل نشوند. استفاده مداوم از یک فرهنگ لغت که تلفظ کلمات را می‌نویسد برای کسب این مهارت بسیار سودمند است.
(بیشتر راهنمایی‌های مقاله «پنج ایراد رایج در انگلیسی» معطوف به کسب این مهارتند)

سه: تلفظ بومی‌مانند تمام صداها. کسب این مهارت بسیار مشکل‌تر است. در سطح صداهای مجزا، این مهارت تا حد خوبی برای یک بزرگسال هم به دست آمدنی است. اما تلفظ درست ترکیب‌های صداها با یکدیگر و رعایت تمام واجگونه‌ها دشوار است. واقعیت این است که تلفظ دقیق هر صدایی تابع صداهای قبل و بعدش است و یاد گرفتن عامدانه و خودآگاه تمام ترکیب‌های ممکن تقریبا ناممکن است. از طرف دیگر، یک بزرگسال با یادگیری ناخودآگاه و دیمی نیز نمی‌تواند به چنین مهارت‌هایی دست پیدا کند (بر خلاف یک کودک). در عین حال نباید فراموش کرد که همیشه می‌توان تا مرزهای خیره‌کننده‌ای پیشرفت کرد، و بر خلاف شایعه مضحک رایج، حنجره و آرواره کسی در کودکی متناسب با صداهای زبان مادری‌اش شکل نمی‌گیرد، هرچه هست مربوط به ذهن و فرآیندهای یادگیری است. خارجی‌ای که تلفظش از سوی گویشوران بومی «بسیار بسیار خوب» توصیف می‌شود اما همچنان گویشوران بومی خارجی بودنش را تشخیص می‌دهند بدون این که بتوانند بگویند چرا یا بتوانند لهجه‌اش را تقلید کنند، معمولا در مرحله دست و پنجه نرم کردن با مهارت سوم است.

چهار: لحن بومی‌مانند. کلمه لحن را در مقابل واژه intonation انگلیسی به کار می‌برم. منظور از لحن، تغییرات زیر و بمی و کشش و مکث در سطح جمله است، یعنی همان چیزی که شاخصه اصلی تفکیک دو لهجه اصفهانی و تهرانی در زبان فارسی است. دستیابی به لحن بومی‌مانند با آموزش مستقیم و شیوه‌های خودآگاه تقریبا غیرممکن است چرا که هنوز زبان‌شناسان هم از پس مدل کردن دقیق الگوهای لحنی در سطح جمله بر نیامده‌اند. اما همان طور که می‌دانیم، با شنیدن زیاد و البته احتمالا کمی استعداد ویژه، می‌شود لحن‌ها را تقلید کرد. در میان هم‌زبانان خودمان کم ندیده‌ایم کسانی را که گویشور یک لهجه فارسی با یک لحن به‌خصوصند اما در بزرگسالی لهجه دیگری که لحن دیگری دارد را یاد می‌گیرند، و البته که همه‌چیز ناخودآگاه رخ می‌دهد و این افراد هرگز نمی‌توانند کلمه‌ای درباره این که الگوی زیروبمی لحن جدید به چه شکل است صحبت کنند. رسیدن به لحن درست نه آن قدر مهم است و نه آن قدر سخت (با کمی اغماض). در واقع عمده مساله لهجه و تلفظ، مربوط به سه مهارت قبلی است.

موقعیت اجتماعی زبان‌های اقلیت در ایران

kurdishهر کسی که اندکی با مسائل مربوط به زبان‌ها در ایران آشنا باشد می‌داند که در میان زبان‌های غیر فارسی زبان‌هایی مثل کُردی و ترکی عموما جایگاه اجتماعی بسیار بالاتری در مقایسه با مازندرانی، گیلکی، لری و امثال آنها دارند، به این معنا که گویشوران این زبان‌ها عموما با اعتماد به نفس بیشتری از زبان خود استفاده می‌کنند، بیشتر ممکن است به سراغ خواندن و نوشتن به این زبان‌ها بروند، و از این زبان‌ها در حوزه‌های گسترده‌تری (از جمله سیاست، علم، و ادبیات فاخر) استفاده می‌کنند.

این موقعیت اجتماعی برتر چیزی درباره برتری ذاتی و ساختاری این زبان‌ها نشان نمی‌دهد، بلکه نتیجه عوامل سیاسی و فرهنگی و موقعیت اجتماعی گویشوران این زبان‌ها (و نه خود این‌زبان‌ها) است. البته ناگفته پیداست که این زبان‌ها هم خود زیر سایه سنگین فارسی در ایران در تنگنا هستند، اما همچنان موقعیتشان قابل مقایسه با مازندرانی و گیلکی و لری و تالشی و وفسی و مانند این‌ها نیست، و بیم انقراضشان در عرض چند نسل نمی‌رود.

گاهی در توجیه این تفاوت موقعیت بین زبان‌های محلی، به عواملی مثل حمایت حکومتی، احساسات گویشوران، وجود رسم‌الخط، و وجود ادبیات غنی و رسانه در این زبان‌ها اشاره می‌شود. این عوامل اگرچه کاملا موثرند، اما به عقیده من خود عوامل ثانویه‌ای هستند که تحت تاثیر عوامل ریشه‌ای‌تری هستند. در زیر به عمده‌ترین عواملی که به نظر می‌رسد به این موقعیت نسبتا موفق برای زبان‌هایی مثل ترکی و کردی کمک کرده‌اند اشاره می‌کنم.

۱- جمعیت: بدیهی‌ترین عامل جمعیت است. تعداد بالای گویشوران یک زبان کمک می‌کند که ساخت محصولات فرهنگی به آن زبان چه از لحاظ مالی و چه از لحاظ شأن‌آوری یا فایده‌رسانی مقرون به صرفه باشد. اثر انباشتی چنین عاملی در طول تاریخ چشمگیر است.

۲- فاصله زبانی از فارسی: شباهت یا دوری ساختار یک زبان نسبت به فارسی احتمالا تنها عامل درون‌زبانی مهمی است که در تعیین سرنوشت زبان‌های مورد استفاده در ایران اثر جدی دارد. هرچه ساختار زبانی به فارسی شبیه‌تر باشد، گویشورانش بیشتر در معرض این خطر قرار دارند که زبان خود را صرفا لهجه‌ای غیر استاندارد از فارسی بپندارند و در نتیجه آن را برای کارکردهای جدی‌تر نامناسب بدانند.

به طور کلی وقتی عاملی ترغیب‌کننده برای استفاده از زبان محلی وجود ندارد، اگر فارسی با شأن اجتماعی بالاتر گره بخورد در جامعه‌ای که همه فارسی می‌دانند پیروزی نهایی فارسی و حذف کامل زبان‌های دیگر تقریبا قطعی است. آن عامل ترغیب‌کننده‌ای که در جهت عکس عمل می‌کند و زبان محلی را زنده نگه می‌دارد معمولا یا از جنس وجود گویشورانی است که با فارسی راحت نیستند و تعامل با آنها محتاج استفاده از زبان محلی است، یا از جنس احساس هویت قومی و پرهیز از یکی شدن کامل با مرکز است. با گسترش سواد در جامعه (باسوادی در چهل سال اخیر از پنجاه درصد به نود درصد رسیده) در حقیقت فارسی‌دانی در جامعه زیاد می‌شود و عامل ترغیب‌کننده اول را از بین می‌برد. در نتیجه تنها راه نجات زبان‌های محلی عامل دوم (احساس هویت قومی) خواهد بود، وگرنه یک جوان کُرد (که قطعا فارسی هم می‌داند) هیچ انگیزه‌ای برای استفاده از کُردی به جای فارسی نخواهد داشت. فاصله زبانی یکی از عوامل مهمی است که باعث می‌شود گویشوران زبان خود را به عنوان یک زبان مجزا که زیر سایه فارسی نیست جدی بگیرند.

زبان‌های ترکی، ترکمنی، و عربی حتی با فارسی هم‌ریشه نیز نیستند. زبان‌های کردی نیز اگرچه از خانواده زبان‌های ایرانی (در مفهوم رده‌شناختی آن، و نه به معنی هم‌مرزی جغرافیایی) هستند اما فاصله‌شان از فارسی چشم‌گیر است. در مقابل، زبان‌هایی مثل مازندرانی و لری بسیار به فارسی شبیه‌ترند و حتی گاهی در برخی موضوعات فهم جملاتشان برای یک فارسی زبان چندان مشکل نیست.

۳- وجود گویشوران برون‌مرزی: یکی از مهم‌ترین عوامل تاثیرگذار این است که زبان‌هایی مثل لُری و مازندرانی صرفا در یک کشور تکلم می‌شوند و به همین دلیل یک گروه بزرگ از گویشوران این زبان وجود ندارند که هیچ وابستگی‌ای به ایران نداشته باشند و بتوانند در ذهن ایرانیانی که به این زبان‌ها صحبت می‌کنند اثر بگذارند و باعث شوند که این افراد هویت زبانی‌شان را در کنار (یا بالاتر از) هویت ملی‌شان جدی بگیرند. بر خلاف بسیاری از گفته‌های موجود، مقصود این‌جا اصلا مقصر دانستن هجمه تبلیغاتی توطئه‌آمیز از آن سوی مرزها نیست. نیازی به توطئه‌انگاری نیست. این یک فرآیند کاملا طبیعی است که شما اگر هم‌زبانانی داشته باشید که اشتراک فرهنگی‌تان با آنها (دست‌کم در برخی زمینه‌ها، از جمله همان زبان) بیشتر از عمده هموطنان داخلی‌تان باشد، خودبه‌خود هویت زبانی خود را بیشتر از کسی که چنین شرایطی ندارد جدی می‌گیرید.

۴- قدرت سیاسی گویشوران برون‌مرزی: گفتیم که وجود همزبانان غیرایرانی در شکل‌گیری احساس هویت زبانی موثر است، اما اگر این همزبانان غیرایرانی در خارج از ایران دارای حکومت قدرتمندی از آن خود نیز باشند قطعا این اثر دوچندان می‌شود. گذشته از کارکرد روانی این وضعیت، وجود یک کشور همسایه که در آن مثلا ترکی آذری زبان رسمی است باعث می‌شود که محصولات فرهنگی (شعر، اخبار، موسیقی، سریال، و غیره) به این زبان تولید شوند. وجود این کالاهای فرهنگی هم اثر روانی مضاعف دارد (مثلا باعث می‌شود یک ترک‌زبان احساس کند به ترکی درباره سیاست حرف زدن خنده‌دار نیست)، هم به شکل‌گیری واژگان تخصصی کمک می‌کند (مثلا حرف زدن درباره سیاست به ترکی برای ترک‌زبانی که به رسانه‌های جمهوری آذربایجان یا حتی ترکیه دسترسی دارد آسان‌تر می‌شود)، و هم واقعا سود ملموس و مادی دانستن این زبان‌ها را بیشتر می‌کند (مثلا شما اگر ترکی بلد باشید به مجموعه‌ای از وسایل علم و تفریح و خبر دسترسی دارید که هموطنان تک‌زبانه‌تان از آنها محرومند). طبعا این عوامل معمولا در سطحی ناخودآگاه عمل می‌کنند، اما به نظر می‌رسد که شدت عملکردشان بسیار جدی است. از این لحاظ، تحولات اخیر منطقه که به شکل‌گیری و قدرت‌گیری دولت کُرد در شمال عراق منجر شده تاثیر مستقیمی بر موقعیت زبان کُردی گذاشته است، و قاعدتا این امر که تلویزیون رسمی ایران هم در شبکه استانی‌اش از رسم‌الخط کُردی استفاده می‌کند (و در نتیجه موقعیت کُردی به عنوان یک زبان مکتوب را می‌پذیرد) متاثر از همین تحولات است.

۵- عوامل هویتی مستقل از زبان: تاثیر عوامل هویتی‌ای که ریشه در سیاست و تاریخ دارند روشن است. در ایران به طور خاص احتمالا جدی‌ترین این عوامل مذهب است. زبان‌های غیرفارسی که در ایران توسط جمعیت‌های سنی‌مذهب تکلم می‌شوند پتانسیل بسیار بالاتری برای بقا دارند چرا که گویشوران این زبان‌ها دلیل بزرگی غیر از زبان هم برای احساس تفاوت با اکثریت جمعیت کشور دارند، و همان طور که گفتیم احساس هویت قومیتی، حتی اگر ناشی از عاملی غیر از زبان باشد، در استفاده از زبان هم بازتاب می‌یابد. در جامعه‌ای که به دلایل مذهبی نسبت به مرکز احساس تفاوت می‌کند قطعا در گفتار شبیه تهرانی‌ها شدن کمتر مطلوب است تا جامعه‌ای که چنین عاملی در آن حاضر نیست.

فعل مرکب پیروز می‌شود، چون به آن نیاز داریم

دکتر محمدرضا باطنی

دکتر محمدرضا باطنی

دکتر محمدرضا باطنی مقاله معروفی درباره فعل مرکب دارد، که با عنوان «فارسی، زبانی عقیم» منتشر شده است. خلاصه حرف او در آن مقاله خواندنی این است که فارسی سال‌هاست که به سمت استفاده از فعل مرکب به جای فعل ساده (مثلا «فریب دادن» به جای «فریفتن») حرکت کرده است. در نهایت باطنی تجویز می‌کند که سیاست‌های برنامه‌ریزی زبانی باید بکوشند دوباره فارسی را به سمت فعل ساده برگردانند، چرا که ریشه‌های افعال ساده بزرگ‌ترین سرمایه برای تولید واژگان تازه‌اند. او برای نشان دادن این معنا به فعل نُمودن اشاره می‌کند و مشتقاتش مانند نمایش، نما، نمایه، نمودار، نمونه، و نمود.

در فارسی «رایج» امروز کمتر از صد و پنجاه فعل ساده استفاده می‌شوند و باقی افعال همگی مرکبند، در حالی که به نظر می‌رسد در گذشته‌های دور فارسی این طور نبوده. ادعای این نوشته آن است که مستقل از تصمیم ما، این جریان حرکت به سمت افعال مرکب همچنان با قوت پیش خواهد رفت. من، بر خلاف نظرات رایج، گمان می‌کنم که علت به وجود آمدن این روند یک عامل تصادفی یا یک علت بیرونی مانند هجوم اسم‌های عربی نیست، بلکه ریشه در ساختارهای مخصوص زبان فارسی دارد، و به همین دلیل گویشوران زبان به آن گرایش شدیدی دارند و در نتیجه جلوگیری از آن تقریبا غیر ممکن است.

ساختارهای مهمی در زبان فارسی هستند که بیانشان فقط با افعال مرکب ممکن است. مثلا، جملات زیر که با فعل مرکب «گشت زدن» ساخته شده‌اند، با فعل ساده «گشتن» قابل بیان نیستند.

۱- گشت که حتما می‌زنم، ولی شاید غذا نخورم.

۲- گشت هم زدم، اما غذا نخوردم.

۳- گشتـو می‌زنم، اما غذا رو شاید نخورم.

توجه کنید که در این‌جا تفاوت‌های معنایی دو فعل «گشت زدن» و «گشتن» مد نظر نیست، بلکه نکته این است که ساختارهای ذکر شده در این مثال‌ها محتاج اینند که کلمات به‌خصوصی بین دو جزء فعل مرکب قرار بگیرند، و در نتیجه ساختن این جملات با فعل ساده ممکن نیست، حتی اگر معنی «گشت زدن» و «گشتن» دقیقا یکی باشد. همچنین، در بعضی از این موارد ما وقتی می‌خواهیم از این ساختارها با افعال ساده استفاده کنیم، گاهی این کلمات را (که اصولا به جایگاه ثانویه در جمله علاقه‌مندند) بعد از خود فعل می‌آوریم. مثلا به جای «گشت که می‌زنم!» می‌گوییم «می‌گردم که!» اما حتما شم زبانی شما هم گواهی می‌دهد که این ترکیب‌ها به هیچ وجه دلچسب نیستند. حتی شاید گاهی وسوسه شده باشید جمله‌هایی مانند این تولید کنید: «غذا هم خوردم، درس هم خوندم، خوا هم بیدم

مورد دیگری که در آن گاهی فعل ساده مشکل‌ساز است مربوط به ضمیر متصل مفعولی اول شخص مفرد است (مثل «م» در «کتکـم زدند»). در این موارد در فعل ماضی اگر بخواهیم از فعل ساده استفاده کنیم آوردن ضمیر متصل مفعولی موجب کژتابی می‌شود:

۱- ترسوندم: (منظور این است که «او مرا ترساند» اما برداشت اولیه شنونده این است که «من (کسی را) ترساندم.»

۲- گرفتم: (منظور این است که «او مرا گرفت» اما برداشت اولیه شنونده این است که «من (کسی را) گرفتم.»

توجه کنید که این کژتابی‌ها با فعل مرکب رخ نمی‌دهند، چرا که ضمیر مفعولی می‌تواند به بخش غیرفعلی بچسبد، مثلا برای «او مرا زد» می‌توانیم به جای «زدم» که کژتابی دارد می‌توانیم بگوییم «کتکم زد». همچنین، نکته مهم این است که در فارسی گفتاری استفاده از ضمیر مفعولی متصل در چنین جملاتی صرفا یک انتخاب نیست، بلکه به آن احساس نیاز می‌شود. اگر در فارسی گفتاری به دوستتان بگویید «اول کمکم کرد، بعد نصیحتم کرد، بعد منو رسوند»، احتمالا نسبت به ترکیب «منو» در جمله آخر احساس خوبی ندارید.

گمان من این است که در غیاب عوامل معارض، همین موارد وقتی در زبان فراگیر شوند و گویشوران به آنها عادت کنند کافی‌اند که بتوانند یک زبان را به سمت ترجیح فعل مرکب به فعل ساده بکشانند. اما به نظرم می‌رسد که عملا گرایش به فعل مرکب از این مرحله هم فراتر رفته است، و فارسی‌زبانان از لحاظ ساختار تکیه‌ای جمله هم نسبت به جملاتی که فعل ساده دارند اقبال کمتری دارند. مثلا، به نظر می‌رسد که صرفا از لحاظ آهنگ، فارسی‌زبانان «زدمون» و «ما رو زد» را به اندازه «کتکمون زد» دوست ندارند. این تمایل می‌تواند جایگاه تکیه مربوط باشد یا صرفا بازتاب عادت فارسی‌زبانان به افعال مرکب باشد (چون غالب افعال فارسی مرکبند)، اما علت آن هرچه باشد به نظر می‌رسد مشخص است که وقتی ترجیح گویشوران یک زبان از مرحله واژگانی فراتر رفت و جنبه نحوی و واج‌شناختی پیدا کرد، جنگیدن با آن تقریبا غیرممکن خواهد بود.

ساختار ارگاتیو چیست، و چرا کُردی از آن‌چه فکر می‌کنیم هم جالب‌تر است

EO vs NAفرض کنید دوست کُردی دارید، و یک بار می‌شنوید که وقت کُردی حرف زدن با کس دیگری، می‌گوید «آگات کردم» (یا با املای کردی سورانی: «ئاگات کردم»). اگر فارسی‌زبان باهوشی باشید ممکن است بفهمید که فعل مورد نظر چیزی شبیه همان «آگاه کردن» فارسی است. تا این‌جای کار حدس خوبی زده‌اید. اما در قدم بعد، حتما تصور می‌کنید که ترجمه این جمله به فارسی می‌شود «تو را آگاه کردم» یا همان «آگاهت کردم». اما سخت اشتباه می‌کنید! ترجمه فارسی این جمله این است: «تو مرا آگاه کردی»!

با شنیدن این ترجمه غیرمنتظره، شاید فکر کنید که مشکل این‌جاست که بی‌جهت برای ضمیر «ت» و شناسه «م» معناهایی از روی فارسی قائل شده‌اید، در حالی که معنایشان در کردی بر عکس است. باز هم اشتباه می‌کنید! این تکواژها دقیقا به همان شخص‌هایی ارجاع می‌دهند که در فارسی می‌دهند. مثلا در کردی سورانی هم «خوتم» (املای سورانی: خه‌وتم) یعنی خوابیدم و «مردم» یعنی مُردم. خلاصه این که «میم» انتهای عبارت «آگات کردم» واقعا به ضمیر اول شخص مفرد بر می‌گردد (و «ت» به طریق مشابه). مشکل جای دیگریست!

زبان‌شناسان به این ساختار غریب که در بیشتر زبان‌های کُردی وجود دارد ارگتیو (یا ارگاتیو، ergative) می‌گویند و به زبان‌هایی که نظام نحوی‌شان بر این اساس است زبان‌های ergative absolutive (یا به طور کوتاه شده همان «ارگاتیو») می‌گویند. به طور خلاصه، در زبان‌های ارگاتیو، مفعول در جمله‌های گذرا (=مفعول‌دار) درست مثل فاعل در جمله‌های ناگذر (=بی‌مفعول) عمل می‌کند (یعنی مثلا شناسه فعل را تعیین می‌کند)! به همین خاطر در «آگات کردم» فعل بر اساس مفعول صرف می‌شود. از آن بدتر، عنصری که ما به عنوان فاعل می‌شناختیم هم رفتاری شبیه مفعول از خود نشان می‌دهد!

آیا ساخت ارگاتیو «نامعقول» است؟
ساخت ارگاتیو در ابتدا به نظر باورنکردنی می‌آید. شخصا بارها درباره این ساختار خواندم و شنیدم و مثال دیدم تا بالاخره تا حدی سر از چند و چون ماجرا در آوردم. در نتیجه انتظارم این است که وقتی به این جای متن رسیده‌اید، گیج شده باشید و دودل باشید که دوباره از اول بخوانید یا از خیر متن بگذرید. اما بگذارید توضیح دیگری بدهم تا بلکه این ساختار کمی معقول‌تر به نظر بیاید.

این جمله ساده را در نظر بگیرید:
۱: «بادکنک‌ها ترکیدند».
در این جمله اتفاقی برای «بادکنک» افتاده و برای ما طبیعی است که شناسه «ند» در پایان فعل از لحاظ شخص و شمار با کلمه «بادکنک‌ها» مطابقت کند. حالا این جمله را که کمی پیچیده‌تر است در نظر بگیرید:
۲: «ما کشتی را غرق کردیم».
در این جمله برای کسی که زبانش فارسی (یا انگلیسی، یا عربی، یا ترکی، یا نود درصد زبان‌های دیگر جهان) است، بدیهی است که عمل اصلی‌ای که جمله درباره‌اش صحبت می‌کند کاری است که توسط «ما» انجام شده. مهم‌تر از آن، برای ما به نظر بدیهی می‌رسد که نقش «ما» در این جمله مثل نقش «بادکنک‌ها» در جمله ۱ است. به همین دلیل است که در این یکی جمله فعل با «ما» مطابقت می‌کند و شناسه «یم» را در انتهایش دارد. ما نقش «بادکنک‌ها» در ۱ و «ما» در ۲ را یکی می‌دانیم. نقشی که به نقش «فاعلی» (nominative) معروف است. در فارسی شناسه فعل به ما می‌گوید که این دو نقش مثل همند، اما در زبانی مثل عربی فصحه که نقش‌ها با اِعراب مشخص می‌شوند، هردوی این کلمات علامت ضمه می‌گیرند و در نتیجه علاوه بر شناسه فعل شاهد دیگری هم بر هم‌نقش بودنشان داریم. نقش «کشتی» در جمله دوم یک نقش تازه است، یعنی در جمله اول متناظری ندارد. به این نقش «مفعولی» (accusative) می‌گوییم.

اما نکته مهم این است که این شهود مبتنی بر فارسی (و عربی و غیره) لزوما هم نباید شهود طبیعی بشری باشد. دوباره به جمله‌های ۱ و ۲ نگاه کنید. حقیقت آن است که اتفاقی که در جهان برای «بادکنک‌ها» می‌افتد به اتفاقی که برای «کشتی» می‌افتد شبیه‌تر است. بادکنک‌ها و کشتی هردو قربانی یک فرآیند منهدم‌کننده شده‌اند، هرچند که در مورد کشتی، عامل بیرونی‌ای هم برای این حادثه ذکر شده. در ساختار ارگاتیو، این تناظر در نحو بازتاب پیدا می‌کند. در نتیجه «کشتی» در جمله دوم همان نقش «بادکنک‌ها» را حفظ می‌کند. اگر جمله‌های ۱ و ۲ را به کردی ترجمه کنیم، نقش نحوی «بادکنک‌ها» و «کشتی» یکی خواهد بود (و مثلا فعل با آنها مطابقت خواهد کرد). به این نقش که در چنین زبان‌هایی وجود دارد، absolutive می‌گوییم. علاوه بر این، در جمله دوم، نقش جدیدی اضافه می‌شود برای کلمه «ما»، که عامل خارجی‌ای بوده که منجر به آن سرنوشت برای کشتی شده. به این نقش ergative می‌گوییم. در نتیجه به زبان‌های دسته اول (مثل فارسی) nominative-accusative می‌گوییم و به زبان‌های دسته دوم (مثل کُردی) ergative-absolutive یا به طور کوتاه‌شده ergative می‌گوییم.

کدام زبان‌ها ارگاتیوند؟
کُردی سورانی که در بالا از آن مثال زدیم مثال ایده‌آلی از زبان ارگاتیو نیست، چون این زبان تنها در زمان ماضی چنین ساختاری دارد (که البته موضوع را پیچیده‌تر و باورنکردنی‌تر هم می‌کند). از جمله زبان‌های نیمه-ارگاتیو دیگری که برای ما آشنایند پشتو و اردو هستند. به طور کلی، حدود ده درصد از زبان‌های جهان ارگاتیوند.

اما مثالی که شاید برای فارسی‌زبانان جالب‌تر باشد، فارسی میانه است. فارسی میانه هم مانند موارد قبلی که نام بردیم تنها در زمان گذشته ساختار ارگاتیو دارند. این که چرا این ساختار به این شکل عجیب و نیمه‌کاره وارد زبان‌های این خانواده شده و بعد هم از بسیاری از آنها حذف شده است (از جمله از لهجه‌های جنوبی کُردی سورانی) سوالی است که من جوابش را نمی‌دانم، و تا آن‌جا که می‌دانم هم جواب کاملی به آن داده نشده است.

ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای

%d9%be%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%b1

البته گرایش دکتری من واج‌شناسی است نه زبان‌شناسی رایانشی

دوستان گروه زبان‌شناسی دانشگاه تهران لطف کردند و اجازه دادند که از فرصت حضور کوتاهم در ایران استفاده کنم و یک ارائه چهل و پنج دقیقه‌ای در دانشگاه تهران داشته باشم. عنوان ارائه‌ام «ماهیت دوگانه طول واکه در فارسی محاوره‌ای» است. ارائه نسبتا جزئی و فنی است و قاعدتا برای غیر زبان‌شناسان جذاب نیست، در عین حال در این‌جا چکیده کوتاهی از موضوع ارائه‌ام را قرار می‌دهم تا اگر کسی به شرکت در آن علاقه‌مند شد بیاید، و اگر کسی فهمید که علاقه اولیه‌اش بی‌دلیل بوده، از وقتش استفاده بهتری بکند.

به طور خلاصه، ادعایی که در این ارائه پی می‌گیرم این است که در فارسی محاوره‌ای هرچند در سطح آوایی (فونتیک) تفاوت میان مصوت‌های بلند و کوتاه از میان رفته، اما در سطح واجی (فونولوژیک) این تفاوت همچنان پابرجاست و گویشوران زبان بدون آموزش صریح به این تفکیک دسترسی دارند.

می‌دانیم که در فارسی نوشتاری از دیرباز تفکیک روشنی میان مصوت‌های کوتاه (نشان داده شده با فتحه، کسره و ضمه) و مصوت‌های بلند («آ»، «او»، و «ای») وجود دارد. این تفکیک هم در سطح آوایی (یعنی در تلفظ) مشهود است، به این معنی که تلفظ مصوت‌های بلند واقعا بلندتر است، هم در سطح واجی فعال است (مثلا تعداد کلماتی که در آنها در یک هجا بعد از مصوت بلند دو صامت داریم – مثل «خارک» و «دوست» بسیار کمتر از تعداد کلماتیست که در آنها مصوت‌های کوتاه چنین وضعیتی دارند – مثل «برگ» و «پشت»). وزن عروضی شعر فارسی هم اتکای بسیار بر این تفکیک در طول مصوت‌ها دارد.

در این ارائه ادعا می‌کنم که دست‌کم سه پدیده واج‌شناختی متعلق به فارسی محاوره‌ای هستند که در آنها با مصوت‌های کوتاه و بلند رفتار متفاوتی می‌شود، و از این امر نتیجه می‌گیرم که در ذهن گویشوران فارسی محاوره‌ای این مصوت‌ها همچنان متعلق به دو گروه متفاوت هستند و در صورت ژرف‌ساختی طول متفاوتی دارند هرچند که در سطح آوایی این تفکیک شنیده نمی‌شود.

به گمان خودم جالب‌ترین پدیده‌ای که در جهت اثبات مدعای خود به آن می‌پردازم، وزن شعر در فارسی عامیانه است. ادعای من این است که شعر موزون فارسی از لحاظ موسیقایی به دو طبقه اصلی تقسیم می‌شود: شعر موزون فارسی کتابی و شعر فارسی محاوره‌ای. به این ترتیب من شعر نیما و سهراب و حافظ و ایرج‌میرزا را از لحاظ وزنی در یک دسته قرار می‌دهم و اشعار عامیانه (مثل «سلاملکم عذرا خانوم حال شما چه‌طوره» و «پریا چه‌تون شده»)، ترانه‌های پاپ (مثل «جمعه از ابر سیاه خون می‌چکه» و «تو که چشمات خیلی قشنگه»)، اشعار کودکان (مثل «حسنی نگو بلا بگو») و اکثر شعارهای ساخته مردم (مثل «یه هفته دو هفته» و «بازم بگو نواره») و امثال این‌ها را در دسته دوم قرار می‌دهم. ادعای من این است که وجه تمایز اصلی میان این دو گروه اشعار این است که گروه اول زبان سرودنشان فارسی کتابی است و گروه دوم به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند. پس از آن ادعا می‌کنم که در اشعاری که به فارسی محاوره‌ای سروده شده‌اند، ذات وزن عروضی است و اوزان عروضی همان‌هایی هستند که در فارسی کتابی می‌شناسیم. یعنی مثلا «مث ابرای بهار گریه می‌کردن پریا» و «من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش» از لحاظ وزنی عینا یکسان هستند. این ادعایی است که دکتر تقی وحیدیان کامیار (و پیش از آن به شکلی ضعیف‌تر پرویز ناتل خانلری) آن را مطرح کرده و دکتر امید طبیب‌زاده به شدت با آن مخالفت کرده است. من در این ارائه نشان می‌دهم که چرا معتقدم حق با دکتر وحیدیان کامیار است، و توضیح می‌دهم که رفتاری که در شعر محاوره‌ای با طول مصوت می‌شود، دقیقا بازتاب نقشی است که در فرآیندهای دیگری که به آنها اشاره می‌کنم هم فارسی محاوره‌ای برای طول مصوت قائل است. به این ترتیب ادعای من درباره طول مصوت و وزن شعر در فارسی عامیانه هریک به مقبولیت دیگری کمک می‌کنند.

چرا ایران عرب نشد، یا: آیا فردوسی فارسی را زنده نگه داشت؟

ferdowsi-chaucerمقدمه‌ای درباره گذشته زبان انگلیسی

حدود هزار سال پیش در سال ۱۰۶۶ میلادی، سپاه فرانسوی‌زبان ویلیام فاتح در نبرد تاریخی هیستینگز (Hastings) بر سپاه آنگلوساکسون‌های جزیره بریتانیا پیروز شد و سرنوشت بریتانیا یا دست‌کم زبان انگلیسی را برای همیشه دگرگون کرد. فتح انگلستان توسط ویلیام فاتح آغاز موجی از مهاجرت‌ها از فرانسه به انگلیس و جایگزینی انگلیسی با فرانسه به عنوان زبان رسمی درباری در بریتانیا بود. در مدت‌زمان کوتاهی زبان انگلیسی باستان (Old English) به قهقرا رفت و فرانسه و لاتین تبدیل به یکه‌تازان عرصه مکتوبات سیاسی، حقوقی، علمی، مذهبی، و ادبی در بریتانیا شدند. از تمام آن دوران (تا حدود سیصد سال بعد) تقریبا هرچه نوشته از آن دوران در بریتانیا موجود است به فرانسه یا لاتین است، و آثار به‌جا مانده چنان است که گویی زبانی به نام انگلیسی هرگز در آن دیار تکلم نمی‌شده. اگر کسی با ذوق و سلیقه عبدالحسین زرین‌کوب می‌خواست درباره انگلیس سال ۱۱۰۰ تا ۱۳۰۰ کتابی بنویسد، شاید نامش را «دو قرن سکوت» می‌گذاشت.

وقتی سرانجام در قرن چهاردهم (سال‌های ۱۳۰۰) سر و کله انگلیسی در متون رسمی دوباره پیدا شد، همه چیز عوض شده بود. زبان انگلیسی تازه (که با نام Middle English شناخته می‌شود) آن قدر از انگلیسی‌ای که پیش از حمله ویلیام فاتح تکلم می‌شد فاصله داشت که احتمالا اگر یک انگلیسی‌زبان آن بازه دویست سیصد ساله را با ماشین زمان طی می‌کرد در فهم سخنان این انگلیسی تازه به شدت دچار مشکل می‌شد. تمام عناصر مربوط به زبان از املا گرفته تا آواها و نحو عوض شده بودند، و مهم‌تر از همه این که آن قدر واژگان فرانسوی و لاتین به زبان اضافه شده بود که مسافر زمان ما احتمالا خیال می‌کرد آن‌چه می‌شنود لهجه غریبی از فرانسه است، نه انگلیسی. زبان انگلیسی امروز ادامه همین موجود دگردیسی‌یافته است، و وفور واژگان فرانسوی و لاتین در انگلیسی امروز یادگار نبرد Hastings و پیامدهای آن است. به عنوان نمونه‌ای از بقای نفوذ فرانسه و لاتین در انگلیسی عادی امروز، به کلمات فرانسوی و لاتین که در متن زیر پررنگ شده‌اند دقت کنید. متن، بند نخست از جلد نخست کتاب‌های هری پاتر است. فراموش نمی‌کنیم که شمار واژه‌های فرانسوی در متون تخصصی‌تر انگلیسی به مراتب از این مقدار نیز بیشتر است.

Mr. and Mrs. Dursley, of number four, Privet Drive, were proud to say that they were perfectly normal, thank you very much.  They were the last people you’d expect to be involved in anything strange or mysterious, because they just didn’t hold with such nonsense.

داستان ورود این حجم از واژگان بیگانه به زبان پس از اشغال توسط سپاه خارجی، برای ایرانیان داستان آشنایی است. کمی قبل از دو قرن سکوت انگلیسی، فرسنگ‌ها آن سوتر در ایران زبان فارسی تجربه مشابهی را پشت سر گذاشته بود که عبدالحسین زرین‌کوب (این بار واقعا) از آن با عنوان دو قرن سکوت یاد کرد. وقتی پس از دو قرن فارسی به عرصه بازگشت، دیگر هیچ چیزش به فارسی سابق شبیه نبود. تغییرات آوایی (مثل از بین رفتن خوشه‌های صامتی در ابتدای واژه‌ها)، تغییرات نحوی (از بین رفتن ارگاتیویته در فعل ماضی)، و هجوم باورنکردنی واژگان عربی از فارسی زبان دیگری ساخته بود. درباره فارسی، بر خلاف انگلیسی، خط نیز به کلی عوض شده بود. برای مثال و مقایسه، کلمات عربی در این بند از نوشته با قلم پررنگ نوشته شده‌اند.

اولین درسی که از این مقایسه بین سرنوشت فارسی و انگلیسی می‌توان گرفت این است که آن‌چه در ایران رخ داد لزوما اتفاق غریبی نبود. در سایه این مقایسه، می‌توان ادعا کرد که چه آن سکوت نسبی دویست ساله، چه حجم ورود واژه‌ها، و چه این که نهایتا علی‌رغم تمام این وقایع زبان‌های ایرانی زنده ماندند آن قدرها هم حادثه عجیبی نبوده، و حد اقل یک مورد مشابه دیگر در تاریخ دارد. اما درس‌هایی که می‌شود از این مقایسه گرفت از این هم بیشترند. به طور خاص، قصد داریم به بررسی این سوال بپردازیم که چرا فارسی زنده ماند. در ذهن عموم ایرانیان پاسخ به این سوال بدون اشاره به شاهنامه فردوسی تقریبا غیر ممکن است. اما پیش از حرف زدن از فردوسی، به برخی از عواملی که از نگاه زبان‌شناسانه می‌توانند در بقای فارسی تاثیرگذار شمرده شوند اشاره می‌کنیم.

چرا ایران عرب نشد

یک: عوامل خالص زبانی. زبان‌هایی که پیش از ظهور اسلام در عراق و شام و شمال آفریقا تکلم می‌شدند، عمدتا زبان‌های سامی، یا دست‌کم آفریقا-آسیایی (Afro-Asiatic) بودند، یعنی خویشاوندان دور یا نزدیک عربی بودند، در حالی که زبان‌های ایرانی (از جمله فارسی) هندو اروپایی هستند. این امر می‌تواند در مقاومت بیشتر زبان‌های ایرانی اثرگذار بوده باشد. در دوران تمدن اسلامی صاحبان قدرت و قلم عربی را به عنوان زبان اصیل و درست و کامل معرفی می‌کردند و تمام زبان‌های دیگر را دون و ضعیف و غیر استاندارد می‌شمردند. طبیعی است که در چنین فضایی کسی که زبان مادری‌اش به عربی شبیه است اما به اندازه عربی مکتوب و مورد تبلیغ نیست به راحتی بپذیرد که زبان مادری‌اش لهجه‌ای مخدوش از آن زبان اصلی است (درست به همان ترتیب که امروز در ایران بسیاری از مازندرانی‌زبانان زبان خود را یک لهجه کم‌ارزش از فارسی می‌دانند اما ترک‌زبانان چنین تصوری ندارند). گذشته از این، یادگیری عربی برای گویشوران زبان‌های سامی قطعا ساده‌تر از گویشوران زبان‌های ایرانی بوده.

دو: میراث زبانی غنی. یکی از پاسخ‌های مورد علاقه ایرانیان در برابر سوال «چرا ایران عرب نشد» این است که فارسی دارای میراث مکتوب غنی‌ای بود که کنار گذاشتنش را دشوار می‌کرد. این پاسخ احتمالا تا حدی درست است. برای مقایسه می‌توان به مصر نگاه کرد که به شکلی مشابه توسط اعراب مسلمان فتح شد و زبان‌های بومی‌اش (عمدتا زبان قبطی) توسط عربی جایگزین شدند. احتمالا می‌توان ادعا کرد که تفاوت اصلی وضعیت قبطی با فارسی این بود که قبطی حتی پیش از حمله اعراب هم زبان رسمی حکومت بیزانس در مصر نبود (زبان حکومتی در مصر در دوره بیزانس یونانی بود) و در نتیجه جایگاهی مشابه فارسی نداشت، و به همین دلیل حذفش بسیار راحت‌تر بود.

این استدلال اگرچه ممکن است بهره‌ای از حقیقت داشته باشد، اما نباید فراموش کرد که در پاسخ به سوال «چرا ایران عرب نشد» تمرکز روی فارسی به تنهایی گمراه کننده است. به هر حال، درصد بسیار بزرگی از ایرانیان زبان مادری‌ای به جز فارسی داشتند، و عاقبت تنها فارسی نبود که حفظ شد، بلکه کُردی و بلوچی و پشتو و غیره هم حفظ شدند. اگر میراث مکتوب بود که حافظ فارسی بود باید پرسید که این زبان‌ها که میراث مکتوب قابل توجهی (یا شاید هیچ میراث مکتوبی) نداشتند چرا به حیات خود ادامه دادند. برخی ادعا کرده‌اند که این زبان‌ها به برکت دوام فارسی مستدام شدند. این ادعا هم ممکن است بهره‌ای از حقیقت داشته باشد اما چگونگی چنین فرآیندی به هیچ وجه روشن نیست، و این ادعا در بهترین حالت یک گمان کلی است.

سه: عوامل سیاسی-فرهنگی. شاید عنصر اصلی‌ای که وضعیت زبان‌های ایران را از سرزمین‌هایی مثل مصر و شام و عراق و مغرب متمایز می‌کرد وضعیت سیاسی ایران بود، نه هویت زبانی فارسی. به نظر می‌رسد که استقلال سیاسی نسبی (یا طلبش)  در سرزمین‌های ایرانی (در معنای تاریخی آن) و هویت فرهنگی مستقل این منطقه مهم‌تر از میراث مکتوب فارسی بودند. در منابع سخنی از بزرگداشت مکتوبات پهلوی از سوی عموم ایرانیان دیده نمی‌شود اما جای پای عوامل سیاسی در میدان دادن به فارسی به راحتی قابل مشاهده است (از جمله در اشعار و کتاب‌هایی که زیر چتر حمایتی حکومت‌های نیمه‌مستقل ایرانی در آن دوران به فارسی نوشته شدند). تحلیل علت این استقلال نسبی سیاسی خود ده‌ها جلد کتاب می‌طلبد، اما لازم می‌دانم اشاره کنم که علل این استقلال می‌توانند لزوما فرهنگی-اجتماعی نبوده باشند. به عنوان مثال گسترده بودن سرزمین‌های ایرانی و دوری ماوراءالنهر از قلب اسلام می‌تواند عامل مهمی در حفظ سنگر زبان‌های ایرانی بوده باشد. شاید تصادفی نباشد که نخستین حکومت ایرانی که فارسی نو را به طور جدی وارد بازار کرد سامانیان بودند که در ماوراءالنهر حکومت می‌کردند. از جهت مقایسه قابل ذکر است که زبان‌های بربر در شمال غربی آفریقا نیز مثل زبان‌های ایرانی (هرچند با قوتی بسیار کمتر) فتوحات اسلام را تاب آوردند و هنوز به حیات خود ادامه می‌دهند، و چه بسا که راز ماندگاری‌شان در مقایسه با زبان‌های بومی شام و مصر، دوری‌شان از قلب حکومت اسلامی باشد.

استقلال نسبی حکومت‌هایی مثل طاهریان و سامانیان به استقلال زبانی کمک می‌کرد. ایرانیان با کشمکش‌های مذهبی-سیاسی دست‌کم در سه برهه نشان دادند که از جریان اصلی حکومت عربی ناراضی هستند (قیام عباسیان و ابومسلم، شورش‌های محلی امثال بابک و مازیار و المقنع، و انتقال خلافت به مامون). اگر فارسی کمکی به حفظ زبان‌های ایرانی دیگر کرده، احتمالا عمدتا از طریق کمک به هویت‌بخشی‌ای بوده که در شکل‌گیری این استقلال‌خواهی فرهنگی-سیاسی موثر بوده، نه از طریق میراث مکتوب. البته که این استدلال هم مشکوک است. به راحتی می‌توان تصور کرد که در درگیری‌های میان ایرانیان و حکومت‌های عرب آن زمان هم مسائل اقتصادی و طبقاتی حرف اول را می‌زدند، و آن‌چه تمام زبان‌های ایرانی را نجات داده صرفا عوامل سیاسی بوده. رای قطعی دادن در چنین موضوعی مشکل است.

در ذیل عوامل سیاسی-فرهنگی از این نکته مهم نیز نباید غفلت کرد که دست‌کم در ابتدای فتح ایران (و احتمالا تا مدت‌ها بعد)، بخشی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های انسانی بلاد اسلامی ایرانیانی بودند که به یکی از زبان‌های فارسی و خوارزمی و کردی و امثال این‌ها به عنوان زبان مادری سخن می‌گفتند و عموما حتی اگر در خانه فارسی‌زبان نبودند نیز فارسی می‌دانستند. حضور این طبقه دبیران فارسی‌دان برجسته که به زودی به تاریخ‌نگاران و دبیران و دانشمندان تمدن اسلامی بدل شدند به اعتبار زبان کمک می‌کرد. به هر حال اگر این تعداد از بزرگان تمدن اسلامی فارسی‌دان نبودند و امثال ابن سینا و غزالی و بیرونی به فارسی کتاب نمی‌نوشتند و دیوانسالاری محلی بلاد فارس تا چندین دهه پس از فتح به زبان فارسی اداره نمی‌شد، شاید موقعیت فارسی به یک زبان محلی پایین‌دستی که کتابتش منحصر به زرتشتیان است تبدیل می‌شد، همان طور که قبطی در مصر تبدیل به زبانی متعلق به طبقه عوام شد که عمدتا نامکتوب بود و کتابتش تقریبا منحصر به تالیفات دینی مسیحی بود، که این امر خود به دوری گزیدن عموم مسلمانان مصر از آن منجر شد. اگر فارسی با خط عربی سازش نمی‌کرد و از طریق آشتی دبیران ایرانی با فاتحان به حیاتش ادامه نمی‌داد، چه بسا که فارسی مکتوب همان فارسی میانه می‌ماند و با خط پهلوی نوشته می‌شد و به نمادی از دین کنارگذاشته‌شده تبدیل می‌شد و درست مثل قبطی همراه با آن دین به حاشیه می‌رفت.

چهار: عوامل جمعیتی. یکی از مهم‌ترین اتفاقات پس از فتوحات اسلامی مهاجرت جمعیت‌های بزرگ عرب‌زبان به سرزمین‌های تازه فتح‌شده بود. این مهاجرت‌ها عامل بزرگی در تغییر ویژگی‌های فرهنگی مناطق فتح شده بودند. حضور عرب‌های مهاجر هم به عادی شدن چهره اسلام در سرزمین‌های تازه کمک می‌کرد و هم زبان عربی را جا می‌انداخت. این مهاجران از شمال آفریقا تا قلب ایران پراکنده شدند و آثار فرهنگی‌شان را با خودشان حمل کردند، و نهایتا در برخی مناطق از لحاظ زبانی غالب شدند و در برخی مناطق مغلوب. درباره حجم این مهاجرت‌ها و مقایسه‌شان از لحاظ شدت و تعداد منبعی نیافتم، اما می‌توان تصور کرد که این مهاجرت‌ها به سمت سرزمین‌های نزدیک به خاستگاه اعراب بیشتر بوده، و در نتیجه جای شگفتی نیست که عراق و شام و مصر (و حتی از مناطقی از سواحل خلیج فارس در ایران) عرب‌زبان شده باشند اما این موج به خراسان نرسیده باشد. خراسان از این جهت مهم است که به نوعی دژی بود که سرانجام استقلال فرهنگی ایرانی از آن‌جا بازخاست و چه بسا که به جهت وجود خراسان بزرگ بود که عراق عجم یک سرزمین ایرانی باقی ماند و از طریق هم‌مرزی خراسان با ترکان شمال شرقی بود که حاکمان ترکی که در قرون چهار تا هفت هجری بر ایران حکومت کردند زبان مکتوبشان فارسی بود.

جای فردوسی کجاست؟

باز می‌گردیم به انگلیسی میانه که از خاکستر انگلیسی باستان سر بر افراشت در حالی که تا می‌شد آغشته به رنگ فرانسه و لاتین شده بود. امروز با شنیدن عبارت «انگلیسی میانه» اولین نامی که در جهان انگلیسی‌زبان به ذهن متبادر می‌شود چاسر (Chaucer) است. جفری چاسر شاعری بود که در سال‌های هزار و سیصد میلادی مجموعه‌ای از داستان‌های شفاهی انگلیسی را در کتاب «داستان‌های کانتربری» به زبان انگلیسی میانه به نظم در آورد. کار او شجاعانه بود از این جهت که پیش از او انگلیسی سال‌ها بود که به عنوان یک زبان مکتوب ادبی جدی گرفته نمی‌شد، و اثرش ماندگار بود چون شاعری متبحرانه‌اش نه تنها داستان‌هایش را جاودانه کرد بلکه به عقیده بسیاری منجر به شکل‌گیری حرکتی شد که به تولد دوباره انگلیسی پس از دو قرن سکوت انجامید. شباهت مقامی که برای جفری چاسر و ابوالقاسم فردوسی در نظر گرفته می‌شود چشمگیر است.

کسانی که می‌گویند اگر فردوسی نبود فارسی به این شکل زنده نمی‌ماند احتمالا درباره چاسر هم معتقدند که بدون او انگلیسی به این شکلی که ماند باقی نمی‌ماند، و مدعی‌اند که این دو شاعر هردو اتفاقاتی خوش بودند که برای زبان متبوعشان افتادند. اما احتمالا برای این شباهت چشمگیر و این روندهای تا این حد همشکل توضیح بهتری وجود دارد.

می‌پذیرم که می‌شود احتمال داد که آثار چاسر و فردوسی اثرات معناداری روی آیندگانشان گذاشته‌اند، اما از طرف دیگر می‌شود با اطمینان خوبی ادعا کرد که بزرگانی مثل فردوسی و چاسر نقطه‌هایی از روندهایی بودند که به صدها دلیل عمیق‌تر و نظام‌مندتر و غیرتصادفی‌تر (از جمله آن‌چه در بالا گفتیم) در جریان بودند. اگر فردوسی نبود، و حتی اگر شاهنامه هرگز با این کیفیت نوشته نمی‌شد، صد البته که میراث فرهنگی ایران چیزی کم می‌داشت اما جریان‌های اجتماعی‌ای که به تولید شاهنامه و حوادث پس از آن منجر شده بودند قاعدتا قوی‌تر از آن بودند که با حذف این کتاب از بین بروند و سرنوشت سراپا متفاوتی را برای فارسی رقم بزنند، و احتمالا می‌ماندند و به طریقی دیگر و با تفاوتی نه‌چندان فاحش به عاقبت مشابهی منتهی می‌شدند.

از این‌جای بحث حواله است به فلسفه تاریخ و نظریه آشوب و شرطی‌های خلاف واقع، و نمی‌شود با اطمینان کامل گفت که کدام نقطه‌ها در تاریخ نقاط بحرانی‌ای بوده‌اند که با کمی گردش به این طرف یا آن طرف به اثر پروانه‌ای منجر می‌شده‌اند. اما تا جایی که تحلیل علمی ممکن و معنادار است، برای یک زبانشناس همیشه مشکل است که سرنوشت یک زبان را به یک فرد گره بزند. مجموعه موارد و مثال‌هایی که در بالا گفته شد تا حدی عوامل کلان تاثیرگذار را معرفی می‌کند و به نفعشان استدلال می‌کند، اما جای ادعاهایی از جنس اثر پروانه‌ای همیشه باز است، و برای پاسخ به سوال فلسفی نهایی شاید واقعا هیچ چیز مساله را بهتر از این شوخی رایج خلاصه نمی‌کند که اگر ادیسون لامپ را اختراع نمی‌کرد، کس دیگری آن را اختراع می‌کرد.